(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت اول💛
#راوی
#فلش_بک_۲۷سال_پیش
با ناامیدی از مطب دکتر بیرون اومد
چی کار میکرد؟
دلش بچه میخواست ولی...
سوار تاکسی شد و رفت سمت بیمارستان
دوست نداشت کسی بفهمه که بچه دار نمیشد
خسته شده بود
از همه چیز..
از همه کس..
از زخم زبون زدن های مادرشوهرش
از آبرویی که دیگه داشت میرفت
انقدر غرق فکربود که نفهمیدی کی رسید
پیاده شد وارد بخش زنان..
به سمت رختکن رفت و لباس هاشو پوشید
پرستار بود،
همین که بیرون اومد یکی از پرستار هایی که اونجا بود اومد گفت بیماره اورژانسی آوردن برای زایمان
زود بردنش اتاق عمل
دکتر که رفیق صمیمیش بود اومد و شروع به عمل کردن
___
بچه به دنیا اومد پسر بود ولی مادرش
حالش اصلا خوب نبود
ضربان قلبش...
حس کرد کسی دستشو گرفته به سمت مادر بچه خم شد و گفت جانم؟
مادر انقدر حالش بد بود که نمیتونست حرف بزنه
فقط به دستش یه انگشتر داد و سیاهی مطلق...
☆☆☆☆
#اسما
تا انگشتر رو گذاشت تو دستم ضربان قلبش قطع شد
سمانه(دکتر) خیلی سعی کرد که با شک ضربان برگرده ولی تموم کرده بود
صدای گریه بچه تو گوشم بود
شکه به انگشتر نگاه کردم
به بچه نگاه کردم
یه حسی اومد به وجودم که این بچه ماله منه
مال منو صالحه
بچه رو از بغل پرستار گرفتم
این بچه مال منه
اینکه دیگه مادر نداره
پدرش چطوری میخواد بهش برسه؟
اما من میتونم
من میتونم بزرگش کنم
روی مادر رو کشیدنو کم کم همه رفتن
چرا؟؟؟؟
انگار کار خداست
دست سمانه رو گرفتم
اسما: سمانه باید به چیزی بهت بگم
سمانه:بزار اول برم بچه رو بدم به..
اسما:نه نه من نمیزارم
سمانه:چی میگی؟
اسما:سمانه تو از وضعیت من خبر داری
میدونی که بچم نمیشه
میدونی که مادرشوهرم میخواد طلاقم رو بده
سمانه:چ..چی.. چی میخوای بگی؟
اسما:به..به پدرش بگو..بگو..بگو هردو مردن
سمانه:😳😳
اسما:توروخدا سمانه..پدرش نمیتونه از این نگهداری کنه التماست میکنم
سمانه:ساکت شو اسما..می فهمی چی میگی
صدای گریه بچه رو نمی شنوی؟
اسما:زندگی من بسته شده به این بچه
اگه این بچه رو به پدرش بدی من بدبخت میشم
سمانه:نمیشه اسما نمیشهههه
اسما:من تو زندگیت کمکت کردم..نکردم؟
سمانه:گفتم جبران میکنم و...
اسما:الان میخوام جبران کنی بعدا به دردم نمیخوره
سمانه:نمیتونم
اسما:توروخدا سمانه
و رفت بیرون..بچه رو محکم به خودم فشار دادم
گریه اش بند نمیاومد
هعییی..نشد که بشه عزیزم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:چطوره اوله کاری؟
سمانه قبول میکنه؟
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی 💛
💛پارت دوم💛
#سمانه
#فلش_بک_۲۷سال_پیش
حرفای اسما رو باور نمیکردم یعنی واقعا میخواد این بچه رو از خانوادش جدا کنه؟
قبول دارم بزرگترین لطف رو در حقم انجام داده ولی این گناهه من نمیتونم خدایا خودت کمکم کن
از اتاق عمل بیرون اومدم
یه مرد که فکر کنم پدر اون بچه بود زود خودشو رسوند بهم
پدره: خانم دکتر چیشد؟
حالشون خوبه؟
نمیدونستم چی بگم تو یه تصمیم ناگهانی گفتم
سمانه:متاسفم هم بچه رو از دست دادیم هم مادرو
خودم هنگ کردم من چی گفتم
خدایا من چی گفتم
پدره افتاد زمین یه آقای دیگه اومد پیشش
خیلی تابلو بود من اونجا باشم خواستم برم سمت رختکن که در اتاق عمل باز شد مادرو آوردن
بی اراده رفتم تو اتاق عمل
اسما همونجا وایساده بود و بچه رو بغل کرده بود و گریه میکرد
کنار وایسادم و گفتم
سمانه:مراقب امانتی که بهت دادن باش
اسما:چ..چی؟
سمانه:لطفی که در حقم انجام دادی رو جبران کردم
اسما:واقعا..واقعا میگی؟
سمانه:آره الانم این بچه رو بدون اینکه کسی ببینه ببرش،پرستار هایی هم که بودن یه جوری جوابشونو میدم
اسما:بقیه..
سمانه:اونا با من
اسما:خیلی دوست دارم
سمانه:منم همینطور😊
زودتر برو این بچه هم بزار کنار بچه های دیگه
کسی شک نمیکنه
اسما:ممنون
اسما رفت واقعا بزرگترین گناهی که مرتکب شدم همینه
☆☆☆☆
#محسن
پنج روز گذشت از اون روزی که دنیا آوار شد رو سرم
پنج روزه مرضیه دیگه نیست
پنج روزه دیگه دردونم نیست
بمیرم براش هنوز پابه دنیا نذاشته بود مرد
خدایا خودت بهم صبر بده
دیگه جون ندارم
همه امیدم احسان و امیرحسینن
خدایا زنم.بچم کجان؟زیر کلی خاک؟
من جواب احسان و امیرحسین رو چی بدم آخه با حال داغون رفتم خونه
احسان بی تابی میکرد مادرشو میخواست
امیرحسین هم داشت آرومش میکرد
به زینبم گفته بودم بیاد پیش بچه ها بمونه
رفتم نزدیک تر خدایا احسان فقط سه سالشه از الان باید طمع بی مادری رو بچشه؟
امیرحسین چی؟ اونکه الان به مادرش نیاز داره
مادرش رفت اونم وقتی فقط ۷ سالش بود؟
این چه سرنوشتی هست که برا ما رقم خورده
احسان رو بغلم کردم امیرحسینم سرش رو گذاشت رو پام دستی به سر امیرحسین کشیدم
به احسان نگاه کردم که همش گریه میکرد
محسن:قربونت برم گریه نکن خوشگلم
احسان:😭
محسن:احسان گریه نکن فدات بشم آخه چرا گریه میکنی باباجان
احسان:ما.مانییی
محسن:گریه نکن فدات بشم
صدای زنگ آیفون اومد امیرحسین از رو پام بلند شد
منم احسان رو محکم گرفتم و بلند شدم
همینجوری که اشک های احسان رو پاک میکردم بهش گفتم
محسن:من فدای اشک پسرم بشم گریه نکن عمه زینب اومده ببینه گریه کردی ناراحت میشه
احسان:باشه🥺
درو باز کردم احسان با دستای کوچیکش چشم هاشو مالش میداد خوابش میومد حتما
نشستم رو زمین یه بالشت گذاشتم رو پام احسان رو پاهام خوابوندم
پاهامو تکون میدادم تا بخوابه
صدای در خونه اومد امیرحسین که فهمید احسان داره خوابش میبره برای اینکه بیدار نشه زود درو باز کرد و زینب اومد تو
امیرحسین بغل کرد و کلی بوس رو لپ هاش کاشت
زینب:سلام داداش
محسن:سلام یکم آروم احسان داره میخوابه
زینب:من بده من بخوابونمش تو برو استراحت کن یکم
محسن:نه خسته نیستم
زینب:باشه برم یه چیزی درست کنم بخورید
محسن:باش
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بمیرم برا محسن🥺
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سوم💛
#محسن
احسان که خوابید آروم بلندش کردم و بردم تو اتاق مشترکش با امیرحسین
روی تخت خوابوندمش پتو هم کشیدم روش
بوسه ای روی پیشونیش زدم و اومدم بیرون
چشمم افتاد به اتاقی که برا بچم آماده کرده بودیم
درو اتاق رو باز کردم
کلی اسباب بازی با لباس های بچه
دوباره مثل این پنج روز اشکام بی وقفه ریخت
آخه من چیکار کنم با این مصیبتی که تو زندگیم اومده
رفتم سمت لباساش گرفتم تو دستام و نگاهشون کردم
هی خدایا یه صبری به من بده تا بتونم غم ازدست دادن مرضیه و بچمو تحمل کنم
بتونم واسه احسان و امیرحسین هم پدر باشم هم مادر خدایا...
☆☆☆☆
#اسما
باز مثل هرشب با صالح دعوام شد
نمیدونستم چطوری قانعش کنم
رفتم کنارش از عصبانیت قرمز شده بود
اسما:صالح یه بار یه بار خواهش میکنم به حرفام گوش بده
صالح:چقدر گوش بدم هااا چقدر
بابا لامصب بچه یه نفر دیگه رو برداشتی آوردی اون پدر الان هم زنشو از دست داده هم بچشو بفهم الان حالش داغونه
اسما:گفتم بزار حرف بزنم
صالح:بزنی که چی بشه ها؟؟؟ تو چقدر سنگ دل شدی چقدر
اسما:صاللللح..چیکار میکردم ها میزاشتم مادرت طلاقمون بده میزاشتم زندگیمون خراب بشه خودت خوب میدونی مادرت بفهمه مشکل دارم من همون روز طلاقمون میده
دِ لامصب تو یکم درک کن دوستت دارم
دوست ندارم ازت جدا بشم به چه زبونی بهت بگم
صالح:منم دوستت دارم ولی نمیخوام تو دردسر بیفتیم
اسما:آخه چه دردسری یه سال میریم یه شهر دیگه زندگی میکنیم وقتی هم برگشتیم میگیم بچمونه
صالح:این بچه تا یک ساله دیگه بزرگ نمیشه؟
همینجوری میمونه؟
اسما:توروخدا یه کاری بکن صالح
من نمیخوام ازت جدا بشم صالح توروخدا یکم به منم فکر کن من دلم بچه میخواد دلم میخواد یکی بهم بگه مامان
صالح:....
یک ربع گذشت و صالح سرشو گرفته بود و سکوت مطلق بود که خونه رو برداشته بود
اسما:صالح جان؟
صالح:باش
هنگ موندم،جدی گفت باشه؟لبخندی زدم و رفتم سمتش و بغلش کردم
اسما:وای خدایا عاشقتم صالح
صالح:ولی میگیم که از پرورشگاه آوردیم به همه
اسما:اما...
صالح:نگران نباش میگم مشکل از منه
اسما:اما ممکنه..
صالح:نگران هیچی نباش..حالا بگو ببینم اسم این وروجک چیه؟
اسما:خودت بگو
صالح:اسمشو بزاریم رسول
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:رسول....😊💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت چهارم💛
#زمان_حال_۲۷سال_بعد
#محسن
قرار بود برای یه پرونده مهم بریم اداره امنیت
چون پرونده هم به ما مربوط میشه و هم به سرویس های امنیت
احسان:آقا نمیشه نریم اونا بیان
محسن:بسه انقدر غر زدی مخمو خوردی
این بهترین راهِ اگه نریم که کلا یه پامون باید اونجا باشه یه پامون اینجا
فرشاد:خب اونا بیان چی میشه؟
محسن:توقع دارین اونا بیان؟ پرونده اوناست
محمد امین:خب اگه پرونده اوناست چرا ما باید بریم آخه
محسن:وای خدا بس کنید دیگه سرم رفت
بریم اونجا عادت میکنید نگران نباشید
بعدم اونا کمبود نیرو دارن
از ما خواهش کردن که بریم کمکشون
که البته ما هم به کمکشون نیاز داریم
هدف ما به پایان رسوندن پرونده هست
نه اینکه کجا کار میکنیم یا با کی
احسان:آقا تو خودت داری میگی اونا کارشون اینکه سرویس های جاسوسی رو شناسایی میکنن پس حتما خیلی جدی هستن تو کار ما نمیتونیم اینجوری کار کنیم
محسن:اونجوری که آقای حسینی تعریف میکرد بچه های خوبین بعدم فرماندشون رفیق چندین و چند ساله خودمه
فرشاد:یعنی هیچ راهی نداره نریم
محسن:ببینید یا همین الان سوار ماشین میشید یا..
احسان:سوار شدیم سوار شدیم فرمانده چرا خشونت آخه
محسن:اخ خداروشکر که محمد تو کار جدیه
اون میتونه شمارو آدم کنه من که نتونستم از پس شما ها بر بیام
محمد امین:آقا اگه مارو آدم کنه که علی و امیرحسین میمونن اونا از ما بدترن
محسن:شما ها آدم بشین من باید نماز شکر بخونم اونارو ولش..حالا سوار شید
احسان:خدایا عاقبت مارو بخیر کن تو اون اداره
محسن:انگار دارن کجا میرن که اینجوری میکنن بابا یه اداره دیگست برای کار سوار شید دیر شد
سوار ماشین شدیم بچه ها کل راه رو غر زدن ، مخم و خوردن
وقتی رسیدیم و کارت شناسایی نشون دادیم اجازه ورود دادن تو پارکینگ ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم
همین که پیاده شدیم دیدم یه پسر بچه که چهره قشنگی داشت، داره میدوه
پاهاش گیر کرد به اون یکی پاهاشو افتاد
شروع کرد به گریه کردن
بدو رفتم کنارش نشستم
بلند شدم و گرفتم تو بغلم
شلوارش پاره شده بود و زانوش زخم شده بود
محکم بغلم کرد گریهاش شدت گرفت
بچه ها اومدن پیشم
احسان:ای جان چیشده
محسن: نمیدونم
پسره همینجوری داشت گریه میکرد
محکم دستاشو دور گردنم انداخته بود و صورتشو تو گردنم قایم کرده بود
خیلی حس قشنگی بود
صدای محمد اومد
محمد:یاخدا علیرضا چیشده
پسر بچه تا صدای محمد رو شنید خواست بره سمتش که خود محمد اومد جلو و بغلش کرد
پس بچه محمد بود که انقدر بهش وابسته است
محمد:قربونت برم گریه نکن
علیرضا:پام😭
محمد:گریه نکن الان میریم بالا برات می بندم
ای وای سلام خوش اومدین
محسن:سلام ممنون بچه درد داره که گریه میکنه
محمد:آها راست میگی..علیرضا عمو گریه نکن دیگه بابات بیاد ببینه گریه کردی ناراحت میشه ها
محسن:مگه تو باباش نیستی
محمد:خدایی ازت انتظار نداشتم
تازه یک ساله ازدواج کردم حالا ول کنید بیاین بریم بالا
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:رفتن اداره جدید
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت پنجم💛
#محمد
برای پرونده جدید قرار شد که محسن و تیمش از اداره مفاسد اقتصادی بیان و کمکمون کنن
بچه ها کلی غر میزدن مخصوصا رسول که نگران میزش بود،ولی خب بلاخره قبول کردن به ساعتم نگاه کردم قرار بود زودتر از این بیان،از اتاق اومدم بیرون همه مشغول کار بودن
رفتم نمازخونه تا یه سری به علیرضا بزنم،دیدم علیرضا نیست باز این شیطون کجا رفته آخه همه جا رو گشتم دیدم نیست
رفتم سمت پارکینگ دیدم صدای گریه میاد
پا تند کردم دیدم محسن، علیرضا رو گرفته تو بغلش و آرومش میکنه
رسیدم بهش علیرضا زود اومد بغلم فکرکنم خورده بود زمین که زانوش خراش برداشته بود
به محسن و تیمش گفتم بریم بالا
منم علیرضا رو بردم نمازخونه و پاهاشو تمیزکردم و چسب زخم زدم
محمد:دیگه گریه نکن باش؟
علیرضا:باش..عموجون؟
محمد:جانم؟
علیرضا:میشه به بابایی نگی؟
محمد:اخ من فدات بشم چرا نگم
علیرضا:بابایی دعوا میتونه منو
محمد:آخه کی بابات تورو دعوا کرده
علیرضا:هیت موقع
محمد:خب بپر بغلم بریم
علیرضا:بلیم
اومد بغلم محسنم کنارم تو نمازخونه بود
لبخندی زد و لپ علیرضا رو آروم کشید
محمد:پس بچه هات کجا موندن؟
محسن:تو پارکینگ وسایل هاشون رو میارن
محمد:آهان بریم پایین
محسن:بریم
اومدیم پایین همون موقع بچه های محسن اومدن
علیرضا:عمو اونا کیَن؟
محمد:برو ازشون اسم هاشون رو بپرس دیگه
علیرضا:نه
محمد:خجالت میکشی؟
علیرضا:اوهوم..بلیم پیش بابایی
محمد:بریم..بفرمایید
☆☆☆
#رسول
کنار بچه ها بودیم و داشتیم حرف میزدیم و میخندیدیم
رسول:وای فکر کن یکی دیگه هم بیاد و ما از دو جهت توبیخ بشیم..دوتا فرمانده سختگیر که از قضا رفیق همدیگرن
داوود:ای واااای
رسول:گریه میکنید منم گریه کنم
فرشید:تو دیگه رد دادی برادر
سعید:حالا اینارو ول کن اخ آقامحمد یکی رو بزاره پیش رسول هم میزی بشن..اونموقع حال میده
رسول:نههههه
محمد:چه خبره اینجا
برگشتم دید آقامحمد علیرضا رو بغل گرفته کنارشم یه مرد میانسال با چهره مهربون وایسادن..به اضافه چندتا پسر جوون هم بودن که میخورد همسن باشیم باهم
رسول:عه سلام آقا
محمد:علیک سلام
بچه ها:سلام
محمد:سلام خب بچه ها ایشون رفیق بنده و این(اشاره به بچه های تیم محسن)اعضای تیمش
رسول:سلام خیلی خوش اومدین
محسن:سلام خیلی ممنون
بچه ها:خوش اومدین
محمد:چرا بلند گفتی نه؟
رسول:من؟
محمد:نه من
سعید:آقا هیچی باهاش شوخی کردیم جدی گرفت
داوود:البته بعید بدونم که شوخی باشه
رسول:داوووود
داوود:غلط کردم رسول به خدا
علیرضا:بابایی🥺
برگشتم سمت علیرضا که با چشمایپر نگاهم میکنه.شلوارش پاره شده بود و میتونستم چسب زخم روی زانوشو ببینم
رسول:جان دلم چیشدی تو
علیرضا:پام
علیرضا پرید بغلم و شروع کرد گریه کردن
رسول:فدات بشم گریه نکن
با صدای داوود نگاهم کشیده شد سمت فرشید
داوود:فرشید خوبی؟
فرشید خیره شده به جایی و اصلا حواسش نبود نگاهش رو گرفتم خیره شده بود به پسری که جز تیم آقامحسن بود
سعید چندبار صداش کرد دید جواب نمیده یه پس گردنی مهمونش کرد
فرشید:چته؟
سعید:چته و سه نقطه..کجایی حواست نیست
فرشید:ببخشید
محمد:خوبی فرشید؟
فرشید:ب.بله آقا
علیرضا:بابایی
رسول:جان دلم
علیرضا:خوابم میاد
محمد:رسول تو علیرضا رو ببر بخوابون بعد جلسه رو شروع کنیم
رسول:چشم آقا
محمد:خب بریم بالا دیگه
بفرمایید
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:رسول نگران میزشه😂
پ.ن:علیرضا بچه ی رسوله😁
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت ششم💛
#فرشاد
با دیدن برادری که دوساله ندیدمش واقعا هنگ کردم
فرشید هم بهم خیره بود ولی دوستاش فهمیدن، آخ بمیرم الهی که یه پس گردنی هم نوش جان کرد
وقتی به خودم اومدم که تو اتاق آقامحمد بودم
محمد:خب تا رسول بیاد یکم صحبت کنیم بیشتر آشنا بشیم
داوود:من داوودم ایشون سعید و اینم آقا فرشید
محمد:خب اونی هم که رفت رسول بود
داوود:البته استاد رسول
سعید:آره دیگه نیست الان بزار قشنگ ازش تعریف کنیم
داوود:من میگم..یه پسر بسیار شوخ و خندون
و خب استاده و اینکه..
سعید:عامل وقت دنیا گرفتنه😂
محسن:چرا بهش میگین استاد؟
محمد:از اینا بپرس که دارن تعریف میکنن
داوود:چون تو کاراش وارده و کارش با سیستم فوق العاده هست بهش میگیم استاد
رسول:لقب های خودتونم بگین دیگه، سلام ببخشید دیر کردم
محمد:خوابید؟
رسول:نه بابا علی رو دید سرگرم اون شد منم زود جیم زدم
داوود:لقب های ما مگه چیه؟
رسول:زردک. آقاداماد.توام که میگ میگ و دهقان فداکار
داوود:خیلی بدجنسی
سعید:این همه ازت تعریف کردیم گفتیم چقدر کارت خوبه بعد اینجوری حالمون رو بگیر
رسول:مشکل از خودتونه صد دفعه گفتم که از من جایی اینجوری تعریف نکنید
داوود:دلت هم بخواد
فرشید:ببخشید
محمد:جانم
فرشید:چیزه باید يه چيزی بهتون بگم ولی نمیدونم چطوری بگم
محمد:خجالت نکش فرشید بگو
فرشید:راستش منو ف.فرشاد باهم..یعنی..چیزه.. برادریم
رسول:جاننننن
احسان:چی میگه این فرشاد
فرشاد:راست میگه
سعید:چرا بهمون نگفتی فرشید
فرشید:شرمنده ام
محسن:میشه توضیح بدید
فرشاد:راستش آقا دو سال پیش سر اینکه بیام سازمان با فرشید دعوام شد چون مخالف بود،از اونشب به بعد ترکش کردم مستقل شدم...تعجبم هم از فرشید این بود که فکر نمیکردم اینجا باشه،بهم گفته بود یه نگهبان سادهاس
محمد:خب حالا ول کنید بریم سر پرونده
محسن:یه لحظه این رابطه برادری که تو کارتون تاثیر نداره؟
فرشید:نه آقا
فرشاد:نه آقا خیالتون راحت
دیگه حرفی در این باره نزدیم و اون پسره رسول رفت پشت میز آقامحمد نشست برام سوال بود چرا؟ از یه طرف چرا تیپ مشکی زده بود؟
محمد:خب پرونده ای که ما الان باید روش کار کنیم راجب یه جاسوس آمریکایی هست
که این پرونده قبلا دست یه تیم دیگه بود
ولی به دلایلی پرونده رو به دست ما دادند
خیلی از پرونده رو پیش بردند
رسول اونایی که بهت گفتم بررسی کنی کردی؟
رسول:بله آقا
محمد:خب؟
رسول:آقا این عکسی که میبینید
قبلا بچه های آقاحسین زحمت کشیدن و مشخصاتش رو پیدا کردن
ساموئل اِسکات...24/جولای/ 1969
در نیویورک متولد شده
دوبار با رئیسجمهور آمریکا دیدار داشته
و مقام مهمی هم داره
محمد:در رابطه با خانوادهاش
رسول:آقا مادرش ایرانیه و پدرش آمریکایی
و اینکه مادرش خیلی ساله از پدرش جدا شده
و الانم تنها زندگی میکنه
محسن:مجرده؟
رسول:طبق چیزی که آقاحسین در اختیارمون گذاشته ازدواج نکرده و مجرده و اینکه یه خواهر کوچیک تر از خودش داره که اونم توی نیویورک زندگی میکنه ازدواج کرده و صاحب دو فرزند پسر و دختره
محمد:حسین درباره جنسیت بچه های خواهر مضنون گفته؟
رسول:😂نه اینارو خودم پیدا کردم صبح
محمد:دست شما درد نکنه خب ادامه بده
رسول:بله این ساموئل ۱۲ روزه به عنوان یه خبرنگار آمریکایی اومده ایران اطلاعات دیگه نداریم جز چندتا عکس که از یه مهمونی بزرگ توسط یکی از دوستای ساموئل تو ایران برگزار بوده داریم که وقت نشد مشخصاتش رو پیدا کنم شرمنده
محمد:ایرادی نداره ممنون
احسان:یه سوال
محسن:بپرس
احسان:الان این مرده اسمش چی بود؟
رسول:ساموئل اِسکات
احسان:آره همون چه ربطی به کار ما داره اخه
محمد:ربط داره به اونجاش هم میرسیم
اطلاعاتی که رسول داد درباره مشخصات فرد بود ولی درباره کارش بهتون توضیح میدم الان
احسان:آها ببخشید
محمد:خب این آقای ساموئل اِسکات به جز جاسوسی علیه کشور تو کار ارز هم هستش
محسن:منظورت چیه؟یه خبرنگار آمریکایی تو کار ارز؟
محمد:این آقا با یکی از پسرهای مقام بالای این کشور رفیقه و از این طریق تو کار ارزه
برای همین گفتیم که شماهم بیاین اینجا
و یه دلیل دیگه هم نیرو کم داشتیم
محسن:حالا باور کن تو دلشون عروسیه
همه:😂
محمد:خب دیگه سوالی نیست؟
همه:خیر
محمد:به سلامت
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:فرشاد و فرشید برادرن😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت هفتم💛
#رسول
جلسه که تموم شد بلند شدیم و رفتیم نمازخونه
داشتن اذان ظهر رو میگفتن
وضو داشتم پس نرفتم برای وضو
دیدم علیرضا و علی دارن باهم بازی میکنن
رسول:مگه تو خوابت نمیاومد؟
علی:هرکاری میکنم نمیخوابه
علیرضا:بابایی دالم با عمو بازی میتُنم
رسول:باش پاهات درد نمیکنه
علیرضا:نوچ
باشه ای زیر لب زمزمه کردم و جانماز رو پهن کردم
اذان و اقامه رو گفتم و نمازم رو شروع کردم
تو سجده رکعت دوم بودم که یه چیزی پرید روم فهمیدم علیرضاست بازور بلند شدم
محکم از گردنم گرفته بود
نمیتونستم نمازمو بشکنم پس با همون حال ادامه دادم
☆☆☆
#احسان
رفتیم و وضو گرفتیم
بعد از اون اومدیم نمازخونه
یه دفعه داوود و فرشید زدن زیر خنده
به نقطه ای که نگاه میکردن نگاه کردم
علیرضا پریده بود تو کمر رسول و نمیذاشت نماز بخونه
احسان:خنده داره الان؟
سعید:اینا به جرز دیوارم میخندن
سعید رفت و علیرضا رو از رسول جدا کرد
و اون بنده خدا هم راحت به نمازش ادامه داد
سعید،علیرضا بغل اومد سمتمون
احسان:سلام عزیزم
علیرضا سرش رو فرو برد تو گردن سعید و آروم سلامی گفت
سعید:خوابت میاد؟
علیرضا:اوهوم
داوود:بزار الان نماز رسول تموم میشه بعد تورو میخوابونه
بچه ها نماز شون رو خوندن رسولم نمازش تموم شده بود داشت علیرضا رو روی پاهاش می خوابوند وقت ناهاربود آقامحمد و آقامحسن هم اومده بودن و داشتیم غذا میخوردیم ولی رسول نبود
احسان:پس رسول نمیاد؟
داوود:علیرضا رو بخوابونه میاد
چند دقیقه ای گذشت و ما مشغول خوردن و حرف زدن بودیم که رسول اومد
داوود براش غذاشو باز کرد و داد دست رسول
ولی اون بدون حرفی ظرف رو کشید جلو و اخمی به داوود کرد
داوود:چیه
فرشید:بابا داوود غذاش زیاده عصبی شده بده من ببینم
فرشید ظرف غذارو برداشت و نصف بیشتر رو خالی کرد توی ظرف دیگه
رسول:دمت گرم
داوود یه پس گردنی زد به رسول که بدبخت نزدیک بود بره تو غذا ولی خودش رو نگه داشت
رسول:آیییی چرا میزنی آخه
داوود:خسته شدم از دستت خب نفهم تو صبحونه هم کوفت نکردی حالا میمیری یکم غذا بخوری
رسول:آروم آروم باش داداش
داوود:کوفت داداش زهرمار داداش..آقامحمد شما نمیخواین چیزی بهش بگین
محمد:چی بگم؟ والا من زبونم مو درآورد انقدر بهش گفتم
رسول:آقاجان دارم میخورم دیگه
خودتون خوب میدونید اگه گشنه باشم کل سفره رو میخورم
فرشید:آرزو به دل موندیم تو این حرکت رو بکنی
رسول:وای خدا ببین دارم میخورم اگه خواستم بازم میکشم برا خودم دیگه..حالا اینارو ولش تو چرا نگفتی با داداشت دعوا کردی؟
فرشید:چه ربطی به من داشت آخه الان
سعید:راست می گه دیگه توضیح بده
فرشید:خب چون هیچی رو نمیشه از شما پنهون کرد میگم
رسول:خوشم میاد میدونی
فرشید:بله پس چی
داوود:ول کن بگو حال
فرشید:فرشاد تو بگو والا اینم باید جواب بده دیگه
رسول:میگین یا...
فرشید:فرشاااد
فرشاد:خب گفتم که بهتون بابا دوسال پیش من خواستم وارد این کار بشم ولی این برادر ما پاشو کرد تو یه کفش که نه
منم قهر کردم و رفتم یه خونه کوچیک اجاره کردم و دیگه سراغ فرشید نرفتم،ولی رفتم و آزمون دادم قبول شدم،البته که ایشون به من نگفته بود خودش اینکارهاس بیشعور
بعد از اون دعوا دیگه همدیگر رو ندیدم تا الان
احسان:نامرد چرا نگفتی خب
فرشاد:خب چی میگفتم
رسول:خب حالا شده دیگه
محمدامین:آره،حالا فکر کن فرشید ازدواج کرده باشه
فرشاد:آره فرشید؟؟؟
فرشید:نه بابا من الان چرا باید زن بگیرم آخه
فرشاد:اهان،ولی گفته بودی یکی از دوستات ازدواج کرده اینارو میگفتی؟
فرشید یه نگاه به رسول کرد و آروم سری تکون داد
فرشاد:پس تو ازدواج کردی،بسلامتی با اینکه دیره😂
احسان:برای بچهاش که دیر نشده هنوز
محمدامین:آفرین رسول از این رفیقای من زرنگتر بودی،خوشبخت بشی
احسان:جمله همیشگی،ایشالا پیر بشید😂
جمع سکوت کرد،آقامحمد و داوود و سعید و فرشید با نگرانی به رسول نگاه میکردن
واقعا نمیفهمم یعنی چی
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:رسول چِش شد؟
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت هشتم💛
#رسول
وقتی بچهها درباره ازدواج و خوشبختیم حرفا زدن بغض کردم
نگاه سنگین بچه ها رو حس کرده بودم
ولی نمیتونستم بغضمو نگه دارم
لیوان آب داوود رو برداشتم و با اون لقمه تو دهنم رو قورت دادم
لبخند زورکی زدم تا نگرانم نباشن
آقامحمد فهمید که حالم خوب نیست
اما نخواست بقیه متوجه بشن بحث رو عوض کرد
محمد:راستی علی کجاست
محسن:اون چند روز پیش تو عملیات پاهاش آسیب دید دوماهی باید تو گچ باشه
محمد:آها..مهدی و امیرحسین خوبن
محسن:اره خوبن
محمد:کجان
محسن:والا من نمیدونم این دوتا اصلا چیکار میکنن هفته پیش زنگ زدن گفتن میرن ماموریت و دیگه خبری ازشون ندارم
محمد:😂 خوبه دیگه
دوست نداشتم دیگه اینجا باشم
حالم دست خودم نبود
دیگه تحملم تموم شد با ببخشید ارومی که به زور شنیده میشد ازشون دور شدم و رفتم پایین
پایه سیستم نشستم
کشو رو باز کردم و عکسشو برداشتم
دلم براش خیلی تنگ شده بود،خیلی💔
☆☆☆
#محمد
به وضوح بغض توی گلوی رسولو دیدم
بمیرم الهی برات
خواستم بحث رو عوض کنم تا حواسش پرت بشه ولی یه دفعه پاشد رفت
داوود خواست بره دنبالش که گفتم
محمد:داوود بشین
داوود:ولی آقا
محمد:نگران نباش
میخواستم تنها باشه
بازم یادش افتاد بازم مثل دفعه های قبل یادش افتاد اون روزها رو
روزهایی که میشه گفت بدترین روزهای یا بهتر بگم بدترین ثانیه های عمر رسول بود
محسن:اتفاقی افتاده؟
محمد:نه یکم حالش خوب نبود بهتر میشه
محسن:خوب بود که
محمد:حالا یکم حالش بد شد دیگه
محسن فهمید منظورم چیه
دیگه ادامه نداد بچه ها تو سکوت غذاشون رو خوردن البته سعید و داوود و فرشید که فقط با غذا هاشون بازی کردن
رفتیم پایین،از بالا دیدم سرش روی میزه
محمد:بچه ها برین یکم حال و هواشو عوض کنید شاید بهتر بشه
داوود:چشم
☆☆☆
#داوود
رفتیم پایین کنار رسول
احسان و فرشاد و محمدامین هم اومدن
سرش روی میز بود
فرشید:آقارسول خوابت میاد بیا برو نمازخونه دیگه
سرش رو بلند کرد و نگاهی بهمون کرد
لبخند ظاهری زد و گفت
رسول:خواب نبودم
داوود:میبینی چه از زیر غذا خوردن در رفت بچه پرو
رسول:ببخشید
داوود:نبخشم
رسول:دلت بزرگ تر از این حرفاست
فرشید:خوب آدمو جذب میکنه بیشعور
همه:😂
رسول:ممنون خندیدیم برین میخوام کارامو انجام بدم
سعید:میگم رسول یه خبر بدم بهت
رسول:آره بگو
سعید:آقامحمد گفت احسان پیش تو کار کنه
رسول:نههههه
احسان:کِی گفت؟
سعید:گفت دیگه وقتی تنها بودیم
فرشاد:حالا رسول تو چرا انقدر عصبی شدی
رسول:آقا من نمی خوام
داوود:وا احسان بچه به این خوبی
رسول:در اون شکی نیست ولی من دوست ندارم
محمدامین:وا..یعنی چی؟
یه دفعه سعید و فرشید زدن زیر خنده
منم خندیدم
رسول عصبی به همه نگاه میکرد
داوود:رسول روی میزش خیلی بیشتر از خیلی بهش حساسه کسی اجازه نشستن روش رو نداره
احسان:آها خب دوست نداره چرا آقامحمد گفته من بشینم پیشش
داوود:سعید داشت شوخی میکرد
احسان:خب خوشش نمیاد چرا شوخی میکنی آخه
فرشید:حرص خوردنش انرژی میده به آدم
رسول:میرین یا پاشم
سعید:رفتیم رفتیم چرا خشونت آخه
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اخ اخ رسول🥺
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت نهم💛
#محسن
شب بود و دیگه باید میرفتیم خداروشکر که بچه ها باهم رفیق شده بودن محمد زودتر رفته بود خونه گویا مهمون داشتن به بچه ها گفتم برن خونه فقط رسول نرفت هرکاری
کردم گفت نمیرم و کار دارم دیگه از پسش بر نیومدم خیلی لجباز بود احسان یکم سرحال نبود خودم نشستم پشت فرمون
وسطای راه دیدم نه خیلی تو فکره
محسن:چی تو فکرته بابا
احسان:هیچی
محسن:چیزی شده
احسان:نه
محسن:میخوای نگو ولی من میدونم تو یه چیزت هست
احسان:به رسول فکر میکنم
محسن:رسول؟
احسان:بابا اداره امنیت نباید کسی رو آورد
ولی رسول بچش رو آورده عجیب نیست
محسن:خب شاید اجازه گرفته
احسان:اصلا این به کنار دیدین سر ناهار تا درباره ازدواجش حرف زدیم حالش خراب شد؟
محسن:اره دیدم
احسان:خب این عجیب نیست؟
محسن:نه
احسان:بابا خیلی عجیبه اصلا سر در نمیارم
لباس مشکی پوشیده بچه ها همش سعی دارن بخندن حتی به بی مزه ترین حرفا هم داوود و سعید و فرشید میخندن
چرا باید علیرضا رو آورده باشه اداره چرا وقتی تا درباره ازدواجش گفتیم حالش بد شد
محسن:هرکی تو زندگی مشکلاتی داره
شایدم رسول یه مشکلی داشته که مجبور شده علیرضا رو آورده اداره لباس مشکی هم شاید یکی از فامیل هاشون فوت کرده یا به خاطر اینکه سِت کنه خندیدن هم عزیز من جرم که نیست
احسان:نه نه حس میکنم چیزی شده
محسن:اصلا شده به منو تو چه ربطی داره اخه
احسان:وا بابا خب کنجکاوم
محسن:من نمیدونم نه من نه مادرت انقدر
کنجکاو نبودیم که تو هستی تو به کی رفتی والا نمیدونم
احسان:مگه بده؟
محسن:فضولی تو زندگی دیگران بله بده
احسان:اسمش فضولی نیست کنجکاویه
محسن:نباید تو زندگی دیگران کنجکاوی کرد آقا احسان
احسان:چشم
تا رسیدن به خونه دیگه هیچی نگفتیم
درو باز کردم و کنار رفتم تا احسان بره اول
وقتی رفتیم داخل بازم مهدی و امیرحسین نبودن زنگ زدم به مهدی خاموش بود
به امیرحسین هم زنگ زدم ولی خاموش بود اونم،احسان رفته بود تو اتاقش
خیلی خسته بودم ساعت ۱۱ بود
رفتم تو اتاقم و خوابیدم
☆☆☆
#محمد
از وقتی اومدم خونه همش فکرم درگیره رسول بود میترسیدم حالش بد بشه
خیلی دوست داشتم برم اداره ولی خب نمیتونستم مادر و پدر عطیه اومده بودن
انقدر اصرار کردیم که شبم موندن
تو اتاق بودم گوشیم رو،روشن کردم ساعت ۱ بود نمیتونستم الان برم پس مجبورم نماز صبح برم اداره تو جام دراز کشیدم
و بعد از کلی فکر کردن به پرونده و رسول خوابم برد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:پدر،پسری محسن و احسان😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت ده💛
#رسول
تو نمازخونه نشسته بودم علیرضا ظهر خوابیده بود و الان دیگه نمیخوابید،دلم تنگش بود
خیلی تنگ دوست داشتم الان برم پیشش ولی علیرضا بود نمیشد تو فکر بودم
تو فکر خاطره هامون که علیرضا پرید روم
رسول:ترسیدم بابا
علیرضا:چلا جوابمو نمیدی
رسول:ببخشید چیکارم داری
علیرضا:بی بی و آقاجون کی میان؟
رسول:اوووم فکر کنم تا ۳روز دیگه بیان
علیرضا:جایی که لفتن خوبه
رسول:مگه میشه بد باشه رفتن پیش امام رضا
علیرضا:امام لضا آدم خوبیه
رسول:بله ایشون امام ما هستن آدم خیلی خیلی خوبیه
علیرضا:خدا دوستش داله؟
رسول:معلومه خدا امامش رو دوست داره
علیرضا:منم دوست داله خدا؟
رسول:توام دوست داره
علیرضا:تو از توجا میدونی
رسول:خدا بچه ها رو خیلی دوست داره
علیرضا:خدا تولم دوست داله
رسول:اوهوم،اگه دوستم نداشت که تورو نمیداد بهم
علیرضا:چطولی میشه با خدا حلف زد؟
رسول:تو حرف بزن خدا صداتو میشنوه
علیرضا:جواب میده؟
رسول:آره ولی یه طور دیگه
علیرضا:بابایی
رسول:جانم
علیرضا:تو لفتی پیش امام لضا
رسول:چندبار آقا طلبیده
علیرضا:یعنی تی؟
رسول:یعنی اینکه چند باری آقا خواسته که من برم
علیرضا:منو نمیخواد
رسول:چرا خوشگلم توهم می طلبه
علیرضا:بابایی
رسول:جانم
علیرضا:امام حسین هم داداش امام لضا بوده
رسول:نه قربونت برم
یکم سکوت کرد بعد دوباره گفت
علیرضا:بابایی تو خوابت میاد؟
رسول:خواب؟نه
علیرضا:پس میای بازی تونیم؟
رسول:چی بازی
علیرضا:خب بیا نقاتی بتشیم
رسول:پس بدو برو دفتر نقاشی با مدار رنگی هاتو بیار تا بکشیم
علیرضا:الان میلم
رفت و کیف کوچیکش رو آورد دفتر نقاشی و مداد رنگی هاشو بیرون ریخت
علیرضا:بابایی تو این طلف بکش من این طَلَف
رسول:طلف نه طرف
علیرضا:طلف
رسول:باشه اصلا ولش کن چی بکشم
علیرضا:هل چی دوست دالی بکش
رسول:باش
مداد سیاه رنگی رو برداشتم
و فقط سفیدی برگه رو مشکی کردم
یاده زندگی خودم افتادم که سیاه شده
جوری سیاه که هیچ اثری از رنگ سفید نیست
انقدر فکرم مشغول بود که اصلا نفهمیدم کی کل صفحه سیاه شد و صدای اعتراض علیرضا بلند شد
علیرضا:بابایی چلا سیاه کلدی
رسول:خب خب آخه خیلی شباهت داره با زندگی تو چی کشیدی خوشگلم
علیرضا:لنگ کنم نشون میدم
رسول:باشه رنگ کن نگاه نمیکنم من
علیرضا:آفلین
چشامو بستم تا رنگآمیزی علیرضا تموم بشه
۱۵ دیقه ای گذشت خوابم گرفته بود
که باصدای عصبی علیرضا چشم باز کردم
علیرضا:چلا خوابیدی
رسول:ببخشید خوابم برد،جانم
علیرضا:بوست تُنَم؟
رسول:اجازه میگیریخوشگل بابا
پرید بغلم و بوسم کرد ولی من کلی بوسش کردم
علیرضا:بستههه
رسول:باشه خوشگلم..خب حالا اون نقاشی مثل خودت خوشگل رو بهم نشون بده
علیرضا:بیا ببین
رسول:این چیه؟
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اخ خدا این پدرو پسرو ببینید فقط😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت یازدهم💛
#رسول
علیرضا:ببین چی تِشیدم
ب نقاشی که کشیده بود نگاه کردم
یه آدم کشیده بود کنار درخت ولی خیلی قد بلند کشیده بود و درخت رو خیلی کوچیک تا پاهای اون مرده هم نمیشد درخته
یه مرد و زن کشیده بود که دست یه بچه رو گرفتن ولی خیلی نامرتب رنگآمیزی کرده بود
اما خب بچه بود و همینم از داوود یاد گرفته
رسول:خب گل پسر بابا نمی خوای اینارو معرفی کنی
علیرضا:این خولشیده،این دِلَخته اینم امام لضاست
رسول:این مرد قد بلند امام رضاست؟
علیرضا:اوهوم خب امام باید بزلگ باشه دیده
رسول:آره عزیز دلم امام بزرگ ماست ولی بابا منظورمون جایگاه و مقام امامِ نه قدشون که
علیرضا:یعنی قد امام لضا توچولوعه؟
رسول:از این کوتاه تر بابا
علیرضا:بعدا یتی دیده میتشم
رسول:باش یکی دیگه بکش بعدا،حالا بقیه رو بگو ببینم اینا کیان؟
علیرضا:تویی این که دست تولو گرفته منم اینم مامانیه
بغض راه گلومو دوباره گرفت دلم میخواست گریه کنم علیرضا داشت معرفی میکرد ولی خب صدایی نمیشنیدم
اومد تو بغلم دستاش رو دور گردنم انداخت و گفت
علیرضا:بابایی خوشت نیومد
نمیتونستم حرف بزنم فقط لب زدن چرا
آخر نفهمیدم چیشد که علیرضا رو سفت بغل کردم و بلند زدم زیر گریه
تنها همدم شب هام که پای گریه هام میشینه علیرضا بود راحت میتونستم گریه کنم
نمیدونست بخاطر چیه فکر میکرد حالم بده فقط هیچی نمیگفت و فقط صدای گریه های من بودن که تو فضا پیچیده بود
خداروشکر کسی تو نمازخونه نبود چند دیقه گذشت و آروم شدم ولی همچنان علیرضا رو بغل کرده بودم و دوست نداشتم ازم جدا بشه ولی بنده خدا خسته شد
از بغلم بیرون آوردمش دیدم خوابیده
لبخندی زدم و آروم خوابوندمش رو زمین
یه پتو رو برداشتم و دو لا پهن کردم علیرضا رو آروم برداشتم و گذاشتم روش پتو هم کشیدم
خودم پاشدم یه مسکن خوردم
امروز میتونم بگم جز همون دو لقمه سر ناهار با یه لیوان چایی هیچی نخورده بودم و قطعا بچه ها فردا پدرمو در میارن
امروزحالمو دیدن نخواستن اذیتم کنم اما فردا جبران میکنن
زیاد خوابم نمی اومد میخواستم برم به کارام برسم ولی میترسیدم علیرضا بیدار بشه ببینه نیستم گریه کنه رفتم وضو گرفتم
قرآن رو هم برداشتم
کنار علیرضا نشستم و شروع به قرآن خوندن کردم
☆☆☆
#محمد
ساعت ۲ونیم بود که از خواب بیدار شدم
دیگه خوابم نمی برد همش فکر و ذکرم شده بود رسول انقدر تو جام تکون خوردم عطیه هم بیدار شد
عطیه:خوبی محمد
محمد:آره
عطیه:پس چرا نمی خوابی
محمد:نگران رسولم
عطیه:مگه ادارهاس
محمد:آره نرفت خونه
عطیه:خب برو پیشش دیگه
محمد:مادر و پدرت ناراحت نشن
عطیه:نه بابا چرا ناراحت بشن بیا برو
محمد:باش
زود پاشدم و آماده شدم سوار موتورم و راه افتادم خیابونا خلوت بود منم برای اولین بار سرعت رو زیاد کردم
وقتی رسیدم نگاهی به ساعت کردم
ساعت ۳و ۵ دقیقه بود
رفتم تو سایت رسول پشت سیستم نبود و این جای شکر داره رفتم سمت نمازخونه
کفش هامو در آوردم و وارد شدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اخ خدا رسول🥺
پ.ن:محمد اومد😃