eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
838 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²³³♡ احسان:آره دیگه حامد لعنتی انقدر قشنگ بود،حالا یه شب همگی باهم میریم سینما میبینم فیلم‌رو حامد:باشه،رسیدی بیمارستان؟امشب تو میمونی؟ احسان:آره رسیدم،اوهوم باید من بمونم دیگه بنده خدا بابا الان چند روزِ میمونه خسته شده گفت بعد از کارش میره خونه منم اومدم البته فکر کنم رسولم الان رسیده بیمارستان با دیدن امیرحسین که آشفته داشت جلو در اتاق عمو قدم میزد یکم نگران شدم احسان:حامد بعدا بهت زنگ میزنم حامد:باش پا تند کردم سمت امیرحسین احسان:امیر چیشده نشست رو صندلی و سرشو گرفت امیرحسین:میخواستن عمو رو بکشن احسان:هیی... خوبه الان حالش؟ امیرحسین:آره ولی هنوز بهوش نیومده احسان:با چی میخواستن بکشنش؟مگه نگهبان نداشت؟ امیرحسین:بالشت گذاشته بود رو صورتش تا خفه‌اش کنه،چرا داشته اونم بیهوش کرده بعد داخل شده حسینی:امیرحسین تو چرا هنوز اینجایی برگشتم سمت سرگرد حسینی و سلام دادم امیرحسین:آقا توقع دارید برم کلانتری تو این وضع؟نه عمو نه رسول هنوز بهوش نیومدن دارم دق میکنم با تعجب برگشتم سمت امیرحسین احسان:رسول؟اون برای چی دیگه حسینی:رسول وقتی اومده بود اینجا و دیده که سرباز بیهوش شده وارد اتاق میشه و با سوژه درگیر میشه اونم سرنگ حاوی مواد بیهوشی بهش تزریق میکنه ولی خب رسول خودشو بزور نگه میداره و دنبالش میکنه تا اینکه من اومدم بیمارستان،خداروشکر سوژه‌ها دستگیر شدن ولی بخاطر درگیری که شد یکم صدمه دیده،الانم حالش خوبه نگران نباش احسان:کجاست؟ حسینی:میبرمت یه لحظه صبر کن... امیرحسین جان الان موندنت چه فایده‌ای داره اینجا؟برو کلانتری از اون دونفر بازجویی کن شاید تونستیم به خانی برسیم کمیل دست تنهاست،صدرام دیدی که تا فردا مرخصی گرفته...قول میدم اگه بهوش اومدن بهت خبر بدم خوبه؟ امیرحسین:چشم میرم حسینی:میگم یکی ببرتت اینجوری خیالم راحته امیرحسین:باش حسینی:فعلا ولی صبر کن تا احسانُ ببرم پیش رسول تا برگردم تو پیش مهدی باش نمیتونم تنهاش بزارم دیگه امیرحسین:حتما حسینی:بریم احسان جان،حالا اگه مهدی بهوش اومد خبر بده بهم امیرحسین:چشم با سرگرد حسینی هم قدم شدم احسان:ببخشید بابا محسن هم میدونه؟ حسینی:چند دقیقه قبل از اینکه تو بیای بهش گفتیم احسان:کاش نمی‌گفتین حسینی:چرا؟ احسان:آخه الان چند شبه بیمارستان میموند گفتیم امشب میره خونه یکم استراحت کنه حسینی:نگران نباش،همینطوری که امیرحسینُ فرستادم بره باباتم نمیزارم شب بمونه احسان:منکه چشمم آب نمیخوره حسینی:حالا...بیا اینم اتاق رسول،بهوش اومد خبر بده بهم احسان:چشم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بدبخت محسن😐😄
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²³⁴♡ بوسه‌ای به دستاش زدم تازه اون ماسک مزخرف رو از صورتش برداشته بودن دوباره باید تحملش می‌کرد خسته شده بودم از این پرونده،دلم میخواست خانی رو ببینم تا خودم از شرش راحت بشم چشمام باز داشت پر میشد،نمیدونم آخه چرا انقدر ضعیفم،منکه از بچگی همش چسبیده بودم به عمو پس چرا یکم ازش صبر و نقاب زدن تو روزای سختی رو یاد نگرفتم مهدی:خاک.تو..سرت با صدای بی‌جونش نگاهش کردم امیرحسین:بیدار شدی عمو؟خوبی؟ مهدی:نه..مُردم...بخد.ا از رو. تخت .پاشم چندتا .فن رو.ت پیاده .میشم ..صبر کن اشک از چشمم ریخت خندیدم و پاکش کردم امیرحسین:تو خوب شو هرچقدر که دوست داشتی فن روم پیاده شو خوبه مهدی:می.دونی..که ی.یادم..نمیره.امیر..می.زنما امیرحسین:عه؟خب پس هیچی فراموش کن...نگفتی خوبی؟ مهدی:آ.آره امیرحسین:خداروشکر مهدی:ک.کی.بود.که...باهاش در.گیر شد؟ موندم چی بگم میترسیدم بگم رسول بود نگرانش بشه باز قلبش درد بگیره اگه نمیگفتم هم خودش می‌فهمید بلاخره امیرحسین:یکی بود دیگه مهدی:امیر..درست..جوابمو.بده امیرحسین:عزیز من تو خوب نمیتونی نفس بکشی برای چی هی حرف میزنی خودتو خسته میکنی مهدی:امیییر امیرحسین:یکی از بچه ها بود حالش خوبه الان مهدی:ص.صدای رسولُ.شنیدم...چرت.تحویل..من نده امیرحسین:توهم زدی شاید مهدی:امیر..بخدا... امیرحسین:باشه باشه غلط کردم عمو،ببخشید تو که صداشو شنیدی چرا ایسگا میکنی آدمو آخه مهدی:برو..صداش.کن امیرحسین:رفته سرکار مهدی:امییر امیرحسین:ای بابا،عمو گیر نده دیگه صبر کن برم بگم دکترت بیاد بهوش اومدی بعد حرف میزنیم خواستم بلند بشم که محکم دستمو گرفت مهدی:برو.رسولُ.بیار امیرحسین:نیستش جدی میگم مهدی:جونمو.. قسم .بخور.. که سالمه عمو هم خوب فهمیده بود باید خودشو قسم بده ها امیرحسین:خداروشکر صدمه زیادی ندیده،بهش با سرنگ ماده بیهوشی تزریق کردن یکمم کتک زدنش همین مهدی:بگو..بیارنش.پیشم امیرحسین:هنوز بهوش نیومده،بخدا میگم عمو مهدی:با.تخت..بیارنش خب امیرحسین:بزار اول دکترتُ صدا کنم بعد باهاش حرف میزنم...اوه اوه به سرگرد حسینی نگفتم الان منو از وسط نصف میکنه خواستم بهش زنگ بزنم که در باز شد خودش اومد ♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:این وسط چرا من باید ذوق کنم که مهدی نگران رسوله؟؟😐😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²³⁵♡ حسینی:عه بیدار شدی مهدی یه نگاهی بهم کرد و گفت حسینی:مگه نگفتم بهم خبر بده امیرحسین:الان میخواستم زنگ بزنم آقا مهدی:امیر.علی..رسول.خوبه حسینی:آره خوبه نگرانش نباش مهدی:بگو..بیارنش..پیشم...یا من.برم.پیشش حسینی:پاشو برو دکترشو صدا کن امیرحسین:چشم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ بعد از رفتن امیرحسین نشستم لبه تخت و دستشو گرفتم حسینی:بزار بهوش که اومد میگم بیارنش،بعدم تو با این حالت کجا بری آخه مهدی:چند.ساعته..بیهوشه؟ حسینی:یه ساعت نشده هنوز مهدی:خب.چرا..بیدار.نمیشه؟ حسینی:دکترش گفت بخاطر اینکه ماده بیهوشی قوی بوده از طرفی هم یکم به سرش ضربه خورده،فکر کنم دستش هم آسیب دیده مهدی:چرا؟ حسینی:آخه موقع درگیری دیدم دستشو گذاشت رو شونه‌اش یکم دردش اومده بود البته فکر کنم کتفش آسیب دیده نه دستش مهدی:به.دکترش..گفتی؟ حسینی:آره گفتم،ولی گفت بهوش که اومد می‌برن عکس میگیرن در اتاق زده شد بعد دوتا دکتر و امیرحسین وارد شدن،یکی که همون عماد بود یکی هم دکتر قلبش بود عماد:بهترین آقامهدی مهدی سری تکون داد فتحی:احساس درد تو ناحیه قلبتون ندارید؟ مهدی:نه فتحی:مطمئن؟ مهدی:آره فتحی:خداروشکر ضربان‌قلبتون خوبه یه داروی دیگه هم مجبور به خوردنش شدین آقا مهدی برای قلب‌تون حسینی:مشکل قلبش جدیه؟ از قصد جلوی مهدی پرسیدم چون قبلا دکترش بهم گفته بود خوب میشه میخواستم مهدی هم بشنوه که نگران نباشه دیگه فتحی:نه جدی نیست،چون گلوله تو سینه سمت چپ و نزدیک به قلب بوده طبیعیه که شما یکم درد تو ناحیه قلبتون داشته باشید از طرفی هم که نگرانی‌تون بابت بی‌حس شدن دست و پاتون هم بی‌تاثیر نبوده حسینی:قلبش چند روزه خوب میشه؟ فتحی:زمان دقیقی برای بهبودی کامل نمیشه گفت ولی اگه داروها رو به موقع مصرف کنن و از استرس و هیجان دور بمونن و البته استفاده نکردن از دخانیات خیلی زود خوب میشن حسینی:ممنون فتحی:خواهش میکنم...عماد این آمپول رو تا سه روز بهش تزریق کنید این قرص‌هم هر ۱۲ ساعت یک بار با معده پر باید بخوره عماد:باشه حتما فتحی:اگه خدایی نکرده حالتون بد شد بهم خبر بدین مهدی:باشه دکتر فتحی که رفت بیرون عماد دارو‌هاشو نوشت و همینطوری که برگه رو میگرفت سمت امیرحسین گفت عماد:این آمپول ها تو داروخونه اینجا نیست وگرنه خودم تهیه می‌کردم میتونی بگیری؟ امیرحسین:آره حتما امیرحسین خواست نسخه رو بگیره که پیش دستی کردم حسینی:من تهیه میکنم مهدی:عماد عماد:جانم مهدی:رسول عماد:خوبه حالش،الان میخوام برم بگم که بیارنش اینجا چون سه تا بیمار تحت نظر منه،و چهارمی هم که شد اون رسول،همه‌هم تو این بخش‌ان گفتم برای راحتی خودم بیارنش اینجا حسینی:خدا خیرت بده دیوونه‌مون کرد انقدر گفت رسولو بیارید اینجا عماد:نگرانش نباشید بهش مسکن تزریق شده خوابیده،اگه نگران باشید باز قلبتون درد میگیره این فتحی مخ منو میخوره مهدی:باش ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خب خیالتون از قلبش هم راحت شد دیگه؟😁
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²³⁶♡ مهدی:کسی..کنارش. هست؟ حسینی:آره احسان عماد:آقا محسنم الان کنارشه حسینی:عه اومد مهدی:بدو .بیارش.. دیگه حسینی:عماد جان بیا برو بگو بیارنش،دیوونه شدم از دست جماعت موحد عماد:بخدا که همدردیم سرگرد،البته که من با بد آدمی طرفی‌ام،متاسفانه ستون خانواده موحد رو گذاشتن تو زندگی من مثل کنه چسبیده بهم امیرحسین:😂راجب رسول درست صحبت کن عماد:خیلی تحفه‌اس،ارزونی خودت مهدی:عموش..نمرده.که..اینجوری.میگی عماد:آقا مهدی جای من بودی بدتر میگفتی،تيمارستانی شدم از دستش حسینی:حالا فعلا برو بیارش مهدی جدی جدی بخاطر این بلند میشه ها 😂 مهدی بهم یه نگاه پکر کرد و زیر لب خفه‌شویی گفت عماد که رفت هماهنگ کردم که امیرحسین بره کلانتری اونکه رفت به مهدی گفتم حسینی:یعنی مهدی جوری این برادر‌زاده‌ات خسته‌ام کرده که نگو،بزور جلوی خودمو گرفتم که یه توبیخ سخت نکنم مهدی:همینطوریه اون حسینی:بهش گفتم کاریت ندارم عموت که اومد تنبیه‌ات با اون مهدی:آفرین حسینی:ذوق کردی نه؟ مهدی:چه‌.جورم حسینی:خدایی تو بچه‌های محسن فقط رسول مهدی:😂 حسینی:چرا می‌خندی؟ مهدی:خوبه..الان عماد..داشت..غر میزد حسینی:اونم مثل برادراشه؟ مهدی:به وقتش...دست.اوناروهم..از.پشت میبنده حسینی:اون چند ساعتی که باهاش بودم تا به الان که خوشم اومده ازش،پسر خوبیه مهدی:امیرعلی حسینی:جانم؟ مهدی:سجاد..کجا دفن..شد؟ حسینی:قزوین،خانواده‌اش گفتن اونجا دفنش کنیم،سر همینه که رسولُ می‌شناسم،باهامون اومده بود بخاطر امیرحسین یکم حالش خوب نبود بعد برگشتنی باهم حرف میزدیم مهدی:پسر..خوبیه..ولی..تو مخه حسینی:الان محسن میاد دوباره گیر میده بهمون مهدی:آره.بخدا..جوری رو بچه‌هاش..حساسه.ها..نه فقط اونا..حتی بچه‌های.زینبم..حساسه روشون حسینی:دقیقا متضاد تو مهدی:اره..من..رو.نمیدم حسینی:دیوونه‌ای دیگه در باز شد و پرستار ها رسول آوردن کنار دیوار تختشُ گذاشتن،عماد سرم‌شو آویزون کرد بعدش هم آقامحسن اومد کنارمون،اول باهم سلام و احوالپرسی کردیم بعدش ازم راجب اتفاقات امروز پرسید که مجبور شدم باز اینارو تعریف کنم بعد هم کنار مهدی نشست ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:وای خدا واقعا من تو زندگیم کمبود محبت دارم😐یه مهدی میخوام پشتم دربیاد😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²³⁷♡ یعنی یه روز خوش واسم شده آرزو با سرعت زیاد روندم سمت بیمارستان وقتی رسیدم زود رفتم داخل از پرستار اتاقی که رسول بود پرسیدم پرستار:انتهای راهرو اتاق ۶ محسن:ممنون زود رفتم سمت اتاق،دیدم احسان کنارشه دونفر دیگه هم بودن که یکی‌ش داشت تلفن صحبت میکرد یکی هم خواب بود محسن:احسان احسان:سلام بابا محسن:سلام چیشده؟ احسان:وای بابا خدا بخیر کرد یعنی،میخواستن عمو رو بکشن بنده خدا بالشت گذاشته بودن رو صورتش ولی رسول زود میرسه و درگیر میشه بخاطر همین حالش اینه دستی به سرش که حالا پانسمان شده بود کشیدم محسن:مهدی چطوره؟ احسان:اونم از تنگی نفس از حال رفته بود دیگه نمیدونم بهوش اومده یا نه محسن:احسان بابا میری خونه؟من علیرضا بچه رو تنها گذاشتم اومدم احسان:مگه شما رفتید خونه؟اداره نبودید؟ محسن:تو که اومدی منم دیدم کارم تموم شده چند دقیقه بعدش اومدم اول رفتم پیش زینب علیرضا رو گرفتم دیگه انقدر عجله‌ای شد فقط سپردم به همسایه پایینی مراقبش باشه احسان:باشه الان میرم محسن:دستت درد نکنه احسان:فقط بهوش اومدن خبرم کنید باش؟ محسن:باشه بابا آروم برون فقط احسان:چشم خدافظ محسن:بسلامت احسان که رفت رو صندلی نشستم همون لحظه عماد اومد،بعد از سلام و احوال پرسی یکم راجب رسول ازش پرسیدم که خداروشکر آسیب زیادی ندیده محسن:مهدی چی خوبه اون؟ عماد:وقت نکردم برم سر بزنم بهشون الان اومدم پیش رسول که برم پیش آقا مهدی محسن:باشه شرمنده عماد جان خیلی خسته‌ات کردیم عماد:این چه حرفیه آقامحسن وظیفه‌مو دارم انجام میدم...بااجازه در اتاق که بسته شد یکم چشمامو ماساژ دادم این چند شب یه خواب درست نداشتم خیلی خسته بودم دست رسولُ گرفتم و بوسه‌ای روش زدم فکرم رفت سمت چند ماه پیش که فهمیده بودم رسول پسرمه،همونجایی که امام رضا بچه‌مو بهم داد،الانم که برادرمُ داد بهم چقدر به امام رضا مدیونم همینطوری که دستشو گرفته بودم با دست آزادم سرشو نوازش کردم تازه موهای سفید رسول دیدم امیرحسین و احسان تابه حال ندیدم موی سفیدشونُ ولی برای رسول با این سن و سال خیلی دلم میخواست کمکش کنم برگرده به روزهای خوشی،روزهایی که از ته دل شاد بود و می‌خندید،روزهایی که وقتی می‌خندید دیگه غم تو چشماش دیده نمیشد من این روز‌هارو با رسول ندیدم ولی آرزو دارم که براش رقم بزنم در باز شد عماد اومد داخل گفت مهدی بهوش اومده و میخواد رسولو منتقل کنه پیشش ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:درد و غم سن و سال نمیشناسه،شاید یه جوون ۲۰ ساله هم موهاش سفید شده چند تارش❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰم❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²³⁸♡ محسن کنارم نشست و نگران بهم چشم دوخت لعنت به من که همش نگرانش میکنم محسن:خوبی؟ مهدی:آره..خوبم محسن:خداروشکر...امیرعلی جان چیشده؟قضیه چی بود؟ امیرعلی شروع کرد به توضیح دادن منم سرمو برگردوندم سمت رسول،بمیرم الهی برات عمو،شرمنده بخاطر من اینطوری شدی محسن:اهان،خداروشکر به‌خیر گذشت حسینی:الحمدلله.. مهدی چیزی میخوری؟ مهدی:نه برید افطار کنید اذان دادن چند دقیقه‌اس محسن:آره امیرعلی جان شما برو افطار نگران مهدی‌ام نباش دیگه حسینی:حالا میرم ولی الان بیشتر نگران رسولم پکر نگاهش کردم که خندید حسینی:خب چیه؟یه ماهه همش دارم نگران تو میشم،حسودی نکن برادر زاده خودته خوبه مهدی:گمشو فقط محسن:مهدی یکم مؤدب صحبت کن خب مهدی:نمیخوام‌...این چرا بیدار نمیشه محسن:بهوش میاد دیگه نگران چی هستی آخه مهدی:مگه نمیگید اون سرباز بیدار شده؟خب رسولم باید بیدار بشه دیگه تا الان حسینی:مهدی الان تو برای چی با این وضعیتت نگرانی؟بیدار میشه دیگه برادر مهدی:آخه واسه چی بخاطر من اینجوری شده محسن:بخاطر عموش به این وضع افتاده خیلی هم راضیه لبخند کم‌جونی زدم و دوباره نگاهش کردم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ با سردرد بدی چشم باز کردم ولی نور شدیدی که خورد به چشمم مجبور شدم دستمو جلو چشمم بگیرم یکم که فکر کردم و ویندوزم بالا اومد فهمیدم چرا اینجام با ترس و نگرانی بابت وضعیت عمو خواستم بلند بشم که کتفم تیر کشید لبمُ به دندون گرفتم تا صدام در نیاد به دور‌و بَرم نگاهی کردم دیدم عمو خوابیده زیر لب خداروشکر کردم رسول:عمو...عمو میخواستم صداش کنم تا بیدار بشه مطمئن بشم حالش خوبه رسول:عمو مهدی آرووم چشم‌هاشو باز کرد با دیدنم لبخند زد مهدی:چه عجب بیدار شدی رسول:عمو حالت خوبه؟ مهدی:بله خوبم،از مرگ نجاتم دادیا رسول:وظیفه بود مهدی:ولی نه اینکه بزنی خودتم داغون کنی رسول:مهم نیست،خوبی؟باز چرا ماسک رو صورتته؟ مهدی:چیزی نیست الکی گذاشتن خندیدم رسول:منم که عرعر مهدی:هستی دیگه رسول:😐خیلی نامردی مهدی:زنگ بالای تختُ فشار بده دکتر بیاد ببینه ‌تورو البته که تحفه‌ای بیش نیستی رسول:دست شما درد نکنه... حوصله عمادُ ندارم عمو مهدی:اونم نداره رسول:اونکه صد درصد...کسی بیمارستان نیست؟ مهدی:چرا محسن،افطار نکرده بود بهش گفتم بره یه چیزی بخوره نگاهی به ساعت رو دستم کردم رسول:یه ساعت پیش اذان دادن که مهدی:میخواست بیدار بشی بعد بره ولی دیگه رفتم تو مخش رسول:اها،خوبه بچه ها نیومدن مهدی:کیا؟ رسول:محمد و سعید و داوود و فرشید،میخواستن بیان ملاقات مهدی:الان؟مگه میزارن رسول:نه نمیزارن ولی ما پارتی‌مون کلفته مهدی:همون نیان بهتره،خسته شدم هرکی از راه رسید هی میگه خوبی خوبی،بعدم که سه ساعت باید براش داستان امروزُ تعریف کنیم رسول:اعصاب تعطیلِ ها عمو‌...خداکنه نیان واقعا حس توضیح نیست مهدی:پس توام مثل منی دهن‌تو ببند ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:مهدی کلک رو نمیکنه ها😝😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²³⁹♡ رسول:چشم در اتاق باز شد و بابا اومد محسن:بیدار شدی بابا،خوبی یه نگاهی به عمو کردم که اخم کرده بود و بعد خندیدم محسن:وا چته مهدی:محسن خسته نشدی انقدر واژه خوبی رو تکرار کردی؟ محسن:نه،چون هر دفعه از خانواده‌ام باید راهی تخت بیمارستان بشن منم جز این کاری نمیتونم بکنم،توام که یه ماهه داری حرصم میدی سکوت کن مهدی:قانع شدم...بیا منو بخور محسن:چی‌میشد بیام بزنمت مهدی:نوچ نوچ نوچ...جرأت برادر...جرأت نداری محسن:تو داری برای هفت پشتم بسه بابا رفت برام تو لیوان آبمیوه ریخت محسن:بیا بابا بخور ضعف نکنی رسول:میل ندارم بابا محسن:رسول روزه بودیا مهدی:کجا روزه بود بهش سرم زدنا محسن:خب از صبح هیچی نخورده که گیج مهدی:گیج عمه‌ته محسن:عمه دارم من؟ مهدی:حالا هرچی بابا خواست بلندم کنه که باز کتفم تیر کشید رسول:آخ محسن:چیشد رسول؟کجات درد میکنه دستت؟ مهدی:آره امیرعلی میگفت کتفش آسیب دیده برو بگو بیان ببینن چشه محسن:باش الان ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ با بچه ها رفته بودیم بیرون و توی پارک افطار کردیم با کلی شوخی و خنده‌شون وسایلُ جمع کردیم و راه افتادیم سمت بیمارستان که مهدی رو ببینیم سعید پشت فرمون نشسته بود و منم کنارش داوود و فرشید هم پشت بودن هنوز خنده توی پارک کافی نبود براشون توی ماشینم خوش بودن سعید:بچه ها رسیدیم برای رسول تعریف میکنیم بسوزه نگاهی به سعید کردم و گفتم محمد:برای چی؟گناه داره فرشید:آقا محمد،سعید راست میگه آخه بهش گفتیم بزار یکم دیر تر برو بعد با ما بیا بیمارستان گفت نه محمد:خب مهدی تنها بوده فرشید باید یکی کنارش باشه حتما داوود:نه آقا وقت ملاقات بود محمد:داوود جان ساعت۷ وقت ملاقاتِ؟ سعید:درکل ما میگیم بهش محمد:از دست شما‌ها گوشیم زنگ خورد عماد بود محمد:دو دقیقه سکوت لطفا سعید:فقط دودقیقه؟ محمد:نمک شدین جدیداً سعید:😂 محمد:سلام عماد جان خسته نباشی عماد:سلام آقامحمد خوبین،سلامت باشین محمد:والا از دست بچه ها سلامت نیستم صدای اعتراض‌شون بلند شد که خندیدم محمد:خیله خب ببخشید...چیشده به من زنگ زدی عماد؟اونم این موقع چیزی شده عماد:کارتون داشتم...کجایید؟ محمد:زیر آسمون خدا عماد:راستش امروز میخواستن آقامهدی رو بزنن که خداروشکر موفق نشدن محمد:چی؟؟خوبه الان حالش؟ عماد:آره خوبه زیاد صدمه ندیده محمد:خب خداروشکر،...عماد قطعا بخاطر این که بهم زنگ نزدی؟ عماد:رسولم آسیب دیده محمد:چییی؟چرا؟ عماد:رسول با اون سوژه طرف میشه و نمیزاره به آقامهدی آسیبی برسه محمد:حالش چطوره الان؟ عماد:چیزیش نیست البته که فعلا باید بهوش بیاد تا ببینیم وضعش چیه محمد:مگه نمیگی چیزیش نیست؟پس چرا بیهوشِ عماد:بهش سرنگ حاوی مواد بیهوشی زدن،بعد ولی رسول یکم طاقت میاره میره دنبالش،از اونور سرگرد حسینی میرسه چون دونفر بودن یکی‌شون با سرگرد یکی با رسول درگیر میشن محمد:چرا میگی باید بهوش بیاد بعد بفهمی چشه عماد:کتفش در رفته آقا استخوونشم زده بیرون،سرش هم یکم زخم شده بود که بخیه زدم براش محمد:ما داریم میایم بیمارستان الان نزدیکیم عماد:باش خدافظ گوشی رو قطع کردم که متوجه شدم ماشین گوشه خیابون پارکه،به بچه ها نگاه کردم دیدم با نگرانی بهم خیره شدن ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بدبختا یکم خوش بودنا😂(ولی باید قبول کنن پارک بدون رسول نباید میرفتن)
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁴⁰♡ براشون توضیح دادم که چیشده سعید زود ماشینُ روشن کرد با سرعت زیاد روند سمت بیمارستان دیگه بهشون هیچی نگفتم میدونستم نگرانن فکر نمیکردم خوشی که امشب داشتن خیلی زودگذر باشه با رسیدن به بیمارستان زود پارک کرد پیاده شدیم توی راه زنگ زدم به عماد که برنداشت رفتیم اتاق مهدی شاید عماد اونجا رفته باشه همون لحظه از اتاق محسن اومد بیرون محسن:سلام محمد:سلام چیشده؟چه خبره اینجا محسن:یه لحظه صبر کن برم عمادُ صدا کنم رسول بیدار شده الان درد داره فرشید:من میرم آقا محسن:ممنون فرشید جان با محسن و بچه‌ها رفتیم داخل ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ مهدی:کجات درد میکنه؟ رسول:کتفم در رفته مهدی:وا جدی میگی؟ رسول:آره بدجور ضربه خورد،اصلا حس میکنم استخوون جدا شده مهدی:بمیرم الهی زیاد درد داری؟ رسول:عمو جان خواهشا از این دعا‌ها نکن،تازه از اون دنیا قاچاقی برگشتی باز بری؟ لبخندی زدم و گفتم مهدی:خفه شو و به درد کشیدن ادامه بده پس جنبه محبت نداری رسول:وای عمو خیلی نامردی درد دارم مهدی:چیکار میتونم واست بکنم؟فقط میتونم حرف بزنم باهات رسول:دستت درد نکنه نمیخواد مهدی:جانم؟؟چقدر پرو شدی جدیدا ببین من برای شما سه‌تا برادر دارم صب... در اتاق باز شد و حرفم نصفه موند محسن و محمد و سعید و داوود اومدن زدم زیر خنده رسولم چون درد داشت زیاد نمیتونست بخنده محسن:چته باز یکی اومد تو اتاق خنده‌ات گرفت؟ محمد و بچه‌ها رفتن سمت رسول مهدی:محسن اینا قبلا یکم مؤدب تر بودنا محمد:علیک سلام آقامهدی مهدی:سلام سعید و داوود:سلام آقا محمد:رسول خوبی؟ رسول:بله آقا محسن:الان عماد میاد بابا،خیلی درد داری؟ رسول:نه مهدی:میگه کتفم در رفته محمد:جدی؟آخه من نمی‌فهمم چرا زود خودتو میندازی وسط مهدی:بخاطر نجات جون عموش محمد:ارزش داره واقعا؟ رسول و بچه‌ها زدن زیر خنده البته که محسنم همینطور بود با اخم به محمد نگاه کردم که نیشخند زد و زیر لب گفت"حقته" مثل خودش لب زدم"دارم برات صبر کن" اونم کم نیاورد و گفت "منتظرم" در باز شد و عماد و فرشید اومدن ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:جدی من خودم بعضی وقتا از مهدی میترسم چطوری اینا جرأت میکنن جوابشو بدن؟؟😢😁
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ م❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁴¹♡ عماد بعد از یکم سوال پرسیدن و معاینه گفت که در رفته رسول:خوبه خودم از اول دارم میگم،گیجی‌چقدر؟ عماد:بلههه؟همینطوری میمونی تا از درد بمیری محمد:عماد الان وقت این حرفاست؟درد داره خب جا بنداز دیگه عماد:بزار برم بگم دکتر متخصص‌ش بیاد محمد:دستت درد نکنه عماد که رفت منم رفتم پیش مهدی که اخم کرد واسم دیدم بچه ها سرشون با رسول گرمه آروم خندیدم و گفتم محمد:اخم نکن برای منا مهدی:کی باشی که اخم کنم واست آدمی اصلا محمد:چرا نمیخوای یکم مؤدب باشی مهدی:دوست ندارم به‌توچه محمد:حیف حیف که محسن اینجاست مهدی:بگو کم آوردم محمد:چی داری که کم بیارم ازت،بخاطر تو یکی از بچه‌هام افتاده رو تخت مهدی:وظیفشه محمد:از دست تو،چه‌خبر از وضع پات مهدی:همونجوری محمد:وا محسن که پای تلفن صبح میگفت راه میره مهدی:آره میتونم راه برم ولی یکم،چند قدم که اونم باید یکی کنارم باشه تا نخورم زمین محمد:خب همینم خوبه دیگه چرا ناشکری میکنی مرد مومن مهدی:ناشکر نیستم فقط دوست ندارم اینجوری باشم محمد:خوب میشی دیگه نگران چی هستی آخه،یکم که بگذره باز میشی همون مهدی که بودی البته متاسفانه مهدی:😐 محمد:چیه؟😂 دکتر اومد از جام بلند شدم رفتم سمت رسول بچه‌هام یکم عقب تر وایساده بودن اون دکترم کتفشُ یکم معاینه کرد گفت باید جا بندازه دکتر:عماد جان کمکش کن بخوابه تا برم وسیله بیارم عماد:باش....بخواب ببینم محمد:مگه نمیبینی درد داره؟چطوری خودش بخوابه؟بیا کنار ببینم شما دوتا هیچ وقت خدا آدم نمیشید عماد:آقامحمد شاید باورت نشه ولی امروز برای دودقیقه مثل انسان باهم صحبت کردیم محمد:آفرین،برای دوتاتون باید تشویقی رد کنم عماد و رسول خندیدن البته که بخاطر دردش نمیتونست زیاد بخنده کمک رسول کردم که بخوابه محسنم که همش داشت با مهدی بحث میکرد اومد سمت‌تون آروم بهش گفتم محمد:چیشده باز؟ محسن:هیچی،چند ساعته هیچی نخورده الان میگم یه چی بخور حرف گوش نمیده،حالا خوبه بهش قرص اشتها آور میدن اینه محمد:رسول خوب که شد باهاش حرف میزنم محسن:امیدوارم حرف گوش بده فقط دکتر اومد داخل اتاق،بچه‌ها برای اینکه اتاق شلوغ نشه رفته بودن بیرون منو محسنم کنارش وایساده بودیم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:رفیق❤️