بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁴⁰♡
#محمد
براشون توضیح دادم که چیشده
سعید زود ماشینُ روشن کرد با سرعت زیاد روند سمت بیمارستان
دیگه بهشون هیچی نگفتم میدونستم نگرانن
فکر نمیکردم خوشی که امشب داشتن خیلی زودگذر باشه
با رسیدن به بیمارستان زود پارک کرد پیاده شدیم
توی راه زنگ زدم به عماد که برنداشت
رفتیم اتاق مهدی شاید عماد اونجا رفته باشه
همون لحظه از اتاق محسن اومد بیرون
محسن:سلام
محمد:سلام چیشده؟چه خبره اینجا
محسن:یه لحظه صبر کن برم عمادُ صدا کنم رسول بیدار شده الان درد داره
فرشید:من میرم آقا
محسن:ممنون فرشید جان
با محسن و بچهها رفتیم داخل
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#مهدی
مهدی:کجات درد میکنه؟
رسول:کتفم در رفته
مهدی:وا جدی میگی؟
رسول:آره بدجور ضربه خورد،اصلا حس میکنم استخوون جدا شده
مهدی:بمیرم الهی زیاد درد داری؟
رسول:عمو جان خواهشا از این دعاها نکن،تازه از اون دنیا قاچاقی برگشتی باز بری؟
لبخندی زدم و گفتم
مهدی:خفه شو و به درد کشیدن ادامه بده پس جنبه محبت نداری
رسول:وای عمو خیلی نامردی درد دارم
مهدی:چیکار میتونم واست بکنم؟فقط میتونم حرف بزنم باهات
رسول:دستت درد نکنه نمیخواد
مهدی:جانم؟؟چقدر پرو شدی جدیدا ببین من برای شما سهتا برادر دارم صب...
در اتاق باز شد و حرفم نصفه موند محسن و محمد و سعید و داوود اومدن
زدم زیر خنده رسولم چون درد داشت زیاد نمیتونست بخنده
محسن:چته باز یکی اومد تو اتاق خندهات گرفت؟
محمد و بچهها رفتن سمت رسول
مهدی:محسن اینا قبلا یکم مؤدب تر بودنا
محمد:علیک سلام آقامهدی
مهدی:سلام
سعید و داوود:سلام آقا
محمد:رسول خوبی؟
رسول:بله آقا
محسن:الان عماد میاد بابا،خیلی درد داری؟
رسول:نه
مهدی:میگه کتفم در رفته
محمد:جدی؟آخه من نمیفهمم چرا زود خودتو میندازی وسط
مهدی:بخاطر نجات جون عموش
محمد:ارزش داره واقعا؟
رسول و بچهها زدن زیر خنده البته که محسنم همینطور بود
با اخم به محمد نگاه کردم که نیشخند زد و زیر لب گفت"حقته"
مثل خودش لب زدم"دارم برات صبر کن"
اونم کم نیاورد و گفت "منتظرم"
در باز شد و عماد و فرشید اومدن
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:جدی من خودم بعضی وقتا از مهدی میترسم چطوری اینا جرأت میکنن جوابشو بدن؟؟😢😁
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ م❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁴¹♡
#محمد
عماد بعد از یکم سوال پرسیدن و معاینه گفت که در رفته
رسول:خوبه خودم از اول دارم میگم،گیجیچقدر؟
عماد:بلههه؟همینطوری میمونی تا از درد بمیری
محمد:عماد الان وقت این حرفاست؟درد داره خب جا بنداز دیگه
عماد:بزار برم بگم دکتر متخصصش بیاد
محمد:دستت درد نکنه
عماد که رفت منم رفتم پیش مهدی که اخم کرد واسم
دیدم بچه ها سرشون با رسول گرمه
آروم خندیدم و گفتم
محمد:اخم نکن برای منا
مهدی:کی باشی که اخم کنم واست آدمی اصلا
محمد:چرا نمیخوای یکم مؤدب باشی
مهدی:دوست ندارم بهتوچه
محمد:حیف حیف که محسن اینجاست
مهدی:بگو کم آوردم
محمد:چی داری که کم بیارم ازت،بخاطر تو یکی از بچههام افتاده رو تخت
مهدی:وظیفشه
محمد:از دست تو،چهخبر از وضع پات
مهدی:همونجوری
محمد:وا محسن که پای تلفن صبح میگفت راه میره
مهدی:آره میتونم راه برم ولی یکم،چند قدم که اونم باید یکی کنارم باشه تا نخورم زمین
محمد:خب همینم خوبه دیگه چرا ناشکری میکنی مرد مومن
مهدی:ناشکر نیستم فقط دوست ندارم اینجوری باشم
محمد:خوب میشی دیگه نگران چی هستی آخه،یکم که بگذره باز میشی همون مهدی که بودی البته متاسفانه
مهدی:😐
محمد:چیه؟😂
دکتر اومد از جام بلند شدم رفتم سمت رسول بچههام یکم عقب تر وایساده بودن
اون دکترم کتفشُ یکم معاینه کرد گفت باید جا بندازه
دکتر:عماد جان کمکش کن بخوابه تا برم وسیله بیارم
عماد:باش....بخواب ببینم
محمد:مگه نمیبینی درد داره؟چطوری خودش بخوابه؟بیا کنار ببینم شما دوتا هیچ وقت خدا آدم نمیشید
عماد:آقامحمد شاید باورت نشه ولی امروز برای دودقیقه مثل انسان باهم صحبت کردیم
محمد:آفرین،برای دوتاتون باید تشویقی رد کنم
عماد و رسول خندیدن البته که بخاطر دردش نمیتونست زیاد بخنده
کمک رسول کردم که بخوابه
محسنم که همش داشت با مهدی بحث میکرد اومد سمتتون
آروم بهش گفتم
محمد:چیشده باز؟
محسن:هیچی،چند ساعته هیچی نخورده الان میگم یه چی بخور حرف گوش نمیده،حالا خوبه بهش قرص اشتها آور میدن اینه
محمد:رسول خوب که شد باهاش حرف میزنم
محسن:امیدوارم حرف گوش بده فقط
دکتر اومد داخل اتاق،بچهها برای اینکه اتاق شلوغ نشه رفته بودن بیرون
منو محسنم کنارش وایساده بودیم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:رفیق❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁴²♡
#رسول
دلم میخواست از درد داد بزنم
انگار دارن خنجر میزنن به کتفم،لعنتی اینبار دردش از سری قبل بدتر بود
ضربان قلبم بخاطر دردی که داشتم بالا بود
نفس هام بریده بریده و کوتاه شده بود
دکتر بالا سرم وایساده بود و دستش روی شونهام بود تا میزان آسیبی که دیده بودم بررسی کنه،محکم دندونهامو روی هم فشار میدادم تا صدام در نیاد
دکتر:یکم درد داره ولی زود تموم میشه باشه؟تحمل کن سعی میکنم زود تمومش کنم باش؟
سر تکون دادم محمد دستمو گرفته بود
بدجور ضعف کرده بودم،
جز فشار دادن دست محمد کار دیگهای هم نمیتونستم بکنم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#عماد
دانیال پارچه ضخیم و لولهش کرد
دانیال:همینطور که هستی روبه بالا بخواب،سعی کن شل باشی هرچند سخته ولی تلاشتو بکن
رسول آروم سر تکون داد،نفس های کوتاه میکشید انگار از درد نمیتونست خوب نفس بکشه
دانیال پارچه رو با دقت از زیر بغل رسول رد کرد طوری که دو سر اون بالای سر رسول قرار گرفت
رفتم بالا سرش و دو سر پارچه رو گرفتم،دانیال هم با مچ دست رسول گرفت و سعی کرد با دست آزادش بهترین نقطه پیدا کنه
دانیال:یه نفس عمیق بکش... آماده؟..۱...۲...۳
بعد از گفتن ۳ یهو کتفشو یه ضربه زد که صدای آروم آخ رسول بلند شد
دانیال دست رسول به پایین کشید و بهم اشاره کرد که پارچه رو بکشم بالا،یه بسم الله گفتم و محکم کشیدم که صدای تق مانندی اومد، رسول خم شد و سرشو گذاشت رو بالشت تا صداش در نیاد
دانیال همینطور که پارچه رو ازم میگرفت گفت
دانیال:خب تموم شد خداروشکر جا افتاد،یکم درد داری که طبیعیه عماد یه مسکن بزن بهش،کم کم دردت میفته،درضمن یه چیزی بده بخوره معلومه ضعف کرده
عماد:باشه،
دانیال:خب دیگه برم من
محسن:خیلی ممنون دکتر
دانیال:خواهش میکنم وظیفه بود،بااجازه
محمد:خوبی؟
رسول:آ.آره
توی سرمش مسکن زدم،گردنآویز طبی هم برداشتم و به گردنش انداختم
رسول:عماد نه
عماد:سه روز فقط،بدجور در رفته بودا
محسن:اونسری انقدر درد نکشید
مهدی:کدوم سری؟مگه بار چندمه؟
محمد:دومین بار،چند ماه پیش همین کتفش در رفته بود
مهدی:نگفته بودی
رسول:چیز جالبی نبود آخه
عماد:خب اینم از این،کاری دیگه نیست
رسول:نه ممنون
عماد:آقامهدی کاری با من ندارید؟باید برم خونه امشب شرمنده نمیتونم بمونم
مهدی:خوبم عماد جان نگران نباش
عماد:پس آقا محسن اگه کاری داشتید باهام تماس بگیرید
محسن:حتما،ممنون عماد جان
عماد:خواهش میکنم،بااجازه
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نظرتون راجب پارتی که گپجیپیتی کمکم کرد چی بود؟؟
البته که خدایی خودم بیشترشُ نوشتم😂🙄
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁴³♡
#رسول
یه ساعت گذشته بود و دردم بهتر شده بود
بچهها هنوزم کنارم بودن
بابا و آقامحمد رفته بودن بیرون و عمو هم پتو رو کامل کشیده بود رو سرش
سعید:بیا بخور
رسول:سیر شدم دستت درد نکنه
داوود:خب آقا رسول بگو ببینم کی میخوای بهمون شیرینی بهوش اومدن عموتو بدی؟
رسول:یعنی خدای پرو های عالم شمایید من آب میخورم باید به شما شیرینی بدم؟
فرشید:آره
گوشیمو درآوردم و موجودی حسابمو آوردم
رسول:بیاید موجودیمو ببینید خجالت بکشید
سعید:توروخدا جمع کن،مثل باباها تا میگیم پول زرتی موجودی میاره
خندیدیم که عمو سرشو از پتو بیرون آورد
مهدی:خواب ندارید شما واقعا؟
سعید:وا آقامهدی ساعت ۹ونیم هنوز
رسول:عمو عادت کردیا،چند روز دیگه مرخص شدی رفتی سرکار باید اینارو ترک کنی
مهدی:رسول
رسول:جان دلم
مهدی:میشه خفه بشی
رسول:خیر
مهدی:ای خدا بگم محمد و محسن چیکار کنن شماهارو گذاشتن اینجا رفتن
رسول:ببخشید عمو آروم حرف میزنیم،...عمو نفست بهتر شد؟
مهدی:آره
رسول:خداروشکر...بچه ها آروم حرف بزنیم دیگه اینسری بلند میشه چک افسری میزنه😂
سعید:خب بده ببینم موجودیتو
رسول:بیا
سعید:خب دیگه ۶تومن داری،یه شام تپل به همراه یه تفریح دیگه میتونی بدی
رسول:دیوانه هفته دیگه سالگرد عاطفهاس خودم میخوام بگیرم،هنوز برای علیرضا هم خرید عید نکردم،قسط وام مونده بعد...
فرشید:نشمار رسول جان شماره کارت بده برات بریزیم از ما بدبختتری
رسول:عه؟دستت طلا یادداشت کنید،۶۰۳۷...
داوود:چقدر تو پرویی
رسول:رفیق شدین پس برای چی....ادامه شماره رو بگم؟
سعید:داریم شمارهکارتتو، خدایا شکرت از من بیپول تر هم هست
رسول:من خودم بودم تا سر برج میتونستم با ۶ تومن زندگی کنم،ولی باید زیاد پول خرج کنم دیگه
فرشید:حالا از الان غصه مراسم عاطفه رو نکش
رسول:نه از پساندازم برمیدارم اون که مشکلی نیست
سعید:نمیخواد برداری به اون دست نزن من میدم بعدا بهم میدی غریبه که نیستم
رسول:نمیخواد سعید،ولی یه چیزی در حد یه شیرینی خامهای میتونم بهتون بدما،کارتمو بردارید بگیرید،محمدم اینجاست بخوریم
فرشید:میرم بستنی میگیرم میام
بعد از رفتن فرشید،محمد و بابا هم اومدن
داوود:میخوای مسجد بگیری؟
رسول:نهبابا،اون پسرعموش اومده میترسم باز شر به پا کنن،دیدی که تو مراسم سوم و چهلمش با مهرداد دعوا کردند دیگه نمیخوام سالگردش دعوا راه بندازن
داوود:وای آره،یعنی اونسری مهردادُ نگرفته بودیم به خون و خونریزی میکشید
سعید:سر همین با کامران دعوات شد؟چندماه قهر کرد باهات
رسول:آره دیگه،بعد به همه گفتم تقصیر من بود چون دیر رسیده بودم و اینجور حرفا بعد فکر کن انقدر اینو همه ازم پرسیدن و منم مجبور شدم بگم آره بخاطر من بوده خود کامران هم باورش شده بود
سعید:هفته بعد باید دو تیم بشیم داوود،منو فرشید،تو و محمد از دو طرف پوشش میدیم دعوا نشه😂
بلند زدیم زیر خنده که باز عمو بهمون گیر داد البته که آقا محمد طرف مارو گرفت ولی بازم خورد تو ذوقمون
محمد اومد کنارم نشست
رسول:آقا محمد شنیدم بدون من رفتید دور دور
محمد:دور دور کجا بود رسول رفتیم پارک افطار کردیم
رسول:دیگه درجریان باید باشید که منم ببرید بیرون
محمد:انشاءالله
رسول:از اون انشاءاللههایی که...
محمد:دقیقا از همونا
رسول:آقااا
محمد:خیله خب باش میبرمت یه روزی حالا
رسول:از دست شما
محمد:بچهها بریم دیگه؟
داوود:فرشید رفته بستنی بخره آقا بعدش میریم
محمد:باشه
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نمونه یک پدر ایرانی 😂👍
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁴⁴♡
#احسان
۵روز بعد
عمو امروز مرخص میشد و قرار بود با علی بریم دنبالش
بابا رفته بود ماموریت،رسولم شیفت بود شب میاومد،بدبخت حامد هم که از ترس جونش جرأت نمیکرد سمت عمو بره
چون از قضیه پای علیرضا باخبر شده بود همهمون رو یه دور شست و پهن کرد که چرا مراقبش نبودیم،حامد برای چی بچه رو برد باشگاه یعنی اندازه چند ماه ما دعوا شدیم
وسط راه خرید های عمهرو گرفتیم تا وقتی عمو هست غر نزنه من نشستم پشت فرمون و علی کنارم
علی:همه چی گرفتیم دیگه؟
احسان:آره
علی:یعنی انقدر خوابم میاد احسان
احسان:همون،مثلا گفتیم عمو بهوش اومد میخوابیم قشنگ، نمیشه که لامصب
علی:اصلا نمیشه دیگه بعد الان مهمونایی که میرن و میان برای عیادت وای از الان عزا گرفتم
احسان:یعنی فقط امشب میشه خوابید
علی:آره خداکنه دایی بزاره،از اون طرفم هرکیاومده عیددیدنی یا زنگ زدن مجبور شدیم بهشون بگیم که چیشده میخوان بیان،عید هم اومدن برگشتن زیادیشون
احسان:علی جان رسولو یادت رفت،همه منتظرن بیان رسولو ببینن
علی:بدبختی دیگه
رسیدیم بیمارستان و رفتیم داخل به علی گفتم بره کمک عمو تا لباس عوض کنه تا منم کارای ترخیصش بکنم
عماد بهمون گفته بود زیاد هیجانی نشه تا یه مدت که قلبش درد نگیره و زیاد راه هم نره چون هنوز مثل گذشته پاهاش قوت ندارن البته که گفت چند روزه خوب میشه
بعد از کارای ترخیص و اومدن عمو و علی راه افتادیم سمت خونه،وسط راه که بودیم علی گفت
علی:راستی احسان واسه علیرضا پشمک نخریدم یه جا نگه دار
احسان:نمیخواد بگیری
علی:وا چرا؟
احسان:رسول میگه دوست ندارم زیاد هله هوله بخوره بدنش ضعیفه و براش خوب نیست و اینجور حرفا،بعد دیشب پفک خریدم باهم بخوریم بابا آروم بهم گفت بزار آخر شب که علیرضا خوابیده،دیدی که خودت
مهدی:رسول بیخود کرده یه چی گفته بزن کنار براش بخر خودم بعدا پولشو میزنم به حسابت علی
علی:دایی این چه حرفیه،پولشو میخوام چیکار ولی میگه رسول ناراحت میشه
احسان:عمو بدبخت رسولم حق داره،علیرضا فقط داره خوراکی میخوره،اونسری چیپس و پفک خورد شام نخورد رسول حرصش دراومد
مهدی:یهو نمیشه که ترکش داد کم کم
احسان:همونو میگفت اونم دیگه....وای عمو اینو بزار بهت بگما
مهدی:چیشده
احسان:دیروز غروب امیرحسین و رسول یه دعوایی کردن که نگو،اخرش بابا گفت خفه شید
مهدی:محسن گفت خفه شید؟عجیبه واقعا حالا چرا دعوا
احسان:میدونستی عمو تو رسول قرص میخورده؟
مهدی:خب آره،سر این دعوا کردن
احسان:آره،بعد رسول میگفت چیز مهمی نیست که نگفتم بعد امیرحسین از یه جا عصبی بود سر بدبخت رسول خالی کرد،امیر هی میگفت چرا بهمون نگفتی مگه غریبه بودیم و اینجور حرفا
علی:حالا امیر اینطوری میکرد میگفت چرا رفیقات باید خبر داشته باشن ما نه
احسان:آره بعد رسول از اونطرف میگفت بخدا که هیچکدوم خبر ندارن یه هفتهاس محمد باخبر شده،الان حالم خوبه
علی:حالا دایی منو احسان و حامد خندهمون گرفت،اون تا داشتن بحث میکردن دایی محسن و مامان و بابا میخواستن ساکتشون کنن ما اون وسط جر خوردیم از خنده
مهدی:جام خالی بودا
علی:خیلی
مهدی:قهرن الان باهم؟
علی:نه بابا،دوساعت بعد داشتن میخندیدن،بعدم که رسول رفت سرکار شیفت بود،امشب میخواد بیاد
مهدی:امیر چی اومده؟
احسان:نه اومدم گفت ساعت ۸ میاد
مهدی:حالا از کجا فهمید امیر
احسان:ورق قرصُ دید،حالا رسول که تموم شد اومد سراغ من که چرا هیچی نمیگم
علی:احسانم همش میخندید اونو بیشتر آتیشی میکرد
مهدی:رسول هیچی راجب سالگرد خانمش نگفت
احسان:جمعهاس قراره تو بهشت زهرا مراسم بگیره غذا هم گفت که پولشو میدم به خیریه
علی:یه مراسم ساده میخواد بگیره
مهدی:اهان
احسان:عمو از سوژهتون چهخبر؟
مهدی:فعلا پیداش نکردن
علی:اونی که اونروز میخواست شما رو بکشه چی
مهدی:بازداشتگاهِ ازش بازجویی شده ولی حرفی نمیزنه
احسان:از کی میخوای بری سرکار حالا؟
مهدی:سرهنگ صبح اومد پیشم گفتم امروز مرخص میشم گفت که شنبه برم ولی قرار نیست بهم پرونده بده،گفت رو خودم کار کنم،تقویت شم باید
احسان:آهان فقط حواست باید باشه که زیاد به خودت فشار نیاری،این ۴ روز خوب استراحت کن
مهدی:باش
عمو دیگه چیزی نگفت وقتی رسیدیم عمه اسپند دود کرد برای عمو،عمو هم وقتی علیرضا رو دید باز یه دور حامد بدبختُ شست پهن کرد،حالا خوبه اونقدر انرژی نداره که دنبالمون کنه البته زبون عمو بدتره
علیرضا کنار عمو نشسته بود حرف میزد باهاش
منم لباس عوض کردم نشستم کنار حامد
علی بدبختم وسایلُ آورده بود بالا داشت میبرد آشپزخونه
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دلم به حال حامد خیلی میسوزه😢همش دعواش میکنن
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁴⁵♡
#رسول
رسول:داوود حواستُ جمع کن وقتی سوژه از شرکت زد بیرون برو داخل،همین چند دقیقه قبل زنگ زدن و مامور برق خواستن حواستو جمع کن
داوود:چشم استاد رسول حواسم هست
رسول:داوود اومد بیرون
محمد:رسول اول دسترسی دوربین ها
رسول:چشم آقا چند لحظه......انجام شد داوود میتونی بری
داوود:باش الان
از دوربین های شرکت داشتیم نگاه میکردیم
داوود که با لباس مامور برق وارد شد و نگهبان اونو راهنمایی کرد
رسول:داوود دوربین رو قشنگ بگیر همه جا مشخص بشه
محمد کنارم نشسته بود همینجوری که داشت گزارش عملیات صبح رو میخوند حواسش به داوود هم بود
محمد:رسول باز که ناقص نوشتی من نمیدونم چرا تو گزارش های مهم رو خوب نمی نویسی
رسول:کامل نوشتم که آقا
محمد:گردنم نمیگیری نه آفرین...فعلا حواست به داوود باشه خودم درست میکنم
رسول:خب بدید درست میکنم،الان که دارم میخونم بله دومین لوکیشن رو ننوشتم
محمد:حواست به داوود باشه
طوری جدی گفت که نتونستم حرف دیگهای بزنم
نگاهمو دادم به دوربین ها،نگهبان مثل کنه چسبیده بود به داوود و نمیتونست کاری کنه
سریع شماره سعیدُ گرفتم
سعید:جانم رسول
رسول:سعید نگهبان داوودُ ول نمیکنه وارد شو بزار داوود کارشو بکنه
سعید:خیله خب
لیوان چاییمو که الان یکم سرد شده بود برداشت خوردم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#داوود
داوود:از کِی برق قطع شده؟
نگهبان:سه،چهار ساعتی میشه فکر کردیم سراسریِ ولی مشکل از شرکت بوده فقط
داوود:اتصالی کرده سیمش باید درست بشه
نگهبان سری تکون داد منم مشغول تعمیر شدم
چند دقیقه گذشت که گوشی نگهبان زنگ خورد نگهبان:میام الان....ببخشید من کار دارم نمیتونم اینجا باشم،اگه کاری داشتی صدام کن
داوود:بله حتما
باید از رفتنش کامل مطمئن میشدم دست بردم سمت گوشم
داوود:رسول سفیدم که وارد شم؟
رسول:آره برو
زود رفتم سمت اتاقش که قفل بود،سریع بدون هیچ سرو صدایی باز کردم وارد شدم
تو اتاقش یه دوربین داشت اما مطمئن بودم رسول حواسش به دوربین هست
سریع دست به کار شدم باید لپتاپ سوژه رو پیدا میکردم همه کشو هارو گشتم زیر میز و صندلی و مبل حتی میز بزرگی که وسط اتاق بود
داوود:رسول پیدا نمیکنم
رسول:یعنی چی داوود لپتاپش باید اونجا باشه حتما، رفتنی دستش نبود
داوود:همه جا گشتم رسول خودت که داری میبینی
رسول:اون کمدی که اونجاست بگرد
داوود:یه لحظه... قفله
رسول:بازش کن خب
داوود:یه دسته کلید پیدا کردم تو کشو شاید برای این باشه
محمد:وقت نداریم داوود سهیلی زود برمیگرده نهایت یک رب زمان داریم
داوود:چشم آقا
به زور سیم تونستم قفل رو باز کنم
پر از پرونده بود
همه رو دونه دونه درآوردم و عکسگرفتم
خواستم پرونده رو بزارم سرجاش که چشمم خورد به یه قفل دیگه
داوود:رسول یه قفل دیگه هست ولی باز کردنش زمان میخواد
محمد:داوود دسته کلیدی که پیدا کردی بدو
زود کشو رو باز کردم و کلید هارو برداشتم حدود ۱۲،۱۳ تایی میشد
تند تند کلیدهارو تو قفل میزدم ولی باز نمیشد آخرین کلید رو که زدم باز شد
داوود:باز شد....پشتش یه گاوصندوق هست
محمد:با کلید یا رمز؟
داوود:رمز آقا
رسول:عکسشو بفرست واسم
داوود:یه دقیقه صبر کن....فرستادم
رسول:اگه رمز اشتباه بزنی سوژه متوجه میشه
داوود:چیکار کنم خب؟
رسول:داوود سهیلی اومد سریع بیا بیرون
داوود:رسول گاوصندوق،لپتاپ
رسول:بعدا یه فکری میکنیم بیا بیرون برو سریع جات نگهبان هم داره میاد
زود همه چیو به حالت اول برگردوندم،دسته کلید هم گذاشتم سر جاش
یه دور نگاه کردم که چیزی جا نذاشته باشم،رسول خوب ترسی انداخت به جونمون
من که از اتاق خارج شدم و رفتم جایی که بودم نگهبان اومد
آروم دست بردم سمت گوشم و گفت
داوود:وصل کن رسول
نگهبان:چیشد؟درست شد؟
داوود:بله اینم از برق
همون لحظه برقا اومد و نگهبان هم پول نقد بهم داد
سریع خدافظی کردم رفتم بیرون و سوار ماشین شدم
فرشید:چیشد؟
داوود:لعنت بهش تازه گاوصندوقُ پیدا کردم اومد
فرشید:حالا باید چیکار کنیم؟
داوود:نمیدونم،آب داری تو ماشین
فرشید:آره بیا
داوود:چه عجب یه بار آب خنک دیدیم تو ماشین
فرشید:همینم یخ بود برداشتم الان آب شده
داوود:دمتگرم
فرشید روشن کرد روند سمت اداره
منم تا برسیم داشتم عکس هایی که گرفتم برای رسول میفرستادم
داوود:سعید کجا رفت
فرشید:بعد از اینکه نگهبان رو کشید بیرون محمد بهش گفت بره جایی
داوود:اهان،وای من امشب شیفتم این بدبختی رو به کی بگم آخه
فرشید:غر زدن باز شروع شد،حالا خوبه دیشب کلا خواب بودی
داوود:چه ربطی داره میدونی امروز چقدر ازم انرژی رفته
فرشید:اینو موافقم باهات،چون خودم فقط دلم میخواد برسیم و برم خونه،حموم بعدش لالا
داوود:😂
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:فقط اون تیکه رسول ترس انداخته به جونشون😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁴⁶♡
#رسول
محمد:میخوای چیکار کنی حالا رسول
رسول:گاوصندوق باز کردنش اونقدر سخت نیست آقا،بچهها میتونن انجام بدن
محمد:منظورم لپتاپ توی گاوصندوق بود
رسول:قطعا امنیتش بالاست،نمیشه بیاریمش اداره؟مثلا یه ساعت
محمد:نمیشه رسول لو میریم،همین الانم نباید سهیلی میومد یهو سرو کلهاش پیدا شد
رسول:اشکال نداره یه کاریش میکنم،فوقش یکی از بچههای سایبری میگم بیاد از اینجا کمکم کنه
محمد:یهو بگو علی دیگه😂
رسول:حالا...چایتون سرد شد عوض کنم؟
محمد:نه دستت درد نکنه تو اتاقم کار دارم
آقا محمد بلند شد و رفت با یادآوری چیزی صداش کردم که برگشت
محمد:بله؟
رسول:یه چی یادتون نرفته؟
محمد:چی؟
رسول:یکم فکر کنید
محمد که فهمید حرفمون خارج از کاره اومد سمتم تا بقیه متوجه صحبتتون نشن
محمد:کار دارم استاد،بگو ایندفعه رو خودت
رسول:نوچ نوچ نوچ، چه زود قولتونُ فراموش کردید،مگه تو بیمارستان بهم نگفتید یه روز میبرمت بیرون چون با بچهها رفته بودین پارک؟
محمد:چقدر حسود شدی جدیدا رسول،چون اونارو بردم توام باید ببرم
رسول:بهم قول دادید وگرنه که مهم نبود واسم
محمد:از دست تو باشه میبرمت
رسول:الان؟
محمد:رسول الان؟نمیبینی سرم چقدر شلوغه
رسول:پس کی؟
محمد:فردا وقت کاریت نیست درسته؟
رسول:بله
محمد:خیله خب عصری میام دنبالت میریم بیرون باهم خوبه؟
رسول:عالیه
محمد:حالا به کارت برس
رسول:خسته نباشید
آقامحمد یه لبخند زد و رفت
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#امیرحسین
حسینی:چیشد؟
کمیل:بهمون دروغ گفته بود آقا،رفتیم ولی خانی اونجا نبود
حسینی:امیرحسین برو اون ایلیا رو بیار اتاق بازجویی
امیرحسین:میبینید که نمیگه چرا انرژی صرفش کنیم،همدستش هم تابلوعه که خبر نداره
حسینی:میگی چیکار کنم؟هیچ راهی نیست به اون برسیم،حتی با بچههای مرزی هم صحبت کردم اگه دیدنش یا شبیه این فرد رو دیدن گزارش بدن،فعلا فقط از آدمهایی که دستگیر کردیم میتونیم بازجویی کنم
امیرحسین:میخواید شما خستهاید من انجام بدم؟
حسینی:لازم نیست
در اتاق زده شد و صدرا اومد داخل
صدرا:آقا،خانم محبی اومدن باهاتون کار دارن
سرگرد سرشو گرفت و یه وای گفت
کمیل:چیزی شده آقا
حسینی:نه،بچه ها دستتون درد نکنه امروز خیلی خسته شدین برید خونه استراحت کنید
کمیل:پس شما چی
حسینی:بعد از ملاقات با خانم محبی و بازجویی میرم خونه
کمیل:آخه چند روزه خوب استراحت نکردین
حسینی:گفتم که میرم امشب..صدرا،خانم محبی رو راهنمایی کن
صدرا:چشم آقا
وسایلمون رو جمع کردیم که در زده شد خانم محبی و صدرا اومدن داخل،سلام گفتیم
حسینی:خوشاومدین خانم محبی بفرمایید بشینید،خب بچه ها خسته نباشید
صدرا و کمیل رفتن بیرون سرگرد که دید نمیرم سوالی نگاهم کرد
امیرحسین:نمیرم خونه،شما با خانم محبی صحبت کنید من میرم از ایلیا بازجویی میکنم
حسینی:بیا برو خونه ببینم عموت مرخص شده باز میخواد بیاد به من گیر بده
امیرحسین:هنوز ساعت ۷ونیمِ یه ساعت که بیشتر زمان نمیبره،خواهش میکنم اجازه بدید
آرزو:ببخشید
برگشتیم سمتش و سوالی نگاهش کردیم
آرزو:چیزه...شما امیرحسینی؟
امیرحسین:بله،از کجا میشناسین منو؟
آرزو:خب با اون سرگرد تو مخِ و زِر زِرو چند روز باهم بودیم شناختمتون دیگه
جدی شدم اصلا الان تو این وضعیت که خسته بودم و اعصابم سر خانی خورد بود دلم نمیخواست یه دختر بچه به عموم توهین کنه
امیرحسین:عذرخواهیتو آخر جملهات نشنیدم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:فقط وای حسینی😂😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁴⁷♡
#حسینی
خندهام گرفته بود،این اولین دیدار محبی و امیرحسین بود از اخلاق و زبونش خبر نداشت
محبی یکم تعجب کرد ولی بعد اخم کرد
محبی:نیاز به عذرخواهی ندیدم حتما،فضول
امیرحسین دستاشو مشت کرد خواست چیزی بگه که پیشدستی کردم و گفتم
حسینی:ممنون که میخوای بری برای بازجویی،حتما گزارشش رو بهم بده قبل از رفتنت
ولی انگار خستگی پر کاری این چند روز اعصابشو بههم ریخته بود که به حرفم گوش نداد و از پشت میزکنار رفت یکم نزدیک محبی شد
امیرحسین:حتما لازم بوده که تذکر دادم،بار دیگه ببینم همچین چیزی به عموی من گفتی..
آرزو:چیکار میخوای بکنی؟توام مثل عموت..
امیرحسین:مثل عموم چی؟؟؟جرأت داری ادامه حرفتو بگو ببین چیکارت میکنم
از پشت میزم بلند شدم رفتم سمت امیرحسین و از بازوهاش گرفتم
حسینی:آروم باش من از طرف این خانم ازت معذرت میخوام
آرزو:ولی من معذرت نخواستم آقا
دیگه داشتن حوصلهمو سر میبردن،این سردرد تو مخ که از صبح مزاحم کارم شده بود هم از طرفی اعصابمو خورد میکرد
حسینی:خانم محبی فکر کنم میدونید کجا هستید و به کی دارید توهین میکنید،شما اصلا شغلُ بزارید کنار،دوست دارید یکی به عزیزتون توهین کنه؟از روز اول هرچی به همکارم گفتید سکوت کردم دفعه دیگه اینجوری راحت نمیگذرم
پوشه مدارک رو دادم دست امیرحسین و درو باز کردم و دست بردم پشت کمرش
آروم هُل دادمش سمت بیرون
حسینی:گزارش بازجویی یادت نره
وقتی رفت بیرون درو باز گذاشتم و جدی جلوی محبی نشستم
حسینی:خب برای چی اومدید اینجا
آرزو:هیچی اومده بودم از حال اون همکارتون بپرسم هم اینکه ببینم کی پدرم آزاد میشه
کلمه همکارتون رو با تیکه و نیشخند زد
حسینی:فکر کنم بهتون گفته بودم به مادرتون زنگ میزنم،قرار نیست که شما هر موقع خواستی بیای اینجا و مزاحم کارمون بشی
آرزو:عجبا،خب نگرانم،باید بدونم بابام کی آزاد میشه یا نه
حسینی:این حق شماست که بدونید ولی من تعیین نمیکنم کی آزاد میشه،قاضی پرونده باید حکم بده
آرزو:خب این قاضی کی قراره حکم بده؟
حسینی:وقتی به همه چی اعتراف کردن و رئیس اصلیشون هم بازداشت شد...اگه سوال دیگهای نیست بفرمایید باید برم پیشامیرحسین
آرزو:سوال اولمو جواب ندادید... البتهها تحفهای نیست نگرانش باشم چون بخاطر جونم بهش مدیونم میخوام حالشو بدونم
مهدی:الحمدلله خوبم
با تعجب برگشتم سمت در که مهدی رو دیدم دستشو گرفته بود به دیوار
زود بلند شدم رفتم سمتش و بازوهاشو گرفتم
جوری که محبی نشنوه گفتم
حسینی:برای چی اومدی با این حالت؟چند ساعت نیست که مرخص شدیا،اگه پاهات بیحس میشدن میخواستی چیکار کنی
یه نگاه بهم کرد و لبخند زد آروم جواب داد
مهدی:با احسان اومدم،پیشم بود نگران نباش،فقط اومده بودم بچههارو ببینم همین
حسینی:خوشاومدی بلاخره😊
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:مهدی اومد به اداره خوش اومد😍❤️