eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
840 دنبال‌کننده
237 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام شهادت آقا رسول الله ص و امام حسن مجتبی ع رو تسلیت میگم🖤✨
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²²²♡ یه ساعتی بود که پیش محمد بودم ذهنم همش داشت دنبال یه دلیل برای بحث بین محمد و رسول می‌گشت که به منم مربوط بود اولش نخواستم ازش بپرسم ولی دیگه نمیشه محسن:نگفتی برای چی با رسول بحث‌ت شده محمد:کنجکاویا محسن:کوفت بگو دیگه چیشده؟چون به منم مربوط میشه کنجکاوم محمد:چی میخواستی باشه؟من تازه باید بفهمم رسول افسردگی داشته؟قرص می‌خورده محسن:اهان اینو فهمیدی؟من گفتم چیشده محمد:مگه موضوع ساده‌ایِ محسن؟تو میدونی رسول کجا کار میکنه،میدونی اگه بفهمن رسول افسرده‌اس چی میشه؟ محسن:چی میشه مگه محمد:ازت انتظار نداشتم محسن،رسول کارش جوریه که باید از سلامت ذهنی برخوردار باشه ولی نیست محسن:هست،تازگی ها حالش خوب شده محمد:هنوز که داره قرص میخوره محسن:فقط بخاطر بی‌خوابی‌شِ،شبا نمیتونه خوب بخوابه دکتر قرص‌شو عوض کرده که فقط شبا بخوابه،دیگه افسرده نیست محمد:تو مگه با دکترش حرف زدی؟ محسن:آره چند بار رفتم پیشش،سری آخر اینا رو گفت،تو برای چی حالا با رسول بحث کردی؟مگه دست خودش بود؟ محمد:بعد از اون اتفاق موقعیت رسول حساسِ محسن:کدوم اتفاق؟ محمد:هیچی،همتون میدونستید اینو؟ محسن:فقط منو مهدی،با رسولم سر همین بحث‌ت شد؟ محمد:آره دیگه،یه چرت و پرتی‌هایی میگفتا،نگفتم که نگرانت نکنم(حرف رسول بود این یه تیکه) محسن:ادا بچه منو در نیار محمد:به بچه‌ات تربیت یاد بده محسن:خواهشا جلو مهدی اینو نگیا محمد:😂باش محسن:لرزت بهتر شد؟ محمد:آره خداروشکر بهترم،برو پیش مهدی تنها نمونه قبلش هم به عماد بگو بیاد مرخصم‌کنه،باید برم خونه محسن:مهدی که تا الان خوابیده محمد یعنی تا فرصت گیر میاره می‌خوابه محمد:😂 محسن:نخندا،راستی برای چی میخوای مرخص بشی؟ محمد:ولم کنا،خسته شدم خوبم دیگه محسن:باش،میرم میگم بعد خودمم میرسونمت محمد:اسنپ میگیرم میرم محسن:گفتم میرسونمت بگو چشم محمد:چشم محسن:آفرین ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:و آقای مهدی که همش می‌خوابه😁
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²²³♡ کمیل:آقا بفرمایید اینم مشخصات کامل این پسره برگه رو ازش گرفتم حسینی:هومن نصیری،متولد ۱۳۷۳،پدر نداره،مادرش ارومیه‌اس،تک فرزند،دو سال بخاطر سرقت زندان بوده،کمیل بعدش نفهمیدی کجا رفته؟ کمیل:تو تیم خانی حسینی:کارت خوب بود ممنون،هنوز ازش به جایی نرسیدید؟ کمیل:آقا هیچ خطی به اسمش نیست ولی چون گوشی دستش بود بچه ها دارن روش کار میکنن تا گوشی رو هک کنن بتونیم از طریق تماس ها رد خانی رو بزنیم حسینی:امروز کی دنبالشِ؟ کمیل:صدرا و مصطفی حسینی:حاضر شو باهم بریم،خودم باید برم،این شیفت منو تو بریم کمیل:چشم آقا،و یه چیز دیگه حسینی:چی؟ کمیل:رد مهران گودرزی رو زدیم،اینم آدرسش حسینی:تو تهرانِ؟چه جرأتی داره هنوز از شهر خارج نشده کمیل:ما فکر میکردیم با هویت جعلی از کشور خارج شده ولی خب خداروشکر تهرانِ حسینی:چطوری رد‌شو زدید؟ کمیل:آقا از بازجویی هایی که انجام شده بود،به دوتا آدرس رسیدم،فهمیدیم که یکی خونه و یکی گاراژ حسینی:خب؟ کمیل:مهران تو گاراژ زندگی میکنه فعلا،ولی خب تغییر قیافه میده و تو شهر میگرده،و البته یه چیزی حسینی:چی؟ کمیل:دوبار نزدیک بیمارستان آقا مهدی دیده شده حسینی:اینکه طبیعیه کمیل،نباید بزاریم نزدیک اتاق مهدی بشن،حواست باشه ها کمیل:چشم آقا شما نگران نباشید حسینی:کارت عالی بود کمیل آفرین کمیل:مخلصیم آقا حسینی:یسری از بچه ها رو بفرست مهران رو دستگیرش کنن،کمیل باید بیارنش فرار نکنه ها کمیل:می‌سپارم آقا حسینی:امیرحسین کجاست؟چیکار میکنه؟ کمیل:راستش امیرحسین رد مهران رو زد من کار داشتم سپردم به اون،ولی دیگه خودش نیومد بهتون گزارش بده حسینی:چرا؟می‌ترسه ازم؟ کمیل:شاید آقا نمیدونم😅 حسینی:باش،زیاد بهش کار نده خسته بشه مراقب وضعیت معده‌اش هم باش کمیل:چشم مراقبشم حسینی:روزه‌اس؟ کمیل:بله آقا حسینی:خیله خب،زود حاضر شو که بریم فقط کمیل:چشم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:فقط ترس امیرحسین😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²²⁴♡ کمیل پشت فرمون بود و منم کنارش دنبال این هومنِ بودیم کمیل:باز که اومد اینجا حسینی:کجاست مگه؟ کمیل:یه فروشگاه مواد غذایی هر روز اینجاست،من برم دنبالش حسینی:بشین خودم میرم از ماشین پیاده شدم رفتم دنبالش،از فروشگاه یه سبد کوچیک برداشتم،همینجوری که زیر نظر داشتمش چندتا وسیله هم برداشتم رفت که حساب کنه،منم پشتش وایسادم داشت با تلفن حرف میزد،آروم صحبت میکرد ولی چون پشتش بودم می‌شنیدم چی میگفت هومن:بابا خره دارم میگم هر جا میرم دنبالم میان،من هر روز باید بیام این فروشگاه یه چی بگیرم تا مطمئن بشی تو؟....کجا بیام؟...مگه قرار نبود من برم پیش رئیس...چیکار کنم؟...باز مست کردی تو؟داری چرت‌و‌پرت میگی...میدونی یوسف الان تو زندانِ من چطوری فراری‌ش بدم؟همون رئیسُ دادم بسه...بعدا بیا خونه‌ام حرف میزنیم،خب اسکل تو زنگ طبقه پایین یا بالایی منو بزن بیا پیشم...باش حساب که کرد منم زود حساب کردم رفتم بیرون نشستم تو ماشین،کمیل خواست راه بیفته حسینی:نرو کمیل:چرا آقا عصبی بودم از دست‌شون این الف بچه مارو دور زده بود اینا نفهمیدن حسینی:برمیگردیم کلانتری کمیل کمیل:اما حسینی:اما چی؟فهمیده دنبال‌شیم بخاطر همین نمیره پیش خانی،میخوان یوسف‌ فراری بدن...حالا خوبه تاکید کردم که کمیل به بچه ها بگو مراقب باشن،نفهمه یه وقت کمیل:جدی...معذرت میخوام آقا چند لحظه سرمو تکیه دادم یه صندلی حسینی:زنگ بزن بگو یه تیم بیاد به موقعیت همین هومنِ،دستگیرش میکنیم کمیل:حکم دستگیری آقا حسینی:بگو حکم بگیرن و بیان کمیل:چشم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ مرخص که شدم دیگه نرفتم پیش مهدی به محسن گفتم بعدا میام پیشش الان باید برم خونه،اونم منو رسوند محمد:بیا بریم خونه محسن:نه دیگه ان‌شاءالله وقتی بابا شدی میام محمد:ان‌شاءالله،کاری بود بهم بگیا محسن:کاری که نیست ولی چشم محمد:برو مراقب خودت باش محسن:به مادر و خانمت سلام برسون محمد:بزرگی‌‌تو میرسونم محسن:خدافظ محمد:بسلامت محسن که رفت درو باز کردم رفتم داخل عزیز صدا کردم ولی جواب نداد،عطیه رو صدا کردم که چند لحظه بعد در بالا باز شد و اومد بیرون محمد:سلام علیکم عطیه خانم عطیه:علیک سلام،خوش‌اومدی محمد:قربان شما،بهتری؟ عطیه:شکر،کی اومدی؟ماموریتت تموم شد؟ محمد:آره تموم شد،عزیز کجاست؟ عطیه:هوس هندونه کردم بنده خدا رفت واسم بخره،این دخترت بدجور دیگه شکمو‌عه محمد:با دخترم درست صحبت کنا عطیه بانو عطیه:چشم فرمانده،بیا بشین واست چایی بریزم محمد:دستت درد نکنه خودم میریزم عطیه:میتونم در این حد محمدجان محمد:خب چیشد اسم انتخاب کردی یا نه عطیه:نه بابا،اصلا وقت نمیشه محمد:عطیه تو کلا تو خونه‌ای چرا وقت نشه عطیه:کجا همش تو خونه‌ام؟یا با عزیز یا با فاطمه آبجی‌ت میریم وسیله براش بخریم،وای محمد یه چیزایی دیدم که فقط دلم میخواد زودتر بریم بخریم انقدر قشنگن محمد:خب فردا بریم بخریم عطیه:حالا چند تا عروسک و لباس و کفش براش گرفتم بعد دیگه گرمم بود برگشتم،رانندگی هم برام سخت شده دیگه ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:مدیونید فکر کنید انتخاب اسم دختر واسه من سخته که تا الان پیدا نشده😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²²⁵♡ کارم که تموم شد از بچه ها خدافظی کردم رفتم بیرون سوار موتور شدم از سوپری یکم خرت و پرت خریدم این دفعه دیگه کمپوت و آبمیوه نگرفتم مطمئن بودم عمو اینسری وارد عمل میشه یکم کیک و بيسکوئيت و بادوم زمینی و چیپس گرفتم گوشیم زنگ خورد سعید بود رسول:جانم؟ سعید:کجا رفتی تو؟مگه نمیای هیئت بریم احیا ؟ رسول:نه شما برید منم دعا کنید باید برم بیمارستان پیش عموم،بابام خسته‌اس شاید اون بخواد بره هیئت سعید:باش به عمو و بابات سلام برسون خدافظ رسول:چشم،خدافظ راه افتادم سمت بیمارستان وقتی رسیدم اول رفتم سراغ آقا محمد که شب قدری ازش معذرت خواهی کنم ولی دیدم نیست از پرستار پرسیدم گفت عصری مرخص شده،تشکر کردم رفتم سمت اتاق عمو رسول:سلام محسن:سلام بابا خسته نباشی مهدی:علیک باز چی خریدی؟ رسول:کمپوت و آبمیوه نیست مهدی:تکبیر رسول:خب عمو جان شما الان باید چیزای مضر نخوری واسه همین همه برات کمپوت و آبمیوه میارن مهدی:خفه محسن:مهدی مهدی:باز شروع شد رسول:😂حالا ول کنید اینارو،بابا شما برید خونه من پیش عمو هستم مهدی:نخیر رسول:چرا مهدی:دوست ندارم تو پیشم بمونی،خوشم نمیاد ازت رسول:عمو جان خیلی هم دلت بخواد مهدی:رسول دارم جمع میکنما،خونه من میدونم و تو رسول:باش بابا نزن محسن:رسول جان تو برو خونه،بچه ها میخوان برن هیئت،تو برو علیرضا هم اگه بردین مراقبش باشی رسول:باشه،خسته نیستید؟ محسن:نه بابا رسول:باش،اینارو گرفتم بخورید بفرمایید مهدی:آخ‌جون چیپس بابا دوتا چیپسی که گرفته بودم از نایلون درآورد گرفت سمتم محسن:بیخود نباید اینارو بخوری،رسول ببر برای علیرضا مهدی:محسن از تو جوب منو پیدا کردی؟عه خب چیپس میخوام محسن:ضرر داره مهدی:سیب‌زمینی کجاش ضرر داره محسن:بگیر بابا ببر خودتون بخورید مهدی:خیلی بیشعوری محسن محسن:بله؟ مهدی:خب حالا ببخشید رسول:تا دعوا نشده من برم محسن:رسیدی بهم زنگ بزن مهدی:نخیر زنگ نزن،من خوابم اونموقع رسول:پیام میدم بهت بابا،من دیگه رفتم محسن:خداحافظ مهدی:بسلامت از بیمارستان دراومدم راه افتادم سمت خونه ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خب مهدی دلش چیپس میخواست😢😕
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²²⁶♡ شب علیرضا گیر داد که نریم هیئت واسه همین مجبور شدم خونه بمونم عمه و حامد و علی و احسان باهم برن و سحری هم افتاد گردن من،عمو رضا هم که رفت هیئت خودشون،امیرحسینم که تو کلانتری بود اون دوتا چیپسُ ریختم تو ظرف و تو لپ‌تاپ سینمایی تام‌و‌جری رو ریختم تا ببینه،عصری خوابیده بود دیگه الان خوابش نمی‌اومد چندتا سیب‌زمینی و پیاز آوردم با تلوزیون همینجوری که دعای جوشن کبیر میخوندم مشغول پوست کندن شدم تا کتلت درست کنم وقتی تموم شد گذاشتم کنار،اصلا امسال یه دل سیر نتونستم شب قدر اعمالش رو انجام بدم،حالا بعد از دعا میتونم درست کنم دیر نمیشه که غذا علیرضا:بابا رسول:جانم؟ علیرضا:پام درد میکنه رسول:بزار الان دارو‌تو واست میارم علیرضا: دالو نه رسول:خب چی بدم بهت؟ علیرضا:پشمک رسول:ای شیطون،این کلک‌ها قدیمی شده،فیلم‌تو ببین بزار منم دعامو بخونم علیرضا:خب بده دیده رسول:ندارم بابا تموم شده علیرضا:نخیل تو کابینت هست رسول:تو از کجا میدونی علیرضا:می‌دونم دیده،بده تو رسول:فعلا چیپس‌تو بخور بعدا علیرضا:بابا رسول:گفتم بعدن،نگاه دو صفحه عقب افتادم نمیزاری که علیرضا:قهلم رسول:باشه ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ دارو هامو خورده و دراز کشیده بودم ولی خوابم نمی‌برد،از سر شب قلبم درد میکرد ولی دیگه به محسن نگفتم تا نگران نشه،همش نفس عمیق می‌کشیدم تا شاید یکم خوب بشه ولی نمیشد خواستم به چیز دیگه فکر کنم تا درد‌شو کمتر حس کنم برگشتم سمت محسن که با چراغ کم گوشیش داشت دعا میخوند مهدی:محسن مفاتیح رو بست و برگشت سمتم محسن:جانم مهدی:بلند میخونی منم بشنوم محسن:معلومه اومد کنارم روی تخت نشست محسن:چرا نمیخوابی؟ مهدی:خوابم نمیاد،تو برام دعا رو بخون تا بخوابم محسن:خیله خب باشه محسن شروع کرد به خوندن سعی میکردم خودمم بخونم،با تیر کشیدن قلبم دستم رفت سمتش و آخی گفتم محسن:خوبی مهدی؟چیشد؟ نمیخواستم نگرانش کنم مهدی:ه.هیچی...آخ __ پرستار:براشون مسکن زدم هرچی با دکترشون تماس گرفتیم جواب ندادن فردا که اومدن میگم بیان معاینه‌اشون کنن محسن:خیلی ممنون لطف کردین پرستار:خواهش میکنم اگه دوباره قلب‌تون درد گرفت بهم بگید لطفا محسن:حتما پرستار که رفت بیرون محسن کنارم نشست دستمو گرفت محسن:خوبی؟ مهدی:آره محسن:از کی دردت شروع شد؟ مهدی:چند‌دقیقه بود،نگران نباش خوبم محسن:آره تو راست میگی چند دقیقه بود،خودم بزرگت کردم جناب سرگرد مهدی:😂 محسن:ولی خوب شدا قلبت درد گرفت مهدی:چرا محسن:یادت رفت؟تونستی دستتو تکون بدی،مشت کنی مهدی:جدی؟ محسن:آره،الان مشت کن مهدی:محسن نمیشه محسن:خفه شو مشت کن بینم مهدی:یا خدا،محسن روت تاثیر گذاشتما،راضی‌ام از خودم محسن:مشت کن گفتم پسر مهدی:نمیشه محسن:پیر شدم از دستت مهدی:اینو راست گفتی واقعا،موهات تو این مدت که نبودم سفید شده،باید رنگ کنیا محسن:نه دیگه همینطوری میمونه که هر وقت منو دیدی یکم خجالت بکشی مهدی:منکه تا آخر شرمنده تو و زینب هستم همش نگران‌تون میکنم محسن:اونکه صد البته،ولی خب دشمنت شرمنده باشه مهدی:اونم صد البته محسن:چی؟ مهدی:دشمنم شرمنده‌اس محسن:از دست تو،بخواب یکم منم اعمالُ انجام بدم مهدی:باش،ببخشید خیلی اذیت کردم این چند شب محسن:فدا سرت داداش،بخواب شبت بخیر،اگه حالت بد شد بهم بگو باش؟ مهدی:چشم محسن:چه عجب از تو یه بار چشم شنیدم مهدی:😂 محسن روی سرمو بوسید و پتو رو مرتب کردم روم،لبخندی زدم و شب بخیر گفتم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:درد داشت😢
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²²⁷♡ وسط دعا همش داشتم به محمد فکر میکردم همیشه این چند شب به دوستام میگفتم حلالم کنن امسال به همه گفتم جز محمد و البته اصلی‌ترین کسی که باید ازش حلالیت میگرفتم یه نگاه به علیرضا کردم که هنوز مشغول فیلم دیدن بود گوشیمو برداشتم و شماره‌شو گرفتم،خب معلومه دیگه اینموقع بیدار بود چندتا بوق خورد که قطع کرد وا خب شاید داشتم میمردم آقا محمد جواب بده دیگه گوشی‌ُ کنار گذاشتم و بعد از چند دقیقه بهم زنگ زد زود برداشتم رسول:سلام آقا محمد:سلام رسول جان،خوبی؟ببخشید بد جایی بودم نمیشد جوابتو بدم اومدم بیرون بهت زنگ بزنم،جانم کاری داشتی؟ رسول:ببخشید بدموقع زنگ زدم محمد:اشکال نداره،بیمارستانی؟ رسول:نه بابا موند کنار عمو من خونه پیش علیرضام محمد:اهان،شنیدم علیرضا پاهاش شکسته خوبه الان؟ رسول:بله خوبه حالش محمد:خب خداروشکر،کاری داشتی باهام رسول:راستش میخواستم بابت اونروز ازتون عذرخواهی کنم محمد:اهان پس بخاطر این زنگ زدی،منم میگم رسول ساعت ۱ با من چیکار داره رسول:ببخشید محمد:فراموش کن،البته این بار آخرت بود که بهم دروغ گفتی یا حتی راستشُ نگفتی،اگه تکرار بشه من میدونم و تو رسول:خب من که دلیل آوردم محمد:این بحثُ کش ندیم بهتره،چه خبر از پرونده جدید؟ رسول:تونستیم وارد بشیم به خونه سوژه و شنود و دوربین کار گذاشتیم محمد:خوبه،دیگه چی؟تونستید مجوز ورود به محل کار کریمی هم بگیرید؟ رسول:نه هنوز،چون وصله به مقامات اجازه نمیدن،البته که فردا آقای‌عبدی قراره برن جلسه گفتن که مجوز رو هرطور شده میگیرن محمد:خب خوبه رسول:حالا فردا که اومدید کامل توضیح میدیم محمد:باشه ممنون،خب دیگه برو به کارات برس منم دعا کن رسول:چشم،راستی حالتون خوبه درد ندارین؟ محمد:بهترم خداروشکر،فردا یکم دیرتر بیا اداره تا بتونی استراحت کنی رسول:آخه هنوز گزارش هارو کامل نکردم،بعدش میرم استراحت میکنم اگه لازم بود محمد:خیله خب باشه،مراقب خودتون باشید رسول:الان منو بخشیدید؟ محمد:نه رسول جان فردا که دیدمت پدرتو درمیارم،خب بخشیدمت دیگه،برو از دعام جا موندم رسول:عه ببخشید خدافظ محمد:خدافظ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:تابه حال توی نوشته هام نگفته بودم مثلا پارت محسولی،ولی خب الان میگم😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²²⁸♡ (۳روز بعد) بعد از نماز برگشتم پیش عمو اون دوتا سربازی هم که مراقب بودن بهشون گفتم برن استراحت کنن که نرفتن البته که حق دارن،جوری سرگرد حسینی تاکید کرد که مراقب باشن منم میترسم دیگه کنار عمو نشستم تو این سه روز چند بار قلب‌ش درد گرفته بود دکترش میگفت چون تیر به سمت چپ سینه‌اش خورده شاید براش یه سری مشکلات قلبی به وجود بیاد البته که اینو به عمو نگفتیم همینطوری سر اینکه خوب نمیتونه حرکت کنه اعصابش خورده در اتاق زده شد و علی اومد داخل علی:چطوری؟ امیرحسین:قربونت،برای چی اومدی گفتم که امشب میمونم پیشش علی:مامان براتون شام فرستاده،دایی کی خوابیده؟ امیرحسین:باز یه ساعت پیش قلبش درد گرفته بود دکترش بهش مسکن زد علی:ای بابا امیرحسین:علی نگرانم،اگه دائمی باشه چی؟از یه طرفم حرکتش،همش عماد میگه که میتونه راه بره نگران نباشید،حس دستاش برگشته ولی پاهاش نه،تا یکم میخواد راه بره یهو میفته علی:امیرحسین این چه وضعیه تو داری آخه؟دیدی که دو،سه روزه تونست دستشو تکون بده الانم مشکلی نداره خداروشکر،پاهاش هم خدایی نکرده فلج نشده که نتونه تکون بده فقط یهو حس‌شو از دست میده اونم دکترا دارن با دارو و ورزش حل میکنن نگران چی هستی آخه امیرحسین:قلبش چی؟ علی:اونم خوب میشه نگران نباش،میخوای من کنارش بمونم یکم تو بری خونه استراحت کنی امیرحسین:نه میمونم پیشش علی:انقدر استرس نداشته باش،چهره‌ات خیلی تابلوعه دایی بیدار بشه میفهمه،بزار یکم روحیه بگیره ازت بابا امیرحسین:باش علی:با عماد حرف زدم قرار شد فردا یا پس‌فردا وقت ملاقات علیرضا رو بیارم یکم پیش دایی بمونه امیرحسین:آره خوبه یکم بیاد،عمو هی می‌گفت برو بیارش علی:خب دیگه من برم چیزی لازم نداری؟ امیرحسین:نه داداش،دستت درد نکنه علی:کاری بود زنگ بزن امیرحسین:باش حتما علی:خدافظ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:اگه دائمی باشه چی؟😞