eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
838 دنبال‌کننده
237 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²²⁷♡ وسط دعا همش داشتم به محمد فکر میکردم همیشه این چند شب به دوستام میگفتم حلالم کنن امسال به همه گفتم جز محمد و البته اصلی‌ترین کسی که باید ازش حلالیت میگرفتم یه نگاه به علیرضا کردم که هنوز مشغول فیلم دیدن بود گوشیمو برداشتم و شماره‌شو گرفتم،خب معلومه دیگه اینموقع بیدار بود چندتا بوق خورد که قطع کرد وا خب شاید داشتم میمردم آقا محمد جواب بده دیگه گوشی‌ُ کنار گذاشتم و بعد از چند دقیقه بهم زنگ زد زود برداشتم رسول:سلام آقا محمد:سلام رسول جان،خوبی؟ببخشید بد جایی بودم نمیشد جوابتو بدم اومدم بیرون بهت زنگ بزنم،جانم کاری داشتی؟ رسول:ببخشید بدموقع زنگ زدم محمد:اشکال نداره،بیمارستانی؟ رسول:نه بابا موند کنار عمو من خونه پیش علیرضام محمد:اهان،شنیدم علیرضا پاهاش شکسته خوبه الان؟ رسول:بله خوبه حالش محمد:خب خداروشکر،کاری داشتی باهام رسول:راستش میخواستم بابت اونروز ازتون عذرخواهی کنم محمد:اهان پس بخاطر این زنگ زدی،منم میگم رسول ساعت ۱ با من چیکار داره رسول:ببخشید محمد:فراموش کن،البته این بار آخرت بود که بهم دروغ گفتی یا حتی راستشُ نگفتی،اگه تکرار بشه من میدونم و تو رسول:خب من که دلیل آوردم محمد:این بحثُ کش ندیم بهتره،چه خبر از پرونده جدید؟ رسول:تونستیم وارد بشیم به خونه سوژه و شنود و دوربین کار گذاشتیم محمد:خوبه،دیگه چی؟تونستید مجوز ورود به محل کار کریمی هم بگیرید؟ رسول:نه هنوز،چون وصله به مقامات اجازه نمیدن،البته که فردا آقای‌عبدی قراره برن جلسه گفتن که مجوز رو هرطور شده میگیرن محمد:خب خوبه رسول:حالا فردا که اومدید کامل توضیح میدیم محمد:باشه ممنون،خب دیگه برو به کارات برس منم دعا کن رسول:چشم،راستی حالتون خوبه درد ندارین؟ محمد:بهترم خداروشکر،فردا یکم دیرتر بیا اداره تا بتونی استراحت کنی رسول:آخه هنوز گزارش هارو کامل نکردم،بعدش میرم استراحت میکنم اگه لازم بود محمد:خیله خب باشه،مراقب خودتون باشید رسول:الان منو بخشیدید؟ محمد:نه رسول جان فردا که دیدمت پدرتو درمیارم،خب بخشیدمت دیگه،برو از دعام جا موندم رسول:عه ببخشید خدافظ محمد:خدافظ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:تابه حال توی نوشته هام نگفته بودم مثلا پارت محسولی،ولی خب الان میگم😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²²⁸♡ (۳روز بعد) بعد از نماز برگشتم پیش عمو اون دوتا سربازی هم که مراقب بودن بهشون گفتم برن استراحت کنن که نرفتن البته که حق دارن،جوری سرگرد حسینی تاکید کرد که مراقب باشن منم میترسم دیگه کنار عمو نشستم تو این سه روز چند بار قلب‌ش درد گرفته بود دکترش میگفت چون تیر به سمت چپ سینه‌اش خورده شاید براش یه سری مشکلات قلبی به وجود بیاد البته که اینو به عمو نگفتیم همینطوری سر اینکه خوب نمیتونه حرکت کنه اعصابش خورده در اتاق زده شد و علی اومد داخل علی:چطوری؟ امیرحسین:قربونت،برای چی اومدی گفتم که امشب میمونم پیشش علی:مامان براتون شام فرستاده،دایی کی خوابیده؟ امیرحسین:باز یه ساعت پیش قلبش درد گرفته بود دکترش بهش مسکن زد علی:ای بابا امیرحسین:علی نگرانم،اگه دائمی باشه چی؟از یه طرفم حرکتش،همش عماد میگه که میتونه راه بره نگران نباشید،حس دستاش برگشته ولی پاهاش نه،تا یکم میخواد راه بره یهو میفته علی:امیرحسین این چه وضعیه تو داری آخه؟دیدی که دو،سه روزه تونست دستشو تکون بده الانم مشکلی نداره خداروشکر،پاهاش هم خدایی نکرده فلج نشده که نتونه تکون بده فقط یهو حس‌شو از دست میده اونم دکترا دارن با دارو و ورزش حل میکنن نگران چی هستی آخه امیرحسین:قلبش چی؟ علی:اونم خوب میشه نگران نباش،میخوای من کنارش بمونم یکم تو بری خونه استراحت کنی امیرحسین:نه میمونم پیشش علی:انقدر استرس نداشته باش،چهره‌ات خیلی تابلوعه دایی بیدار بشه میفهمه،بزار یکم روحیه بگیره ازت بابا امیرحسین:باش علی:با عماد حرف زدم قرار شد فردا یا پس‌فردا وقت ملاقات علیرضا رو بیارم یکم پیش دایی بمونه امیرحسین:آره خوبه یکم بیاد،عمو هی می‌گفت برو بیارش علی:خب دیگه من برم چیزی لازم نداری؟ امیرحسین:نه داداش،دستت درد نکنه علی:کاری بود زنگ بزن امیرحسین:باش حتما علی:خدافظ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:اگه دائمی باشه چی؟😞
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²²⁹♡ دوباره یه پرونده جاسوسی بهمون داده بودن سرمون خیلی شلوغ بود هر روز کیس های زیادی به پرونده اضافه میشد الانم تو اتاق آقامحمد بودیم تا درباره پرونده حرف بزنیم سعید:حالا میگید باید چیکار کنیم آقا؟اونا از مراکز مهم و تاسیسات ن.ظامی ما عکس و فیلم گرفتن محمد:رسول بهت گفتم سیستم‌ کریمی رو هک کنی،کردی؟ رسول:بله آقا با کمک بچه‌های سایبری تونستیم محمد:خب خوبه،هرچی اطلاعات بود دربیار،حواست هم باشه اون عکس و فیلم هارو پاک کن رسول:ولی پاک کردن اون تصاویر یعنی لو دادم خودمون داوود:درسته آقا،می‌فهمن که ما دنبال‌شون هستیم محمد:خب میگید چیکار کنیم؟ داوود:نباید پاک‌شون کرد دیگه رسول:اینجوری اونارو برای منبع‌شون میفرستن داوود:خودت پایین گفتی نباید پاک بشن رسول:آره نباید پاک بشن ولی با یکم تغییر میتونیم از ارسال تصاویر اصلی جلوگیری کنیم محمد:میتونی اینکارو بکنی؟ رسول:بله آقا خیالتون راحت سعید:تنهایی میتونی یا اینکه باید علی سایبری بیاد کنارت استاد؟😂 رسول:هارهارهار...عه ببخشید آقا محمد:پس رسول امیدم به‌توعه ها رسول:چشم آقا محمد:میتونید برید سرکارتون همینطوری که بلند می‌شدیم سعید دست انداخت دور گردنم و اروم گفت سعید:بدبخت محمد که امیدش به توعه رسول:دیشب تو آب‌نمک خوابیدی؟نمکدون شدی آخه سعید:ای بابا همینطوری دارم حیف میشم که رسول:وقت دنیا رو میگیری سعید بزار برم به کارم برسم ظهری باید برم پیش عموم سعید:عه ما قرار عصر بیایم بعد از وقت ملاقات یا شب رسول:نمیزارن که سعید:چرا میزارن ما گردن‌مون کلفته دستشو از گردنم باز کردم و با خنده گفتم رسول:گردن خر کلفته ها،دیگه این مثالُ نگو سعید:خیلی گاوی رسول رسول:مثل تو داوود:برید دیگه سه ساعت اینجایید،نمیشه رفت پایین سعید:بفرما دهقان جان،فقط یه چیزی این استاد رسول جونتون به همه‌مون گفت خر،در جریان باش استاد که محمدم قرار بود باهامون بیاد پس اونم از توهینی که کردی فیض برد رسول:خیلی بیشعوری سعید:😂 ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:واقعا دلم میخواست محمد یهو بیاد ضایع بشن😐😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²³⁰♡ زود لباس های سربازی کیانوش(پسرخاله)پوشیدم کیانوش:هوی ایلیا گند نزنیا من بدبخت میشم ایلیا:خفه شو دیگه میخوام چیکار کنم مگه کیانوش:دقیقا از همین میترسم،بگو میخوای چه غلطی کنی ایلیا:لازم نیست بدونی من رفتم زود سوار موتور شدم رفتم سمت بیمارستان اَه گندشو بزنم هی،الان وقت ملاقات بود دورش شلوغ میشد نمیشه کاری کرد مجبورم بزارم برای چند ساعت دیگه وقتی رسیدم رفتم سمت اتاقش ولی نزدیک نرفتم دوتا سرباز جلو در بودن باید وقتی نبودن میرفتم داخل یا حداقل یکی‌شون میرفت میتونستم اون‌یکی رو دخل‌شو بیارم دیدم یه خانم چادری با یه آقا رفت داخل نشستم رو پله‌ها تا کارشون تموم بشه گوشیمو دراومدم شماره هومنُ گرفتم ولی خاموش بود باز این خاک‌توسر گوشیشُ گذاشته حالت پرواز شماره یکی دیگه از بچه‌هامون رو گرفتم سیروس:چیه ایلیا؟ ایلیا:کجایی سیروس:خونه ایلیا:آدرس میفرستم بیا،فقط با پوشش بیا نباید تورو بشناسن سیروس:باز چیشده؟تازه از زندان دراومدما ایلیا:خفه شو فقط زود بیا سیروس:خب ایلیا:آب‌پاش‌تو(اسلحه) هم بیار سیروس:اوکی نشستن اینجا فایده نداشت از بیمارستان زدم بیرون سوار موتور شدم سیگارمو روشن کردم تا وقت ملاقات تموم بشه سیگار بکشم بهتره تا نشستن ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ عمه و عمو رضا اومده بودن ملاقات عمه بازم غذا آورده بود امیرحسین:عمه باز که غذا آوردی دورت بگردم زینب:وا خب آوردم بخوره جون بگیره دیگه امیرحسین:آخه مشکل اینجاست که عمو خیلی کم غذا میخوره مهدی:آره زینب جان دستت درد نکنه ببر خودتون بخورید زینب:خب اگه غذا نخوری که خوب نمیشی، اشتها هم نداشتی یکم زورکی بخور مهدی:چشم عمو رضا و عمو مهدی باهم حرف میزدن عمه‌ام غذا و میوه و یه سری خوراکی که آورده بود میذاشت تو یخچال گوشیم زنگ خورد دیدم کمیلِ امیرحسین:جانم؟ کمیل:نمیای کلانتری؟کار داریما امیرحسین:چیکار؟ کمیل:بابا ول کن دو دقیقه اون عموتو،لولو نمی‌بره تو بیا اینجا لازمت داریم امیرحسین:خیله خب اومدم تماسُ قطع کردم برگشتم سمت عمو که داشت سوالی نگاهم می‌کرد امیرحسین:باید برم کلانتری کار دارم مهدی: مراقب خودت باش امیرحسین:چشم مهدی:راستی به حسینی بگو بیاد پیشم امیرحسین:اونم به چشم،خدافظ با همه خدافظی کردم راه افتادم سمت کلانتری ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:🙄🙄🙄
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²³¹♡ ساعت ۷ غروب بود که کارم تموم شد خداروشکر تونستم عکس‌های جعلی رو جایگزین اصلی کنم حالا دیگه خیالمون راحت بود از بچه‌ها خدافظی کردم راه افتادم سمت بیمارستان وقتی رسیدم اول رفتم پیش عماد عماد:چطوری رسول:خوبم،عموم خوبه؟ عماد:باز قلبش درد میکرد مجبور شدم بهش مسکن بزنم رسول:خطر داره عماد؟ عماد:نه نگران نباش تو، خوب میشه رسول:خداکنه،من برم پیشش عماد:باش فقط افطار آماده میکنم اذان داد بیا اتاقم باهم بخوریم عموتم که خوابه رسول:باش چند قدم رفتم ولی با صدای عماد برگشتم سمتش رسول:جانم؟ عماد:یه چیزی رو دقت کردی؟ رسول:چی؟ عماد:تو این چند سال اولین مکالمه‌ای بود که مثل آدم و بدون دعوا گذشت رسول:😂تو گینس ثبت کن عماد:حتما، واجبِ اصلا رسول:دیوونه من رفتم عماد دستی تکون داد سوار آسانسور شد زود رفتم سمت اتاق عمو و همینجوری که پیام احسانُ جواب میدادم که گفته بود قراره بیاد دیدم سربازی که همیشه جلو در اتاق عمو بود رو صندلی خوابیده اون‌یکی هم نبود سمتش رفتم تا بیدارش کنم بره نمازخونه استراحت کنه ولی هرچی صداش کردم بیدار نشد،دستمُ جلو بینی‌اش گرفتم که نفس می‌کشید نگاهم افتاد به گردنش که رد سوزن روش بود یه لحظه نفهمیدم چیشد که دویدم سمتم اتاق عمو تا درو باز کردم دیدم یکی بالا سرشه و بالشت گذاشته رو صورتش،تند رفتم سمتش از گردنش گرفتم خوابوندمش زمین باهم درگیر شدیم تمرکز نداشتم اصلا نگران عمو بودم نکنه دیر رسیده باشم؟ با ضربه‌ای که به شکمم خورد به خودم اومدم با یه حرکت برگردوندم حالا من نشسته بودم روش و میزدمش با مشتی که به صورتش زدم یکم گیج شد گوشیمو درآوردم تا به پلیس زنگ بزنم که با سوزش دستم گوشی افتاد دیدم یه آمپول تو بازوم زده منو محکم زد زمین و پا به فرار گذاشت یکم گیج شدم و چشمام سیاهی میرفت ولی باید میرفتم دنبالش بلند شدم و دویدم سمت راهرویی که رفته بود ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:دیگه ببخشید اگه خیلی هیجانی نبود ازم ساعت ۱ صبح انتظار خوب درآوردن پارت هیجانی نداشته باشید با تشکر😐😁
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²³²♡ گِل بگیرن این شانس منو باقی مونده مواد بیهوشی رو زدم به بازوی طرف و پرتش کردم یه سمت و زود در رفتم ولی دیدم داره میاد سمتم،این چه کنه‌ای بود آخه همه رو با دستم هل میدادم یه طرف که جلوم باز باشه بتونم سرعتمو زیاد کنم از محوطه بیمارستان گذشتم خواستم از در ورودی برم بیرون که محکم خوردم به یکی و افتادم زمین برگشتم سمت طرف خواستم فحش‌کشش کنم ولی با لباس نظامی و درجه سرگرد برای بار چندم به شانس گُه خوردم پی بردم زود بلند شدم و ازش معذرت خواستم و رفتم سمت کیانوش ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ پسره که معذرت‌خواهی کرد رفت بیرون چند قدم رفتم که دیدم رسول داره میاد،خواست بخوره زمین که گرفتمش حسینی:رسول چیشدی خوبی رسول:میخواست عمو رو بکشه توروخدا بگیرش با این حرفش بیخیال رسول شدم دویدم سمت خیابان،البته که رسول با اینکه بزور سر پا بود داشت دنبالم میومد با دیدنش که داشت سوار موتور میشد سرعتمو بیشتر کرد و بهش رسیدم با پام زدم به موتور که هردوشون افتادن حمله کرد سمتم از اون طرفم دوستش رفت سمت رسول با هم درگیر شده بودیم بدبختی دفاع شخصی‌ش خوب بود نمیشد به راحتی دستگیرش کرد،از طرفی حضور مردم و صدای جیغ و دادشون هم تو مخم بود پسره یه چاقو درآورد گرفت سمتم خواست بهم بزنه که دستشو گرفتم پیچوندم،چاقو که از دستش افتاد سریع یه ضربه محکم زدم به پشت پاهاش و افتاد زمین به دستش دستبند زدم همون لحظه صدای آژیر ماشین پلیس اومد و کمیل و صدرا اومدن سمت‌مون برگشتم سمت رسول که دیدم افتاده زمین دویدم سمتش و گرفتم تو بغلم از حال رفته بود و سرش هم خون می‌اومد چندبار به صورتش ضربه زدم و صداش کردم ____> دکترش که بیرون اومد سریع رفتم سمتش همون دکتر مهدی بود حسینی:چیشد خوبه حالش؟ عماد:آره ماده بیهوشی بهش تزریق کردن به سر‌شم آسیب جدی نرسیده چندتا بخیه خورده به هر حال خوبه حالش نگران نباشید حسینی:خداروشکر دکترش که رفت یکم درو باز کردم دیدمش کمیل:چیشد آقا؟ با صدای کمیل برگشتم حسینی:خوبه حالش،منتقل شدن کلانتری؟ کمیل:بله حسینی:مهدی و اون سرباز چی؟ کمیل:آقا مهدی از شدت تنگی نفس از حال رفته بود، دکترش میگفت اگه یکم دیگه بهش هوا نمی‌رسید مرده بود دور از جونش،حال اون سرباز هم خوبه دکتر گفت با ماده بیهوشی،بیهوش شده حسینی:تو پیش رسول باش برم مهدی رو ببینم خیالم راحت بشه کمیل:چشم آقا ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:؟؟؟؟؟؟؟؟؟💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²³³♡ احسان:آره دیگه حامد لعنتی انقدر قشنگ بود،حالا یه شب همگی باهم میریم سینما میبینم فیلم‌رو حامد:باشه،رسیدی بیمارستان؟امشب تو میمونی؟ احسان:آره رسیدم،اوهوم باید من بمونم دیگه بنده خدا بابا الان چند روزِ میمونه خسته شده گفت بعد از کارش میره خونه منم اومدم البته فکر کنم رسولم الان رسیده بیمارستان با دیدن امیرحسین که آشفته داشت جلو در اتاق عمو قدم میزد یکم نگران شدم احسان:حامد بعدا بهت زنگ میزنم حامد:باش پا تند کردم سمت امیرحسین احسان:امیر چیشده نشست رو صندلی و سرشو گرفت امیرحسین:میخواستن عمو رو بکشن احسان:هیی... خوبه الان حالش؟ امیرحسین:آره ولی هنوز بهوش نیومده احسان:با چی میخواستن بکشنش؟مگه نگهبان نداشت؟ امیرحسین:بالشت گذاشته بود رو صورتش تا خفه‌اش کنه،چرا داشته اونم بیهوش کرده بعد داخل شده حسینی:امیرحسین تو چرا هنوز اینجایی برگشتم سمت سرگرد حسینی و سلام دادم امیرحسین:آقا توقع دارید برم کلانتری تو این وضع؟نه عمو نه رسول هنوز بهوش نیومدن دارم دق میکنم با تعجب برگشتم سمت امیرحسین احسان:رسول؟اون برای چی دیگه حسینی:رسول وقتی اومده بود اینجا و دیده که سرباز بیهوش شده وارد اتاق میشه و با سوژه درگیر میشه اونم سرنگ حاوی مواد بیهوشی بهش تزریق میکنه ولی خب رسول خودشو بزور نگه میداره و دنبالش میکنه تا اینکه من اومدم بیمارستان،خداروشکر سوژه‌ها دستگیر شدن ولی بخاطر درگیری که شد یکم صدمه دیده،الانم حالش خوبه نگران نباش احسان:کجاست؟ حسینی:میبرمت یه لحظه صبر کن... امیرحسین جان الان موندنت چه فایده‌ای داره اینجا؟برو کلانتری از اون دونفر بازجویی کن شاید تونستیم به خانی برسیم کمیل دست تنهاست،صدرام دیدی که تا فردا مرخصی گرفته...قول میدم اگه بهوش اومدن بهت خبر بدم خوبه؟ امیرحسین:چشم میرم حسینی:میگم یکی ببرتت اینجوری خیالم راحته امیرحسین:باش حسینی:فعلا ولی صبر کن تا احسانُ ببرم پیش رسول تا برگردم تو پیش مهدی باش نمیتونم تنهاش بزارم دیگه امیرحسین:حتما حسینی:بریم احسان جان،حالا اگه مهدی بهوش اومد خبر بده بهم امیرحسین:چشم با سرگرد حسینی هم قدم شدم احسان:ببخشید بابا محسن هم میدونه؟ حسینی:چند دقیقه قبل از اینکه تو بیای بهش گفتیم احسان:کاش نمی‌گفتین حسینی:چرا؟ احسان:آخه الان چند شبه بیمارستان میموند گفتیم امشب میره خونه یکم استراحت کنه حسینی:نگران نباش،همینطوری که امیرحسینُ فرستادم بره باباتم نمیزارم شب بمونه احسان:منکه چشمم آب نمیخوره حسینی:حالا...بیا اینم اتاق رسول،بهوش اومد خبر بده بهم احسان:چشم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بدبخت محسن😐😄
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²³⁴♡ بوسه‌ای به دستاش زدم تازه اون ماسک مزخرف رو از صورتش برداشته بودن دوباره باید تحملش می‌کرد خسته شده بودم از این پرونده،دلم میخواست خانی رو ببینم تا خودم از شرش راحت بشم چشمام باز داشت پر میشد،نمیدونم آخه چرا انقدر ضعیفم،منکه از بچگی همش چسبیده بودم به عمو پس چرا یکم ازش صبر و نقاب زدن تو روزای سختی رو یاد نگرفتم مهدی:خاک.تو..سرت با صدای بی‌جونش نگاهش کردم امیرحسین:بیدار شدی عمو؟خوبی؟ مهدی:نه..مُردم...بخد.ا از رو. تخت .پاشم چندتا .فن رو.ت پیاده .میشم ..صبر کن اشک از چشمم ریخت خندیدم و پاکش کردم امیرحسین:تو خوب شو هرچقدر که دوست داشتی فن روم پیاده شو خوبه مهدی:می.دونی..که ی.یادم..نمیره.امیر..می.زنما امیرحسین:عه؟خب پس هیچی فراموش کن...نگفتی خوبی؟ مهدی:آ.آره امیرحسین:خداروشکر مهدی:ک.کی.بود.که...باهاش در.گیر شد؟ موندم چی بگم میترسیدم بگم رسول بود نگرانش بشه باز قلبش درد بگیره اگه نمیگفتم هم خودش می‌فهمید بلاخره امیرحسین:یکی بود دیگه مهدی:امیر..درست..جوابمو.بده امیرحسین:عزیز من تو خوب نمیتونی نفس بکشی برای چی هی حرف میزنی خودتو خسته میکنی مهدی:امیییر امیرحسین:یکی از بچه ها بود حالش خوبه الان مهدی:ص.صدای رسولُ.شنیدم...چرت.تحویل..من نده امیرحسین:توهم زدی شاید مهدی:امیر..بخدا... امیرحسین:باشه باشه غلط کردم عمو،ببخشید تو که صداشو شنیدی چرا ایسگا میکنی آدمو آخه مهدی:برو..صداش.کن امیرحسین:رفته سرکار مهدی:امییر امیرحسین:ای بابا،عمو گیر نده دیگه صبر کن برم بگم دکترت بیاد بهوش اومدی بعد حرف میزنیم خواستم بلند بشم که محکم دستمو گرفت مهدی:برو.رسولُ.بیار امیرحسین:نیستش جدی میگم مهدی:جونمو.. قسم .بخور.. که سالمه عمو هم خوب فهمیده بود باید خودشو قسم بده ها امیرحسین:خداروشکر صدمه زیادی ندیده،بهش با سرنگ ماده بیهوشی تزریق کردن یکمم کتک زدنش همین مهدی:بگو..بیارنش.پیشم امیرحسین:هنوز بهوش نیومده،بخدا میگم عمو مهدی:با.تخت..بیارنش خب امیرحسین:بزار اول دکترتُ صدا کنم بعد باهاش حرف میزنم...اوه اوه به سرگرد حسینی نگفتم الان منو از وسط نصف میکنه خواستم بهش زنگ بزنم که در باز شد خودش اومد ♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:این وسط چرا من باید ذوق کنم که مهدی نگران رسوله؟؟😐😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²³⁵♡ حسینی:عه بیدار شدی مهدی یه نگاهی بهم کرد و گفت حسینی:مگه نگفتم بهم خبر بده امیرحسین:الان میخواستم زنگ بزنم آقا مهدی:امیر.علی..رسول.خوبه حسینی:آره خوبه نگرانش نباش مهدی:بگو..بیارنش..پیشم...یا من.برم.پیشش حسینی:پاشو برو دکترشو صدا کن امیرحسین:چشم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ بعد از رفتن امیرحسین نشستم لبه تخت و دستشو گرفتم حسینی:بزار بهوش که اومد میگم بیارنش،بعدم تو با این حالت کجا بری آخه مهدی:چند.ساعته..بیهوشه؟ حسینی:یه ساعت نشده هنوز مهدی:خب.چرا..بیدار.نمیشه؟ حسینی:دکترش گفت بخاطر اینکه ماده بیهوشی قوی بوده از طرفی هم یکم به سرش ضربه خورده،فکر کنم دستش هم آسیب دیده مهدی:چرا؟ حسینی:آخه موقع درگیری دیدم دستشو گذاشت رو شونه‌اش یکم دردش اومده بود البته فکر کنم کتفش آسیب دیده نه دستش مهدی:به.دکترش..گفتی؟ حسینی:آره گفتم،ولی گفت بهوش که اومد می‌برن عکس میگیرن در اتاق زده شد بعد دوتا دکتر و امیرحسین وارد شدن،یکی که همون عماد بود یکی هم دکتر قلبش بود عماد:بهترین آقامهدی مهدی سری تکون داد فتحی:احساس درد تو ناحیه قلبتون ندارید؟ مهدی:نه فتحی:مطمئن؟ مهدی:آره فتحی:خداروشکر ضربان‌قلبتون خوبه یه داروی دیگه هم مجبور به خوردنش شدین آقا مهدی برای قلب‌تون حسینی:مشکل قلبش جدیه؟ از قصد جلوی مهدی پرسیدم چون قبلا دکترش بهم گفته بود خوب میشه میخواستم مهدی هم بشنوه که نگران نباشه دیگه فتحی:نه جدی نیست،چون گلوله تو سینه سمت چپ و نزدیک به قلب بوده طبیعیه که شما یکم درد تو ناحیه قلبتون داشته باشید از طرفی هم که نگرانی‌تون بابت بی‌حس شدن دست و پاتون هم بی‌تاثیر نبوده حسینی:قلبش چند روزه خوب میشه؟ فتحی:زمان دقیقی برای بهبودی کامل نمیشه گفت ولی اگه داروها رو به موقع مصرف کنن و از استرس و هیجان دور بمونن و البته استفاده نکردن از دخانیات خیلی زود خوب میشن حسینی:ممنون فتحی:خواهش میکنم...عماد این آمپول رو تا سه روز بهش تزریق کنید این قرص‌هم هر ۱۲ ساعت یک بار با معده پر باید بخوره عماد:باشه حتما فتحی:اگه خدایی نکرده حالتون بد شد بهم خبر بدین مهدی:باشه دکتر فتحی که رفت بیرون عماد دارو‌هاشو نوشت و همینطوری که برگه رو میگرفت سمت امیرحسین گفت عماد:این آمپول ها تو داروخونه اینجا نیست وگرنه خودم تهیه می‌کردم میتونی بگیری؟ امیرحسین:آره حتما امیرحسین خواست نسخه رو بگیره که پیش دستی کردم حسینی:من تهیه میکنم مهدی:عماد عماد:جانم مهدی:رسول عماد:خوبه حالش،الان میخوام برم بگم که بیارنش اینجا چون سه تا بیمار تحت نظر منه،و چهارمی هم که شد اون رسول،همه‌هم تو این بخش‌ان گفتم برای راحتی خودم بیارنش اینجا حسینی:خدا خیرت بده دیوونه‌مون کرد انقدر گفت رسولو بیارید اینجا عماد:نگرانش نباشید بهش مسکن تزریق شده خوابیده،اگه نگران باشید باز قلبتون درد میگیره این فتحی مخ منو میخوره مهدی:باش ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خب خیالتون از قلبش هم راحت شد دیگه؟😁
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²³⁶♡ مهدی:کسی..کنارش. هست؟ حسینی:آره احسان عماد:آقا محسنم الان کنارشه حسینی:عه اومد مهدی:بدو .بیارش.. دیگه حسینی:عماد جان بیا برو بگو بیارنش،دیوونه شدم از دست جماعت موحد عماد:بخدا که همدردیم سرگرد،البته که من با بد آدمی طرفی‌ام،متاسفانه ستون خانواده موحد رو گذاشتن تو زندگی من مثل کنه چسبیده بهم امیرحسین:😂راجب رسول درست صحبت کن عماد:خیلی تحفه‌اس،ارزونی خودت مهدی:عموش..نمرده.که..اینجوری.میگی عماد:آقا مهدی جای من بودی بدتر میگفتی،تيمارستانی شدم از دستش حسینی:حالا فعلا برو بیارش مهدی جدی جدی بخاطر این بلند میشه ها 😂 مهدی بهم یه نگاه پکر کرد و زیر لب خفه‌شویی گفت عماد که رفت هماهنگ کردم که امیرحسین بره کلانتری اونکه رفت به مهدی گفتم حسینی:یعنی مهدی جوری این برادر‌زاده‌ات خسته‌ام کرده که نگو،بزور جلوی خودمو گرفتم که یه توبیخ سخت نکنم مهدی:همینطوریه اون حسینی:بهش گفتم کاریت ندارم عموت که اومد تنبیه‌ات با اون مهدی:آفرین حسینی:ذوق کردی نه؟ مهدی:چه‌.جورم حسینی:خدایی تو بچه‌های محسن فقط رسول مهدی:😂 حسینی:چرا می‌خندی؟ مهدی:خوبه..الان عماد..داشت..غر میزد حسینی:اونم مثل برادراشه؟ مهدی:به وقتش...دست.اوناروهم..از.پشت میبنده حسینی:اون چند ساعتی که باهاش بودم تا به الان که خوشم اومده ازش،پسر خوبیه مهدی:امیرعلی حسینی:جانم؟ مهدی:سجاد..کجا دفن..شد؟ حسینی:قزوین،خانواده‌اش گفتن اونجا دفنش کنیم،سر همینه که رسولُ می‌شناسم،باهامون اومده بود بخاطر امیرحسین یکم حالش خوب نبود بعد برگشتنی باهم حرف میزدیم مهدی:پسر..خوبیه..ولی..تو مخه حسینی:الان محسن میاد دوباره گیر میده بهمون مهدی:آره.بخدا..جوری رو بچه‌هاش..حساسه.ها..نه فقط اونا..حتی بچه‌های.زینبم..حساسه روشون حسینی:دقیقا متضاد تو مهدی:اره..من..رو.نمیدم حسینی:دیوونه‌ای دیگه در باز شد و پرستار ها رسول آوردن کنار دیوار تختشُ گذاشتن،عماد سرم‌شو آویزون کرد بعدش هم آقامحسن اومد کنارمون،اول باهم سلام و احوالپرسی کردیم بعدش ازم راجب اتفاقات امروز پرسید که مجبور شدم باز اینارو تعریف کنم بعد هم کنار مهدی نشست ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:وای خدا واقعا من تو زندگیم کمبود محبت دارم😐یه مهدی میخوام پشتم دربیاد😂