(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت هفتاد و ششم 💛
#رادوین
روبه روی ساموئل وایسادم
دیگه نمیتونم بهش اجازه بدم هر کاری دوست داره بکنه
نگاهی به رسول کردم
این چند روز هر بلایی خواسته سرش آورده
دیگه نمیزارم
ساموئل:برو کنار😡
کنترلم رو از دست دادم و فریاد زدم
رادوین:نمیرم کنار..زوره؟
بسه به خودت بیا
بسه انقدر کتکش زدی هر بلایی خواستی سرش اوردی و هیچی بهت نگفتم ولی دیگه نمیزارم دست بهش بزنید
اون همه اطلاعات که فرستادی واسه سازمان چیشد؟ اصلا بهت محل دادن؟ اصلا یه حالتو پرسیدن؟اصلا بهت گفتن که چی کم داری؟چی لازم دارییی؟بهت محل سگم ندادن پس واسه چی هنوز داری براشون اطلاعات میفرستی و مثل یه سگ براشون کار میکنی
بسه با اون همه حرفای مزخرفت مغزمُ شست و شو دادی..دیگه نمیزارم حتی یه خط از اطلاعات این کشور رو واسه اون حروم زاده ها بفرستی..
با سیلی که بهم خورد حرفم نصفه موند
ساموئل:خفه شو رادوین فقط خفه شو..من به شما دوتا پول میدم پس زر اضافه نزن..از این حرفا هم نزن که به تو اصلا نمیاد..خودت یه پات لب طناب دارِ بدبخت
رادوین:مرگ شرف داره تا برای تو کثافت کار کرد
ساموئل:نادر انقدر بزنش که خون بالا بیاره😤
نادر از پشت زد به زانو ها افتادم زمین
شروع کرد به زدن
آخ چقدر درد داره
این پسر چطوری تونسته زیر کتک زدنای این نادر خر دووم بیاره
نفس کم آورده بودم
خدایا میدونم بنده گناهکارتم ولی..
با ضربه ای که خورد تو سرم چشمام سیاهی رفت
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
بند بند وجودم درد میکرد
این دوروز خوب ازم پذیرایی کردن
از دیشب کتفم بدجور درد میکرد
ساموئل با پاهاش محکم زد به کتفم
البته قصدش این بود که جا بندازه ولی زد بدترش کرد ناکس
ساموئل و نادر و رادوین اومدن داخل
وای خدا دوباره؟
دیگه طاقت ندارم من
ساموئل خواست سمت بیاد که رادوین جلوش وایساد
تعجب کردم واسه چی؟
شروع کرد به داد زدن
ساموئل و نادر هر لحظه عصبی تر میشدن ولی خنده من روی لب هام کش میومد
هنوزم کسایی هستن که به خودشون بیان
نادر تا نفس داشت رادوین رو زد
الهی بیهوش شد
بعد از رادوین اومد سمت من و شروع کرد زدن
کتفم دردش بیشتر میشد
هیچ کاری نمیتونستم بکنم جز اینکه خدارو صدا بزنم
بعد از چند دیقه فکر کنم خسته شده بود ولم کرد و رفت بیرون
صدای قفل شدن در اومد
آروم آروم خودمو کشیدم سمت رادوین
زدم روی صورتش ولی چشم باز نکرد
سرش خونریزی داشت
چیکار کنم آخه خدایا
بلند شدم و نشستم بالا سرش
با دست سالمم کتفم رو نگه داشتم
جون نداشتم نفس کشیدن برام سخت بود
این ساموئل عوضی همش میاد اینجا و سیگار میکشه و دودش خفم میکرد
حالام که نفسم تنگ شده
چشمام سیاهی میرفت
خدایا یکم بهم جون بده خواهش میکنم
نتونستم خودمو نشسته نگه دارم و افتادم
دیگه تمومه نه؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:شهادت...مرگ
میدونی چه تفاوتی داره؟
وقتی بمیری هیچ کس طرفت نمیاد تا زیر تابوت رو بگیره
ولی وقتی شهید بشی واسه نزدیک شدن به تابوت سر میشکنن🙃🌱
حواست باشه
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت هفتاد و هفتم💛
#رادوین
چشم باز کردم
یادم اومد اینجا کجاست و چرا من اینجام
بلند شدم که سرم تیر کشید
سرمو گرفتم آخ کل بدنم درد میکرد الهی دست و پات بره زیر آوار من راحت بشم
نگاهم افتاد به رسول کنارم بیهوش افتاده بود
دستم رو گذاشتم روی شاهرگ گردنش
آروم آروم میزد
وای خدایا این حالش خیلی بده چیکار کنم من
به پاهاش نگاه کردم خونریزی داشت هنوز
ساموئل نذاشت پانسمان کنیم و حتی اون پانسمان که دکتر کرده بود هم باز کردش
با دست سرش رو آوردم بالا و با دست دیگه آروم زدم به صورتش
ولی هیچ واکنشی نشون نمیداد
سرش رو گذاشتم زمین و بلند شدم
خواستم به در ضربه بزنم ولی با به یاد آوردن اینکه موبایلم شاید تو جیبم باشه عقب رفتم
دست کردم به جیبم و موبایلمو بیرون آوردم اخ جون
ولی حالا شماره کیو بگیرم من
شماره پلیس اومد تو ذهنم
گوشی رو خواستم روشن کنم ولی نشد
هر کاری کردم روشن نشد
ناامید نشستم کنار رسول
وای خدایا یه راه حلی بده لطفا
فکر کنم شارژ تموم کرده گوشیم
سرمو انداختم پایین
سردردم هر لحظه شدید تر میشد ولی خب الان مهم من نیستم و رسول مهمه
یه فکر به سرم زد
بلند شدم و به در محکم کوبیدم
با اینکه درد داشتم ولی میزدم به در
چند دقیقه همینجوری زدم که بالاخره نادر اومد
درو باز کرد و وارد شد
انگار تازه خواب بیدار شده بود
نادر:چته؟
رادوین:پسره نمیتونه نفس بکشه..فکر کنم مرده
نادر ترسید مسئولیت رسول با من بود ولی خب الان افتاده به گردن نادر
اگه بلایی سرش بیاد ساموئل حتما نادر رو زنده زنده خاک میکنه
نادر رفت سمت رسول و دست گذاشت روی شاهرگش
از فرصت استفاده کردم و محکم زدم به گیجگاهش از هوش رفت
از جیبش گوشیش رو برداشتم
و زود شماره پلیس رو گرفتم
سرسری توضیح دادم که چیشده و آدرس دادم
خداروشکر گفتن که نیرو میفرستن
گوشی رو قطع کردم
در باز بود رفتم بیرون
آروم آروم میرفتم تا ساموئل متوجه نشه
رفتم سمت آشپزخونه
بی درنگ دویدم سمت کشو
و چاقوی بزرگ رو برداشتم
حسابی تیز تیز بود
اما در برابر اسلحه هیچِ
یعنی حداقلش این بود که از خودم دفاع کنم
بدون اینکه در کشو رو ببندم رفتم سمت یخچال و بطری آب یخ رو برداشتم یکمش رو خودم خوردم و بعد بی سر و صدا رفتم سمت انبار
کنار رسول زانو زدم و سرش رو در آغوش کشیدم
چند باری صداش زدم اما بی فایده بود
دستمو پر آب کردم و کمی آب روی صورتش ریختم
هیچ عکس العملی نشون نداد
این دفعه حجم بیشتری از آب رو خالی کردم رو صورتش
اما باز هم بی نتیجه بود
سرش رو روی زمین گذاشتم و تا خواستم بلند شم حس کردم چیزی مثل لوله اسلحه رو سرمه
ساموئل:جایی تشریف میبرید؟
رادوین:حا..حالش خوب نیست
ساموئل:به درک که حالش خوب نیست...به تو چه؟؟
رادوین:داره میمیره براتون گرون تموم میشه
ساموئل:گفتم به درک..
خواستم از فرصت استفاده کنم و چاقو رو بردارم
اما نبود...
ساموئل:چیه؟... دنبال سلاحتی😂
رادوین:منو جای رسول بگیر اون حالش خوب نیست
ساموئل:پلیسا بخاطر تو به من چیزی نمیدن
رادوین:منم آدمم
ساموئل:واقعا،من چیز دیگه ای میبینم
رادوین:باش ولی تو چجوری زبون حیوون میفهمی...خودت حیوونی دیگه😂😏
ساموئل:خفه شو😡
رادوین:به اعصابت مسلط باش😂
ساموئل:خفه میشی یا خفت کنم
رادوین:اینجا استخر میبینی خفم کنی😂...اصلا چی گفتم😂
عصبانی با چاقو خطی روی دستم انداخت
از درد ابرو هام در هم شد
ساموئل:درد داری جوجه؟...حالا بشین و نگاه کن
رفت سمت رسول که دویدم سمتش
و روش پریدم
دوتایی افتادیم رو زمین
اسلحش رو گذاشت رو قلبم که مقاومت کردم
نبردی تنگاتنگ بینمون رخ داده بود
که با صدای شلیک همه چیز به پایان رسید....:)
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:کوتاه ترین بیت دنیا یه بیت از سعدیه که میگه:
شخصۍ همہ شب بر سر بیمار گریست
چون صبح بشد او بمرد و بیمار زیست:)
حالا شده قضیه رادوین 🥀
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت هفتاد و هشتم💛
#محمد
محسن اومد و سریع به سمت آدرس اون خونه حرکت کردیم
خداروشکر که نزدیک بود و زود رسیدیم
قبل از ما بچه های آگاهی اومده بودن و دور تا دور خونه رو محاصره کردن
رفتم جلو و به فرماندشون کارتم رو نشون دادم
محمد:از خونه کسی بیرون نیومده؟
فرمانده:نه کسی بیرون نیومده
محمد:چندتا در داره اینجا؟
فرمانده:همین یه درو داره اینجا
محمد:داوود؟
داوود:جانم آقا
محمد:آمبولانس سریع اعزام بشه
داوود:چشم آقا
فرمانده:کمکی از دستمون بر میاد؟
محمد:نیروهای ما کم هستن و قطعا به کمک شما نیاز داریم
فرمانده:رومون حساب کنید
محمد:فرشید؟
فرشید:جانم آقا
محمد:درو باز کن
فرشید:چشم آقا
نیرو هامون مسلح شدن
فرشید هم از دیوار رفت بالا درو باز کرد
سریع وارد خونه شدیم
حیاط خیلی کوچیکی داشت و این کاره مارو راحت کرده بود
در اصلی باز بود
آروم با پاهام باز کردم و وارد شدیم
همه جا به هم ریخته بود با اشاره دستم نیرو ها پخش شدن
ولی همین که خواستن حرکتی کنن صدای بلند ساموئل اومد
ساموئل:خفه میشی یا خفت کنم
رادوین:اینجا استخر میبینی خفم کنی،اصلا چی گفتم
بعدش صدای خنده رادوین اومد
سریع رفتم به سمت صدا یه زیر زمین کوچیک بود
از پله ها پایین رفتم و پشت در وایسادم
دوتا از بچه های عملیاتی نوپو هم کنارم بودن
دوباره صدای ساموئل اومد
ساموئل:درد داری جوجه؟،حالا بشین و نگاه کن
نفهمیدم چیشد ولی صدای درگیری اومد
دیگه نتونستم صبر کنم و یه تیر هوایی زدم
اول بچه های نوپو وارد شدن و بعدش هم من
وارد که شدم چشمم فقط روی رسول بود که اون گوشه بی جون افتاده بود
اشک تو چشمام جمع شد
اصلا حواسم به اطراف نبود که صدای شلیک منو به خودم آورد
ساموئل داشت شلیک میکرد
ولی خب هیچ سرپناهی نبود
پس فقط یه راه حل بود، تیراندازی
فقط داشتم به سمتی که ساموئل بود تیر میزدم ولی هیچ جوره تسلیم بشو نبود
ساموئل نزدیک در ورودی بود
فرشاد وارد شد و سریع اسلحه روی سر ساموئل گذاشت
حالا صدای تیراندازی قطع شده و بود و فقط صدای فرشاد بود
فرشاد:بندازش..اسلحه تو بنداز گفتممممم
فرشادم رسولو دیده بود
دستاش میلرزید
صداش با بغض و خشم و لرز قاطی شده بود
ساموئل اسلحه اش افتاد
یکی از بچه های نوپو سریع رفت سمتش و دستبند بهش زد و بردش بیرون
دویدم سمت رسول و آروم سرش رو بلند کردم
فرشادم اومد کنارم
اصلا حواسم به محسنی که دم در وایساده بود و داشت رسولو نگاه میکرد،نبود
محمد:رسول..رسول جان چشماتو باز کن..رسوووول
هر کاری میکردم چشم باز نمیکرد
دیگه مراعات اینکه بچه ها اشکم رو ببینن رو نکردم😭
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:یکی به منم بگه...!!!!!!؟؟؟
آخه تو کدوم قانون نوشته باید فرمانده همیشه درد هاشو تو خودش بریزه و دَم نزنه؟؟؟💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت هفتاد و نهم💛
#محسن
با پاهای لرزون رفتم سمتش
رفتم سمت پسری که بعد از ۲۷ سال دیدمش
ولی...💔
ولی با چشمای بسته و حال داغون
فرود اومدم کنارش
محمد فقط داشت صداش میکرد
محمدامین هم زود بلند شد رفت بیرون
قطره اشکی از چشمم افتاد
محسن:ر.رس.رسول
محمد:رسول..رسول توروخدا چشماتو بازکن..
دِ لعنتی باز کن چشماتو😭
محمد داشت گریه میکرد
ترسم بیشتر شد
دستم رفت سمت شاهرگش
آروم آروم میزد
نور امیدی توی قلبم روشن شد
تکنیسین اورژانس اومدن داخل
بچه ها جز سعید و محمدامین همه بودن
احسان فقط داشت بغل فرشاد گریه میکرد
محمد با دیدن بچه ها اشک هاشو پاک کرد
تکنسین۱:دمای بدنش پایینه..پتو اینجا هست
فرشید:میارم الان
فرشید بدو رفت بیرون و بعد از چند دیقه با دوتا پتو برگشت
انداخت روی رسول
اون یکی از تکنسین ها داشت بهش اکسیژن وصل میکرد
تحمل دیدن رسول توی اون وضع رو نداشتم
از زانو هام گرفتم و بلند شدم
فرشید خواست سمتم بیاد که با اشاره من سر جاش وایساد
چشمم افتاد یه نادر که بیهوش بود
از اونجا اومدم بیرون
به یکی از بچه ها گفتم نادر رو بیاره بیرون
رادوین هم دستبند زده بودنش
دیدم دستش خونیه
رفتم کنارش و گفتم
محسن:دستت خیلی درد میکنه؟
رادوین:ر.رسول.خوبه؟
محسن:چرا واست مهمه؟
رادوین:منم یه ایرانیم
دیدن یه هم وطن..
محسن:پس چرا به کشور خودت خیانت کردی؟
رادوین:...😔
محسن:میگم بیان دستت رو ببندن
بدون اینکه مهلت حرف زدن بهش بدم از اونجا دور شدم
روی جدول نشستم و سرمو گرفتم
امام رضا نمیخوای که ناامیدم کنی؟میکنی؟
من تحمل ندارم آقا
با صدای دویدن سر بلند کردم
دیدم سعید و محمدامین دارن میان سمتم
سعید:آقا چیشد؟
محمدامین:حال رسول خوبه؟چرا اینجا نشستین اصلا
محسن:دیدنش توی اون وضعیت حالمو بد میکنه
محمدامین کنارم نشست و گفت
محمدامین:رسول خوب میشه من مطمئنم
سعیدم جلوم زانو زد و گفت
سعید:رسول خیلی زود میشه همین رسول همیشگی نگران نباشید آقا
میاد و دوباره وقت دنیا رو میگیره
از اینکه حالشون بده ولی سعی دارن منو آروم کنن به وجد اومدم
رسول رو اوردن بیرون
بلند شدم و رفتم سمتش
سوار آمبولانس کردنش
تکنسین۱:باید یکی به عنوان همراه با ما بیاد
محمد دستم رو گرفت و هدایتم کرد سمت ماشین آمبولانس
محمد:کنارش باش
سوار شدم و ماشین زود راه افتاد
دستش رو گرفتم
چه حسه قشنگیه بعد از این همه سال دستش رو گرفتن اونم واسه بار اول
بوسه ای به دستش زدم
زیر لب زمزمه کردم
محسن:زیاد نخوابیا..میدونم خسته ای،ولی من و برادرات رو منتظر نزار زیاد..باشه بابا؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:باشه بابا...!!!🙃🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت هشتاد💛
#محمد
رسول سریع به بیمارستان منتقل شد
دلم پیش رسول بود ولی نمیتونستم اینجا رو ول کنم
به سعید و فرشاد گفتم با احسان برن بیمارستان
بنده خدا احسان هلاک شد انقدر گریه کرد
بچه ها که راهیه بیمارستان شدن منم رفتم سمت رادوین
محمد:نادر چرا بیهوشه؟
رادوین:زدم تو سرش
محمد:زدیش؟
رادوین:مگه خطایی کردم؟
محمد:رفیقت بود
رادوین:اون هیچ وقت رفیق من نبوده
محمد:چند سالته؟
رادوین:نَگین که نمیدونید
محمد:میخوام خودت بگی
رادوین:۲۹
محمد:حیف نبود؟ نه واقعا حیف نبود جوونی خودت رو به خاطر این کارا به هدر دادی
رادوین:خودتون میگید جوونی
محمد:جوونی و جاهلی نه؟
جدا از ساموئل فرستاده بشه تهران فرشید
فرشید:چشم آقا
رادوین:ببخشید؟
محمد:بله
رادوین:رسول حالش خوبه؟
محمد:واست مهمه؟
رادوین:واسم مهم نبود نمیپرسیدم
محمد:بردنش بیمارستان
رادوین:😔
محمد:فرشید،دستش هم بده پانسمان کنن
فرشید:آقا خودش نذاشت
محمد:الان داری لج میکنی؟ این لج کردنا باید واسه وقتی میبود که وارد این کار شدی نه الان
رادوین:عمیق نیست
محمد:ببریدش
بچه ها رادوین هم بردن
نادر رو بهوش آوردن اولش هنگ کرده بود ولی کم کم به خودش اومد
محمدامین اومد سمتم
محمدامین:آقا همه جا پاک سازی شد
محمد:خب چیزی هم به دست اوردین؟
محمدامین:آقا همون مدارکی بود که خودمون هم داشتیم
محمد:اشکال نداره همه رو جمع کن می بریم تهران..فقط محمدامین؟
محمدامین:جانم آقا
محمد:زودتر اینجارو جمع کن بریم بیمارستان
محمدامین:چشم آقا
داوود:آقا محمد یه لحظه؟
محمد:چیشده
داوود:یه لحظه میشه بیاین اینجارو ببینید
محمد:اومدم
با داوود راه افتادیم
وارد اتاق شدیم
داوود چندتا عکس رو از پوشه در آورد و بهم نشون داد
محمد:چی هستن اینا؟
داوود:آقا این عکسا متعلق به مناطق نظامی و امنیتی ایرانه
آقا این عکسا هم از قرار هایی هست که ساموئل با منبع هاش داشته
محمد:اینا کجا بود؟
داوود:آقا این پوشه رو از وسایل رادوین پیدا کردم،مخفی کرده بودش
محمد:این مدارک میتونه خیلی راحت ساموئل رو تا میز دادگاه بکشونه
حتی از همه مدارکی که ما داریم هم محکم تره
داوود:میگم آقا
محمد:جان؟
داوود:میشه بریم بیمارستان
محمد:باشه
مدارک رو دادم به بچه های پاک سازی تا بفرستن تهران
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت بیمارستان
داوود رانندگی میکرد
پاشو گذاشته بود روی گاز
چیزی بهش نگفتم، میدونستم چقدر حالش بده
نزدیک غروب بود و ترافیک سنگینی به وجود اومده بود
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
دکتر از اتاق اومد بیرون
زود رفتم سمتش
محسن:حالش چطوره؟
دکتر:اصلا حالش خوب نیست
هم تصادفی که کرده و هم ضربات سنگینی که به بدنش وارد شده وضعیتش رو بدتر میکنه
محسن:حالا باید چیکار کرد؟
دکتر:فعلا تو بخش مراقبتهای ویژه بستری میشه تا ببینیم وضع جسمیش چی میشه
محسن:ججای امید هست؟
دکتر:امیدتون به خدا باشه آقا..نگران نباشید
محسن:میتونم ببینمش؟
دکتر:ممنوع ملاقاته ولی میتونید از پشت شیشه ببینیدش
محسن:ممنون
دکتر رفت
احسان حالش بد بود بچه ها بردنش بیرون
خوش به حالش..چی میشد یکی هم کنار من بود
آروم و با پاهای لرزون رفتم سمت اتاقش
از شیشه نگاه کردم
بمیرم برات بابا..میدونم درد داری ولی تحمل کن زود خوب میشی🥺
چون باید برات پدری کنم
چون امیرحسین باید برات برادری کنه
احسان باید برادری کنه
یه وقت فکر اینکه تنهامون بزاری رو نکنی
چون نابود میشم💔
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خیلی قشنگه که تو اوج سختی هم امیدت به خدا باشه
خدا همیشه در حال امتحان کردن بنده هاشه
ولی یه امتحان آسون
خدا تقلب میرسونه به بنده هاش
اونم میدونی چیه؟؟؟!!
اینکه امید داشته باشی به کسی که نگاهت میکنه
امید به کسی که دوستت داره
هیچ وقت امیدت رو به خدا از دست نده
خدا همیشه کنارته این مهمه
نه موضوع امتحانش یا سختی و آسونی🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی 💛
💛پارت هشتاد و یکم💛
#محسن
چشمام سیر نمیشدن از دیدنش
ولی قلبم درد میگرفت توی این اوضاع میدیدمش
اشک هامو پاک کردم و رفتم بیرون
دیدم بچه ها روی صندلی نشستن
آروم کنارشون رفتم
محسن:احسان،بابا خوبی
احسان:بابا،رسول چیشد؟
محسن:حالش خوبه
احسان:میخوام ببینمش
محسن:فعلا نمیشه احسان جان
فرشاد:عه آقامحمد و بچه ها اومدن
برگشتم دیدم دارن میام سمتمون
چند قدم جلو رفتم تا اینکه به هم رسیدیم
محمد:چیشد؟
محسن:حالش خیلی بده..فعلا که دکتر گفت باید تو آی سی یو بمونه تا یکم وضعیتش بهتر بشه..محمد اگه خوب ن..
محمد:انشالله بهتر میشه بد به دلت راه نده محسن:انشالله
محمد:میشه ببینیمش؟
محسن:دکتر گفت نه
برگشتم و پشتم رو نگاه کردم
بچه ها کنار هم بودن
محسن:چی میشد بینشون رسولم بود
محمد:رسولم میاد کنارشون..بریم داخل
محسن:محمد بچه هارو بفرست برن،خسته شدن بنده خداها
محمد:به نظرم اصلا این موضوع رو باز نکنی بهتره
محسن:چرا؟
محمد همینجوری که میرفت سمت بچه ها
بلند،جوری که بچه ها بشنون گفت
محمد:اینا مارو از اینجا بیرون میکنن ولی خودشون نمیرن
فرشید:کجا؟
محمد:هیچی محسن میگه شماها خسته شدین..
داوود:نه آقا خسته نیستیم
فرشید:فکر اینکه الان ما میریم از اینجا رو هم نکنین
سعید:دستورم ندین که باید بریم تهران واسه متهمین لطفا
محسن:ماشالله محمدو حفظ کردین
فرشاد:آقااا الان اینارو نمیفرستید ماهم نمیریما
محمد:میگم برین یه چادر مسافرتی بیارین با چوب
همینجا چادر بزنید فکر کنید اومدید سیزده بدر..چطوره؟
داوود:عههه آقااا
محمد:راست میگم دیگه داوود..مثلا اینجا باشید چی درست میشه؟
فرشید:جسارتا ما هیچ جا نمیریم..فکر کنم خودتون باید استراحت کنید چندروزه بیدارید
محسن:آخه موندن شماها...
محمد:اینارو ول کن محسن..بحث کردن باهاشون فایده نداره فقط سر خودت رو به درد میاری..چندساله دارم باهاشون کار میکنم،میشناسم اینارو
محسن:دلت پره ها
محمد:پس چی
احسان:بابا میشه با دکتر حرف بزنی،بزاره بریم دیدنش
محسن:عزیز من ممنوع ملاقاته
داوود:ای بابا..یعنی اصلا راهی نداره؟
محسن:فقط از پشت شیشه
فرشاد:خب همینم غنیمته
محسن:شرط داره
محمدامین:شرط؟
محسن:شماهارو اینجوری باید درست کرد
سعید:قبوله
محسن:مگه میدونی میخوام چی بگم
سعید:از حرفی که زدین معلوم بود..میخواید بگید که بعد از دیدن رسول بریم خونه
محسن:چرا اینا ذهن آدمو میخونن
محمد:فقط در این مواقع
محسن:آره واقعا..خب حالا قبول میکنید
فرشید:واسه دیدن داداشمونم باید باج بدیم
محمد:عه فرشید
فرشید:ببخشید
محمد:خب حالا برین ببینیدش
احسان:من نمیرم
محسن:سردرد گرفتم از دستتون..محمد تو عادت کردی خودت پس جمع و جورش کن
محمد خنده ای کرد
منم اومد داخل بیمارستان
دوباره رفتم از پشت شیشه دیدمش
زخم گوشه لبش حالمو بد میکرد
دیدنش توی این اتاق قلبم رو به درد می آورد
محمد:میخوای ازتون آزمایش بگیرن؟
برگشتم سمت محمد
محسن:آزمایش؟
محمد:بلاخره باید آزمایش بدین
محسن:الان که..
محمد:همین الان باید بدین محسن
محسن:باش
محمد:با دکتر حرف میزنم
محسن:ممنون..بچه ها کجان پس؟
محمد:رفتن
محسن:جدی میگی؟
محمد:علی زنگ زد بعد اطلاعات یه فلش میخواست..دیگه به بچه ها گفتم برن بهوش که اومد خبر میدم
محسن:چه بهتر
محمد:من میرم با دکتر حرف بزنم
محسن:باش
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:چه خوبه که تو زمان ناراحتی و غصه
حتی شده واسه یه لحظه لبخند بزنی😄❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت هشتاد و دوم💛
#محمد
در اتاق دکتر رو زدم و وارد شدم
محمد:سلام دکتر
دکتر:سلام بفرمایید؟
محمد:من همراه آقای لطیفی هستم
دکتر:همون بیماری که آی سی یو بستری هستن؟
محمد:بله
دکتر:خب بفرمایید بشینید
محمد:ممنون
دکتر:خب چه کمکی از دستم بر میاد؟
محمد:می خواستم ببینم وضعیتش چطوره؟
دکتر:به پدرشم توضیح دادم...
وضعیت خوبی نداره
آسیبی که به کتفش وارد شده خطرناکه
محمد:منظورتون چیه؟!
دکتر:باید به هوش بیاد تا ازش عکس گرفته بشه...
اون موقع معلوم میشه
محمد:کی به هوش میاد؟
دکتر:انشالله تا ۲۴ ساعت آینده به هوش میاد
محمد:میبخشید دکتر خودتون دیگه میدونید ما پلیس هستیم بچه ها بهتون توضیح دادن همه چیزو
دکتر:بله در جریان هستم.نگران نباشید آقا،پرستار ایشون رو خودم تایید کردم...حتی مشخصاتش رو هم دادم به همکاراتون!
محمد؛خیلی لطف کردین!
دکتر:وظیفه ست...مورد دیگه ای هم هست؟
محمد:اون آقایی که باهاشون صحبت کردین...
دکتر:پدرشون؟
محمد:بله...می خوام ازش آزمایش دیٖ اِنْ اِیْ بگیرین!
دکتر:آزمایش دیٖ اِنْ اِیْ؟؟!!
محمد:بله می خوام مطمئن بشم که پدر و پسر هستن!
دکتر:ایرادی نداره فقط خیلی طول میکشه!
محمد:من سریع می خوام جوابشو!
دکتر:نمیشه آخه!
محمد:دکتر،این پدر بعد از ۲۷ سال فهمیده یه پسر دیگه هم داره ولی خب خودتون میبینید دیگه...
پسرشو داره اینجا،گوشه بیمارستان می بینه
خواهش می کنم دکتر...حال پدرش اصلا خوب نیست!
دکتر:والله چی بگم...؟!فوقش چهار روز زمان میبره..اونم باید به بچه های آزمایشگاه بگم
محمد:هر کاری میخواید بکنید فقط اون جواب آزمایش زودتر به دستمون برسه!
دکتر:بسیار خب...الان تماس می گیرم فقط به پدرش بگین برن آزمایشگاه
محمد:خیلی ممنون خدانگهدار
دکتر:به سلامت
اومدم بیرون و رفتم سمت محسن
کلا خیره شده بود به رسول
محمد:محسن جان؟
محسن:جانم؟ببخشید حواسم نبود!
محمد:اشکال نداره...خوبی؟!
محسن:آره...چی شد؟!
محمد:گفت چهار روزه جواب رو میده!
فقط باید آزمایش بدی
محسن:خب کجا باید برم؟
محمد:بیا با هم میریم آزمایشگاه
محسن:باشه بریم
با همدیگه رفتیم آزمایشگاه
خود دکترم اونجا بود
دکتر:خب شما بفرمایید برین داخل الان همکارم ازتون خون میگیرن
محسن:بله
محسن که رفت داخل اتاق، دکترم با یه پرستار دیگه رفتن برای گرفتن خون از رسول
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:این درسته که وقتی برادرت مشکل داره از مشکلات خودت بگذری و بچسبی به برادرت
غم های خودت رو یادت بره ولی رفیقی که برات مثل برادر یا خواهر میمونه رو یادت نره
رفیقم از من به تو نصیحت...
اگه تو زندگی مشکل بزرگی داشتی ولی رفیقت یه مشکل ریز داشت
تو بزرگترین مشکلت رو فراموش کن و فقط فقط مشکل رفیقت واست مهم باشه😊
اون دنیا خدا ضمانت میکنه!❤️🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََََََِِِِِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت هشتاد و سوم💛
#محمد
از محسن خون گرفتن
نشسته بود روی صندلی رو به روی اتاق رسول
کنارش نشستم
از جیبم دو تا شکلات بیرون آوردم و گرفتم سمتش
محمد:بیا بخور فشارت نیفته یه وقت
محسن:محمد جان ازم ده لیتر که خون نگرفتن!
محمد:تو بگو یه قطره...باید این دو تا رو بخوری حرفم نباشه!
محسن:وا محمد مگه پادگانه؟!
محمد:میدونی چند روزه چیزی نخوردی؟! دوست داری رسول تو رو اینجوری ببینه؟!
محسن:تو دعا کن به هوش بیاد قیافه من مهم نیست!
محمد:انشاالله به هوش میاد
تو حواست یکم به خودت باشه به هیچ جای این جهان بر نمیخوره!
محسن:باشه!
محمد:بخور حالا
محسن:همین یکی بسه!
محمد:محسن دو تا شکلات دادم بهت که باید بخوری!
محسن:زورگو شدی!
محمد:بخور ببینم!
محسن:چشم!
محمد:خوردی برو خونه یکم استراحت کن
محسن:حالم خوبه
محمد:ازت خواهش نکردما!
محسن:محمد تو چرا اینجوری شدی؟!
محمد:کلافم درک کن یکم!
محسن:خب برادر من تو که بیشتر از من احتیاج داری به استراحت!
محمد:چطوری برم بخوابم وقتی رسول حالش اینه...؟!تو رو چطوری ول کنم؟!
محسن:وا منو چیکار داری؟!
محمد:حال ندارم محسن ول کن!
محسن:میگم محمد؟
محمد:بله؟
محسن:یعنی واکنش پدر و مادر رسول چیه؟!
محمد:منظورت حاج آقا و حاج خانمه؟
محسن:آره دیگه خب هر چی باشه اونا از بچگی بزرگش کردن هم واسه رسول سخت میشه هم واسه اونا!
محمد:توکلت به خدا باشه محسن!
خدا همه چیزو درست میکنه...!همه چیزو!
محسن:میدونی محمد دارم به این فکر می کنم که چطوری قراره به رسول بگم؟!
محمد:میتونی یعنی باید بتونی!
محسن:محمد اون آزمایشی که دادم الکیه!
رسول پسر منه...مگه نه؟!
محمد:من که مطمئنم رسول پسرته...!راستی محسن؟
محسن:جان؟
محمد:پسرت، داداش من میشه ها!
محسن:دیوونه!😂
محمد:خب راست میگم!
محسن:اصلا می خوام ببرمش اداره خودمون!
محمد:خدایا رسول بچه این نباشه!
محسن:عههه محمد!
محمد:تو جرأت داری نیروی منو ببری جایی؟!
محسن:من یه چیزی گفتم حالا!
محمد:پاشو بریم بیرون...بوی الکل داره حالمو بد میکنه!
محسن:باشه بریم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#فرشید
رسیدیم خونه و رفتیم داخل
احمد همه کارا رو انجام داده بود
بنده خدا واسمون ناهارم گرفته بود
زیاد میلی به غذا نداشتم هم من هم بچه ها
هیچ کس لب به غذا نزد!
محمدامین با اصرار احسان رو برد تو اتاق تا یکم بخوابه
حالش زیاد خوب نبود
داوود هم به خاطر احسان میریخت تو خودش
ولی تا کی؟!
احسان که رفت داوود اشک هاش روونه شد
سعید داشت آرومش میکرد
تحمل این فضا واسم سخت بود
برام سخت بود داوود گریه کنه و حال احسان بد باشه
بلند شدم و رفتم تو حیاط
فرشاد:داداش سرده هوا بیا بریم داخل!
فرشید:وقتی وارد سایت شدم با خودم می گفتم من کسیو ندارم اینجا
نه دوستی نه آشنایی، ولی وقتی وارد شدم فهمیدم نه همه اون تفکراتم اشتباه بوده!
از همون اولم داوود و سعید و رسول باهام رفیق بودن!
میدونی فرشاد؟!
رسول برادرمه، نه تنها واسه من بلکه برای همه بچه ها...حتی واسه آقامحمد!
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:برادر...!🙃
بهترین واژه جهان!😍
هواشو داشته باش!😄😉
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت هشتاد و چهارم💛
#محسن
ساعت ۸ شب بود ولی هنوز رسول بهوش نیومده
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید انگار
بچه ها هم یک ساعتی میشد اومدن
محمدم چون بچه هاش رو میشناسه هیچی نگفت
منم که الان هیچی واسم مهم نبود
احسان سرش رو گذاشته بود روی شونم
بچه ها میگفتن از صبحه هیچی نخورده
بنده خدا فرشید کیک و آبمیوه گرفت بازور بهش دادم خورد
دکتر وارد اتاق شد
نگران شدم خواستم بلند بشم ولی دیدم احسان خوابه
ای خدا آخه الان وقت خوابه عزیز من
داوود:ب.بهوش اومد
احسان زود بلند شد، مگه این خواب نبود؟
بلند شدم و از پشت شیشه دیدمش
بلاخره چشم های پسرمو دیدم
لبخندی زدم که اشک چشمام افتاد
خدایا ازت ممنونم
ممنونم که نذاشتی آرزو به دل بمونم
فقط چشم دوخته بودم بهش
انگار درد داشت.. بمیرم الهی
چند دیقه ای از رفتن دکتر میگذشت که صدای آخ رسول اومد...!
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
آروم چشم باز کردم
نور اذیتم میکرد چشمامو دوباره بستم
صدای در اومد
دکتر:به به بلاخره بهوش اومدی
تو دلم گفتم نه تازه بیهوش شدم
درد داشتم..کل وجودم درد میکرد
دکتر:بگو ببینم کجات درد میکنه؟میتونی حرف بزنی
رسول:ککجکجام
دکتر:بیمارستانی... دستت رو تکون بده
آروم انگشت هامو تکون دادم
دکتر دست چپم رو گرفت و اروم آروم بالا میبرد
رسول:آخخخخ
دکتر:ببخشید..بگو ببینم چه بلایی سر کتف چپت آوردن؟
رسول:د.ر. رف.ته
دکتر: اونو که خودم میدونم باهوش.. ضربه ام بهش خورده؟
رسول:ت.ا.دل.ت. بخ.اد
دکتر: چقدر تو جوکی بچه..دارم جدی ازت سوال میکنما
رسول:چند.تا.ض.ربه.خ.ورده
دکتر:خب حالت تهوع داری؟
رسول:آ.ره
دکتر:میتونی خوب نفس بکشی؟
رسول:😖
دردم شدید شده بود...
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#دکتر
دستش رو یکم بالاتر بردم دردش گرفت
باید جا بندازمش
به همراهاش نگاه کردم رو به پرستار گفتم
دکتر:برو بگو یکی بیاد داخل
پرستار:چشم
رفت بیرون و چند لحظه بعد اومد داخل
محمد:رسول جان؟خوبی؟
دکتر:یکم درد داره..باهاش حرف بزنید لطفا
انگار متوجه حرفم شد
دکتر:میتونی به پهلو بشی؟
سر تکون داد، کمک کردیم تا به پهلو شد
به همون آقا که فهمیدم اسمش محمده نگاه کردم
(چون بچه ها توی بیمارستان صداش میکنن آقامحمد، دکتر اسمش رو فهمیده و اسم رسول هم توی پرونده اش هست دیگه😁)
محمد دستش رو گذاشت تو دهن رسول و
دست رسولو گرفت و در گوشش چیزی زمزمه میکرد
آروم آروم شروع کردم به ماساژ دادن کتفش
یکم که این کارو تکرار کردم تو یه حرکت کتفش رو جا انداختم
صداش بلند شد..سریع به پرستار گفتم بهش مسکن بزنه
محمد:آروم باش داداش..رسول تموم شد آروم باش
رسول:آخخخ
دکتر:برید بیرون لطفا
محمد:بله چشم
رفتن بیرون و ماهم به کارمون ادامه دادیم🌹
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:محمد توی گوشش آیه های نورانی قرآن رو زمزمه میکرد🦋
و چقدر این آیه ها به آدم انرژی میده..آرامش میده
هیچ وقت دست از خواندن این آیه های نورانی بر ندارید چون این آیات حکم مسکن رو دارن برای منو شما😊
یاعلی❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت هشتاد و پنجم💛
#محسن
رسول درد میکشید انگار من درد می کشیدم😖
کل وجودم نبض می زد🥺
خدایا پسرمو به خودت سپردم
در اتاق باز شد و محمد اومد بیرون
رفتم سمتش
نگاهم افتاد به دستش
ولی متوجه نگاهم شد که زود دستش رو قایم کرد
بهش نگاه کردم
آروم دست سالمش رو گرفتم و از بچه ها دورش کردم
روی صندلی نشوندمش خودمم کنارش نشستم
محسن:خیلی درد می کنه؟!
محمد:نه زیاد!😊
محسن:صبر کن برم بگم بیان دستت رو ببندن...
محمد:چیزی نیست محسن!
محسن:محمد درد زیاد کشید نه؟!
محمد:خوب میشه!🙂
محسن:میگم...
محمد:جانم؟
محسن:چطوری بهش بگیم؟!
محمد:محسن نمی خوام شک تو دلت بندازم ولی اول بزار جواب آزمایش بیاد...!من با دکتر صحبت کردم و ازش خواستم دو روزه جواب آزمایش بیاد بعد بهش بگیم...می دونم رسول پسرته ولی اگه نیم درصد احتمال اینو بدیم که جواب آزمایش منفی باشه نباید به رسول گفت...!اون الان شرایط روحی خوبی نداره... اینم بگیم و جواب منفی باشه حالش بدتر میشه!
محسن:دو روز چطوری صبر کنم آخه؟!
محمد:از امام رضا خواستی،پسرتو بهت داد...😇دوباره از امام رضا بخواه!💙
محسن:نوکرشم هستم...!پاشو محمد بریم دستاتو پانسمان کنن...
محمد:محسن خوبه!
محسن:دستت رو بده...
محمد:بفرما!
آروم فشار کمی به دستش وارد کردم که ابروهاش رفت تو هم!
محسن:خیلی خوبی...!پاشو ببینم بهش یاد ندادن رو حرف بزرگتر حرف نزنه!
دیگه چیزی نگفت و بلند شد
به پرستار گفتم اونم راهنمایی کرد توی اتاق
پرستار دستش رو پانسمان کرد
یکم دستش زخم شده بود ولی خب نیاز به پانسمان داشت
پرستار کارش تموم شد و رفت بیرون
محمدم یه اخم واسم کرد و بلند شد
نمی دونم، از وقتی که چشمای باز رسولمو دیدم انرژی گرفتم...!می خندم...!
ولی فکر کردن به همون نیم درصدی که محمد گفت هم حالمو بد میکرد!
رسول پسر منه...!❣
رسول برادر امیرحسین و احسانه...!❣
و علیرضا هم نوه من...!❣
جدی جدی بابابزرگ شدم رفتا!😂
محمد:به چی می خندی؟!
محسن:جدی من بابابزرگ شدم؟!
محمد:😂
محسن:به چی می خندی؟!
محمد:به بابابزرگمون دیگه!
محسن:محمددد!
محمد:راستی یه زنگ بزنم ببینم علیرضا چیکار می کنه...
محسن:باشه منم میرم پیش بچه ها...
محمد:برو ببین دکتر چی میگه تا بیام
محسن:چشم رفتم فرمانده!
محمد:آفرین همیشه گوش به فرمان فرمانده ات باش!
محسن:بله بله حتما...!فقط میگم اگه میشه وقت منو نگیر برو زنگتو بزن!
محمد:چشم وقت دنیا رو هم نمی گیرم!
محسن:😂خوب گفتی اینو!
محمد:من همیشه خوب میگم!😌
محسن:بسه آقای نمک...!خندیدم برو دیگه!
محمد:باشه رفتم چرا می زنی آخه؟!
خنده ای کردم و محمدم رفت
منم رفتم پیش بچه ها، همون لحظه دکتر خارج شد از اتاق
محسن:چی شد؟! حالش خوبه؟!
دکتر:خدا رو شکر حالش بهتره! فقط درد زیادی داشت، بهش آرام بخش زدیم و الانم خوابه
محسن:کِی منتقل میشه بخش؟
دکتر:اگه وضعیتش پایدار بشه؛ تا دو روز دیگه...
محسن:ممنون!
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:تو اوج درد، بخندی!😄
عجب حالی می کنه اون دل پر از غم!❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت هشتاد و هفتم💛
#محسن
بچه ها که رفتن محمدم رفت تو نمازخونه تا یکم استراحت کنه
از دکتر اجازه گرفتم تا برم داخل
آروم درو باز کردم هنوز خواب بود
کنارش نشستم و دست سردش رو گرفتم
تو دلم شروع کردم به حرف زدن
امام رضا مثل همیشه که میرم دم در خونش دستمو میگیره دوباره بلندم میکنه این سری هم بلندم کرد و منو تا آخر عمرم مدیون خودش کرد
میدونی بابا درد دارم از اینکه ۲۷ سال برات پدری نکردم و الان اسم خودمو گذاشتم پدر
من شرمنده ام رسولم
قول میدم تمام این چند سالو برات جبران کنم بابا
دیگه نمیزارم قلبت بشکنه
دیگه نمیزارم خنده الکی رو لبت بیاد
بمیرم برات که چقدر سختی کشیدی
این چندماه در برابر ۱۰۰ سال زندگی بازم سخت ترین بوده
خوب شو خودم این ۶ ماه رو واست جبران میکنم
سرم پایین بود
با سرفه رسول سر بلند کردم قبل از اینکه منو ببینه زود اشکامو پاک کردم
محسن:خوبی رسول
رسول:سسلامآ.قا
محسن:سلام استاد..بهتری؟
رسول:بله.خو.بم
محسن:میخوای برم بگم دکتر بیاد اگه درد داری؟
رسول:نه آقا..شما چرا چشماتون قرمزه
محسن:چیزی نیست
رسول:گریه کردین آقا؟
محسن:نه بابا حساسیت فصلی دارم
رسول:آهان.. بچه ها کجان؟
محسن:اونا خسته بودن رفتن خونه محمدم رفت نمازخونه
رسول:شرمنده به زحمت انداختم شمارو
محسن:این حرفا چیه مگه ما چند تا استاد رسول داریم آخه
رسول:😂
محسن:درد داری؟
رسول:یکم..میگم آقا؟
محسن:جا..بله؟
رسول:پرونده چیشد؟
محسن:خداروشکر همه رو گرفتیم
رسول:رادوین چی؟
محسن:اونم گرفتیم..چطور؟
رسول:آخه اون کمکم کرد
محسن:چی کمکت کرد؟
رسول:آره..یه فلش بهم داد که تمامی اطلاعات داخلش بود
اون جلوی ساموئل بخاطر من وایساد
محسن:خب حالا اون فلش کجاست؟ نکنه صحنه سازی بوده؟
رسول:نه..رادوین اصلا اینطور آدمی نیست(سرفه)
محسن:چیشد؟ خوبی با..رسول؟
رسول:بله خوبم
همش داشتم گاف میدادم
تا همینجا هم به زور تحمل کردم که بغلش نکنم
که بهش نگم بابا
خدایا کی اون جواب آزمایش میاد
من که میدونم رسول پسرمه،پس منتظرم نزار فقط🥺
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
داشتم با آقامحسن حرف میزدم که سرفه هام شروع شد نمیتونستم راحت نفس بکشم
آقامحسن ماسک اکسیژن رو دوباره گذاشتم رو صورتم
چند دقیقه که گذشت سرفه هام قطع شد و نفسم هم منظم
محسن:چیزی لازم نداری؟
فقط تونستم سر تکون بدم و بفهمونم که چیزی لازم ندارم
محسن:خب من دیگه برم زیاد نمیزارن کنارت باشیم
آروم لب زدم
رسول:اشکال نداره
آقامحسن سرمو بوسید و رفت بیرون
چه حسه قشنگی داشت بوسه اش🙂
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:جا..بله...
با...رسول....
خودت قاضی شو، ببین چقدر سخته جای محسن بودن💔🙂