(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت هشتاد و پنجم💛
#محسن
رسول درد میکشید انگار من درد می کشیدم😖
کل وجودم نبض می زد🥺
خدایا پسرمو به خودت سپردم
در اتاق باز شد و محمد اومد بیرون
رفتم سمتش
نگاهم افتاد به دستش
ولی متوجه نگاهم شد که زود دستش رو قایم کرد
بهش نگاه کردم
آروم دست سالمش رو گرفتم و از بچه ها دورش کردم
روی صندلی نشوندمش خودمم کنارش نشستم
محسن:خیلی درد می کنه؟!
محمد:نه زیاد!😊
محسن:صبر کن برم بگم بیان دستت رو ببندن...
محمد:چیزی نیست محسن!
محسن:محمد درد زیاد کشید نه؟!
محمد:خوب میشه!🙂
محسن:میگم...
محمد:جانم؟
محسن:چطوری بهش بگیم؟!
محمد:محسن نمی خوام شک تو دلت بندازم ولی اول بزار جواب آزمایش بیاد...!من با دکتر صحبت کردم و ازش خواستم دو روزه جواب آزمایش بیاد بعد بهش بگیم...می دونم رسول پسرته ولی اگه نیم درصد احتمال اینو بدیم که جواب آزمایش منفی باشه نباید به رسول گفت...!اون الان شرایط روحی خوبی نداره... اینم بگیم و جواب منفی باشه حالش بدتر میشه!
محسن:دو روز چطوری صبر کنم آخه؟!
محمد:از امام رضا خواستی،پسرتو بهت داد...😇دوباره از امام رضا بخواه!💙
محسن:نوکرشم هستم...!پاشو محمد بریم دستاتو پانسمان کنن...
محمد:محسن خوبه!
محسن:دستت رو بده...
محمد:بفرما!
آروم فشار کمی به دستش وارد کردم که ابروهاش رفت تو هم!
محسن:خیلی خوبی...!پاشو ببینم بهش یاد ندادن رو حرف بزرگتر حرف نزنه!
دیگه چیزی نگفت و بلند شد
به پرستار گفتم اونم راهنمایی کرد توی اتاق
پرستار دستش رو پانسمان کرد
یکم دستش زخم شده بود ولی خب نیاز به پانسمان داشت
پرستار کارش تموم شد و رفت بیرون
محمدم یه اخم واسم کرد و بلند شد
نمی دونم، از وقتی که چشمای باز رسولمو دیدم انرژی گرفتم...!می خندم...!
ولی فکر کردن به همون نیم درصدی که محمد گفت هم حالمو بد میکرد!
رسول پسر منه...!❣
رسول برادر امیرحسین و احسانه...!❣
و علیرضا هم نوه من...!❣
جدی جدی بابابزرگ شدم رفتا!😂
محمد:به چی می خندی؟!
محسن:جدی من بابابزرگ شدم؟!
محمد:😂
محسن:به چی می خندی؟!
محمد:به بابابزرگمون دیگه!
محسن:محمددد!
محمد:راستی یه زنگ بزنم ببینم علیرضا چیکار می کنه...
محسن:باشه منم میرم پیش بچه ها...
محمد:برو ببین دکتر چی میگه تا بیام
محسن:چشم رفتم فرمانده!
محمد:آفرین همیشه گوش به فرمان فرمانده ات باش!
محسن:بله بله حتما...!فقط میگم اگه میشه وقت منو نگیر برو زنگتو بزن!
محمد:چشم وقت دنیا رو هم نمی گیرم!
محسن:😂خوب گفتی اینو!
محمد:من همیشه خوب میگم!😌
محسن:بسه آقای نمک...!خندیدم برو دیگه!
محمد:باشه رفتم چرا می زنی آخه؟!
خنده ای کردم و محمدم رفت
منم رفتم پیش بچه ها، همون لحظه دکتر خارج شد از اتاق
محسن:چی شد؟! حالش خوبه؟!
دکتر:خدا رو شکر حالش بهتره! فقط درد زیادی داشت، بهش آرام بخش زدیم و الانم خوابه
محسن:کِی منتقل میشه بخش؟
دکتر:اگه وضعیتش پایدار بشه؛ تا دو روز دیگه...
محسن:ممنون!
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:تو اوج درد، بخندی!😄
عجب حالی می کنه اون دل پر از غم!❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت هشتاد و هفتم💛
#محسن
بچه ها که رفتن محمدم رفت تو نمازخونه تا یکم استراحت کنه
از دکتر اجازه گرفتم تا برم داخل
آروم درو باز کردم هنوز خواب بود
کنارش نشستم و دست سردش رو گرفتم
تو دلم شروع کردم به حرف زدن
امام رضا مثل همیشه که میرم دم در خونش دستمو میگیره دوباره بلندم میکنه این سری هم بلندم کرد و منو تا آخر عمرم مدیون خودش کرد
میدونی بابا درد دارم از اینکه ۲۷ سال برات پدری نکردم و الان اسم خودمو گذاشتم پدر
من شرمنده ام رسولم
قول میدم تمام این چند سالو برات جبران کنم بابا
دیگه نمیزارم قلبت بشکنه
دیگه نمیزارم خنده الکی رو لبت بیاد
بمیرم برات که چقدر سختی کشیدی
این چندماه در برابر ۱۰۰ سال زندگی بازم سخت ترین بوده
خوب شو خودم این ۶ ماه رو واست جبران میکنم
سرم پایین بود
با سرفه رسول سر بلند کردم قبل از اینکه منو ببینه زود اشکامو پاک کردم
محسن:خوبی رسول
رسول:سسلامآ.قا
محسن:سلام استاد..بهتری؟
رسول:بله.خو.بم
محسن:میخوای برم بگم دکتر بیاد اگه درد داری؟
رسول:نه آقا..شما چرا چشماتون قرمزه
محسن:چیزی نیست
رسول:گریه کردین آقا؟
محسن:نه بابا حساسیت فصلی دارم
رسول:آهان.. بچه ها کجان؟
محسن:اونا خسته بودن رفتن خونه محمدم رفت نمازخونه
رسول:شرمنده به زحمت انداختم شمارو
محسن:این حرفا چیه مگه ما چند تا استاد رسول داریم آخه
رسول:😂
محسن:درد داری؟
رسول:یکم..میگم آقا؟
محسن:جا..بله؟
رسول:پرونده چیشد؟
محسن:خداروشکر همه رو گرفتیم
رسول:رادوین چی؟
محسن:اونم گرفتیم..چطور؟
رسول:آخه اون کمکم کرد
محسن:چی کمکت کرد؟
رسول:آره..یه فلش بهم داد که تمامی اطلاعات داخلش بود
اون جلوی ساموئل بخاطر من وایساد
محسن:خب حالا اون فلش کجاست؟ نکنه صحنه سازی بوده؟
رسول:نه..رادوین اصلا اینطور آدمی نیست(سرفه)
محسن:چیشد؟ خوبی با..رسول؟
رسول:بله خوبم
همش داشتم گاف میدادم
تا همینجا هم به زور تحمل کردم که بغلش نکنم
که بهش نگم بابا
خدایا کی اون جواب آزمایش میاد
من که میدونم رسول پسرمه،پس منتظرم نزار فقط🥺
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
داشتم با آقامحسن حرف میزدم که سرفه هام شروع شد نمیتونستم راحت نفس بکشم
آقامحسن ماسک اکسیژن رو دوباره گذاشتم رو صورتم
چند دقیقه که گذشت سرفه هام قطع شد و نفسم هم منظم
محسن:چیزی لازم نداری؟
فقط تونستم سر تکون بدم و بفهمونم که چیزی لازم ندارم
محسن:خب من دیگه برم زیاد نمیزارن کنارت باشیم
آروم لب زدم
رسول:اشکال نداره
آقامحسن سرمو بوسید و رفت بیرون
چه حسه قشنگی داشت بوسه اش🙂
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:جا..بله...
با...رسول....
خودت قاضی شو، ببین چقدر سخته جای محسن بودن💔🙂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت هشتاد و هشتم💛
#احسان
وارد حرم شدیم
همین که وارد شدیم و چشمم به گنبد آقا افتاد اشک تو چشمام جمع شد
دست رو سینه گذاشتم و سلام دادم
ممنون امام رضا
ممنونم که داداشمو بهم دادی دوباره
از همه چیز ممنونم آقا
داوود:خب کجا بریم؟
سعید:بچه ها من الان فقط دلم میخواد تنها باشم
فرشيد:راست میگه منم دلم میخواد تنها باشم
احسان:خب پس بریم یک ساعت دیگه دم سقاخونه بیاین
محمدامین:خب پس من رفتم
فرشاد:از خدا خواسته بودیا
داوود:تا یک ساعت دیگه فعلا
همه رفتن یه سمت
داخل زیر زمین حرم شدم خداروشکر الان حرم خلوت بود
کنار ضریح نشستم
پاهامو تو خودم جمع کردم و سرمو گذاشتم روش
خدایا الان داداشم بهوش اومده ولی چطوری بهش بگیم
اصلا قبول میکنه که من برادرشم و بابا محسن پدرش؟
میاد کنارمون زندگی کنه؟
یعنی میشه داداش صدام کنه و من ذوق کنم؟
یعنی میشه که همه ما کنار هم توی یه خونه، زیر یه سقف زندگی کنیم؟
دستامو کشیدم به ضریح و اشک هام ریختم
تند تند پشت سر هم میریختن
نامردا چرا انقدر تند آخه
یکم صبر،یکم فاصله زمانی بدید
چرا تندتند از هم سرقت گرفتید و میریزید؟؟؟
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
دکتر برای معاینه رسول اومد
منم بیرون رفتم تا به کارش برسه
روی صندلی نشستم
خیلی خسته بودم
چشمام داشت میرفت رو هم که گوشیم زنگ خورد
از جیبم بیرون آوردم زینب بود
آخ آخ اینو کجای دلم بزارم من خدا
محسن:سلام زینب جان
زینب:سلام آقا محسن بی معرفت
محسن:شرمنده ام
زینب:دشمنت شرمنده باشه داداش این چه حرفیه آخه
محسن:حقیقت خواهر
زینب:حالا ول کن اینارو..چه خبر؟خوبی؟احسان خوبه؟
محسن:همه خوبیم..علی چطوره؟پاهاش بهتر شد؟
زینب:بهتره ولی خب بعضی موقع ها پاهاش درد میگیره دیگه
محسن:ای بابا..من گرفتارم زیاد وقت نمیکنم به اداره برسم نزاری بره یه وقت
زینب:اگه بره که من میدونم اون..جرأت رفتن به بیرون رو نداره
محسن:جدی؟میتونی نگه داری اون پسرتو؟
زینب:بنده خدا خودشم گیر نمیده بره بیرون
دیشب حوصلش سر رفته بود رضا گفت بریم بیرون ولی نتونست بیاد
محسن:الهی..درد داشت؟
زینب:آره دیگه یکم دردش اومد دیگه نرفتیم
محسن:حامد چیکار میکنه؟
زینب:اون که از صبح تا شب باشگاهه اومدنی هم که میشینن به فیلم و سریال
محسن:من میام تهران دیگه..این دوتا رو ادم میکنم
زینب:مگه کجایی؟
محسن:من بیرون شهرم یه چند روزی اینجا کار دارم بعد میام تهران
زینب:خب احسان تهرانه؟
محسن:نه احسان کنارمه
زینب:آها باشه..پس داداش مراقب خودتون باشید دیگه
محسن:چشم زینب جان
زینب:بی بلا..اومدید تهران هم یه سر بیاین اینجا
محسن:باشه میایم یه چیزه مهم هم هست که باید بگم بهتون
زینب:چیزی شده؟
محسن:نه نه..وقتی مطمئن شدم خودم،میگم
زینب:باشه هرطور راحتی
محسن:زینب جان من برم دیگه کاری نداری؟
زینب:نه فقط مراقب خودتون باشید
محسن:چشم خدافظ
زینب:خدافظ
گوشی رو قطع کردم
کی اون برگه آزمایش به دستم میرسه؟
البته با جواب مثبت به دستم میرسه
این درست تره
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:کل دنیا خلاصه نمیشه تو کلمه برادر..
البته کلمه خالی برادر
اینجوری به نظرم درست تر و قشنگتره😜
کل دنیا خلاصه میشه تو دوتا واژه
《خواهر و برادر》
این دو واژه کنار هم قشنگ میشن❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت هشتاد و نهم💛
#رسول
#دو.روز.بعد
دو روزه توی آی سی یو بستری شدم
ملاقات هم که ممنوعه نمیتونم بچه ها رو ببینم
البته اونا میان از پشت شیشه فقط دست تکون میدیم و میرن
این مدتی که تو بیمارستانم، آقا محسن و آقا محمد کلا اینجا موندن
دیشب آقا محمد چند دقیقه از دکتر اجازه گرفت و اومد کنارم
آنقدر سرش غر زدم که زود از اتاق رفت بیرون بیچاره!
در اتاق باز شد و دکتر با دو تا پرستار خانم و آقا وارد شد
این مدت با دکتره رفیق شدم، جوون بود کلا ۷ سال باهام اختلاف سنی داشت
بیکار که می شد میومد هم تنها نباشم هم حرف می زدیم
دکتر:بهتری؟
رسول:خستم فقط!
دکتر:خسته نباشی!
رسول:😐
دکتر:😂خب حالا ببخشید...!امروز منتقل میشی بخش
رسول:تازه میرم بخش؟!بابا منو مرخص کن راحت!
دکتر:خوشیا...!بهت خندیدم پررو شدی! شما حداقل تا ۱۰ روز اینجا مهمونی!
رسول:۱۰ رووووز؟!
دکتر:هیس ساکت بابا اینجا بیمارستانه...!وضعیت جسمی خوبی نداری خب چیکار کنم؟!
رسول:پس بزار دوستام بیان کنارم!
دکتر:دارم میگم میری بخش!
رسول:وای آخ جون!
دکتر:به نظرم تو رو منتقل کنم تيمارستان بهتره!
رسول:حالا من پررو ام؟!
دکتر:به نظرم زیاد صحبت نکنی بهتره...!خب ایشون منتقل بشن به بخش...منم برم با برادرت یه صحبتی بکنم...
رسول:چی می خوای بهش بگی؟
دکتر:منو شما رفیقیم درست ولی دلیل نمیشه من به شما جواب پس بدم!
رسول:وا!
دکتر:وا نداره حقیقته!
رسول:رضا خیلی نامردی!
دکتر:بهت نگفتم اسممو صدا نکن اینجا؟!
رسول:ببخشید دکتررر!
دکتر:تو اصلا حالت خوب نیست به نظرم یه هفته دیگه بمون اینجا!
نمیدونم چرا سرفم گرفت!
البته پرسیدن نداره هنوز بعضی موقع ها نفسم میگیره اونم بخاطر دود سیگارها و آتیش بازی بود که می کردن!
دکتر:چی شد خوبی؟!
رسول:اوهوم!😖
دکتر:آخه چی شدی تو...؟!کجات درد می کنه؟!
رسول:ههیچ جا!
دکتر:خیلی کله شقی تو!
سرفه ام رو نگه داشتم و سعی کردم خودمو عادی نشون بدم
دکتر:خوبی دیگه الان؟!
رسول:اوهوم!
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
توی حیاط بیمارستان بودم
نمیدونم چرا انقدر دلم شور می زد
هر کاری هم که می کردم آروم نمی شدم
محمد:محسن...محسن؟!
محسن:چیه چی شده؟!
محمد:بیا بریم پیش دکتر رسول...
محسن:چیکار داره؟!
محمد:من چه بدونم آخه برادر؟!
محسن:باشه بریم...
محمد: خوبی محسن؟!رنگت پریده!
محسن:خستم!
محمد:منم اگه چند روز نه چیزی خورده باشم نه خوابیده باشم؛خستم!
محسن:ولم کن محمد بیا بریم حوصله ندارم!
محمد:واقعا رسول به خودت رفته!
محسن:😂
محمد:جدی میگم!
محسن:محمد یه چیزی ته دلم میگه که...
محمد:اون ته دلت خیلی بیکاره...!بیا دیگه!
محسن:😂بریم!
با محمد رفتیم داخل و مسیر اتاق دکتر رو در پیش گرفتیم
محمد در زد و وارد شدیم
دکتر:خوش اومدین، بفرمایید!
محسن:چیزی شده؟!
دکتر:نه نگران نباشید شما بشینید من توضیح میدم...
به محمد نگاهی کردم
با تکون دادن سرش بهم اطمینان داد نفس عمیقی کشیدم و زیر لب خدا رو صدا زدم
نشستیم و دکترم چیزی روی برگه نوشت بعد از پشت میز بلند شد اومد کنارمون نشست
دکتر:خب دو تا موضوع هست که گفتم بهتره الان بگم بهتون...اول اینکه رسول حالش تقریبا بهتره یعنی میشه گفت از روز اولی که آوردنش اینجا خیلی بهتره...ولی خب هنوز بعضی وقتا سرفه اش میگیره و درد داره، این درد ها هم از ناحیه کتف و پاهاشه من به پرستارش هم گفتم وقتی که درد داشت بهش مسکن بزنه ولی این رسول دردشو همیشه پنهان می کنه...نمیگه که درد داره و این حالشو بدتر میکنه هر چقدر هم که باهاش حرف می زنم ولی خب جواب نمیده...شما یکم باهاش حرف بزنید!
محمد:اون می خواد زیاد تو بیمارستان نمونه بخاطر همون...!
دکتر:دیگه لطفا باهاش حرف بزنید...یه چیزی مشکل روحی داره رسول؟!
محمد:چطور؟!
دکتر:بدنش ضعیفه باید غذا بخوره ولی نمیخوره!
شبا نمی خوابه وقتی هم که رفتم دیدمش داشت گریه می کرد یا مثل دو شب پیش که تب کرده بود هذیون می گفت یه چیزایی شنیدم که فکر کردم شاید مشکل روحی...!
محمد:بله متاسفانه!
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:درد داره ولی نمیگه...!💔
یه جمله ساده کوتاهِ
ولی ازش کلی حرف و درد می باره!💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت نودم💛
#محسن
محمد:بله متاسفانه
دکتر:دارو مصرف میکنه؟
محمد:نه
محسن:چرا این سوالارو میپرسین؟
دکتر:با شرایطی که داشت فکر میکردم دارو مصرف میکنه باید اگه دارویی مصرف میکرد میدونستم که چه داروییه ولی الان که خداروشکر میگید نه..نگران نباشید آقا حالش خوبه..فقط پیش روانشناس رفته؟
محمد:نه
دکتر:خب زیاد وارد جزئیات نمیشم..الان منتقل شده بخش میتونید ببینیدش طبقه دوم اتاق ۳۴
محمد:ممنون
دکتر:راستی یه موضوع دیگه
محمد:چی؟
دکتر بهم نگاهی کرد و با لبخند برگه ای روبه روم گذاشت
دکتر:تبریک میگم بهتون
محسن:برای چی؟
دکتر:برگه رو باز کنید لطفا
برگه رو برداشتم باز کردم
محسن:این.این چیه؟
دکتر:جواب آزمایش..جواب مثبته...یعنی شما و رسول باهم پدر و پسرین
محسن:ر.راست.میگی؟
دکتر:معلومه آقامحسن
با اینکه دیگه باورم شده بود ولی الان با دیدن این جواب هنگ کردم
خدایا شکرت
خدایا ممنونم ازت
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆☆
#محمد
محسن خیره شده بود به برگه
بلند شدم رفتم سمتش
بغلش کردم
محمد:همه چیز تموم شد داداش
محسن:یعنی واقعا رسول..
محمد:آره داداشم رسول پسرته
محسن:😭
محمد:چرا گریه میکنی آخه
دکتر:اشک شوقِ فکر کنم
محمد:خب اگه از شوقِ اشکال نداره😄
دکتر:خب فکر میکنم امشب بتونید به رسول بگید چون شرایط شنیدنش رو داره
محمد:خداروشکر
دکتر:خب من برم دیگه کار دارم
محمد:ممنون دکتر
دکتر:وظیفه بود..بااجازه
دکتر که رفت بیرون محسن از بغلم بیرون اومد
محمد:خجالت بکش ،بسته دیگه گریه کردن
محسن:یعنی خواب نیست؟
محمد:معلومه که خواب نیست..پاشو پاشو بریم پیش رسول
محسن:دیگه نمیتونم خودمو نگه دارم
محمد:چرا میتونی یکم دیگه تحمل کن بعدش به رسول میگی
محسن:میگم؟
محمد:بله پس توقع داری من بگم؟
محسن:من نمیتونم محمد
محمد:پس تو چطوری میخوای برای رسول کوه باشی؟ ها؟ بنظرم خوده تو باید شخصا به رسول بگی
محسن:اما..
محمد:دیگه اما و اگر نداریم اقا محسن؛ حالام پاشو بریم پیش رسول..ولی قبلش یه زنگ بزنم به بچه ها بگم بیان
محسن:اتاق چند بود؟
محمد:طبقه دوم اتاق ۳۴
محسن:تلفنت رو بزن باهم بریم
محمد:باشه
گوشیم رو درآوردم و شماره محمدامین رو گرفتم
محمدامین:جانم آقا
محمد:سلام کجایین؟
محمدامین:خونه آقا
محمد:خیله خب بیاین بیمارستان
محمدامین:چیزی شده آقا؟
محمد:نه بابا
محمدامین:پس برای چی بیایم بیمارستان
محمد:شما دو دیقه امون بده
محمدامین:ببخشید، حالا چیشده؟ رسول حالش خوبه؟
محمد:آره خوبه منتقل شده بخش
محمدامین:جدی؟
محمد:من با تو چه شوخی ای دارم آخه بچه
محمدامین:راست میگینا😅
محمد:از دست شما ها
محمدامین:الان بیایم بیمارستان؟
محمد:نه برین تهران
محمدامین:اوکی گرفتم الان میایم
محمد:منتظرم خدافظ
محمدامین:خدافظ
گوشی رو قطع کردم و با محسن راه افتادیم سمت اتاق رسول...
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:باور کردنی نیست سرنوشت😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://nazarbazi.timefriend.net/16795969300850
این لینک برای رمان نعمت اللهی هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت نود و یکم💛
#رسول
در اتاق زده شد و آقامحمد و آقامحسن اومدن
محمد:سلام استاد
رسول:سلام آقامحمد..سلام آقامحسن
محسن:سلام رسول جان
انگار آقامحسن حالش خوب نبود
رسول:خوبین آقا؟
محسن:معلومه،چطور؟
رسول:آخه حس کردم خوب نیستین
محمد:چرا حالش خوبه ولی یکم خسته شده واسه همونه
رسول:خب چرا نمیرین استراحت کنید
محسن:نه خسته نیستم این محمد شلوغش کرده
رسول:آها..راستی بچه ها خوبن؟
محمد:آره الان زنگ زدم بهشون تا بیان
رسول:واقعا؟.
محمد:چیه خوشحالی؟
رسول:خب دلم براشون تنگ شده
محمد:جدی؟ولی بنظرم اصلا دلت نخواد که اونا زودتر برسن
رسول:چرا؟
محمد:چون انقدر داوود و سعید و فرشید از دستت عصبی هستن من تا به حال اونقدر عصبی ندیدمشون
رسول:راست میگین؟
محمد:شوخی دارم مگه من باتو؟
رسول:نه منظروم این بود که چرا عصبی اخه؟
محمد:وسط خیابون نشستی بعد میگی چرا عصبیییی؟
محسن:محمد تو که از اونا عصبی تری برادر
محمد:عصبی نباشم؟؟ببین منتظر بودم فقط بیای بخش چون اونجا نمیتونستم چیزی بگم بهت
رسول:خب ببخشید
محمد:ببخشید؟همین؟
رسول:خب غلط کردم آقا
محمد:ببین من فقط میخوام بدونم شما ساعت ۵ صبح وسط خیابون چرا نشستی؟
رسول:خودتون جواب سوالتون رو میدونید
محمد:من از دست تو آخر سکته میکنم رسول
رسول:خدانکنه
محسن:خب حالا بسه..حالت خوبه رسول؟
رسول:بله آقاخوبم
محمد:محسن میشه بری ببینی بچه ها اومدن یا نه
محسن:باشه
محمد:ممنون
آقامحسن رفت، آقامحمد یکم تخت رو بالا داد و نشست کنارم
محمد:بخدا همه این حرفام بخاطر اینکه نگرانتم رسول.. دوست ندارم اینجوری زندگی کنی
دوست ندارم با یه خاطراتی که برات حکم زهر رو داره زندگی کنی..آره میدونم اون خاطرات برای تو بهترین روزای زندگیت بودن ولی الان فقط و فقط با فکر کردن بهشون حال خودت رو خراب میکنی
رسول:جز این خاطرات دیگه هیچی ازش ندارم،میگین چیکار کنم؟🥺
محمد:رسول خودت میدونی که برام عزیزی..حکم برادرو داری برام.. من نمیخوام تو درد بکشی همین
میدونم چقدر همسرت رو دوست داشتی و داری ولی دیگه اون خدابیامرز نیست... اون جاش خوبه
رسول:جای من تو این دنیا بده
محمد:کجاش بده آخه برادر من؟
رسول بزار حرف آخرو بهت بزنم
طاقت دیدن حالت رو نه من دارم نه بچه ها حتی علیرضام طاقت نداره رسول
رسول اون بچه چه گناهی کرده که تو این سن هم مادرشو از دست داده هم پدرش انقدر حالش بده
برادر من با این کارا عاطفه خانم زنده نمیشه فقط زندگی رو داری به خودت سخت میکنی..من میدونم چقدر به همسرت علاقه داشتی و از دست دادنش چه غمی رو تو دلت گذاشته ولی تو خدا رو داری رسول..تا اون بالا سری هست چرا غم آخه برادر من
رسول:فقط ۵ سال محمد..فقط۵ سال باهاش زندگی کردم🥺 آخه ۵ سال زیاده؟
که اونم بیشترش رو من تو ماموریت یا اداره بودم
محمد من براش شوهر خوبی نبودم😭
دلم از خودم میگیره که انقدر بد بودم
محمد:این چه حرفیه.. تو براش بهترین بودی
رسول:نبودم.. اگه بودم دیر نمیرسیدم و حداقل موقع رفتن عاطفه کنارش بودم😭
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:همیشه میگن مردا غم ندارن
از صبح تا شب میرن سرکار راحت
ولی هیچ کس از دل کسی خبر نداره
رفیق...!
از من به تو نصحیت!!!
هیچ کس رو از روی ظاهر قضاوت نکنید
مردا اتفاقا غم هاشون خیلی زیاده ولی اونا فقط فقط با خدا درد و دل میکنن
بعضی موقعیت ها به حدی میرسن که مثل بمب منفجر میشن
و ای وای از اون روزی که منفجر بشن از غم💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت نود و دوم💛
#محمد
جوابی برای گفتن نداشتم
رسولو بغل کردم
محمد:بسه رسول بسه..گریه نکن بخدا آتیشم میزنی با این گریه هات
رسول:😭
محمد:رسول جان اصلا من اشتباه کردم بحث رو باز کردم گریه نکن دیگه بسه
ازبغلم بیرون آوردمش
رسول:ببخشید
محمد:اشکاتو پاک کن دیگه
رسول:چشم
محمد:آفرین..صبرکن یکم آب بریزم برات بخور بهتر بشی
رسول:ممنون
بلند شدم یکم آب ریختم تو لیوان و دادم دستش یکم ازش خورد
محمد:بهتری الان؟
رسول:بله خوبم.. راستی آقا، علیرضا حالش خوبه؟
محمد:آره خوبه امروز صبح باهاش حرف زدم
رسول:چیکار میکرد؟
محمد:هیچ..دل تنگه جنابعالی هست
رسول:بمیرم الهی
محمد:دورازجونت.. یکم به خودت برس زودتر حالت خوب بشه تا بری پیش علیرضا
رسول:چشم
محمد:چشمت بی بلا
رسول:راستی آقامحمد؟
محمد:جانم؟
رسول:آقامحسن چرا انقدر چشماش قرمز بود چیزی شده؟
محمد:از خودش بپرس خب
رسول:روم نمیشه خب
محمد:روت نمیشه؟
رسول:آره دیگه آقامحسن خیلی بزرگتر از شماست
محمد:😂
رسول:چرا میخندین؟
محمد:چون بزرگتر از منه ازش خجالت میکشی؟
رسول:هم بخاطر این هم به خاطر اینکه تازه باهم آشنا شدیم
محمد: ۳ هفته زمان کمی نیستا
رسول:عههه
محمد:باشه بابا بگیر بخواب
رسول:بچه ها مگه نمیان
محمد:منظورم این بود که دراز بکش..راستی
رسول:جان
محمد:دکتر میگفت وقتی درد داری نمیگی
رسول:درد نداشتم که نگفتم دیگه آقا
محمد:ببین رسول من تورو نشناسم به درد جرز دیوار میخورم..مفهوم شد؟
رسول:بشدت
محمد:از این به بعد درد داشته باشی و نگی من میدونم و تو..اصلا میزت رو میگیرم
رسول:جدی میگییی؟
محمد:من تابه حال چیزی به شوخی گفتم؟
رسول:غلط کردم آقا..اصلا همیشه درد دارم خوب شد؟
محمد:جدی در این حد به میزت وابسته ای؟
رسول:اون میز جز بهترین چیزای تو زندگیمه
محمد:عه؟
رسول:بله
محمد:چیزی نمیخوای؟
رسول:نه آقا
محمد:از اونجایی که میدونم تو غذای بیمارستان دوست نداری از بیرون برات میگیرم
رسول:نه آقا زحمت نکشید
محمد:میشه بخوابی؟
رسول:بله چشم😐
محمد:آفرین بهترین کارو میکنی اگه سکوت کنی
رسول:چرا خب؟ دوروز که زندانی بودم
محمد:اخ ولی من حال میکردم اصلا انگار جایی بودم که آرامش مجانی بود
رسول:آقااااا
محمد:😂
رسول:خیلی نامرد شدی امروز
محمد:عه؟ دلت واسه توبیخ هام تنگ شده؟
رسول:وای محمد میدونستی تنها یه مرد تو دنیا هست اون تویی؟
محمد: ماست مالی نکن استاد.. بعدم یه توبیخ اساسی که از من داری
داوود:از منم توبیخ داره.. سلام
رسول:سلااااام
بچه ها اومدن داخل
فرشید و سعید و داوود که رفتن جلو و رسولو بغل کردن
محمد:آروم بابا..اینو باز راهی ای سی یو میکنیدا
رسول:راست میگه گمشید اونور
فرشید: چی بهت میزنن انقدر پرو شدی؟
رسول:کلا خواب آوره
سعید:دستشون درد نکنه
رسول:دارم واست
محمدامین:سلام استاد
رسول:سلام داداش خوبی؟
محمدامین:بله خوبم.. تو بهتری؟
رسول:الحمدلله
فرشاد:سلام سلام گلتون کم بود...عه سلام آقامحمد
محمد:علیک سلام آقای گل
فرشاد:خب گلم دیگه خل که نیستم
فرشید:ولی گزینه دوم رو بیشتر دوست داشتم😂
فرشاد:زهرمار
رسول:سلام داداش فرشاد
فرشاد:خوبی؟
رسول:آره خوبم
فرشید:تو فقط مارو حرص بده باش؟؟؟
رسول:یا خدا شروع شد
داوود:درد شروع شد..بزار تا آقامحسن نیومده یکم دق و دلیمون رو خالی کنیم جلوی آقامحسن نمیشه
رسول:وا چرا؟
سعید:خب باهوش جان زشته جلوی آقامحسن بزنیم جرت بدیم
محسن:کیو میخواین جر بدین؟
داوود:عه هیچ کسو
رسول:پس احسان کجاست؟
محسن:الان میاد
رسول:راستی از مضنو..
فرشید:لطفا سکوت کن داداش..
داوود:دقیقا به خودت فشار نیاری بهتره😊🔪
سعید:تو خودت الان یکی از مضنون درجه یکی
رسول:شماها چِتون شده؟
داوود:چمونه مگه؟
رسول:آقا شما وقتی بیاین باید قشنگ منو از وسط دو نصف میکردین
فرشید:دیگه شما ببخش بزرگی خودت ببخش که سالم گذاشتیم
رسول:سپاس
احسان:سلام
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ. ن: گاهی وقتا اینقدر دردامون بزرگه که گریه نمیتونه جوابگوی غممون باشه، پس تصمیم میگیریم نقاب لبخند به چهرمون بزنیم تا از زیر سوال (چیکارته) در بریم و برای توضیح ندادن به یک سری چیزا مثلا جواب حالت چطوره هارو با (خوبم مرسی) میدیم...
آره اینطوریه زندگی... پس به خوبم مرسی های دیگران خیلی اکتفا نکنيم، شاید اونقدر پره که حوصله نداره بگه... 🙂💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت نود و سوم💛
#احسان
وقتی محمدامین گفت رسول منتقل شده بخش، جون تازه گرفتم؛🤩 زود آماده شدیم و راه افتادیم سمت بیمارستان
وقتی رسیدیم، بچه ها رفتن تو اتاق، منم خواستم برم ولی بابا نذاشت!
محسن:خوبی بابا؟
احسان:بله خوبم!
محسن:از سر و روت معلومه...!اصلا غذا خوردی؟!
این چند روز اصلا لب به چیزی نزدم!
میل به هیچی نداشتم، به بابا هم نمیتونستم دروغ بگم زود از چشمام میفهمید
احسان:گشنه نبودم بابا!
محسن:گشنه هم نبودی ولی باید یه چیزی می خوردی تا ضعف نکنی!
احسان:خوبم واقعا!
محسن:بیا این کیک رو بخور بعد برو داخل...
احسان:کی خریدین؟!
محسن:تو به این چیزا کار نداشته باش بخور بیا داخل...!بعدم باید جوابم رو کامل بدی چون ندادی!
احسان:بابااا!
محسن:هییس بیمارستانه...!بعدم راست میگم دیگه!
جوابم رو دادی مگه؟!
احسان:خب نه...!
محسن:بخور بیا...
احسان:بابا؟
محسن:جانم؟
احسان:رسول میدونه؟
محسن:فعلا نه!
احسان:پس کی می فهمه؟! من دیگه نمیتونم صبر کنم!
محسن:یه کوچولو دیگه صبر کنی همه چیز تموم میشه...
احسان:فقط یه کوچولو؟!
محسن:یه کوچولو!😂
بابا رفت داخل، منم اون کیک رو خوردم البته همینجوری قورت دادم فقط!
دوست داشتم زودتر رسولو ببینم🥰
صداشون میومد
لبخندی زدم و رفتم داخل
احسان:سلام😍
رسول:سلام داداش!☺️
یه لحظه مکث کردم...این داداش گفتنش به دلم نشست؛ ولی این داداش گفتنش خیلی فرق داره با اون داداشی که من منتظرم بهم بگه...!
احسان:بهتری؟
رسول:آره خوبم...تو خوبی؟چرا اینجوری شدی تو؟!
احسان:چه جوری شدم؟!
رسول:نمیدونم اصلا همتون فرق کردین...!
داوود:سه نقطه نخور...!هیچ فرقی نکردیم فقط میدونی، داریم آبرو داری می کنیم...!
رسول:شما چرا انقدر خشن شدین؟!😟
محمد:کلا میخواستین رسولو ببینید تا انتقام بگیرین ازش؟!😂
فرشید:نه آقا میخوایم جواب...
محمد:دکترش گفته زیاد نباید بشینه؛ رسول بخواب!
رسول:نه خوبه همینجوری...
محمد:رسول جان دکترت گفته زیاد نشینی...بخواب!
رسول:زشته آخه...!
محمد:غریبه دیدی بگو زشته...!بخواب ببینم!
رسول:چشم!
رسول آخر حریف آقا محمد نشد و دراز کشید
آقا محمد نزدیک گوش فرشید چیزی گفت که اونم یه ببخشید آروم زمزمه کرد که از چشمم پنهون نموند!
بیخیال شدم و رفتم سمت رسول، بالا سرش ایستادم، دستش رو گرفتم
یکم دستش کبود بود؛ بمیرم الهی!🥺
احسان:درد داری؟
رسول:نه خوبم!
احسان:چیزی می خوای برم برات بگیرم؟
رسول:نه ممنون!
سعید:خب من برم بیرون یه لحظه زود بیام...!
رسول:کجا میری؟!
سعید:زود میام!
رسول:باشه!
داوود:وای رسول دیشب جات خالی رفتیم حرم انقدر خوش گذشت!😇
رسول:زیارت قبول!😊
داوود:مرسی...!خوب که شدی با هم میریم حرم...!🙂
رسول:نمیتونم بیام!
فرشید:چرا؟!
رسول:حالا بماند...!
محمد:یه لحظه...داوود گفتی با هم؟!
داوود:آره دیگه با هم بریم حرم...!
محمد:برای امشب ساعت ۱۲ بلیط داریم...!
رسول:آخ جون یعنی من مرخص میشم؟!😃
محمد:خیر!
رسول:پس چی؟!
محمد:دو نفر اینجا میمونن...!ما باید بریم رسول تا الان که اینجا موندیم کلی از پرونده عقبیم!
بریم که به امید خدا پرونده رو ببندیم!
رسول:رادوین چی میشه؟!
محمد:امروز با آقای شهیدی صحبت کردم...
گفت رادوین یه فلش بهش داده پر از تمام اطلاعاتی که میشه جرمشون رو ثابت کنه!
رسول:آره اون فلش رو بهم داد ولی گفتم خودش بده...!راستی حکمش چیه؟!
محمد:با کمکی که بهمون کرده؛ قاضی حتما تخفیف میده به حکمش...!
رسول:خب خدا رو شکر!
فرشید:خیلی باهاش رفیق شدیا!
رسول:اگه اون نبود، الان زنده نبودم!
داوود:دور از جونت!
در اتاق باز شد و سعید با یه نایلون پر از خوراکی اومد...
بچه ها زدن زیر خنده😂
واقعا همه ما گشنه بودیم و خیلی بهمون چسبید!
رسول زیاد نتونست بخوره و یکم خورد...
ولی ما؛ ماشاءالله مثل از قحطی اومده ها...!😂❤️
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:قشنگه زندگی!!!😘
مگه نه؟!
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت نود و چهارم💛
#رسول
خیلی بهم خوش گذشت!😇
بچه ها همش خاطره هامونو می گفتن...
وای وای الانم رفتن تو فاز اون قسمت هایی که من خودم از خنده پس میفتم!
رسول:بسه دیگه بابا من نمیتونم زیاد بخندم!
داوود:خفه شو ببینیم...!داریم خاطرات رو مرور میکنیم!
فرشید:اینا رو ول کن بابا بزار من اینو تعریف کنم...
رسول:کدومو؟آبرو داری کنید لطفا!
محمدامین:رسول بچه مثبت بودنتو بزار کنار...!بگو فرشید...؟!
فرشید:اون قضیه رو سعید قشنگ میتونه تعریف کنه؛ چون اون از اول بود...
احسان:خب سعید تعریف کن دیگه...!
سعید:۶ سال پیش اوایلی که مثلا ما تو سایت اومده بودیم
آقا محمد زود رفت خونه، فرشید و داوود ت،میم بودن، فقط من و رسول و حسام بودیم؛ آقا گفتیم بیایم یه بازی کنیم
این حسام نامرد گفت...
فرشاد:صبر کن صبر کن...حسام کیه؟!
رسول:اونم از بچه های خودمونه؛ ولی بیشتر توی خارج از کشوره!
فرشاد:خب ادامه بده لطفا!😁
سعید:آره داشتم می گفتم...این رسول گفت بازی کنیم؛
بعد...
رسول:حسام گفت!
سعید:خودت گفتی رسول!
رسول:بابا حسام گفت حوصلم سر رفته چیکار کنیم، من گفتم بریم باشگاه چون آقا محمد هر سه تامون رو توبیخ کرده بود؛ بعد حسام گفت به آقا محمد میگیم رفتیم! بیاین الان بازی کنیم...
سعید:خب رفتیم تو باشگاه که اگه آقا محمد دوربینا رو چک کرد، نفهمه نرفتیم!😉
رسول:آها الان یادم افتاد!😅
همون جایی که دوربینا رو هک کردم، تا اون قسمت از...
سعید:عه رسول ساکت شو لطفا!
محمد:به به...!چشمم روشن آقا رسول...!🤨آقا سعید از شما دیگه انتظار نداشتم!
سعید:درد بگیره هر کی که گفت خاطره تعریف کنم!
محسن:😂آخ آخ گاف دادین که...!چطوری میخواین جمع کنید حالا؟!
رسول:آقا محسن دستم به دامنت!
محمد:عه؟! استاد خان این محسنم دیگه نمیتونه کاری بکنه...!فقط منتظر میمونم که مرخص بشی و بیای تهران؛ من میدونم و شما...!و حالا شما آقا سعید...انشاالله امشب راه افتادیم سمت تهران، وقتی رسیدیم به حساب شمام می رسم...!
سعید:عه آقا...!این قضیه برای ۶ سال پیشه...!
محمد:تو بگو ۶۰ سال پیش...!دروغ دروغه!
محسن:محمد ببخش دیگه!
محمد:قشنگ توضیح بده ببینم چیکار کردین؟🤨
رسول:خب آقا ما رفتیم تو باشگاه، بعد اونجا نشستیم بازی کردیم و بعد از بازی دوربینا رو هک کردم؛ یه قسمت که قبلا تو باشگاه ورزش می کردیم رو گذاشتم روی اون تصاویر که شما دیدین، شمام باور کردین...همین!
محمد:همین؟!تموم شد؟!😐
داوود:😂ای خدا چقدر ما سوتی میدیم...!قبول دارین؟!
احسان:به شدت...!با این قسمتم که خیلی سریع به گناه خودتون اعتراف می کنید، خیلی خوشم میومد!😂
فرشید:کلا همین جورین!
سعید:آقا محمد...فرشید و داوودم خبر داشتن!
محمد:سه برابر اون توبیخ چند سال پیش رو باید انجام بدین!
رسول:آقاااا!
محمد:بله؟!🤨توقع بخشش نداشته باش که شاکی تر میشم...!همینم مونده بود، بهم دروغ بگین!
رسول:سعید بمیری!
محمدامین:تنها تقصیر سعید نبود که، خودتم بحثو شروع کردی استاد رسول!
رسول:طرفداری هم که مرده شکر خدا!
محسن:😂بسه بسه...!الان به جاهای خوبی نمی رسیم!
محمد:دارم برای شما چهار تا!
فرشید:عه آقا محمددد!
محمد:تنبیه برای همه...!
داوود:همه آدم باشید دیگه...!(اشاره به سعید و رسول)
رسول:رفیقم،رفیقای قدیم...!😕
فرشاد:وای من مردم از خنده...!ول کنید دیگه!
احسان:ولی حال کردما آقا محمد...!دمت گرم از جای منم یه توبیخ بکن...!😁
سعید:سکوت لطفا!
احسان:وای رسول اینو یادم رفت بهت بگم...!
رسول:چیو؟!
احسان:بچه ها فهمیدن من و آقا محسن پدر و پسریم...!
رسول:از کجا؟!
احسان:خودم لو دادم!
رسول:ولی آتوی خوبی بود...!😄
احسان:😂در رفتم خدا رو شکر!
رسول:شانسه دیگه...!
محمد:خب بچه ها وقت ملاقات تموم شد بریم...
رسول:نمیشه بمونید؟!
محمد:چرا؟ بیشتر از خاطرات درخشانتون بگین؟!
رسول:خداحافظ
همه:😂
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:کنار رفیقام...
در آرامشم!🥰
قدر رفقاتونو بدونید...
و مراقبش باشید!
رفیق خوب، مقدسه...!😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت نود و پنجم💛
#محسن
شب بود
بچه ها رفته بودن خونه تا وسایلشون رو جمع کنن
قرار بود منو احسان بمونیم پیش رسول
روبه روی اتاق رسول نشسته بودم
سرمو با دستام گرفتم
دستی رو شونم نشست
محمد:چرا اینجا نشستی؟
محسن:گفتم بیام بیرون تا رسول یکم استراحت کنه
محمد:پاشو پاشو برو کنارش.. استراحت بسته
محسن:نمیتونم محمد
محمد:یعنی چی که نمیتونم محسن..تو خودت باید بهش بگی
محسن:چطوری بگم آخه بهش؟
محمد:فقط از خوده خدا بخواه محسن..حتما کمکت میکنه
محسن:شکه نشه
محمد:یه جوری بگو که نشه
محسن:توام میای؟
محمد:نه
محسن:توروخدا بیا
محمد:قسم نده محسن..خودت بگی بهتره
محسن:ولی..
محمد:برو محسن جان..برو
منم بیرون تو ماشین نشستم..کاری داشتی زنگ بزن
قبل از اینکه چیزی بگم پاشد رفت
خدایا آخه الان چطوری بهش بگم
چشمامو بستم و زیر لب ذکر میگفتم
بعد از چند دیقه بلند شدم و رفتم داخل اتاق
چشماش بسته بود
درو بستم و نفس عمیقی کشیدم
آروم با پاهای لرزون رفتم کنارش نشستم
دست کشیدم به سرش که بیدار شد
زود دستم رو کشیدم
رسول:عه آقاسلام
محسن:سلام بهتری؟
رسول:بله خوبم..مگه شما نرفتین؟
محسن:نه
رسول:واسه چی؟
تو دلم گفتم طاقت دوری از تورو ندارم...دیگه ندارم رسولم
محسن:پیشت میمونم من
رسول:آخه
محسن:دیگه آخه نداره... چیزی احتیاج نداری؟
رسول:میشه تختو یکم بالا بکشید
محسن:حتما...خوبه؟
رسول:بله خوبه..آقامحسن؟
محسن:جانم؟
رسول:میشه یکم بهم آب بدین
محسن:چرا نشه.. الان میدم
یکم براش آب ریختم تو لیوان و دادم دستش
رسول:ممنون
محسن:خواهش میکنم
همش میخواستم چیزی بگم ولی پشیمون میشدم و سکوت میکردم
رسول:چیزی شده آقامحسن؟
محسن:رسول حال داری باهم حرف بزنیم؟
رسول:بله آقا
محسن:رسول من الان خیلی خوشحالم
رسول:همیشه به شادی..چرا حالا؟
محسن:میدونی رسول من همسرم سر زایمان فوت کرد
رسول:خدا رحمتشون کنه
محسن:ممنون..قرار بود یه بچه دیگه بهم بگه بابا
قرار بود یکی دیگه هم به جمعمون اضافه بشه ولی بهم گفتن مرده..
رسول ۱۰ ثانیه نشد که بهم بگن هم همسرم و هم پسرمو از دست دادم ولی برام یه عمر گذشت.. یه عمر درد داشت
حالا جالب اینجاست که بعد ۲۷ سال فهمیدم اشتباه میکردم
یادته اونروز که سردرد داشتم مرخصی گرفتم و رفتم خونه؟
رسول:بله یادمه
محسن:اونروز برام پست اومد.. یه نامه بود
قرار ملاقات بود با یه خانم که انگشتری که گم کرده بودم رو بهم داد
انگشتر رو از جیبم در آوردم و گرفتم سمتش
محسن:این انگشتر
رسول:چقدر قشنگه
محسن:این انگشتر همسرمه،قرار بود بده به پسرم
رسول:یه سوال میتونم بپرسم؟
محسن:آره بپرس
رسول:اسم پسرتون رو چی میخواستین بزارید؟
محسن:قرار بود اسمش..میزاری حرف تموم بشه بعد جواب بدم؟
رسول:آره حتما
محسن:با محمد رفتیم سر قرار آخه من ۲۷ سال این انگشتر رو گم کرده بودم
اونجا یه خانم بود
رسول بهم گفت بچم زندست.. اون بچه ای که من فکر میکردم مرده زندست و الان ۲۷ سالشه
بهم گفت پسرمو دُزدیدن،همون روز که بهم گفتن مرده
دقیقا تو اون اتاق عمل ازم گرفتنش
رسول:راست میگین؟؟؟ وای خدا چه باحال..پسرتون رو دیدین؟
محسن:آره
رسول:میدونه شما پدرش هستین؟
محسن:نه
رسول:چرا نگفتین؟
محسن:آخه یکم حالش خوب نبود تو بیمارستان بستریه
رسول:ای وای چرا؟ الان بهتره؟
محسن:آره بهتره
رسول:پس چرا بهش نمیگین؟
محسن:میترسم شکه بشه
رسول:خب یجوری بگین که شکه نشه
محسن:خب چطوری بگم بهش؟
رسول:اوووم🤔..آها خیلی راحت بهش بگین من پدرتم..
محسن:شکه نشه یه وقت؟
رسول:فوقه فوقش چند لحظه شکه میشه دیگه
محسن:یعنی فقط بهش بگم که من پدرتم؟
رسول:آره بهش بگین همینجوری
محسن:پس من پدرتم!!!
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بهترین آدم زندگیت؟
بهترین الگو؟
بهترین کوه؟
بهترین یاور؟
بهترین فرد روی زمین؟
بهترین تکیهگاه؟
+پدر🙃❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت نود و ششم💛
#محسن
محسن:پس من پدرتم!!
رسول:آفرین دقیقا اینجوری بگین خوبه..ولی یکم لحن حرفتون رو..یه جوری کنید
محسن:لحنم رو چطوری کنم؟
رسول:نمیدونم من که خبر ندارم پسر شما تا چه حد احساسیه
محسن:خبر ندارم منم
رسول:آها اصلا برین جلوش بشینید،دستش رو بگیرید بعد بهش بگین من پدرتم
بغض کرده بودم
روی تخت نشستم و دستش رو گرفتم
لبخندی زدم و گفتم
محسن:من پدرتم
رسول:واااییی خدا خیلی خوب بودین همینجوری بهش بگین
محسن:من پدرتم
رسول:درسته
محسن:من پدرتم
رسول:اووم آقامحسن لحنتون خوبه ها؟🙄
محسن:چطوری بهت بگم من پدرتم رسول
رسول:خیلی راح...چی؟
محسن:😊🥺(حالت محسن لبخند با بغضِ)
رسول:آقامحسن.ششما او.مدین .گفتین که.پ.پسرتون رو.پیدا کردین..چرا. چرا.چ
محسن:آروم باش دورت بگردم آروم باش بابا
رسول:ش.شوخ.شوخی.قققشنگی. نیست.آقا.محسن
محسن:شوخی نیست بابا..بخدا که شوخی نیست رسولم
رسول:😓چچی .میگ.ین
محسن:آروم باش
رسول:ب.گی.ن که.
محسن:بگم که شوخی باشه؟ واسه چی بگم آخه
رسول:...😖آخ
محسن:رسول..رسول خوبی؟؟چیشد؟
حرف نمیزند
چون با ضرب بلند شده بود دردش گرفته
زود رفتم بیرون و دکتر رو صدا کردم
رفت داخل اتاق..
خودمم پشت در اتاق نشستم
چقدر دلم میخواست الان زینب کنارم بود
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محمد
نیم ساعت بیشتر توی ماشین بودم
توی این فاصله به عطیه هم زنگ زدم و باهاش حرف زدم
خدایا ازت ممنونم
این همه خبر خوب تو یه زمان؟
وای خدایا باورم نمیشه
یعنی.. یعنی من..وای باورم نمیشه..
از ماشین پیاده شدم و داخل رفتم
دیدم محسن روبه روی اتاق نشسته
نگران شدم و سرعتم رو زیاد کردم
محمد:محسن چیشده داداش؟چرا اینجا نشستی؟
انگار منتظر همین جرقه بود که بترکه اشک هاش
کنارش نشستم و بغلش کردم
محمد:چیشده؟خب یه دیقه گریه نکن بگو ببینم چیشده
محسن:حال.ش.بد شد😭
محمد:آروم باش..انشاالله که چیزی نیست
محسن:محمد باور نمیکرد..میگفت شوخیه
محمد:باور میکنه
محسن:اگه نخواست چی؟
محمد:من رسولو میشناسم تو یکم صبر کن بعد
اصلا خودم باهاش حرف میزنم نگران نباش
محسن آروم و بی صدا فقط تو بغلم گریه میکرد
در اتاق باز شد و دکتر بیرون اومد
محسن تا صدا رو شنید از بغلم بیرون اومد و رفت سمت دکتر
منم بلند شدم و رفتم سمتش
محمد:حالش خوبه؟
دکتر:نگران نباشید خوبه..یکم بهش فشار اومده بود که الان بهتره
محمد:میشه ببینمش؟
دکتر:بله میشه فقط زیاد بهش فشار وارد نکنید
محمد:چشم.ممنون
محسن رفت نشست رو صندلی
محسن:برو باهاش حرف بزن..فقط اگه نخواست اذیتش نکن
محمد:باشه
قبل از اینکه برم پیش رسول یه لیوان آب برای محسن آوردم و داخل شدم
کنارش نشستم
صورتش مخالفم بود ولی با شناختی که ازش دارم مطمئنم داره گریه میکنه
محمد:رسول جان
رسول:دارین باهام شوخی میکنید مگه نه؟
محمد:چرا باید باهات شوخی کنیم؟
رسول:یعنی چی اخه
محمد:یعنی اینکه محسن پدر جنابعالیِ
رسول:واقعی؟
محمد:نه..محسن پدر بدل توعه..
این چه حرفیه که میزنی آخه.. تو انقدر گیج شدی
رسول:عهههه
محمد:مگه دروغ میگم.. رسول باید باور کنی که محسن پدر واقعیه توعه..حتی وقتی که آوردنت و بیهوش بودی ازت خون گرفتن.. از محسنم گرفتن تا متوجه بشن که پدر و پسر هستین یا نه
رسول:ولی بابا و مامان من..مردن
محمد:اونا کسایی بودن که تورو از محسن گرفته.. میدونی محسن۲۷ سال فکر میکرد مردی
میدونی الان چند روزه خواب و خوراک نداره؟
رسول:یعنی باباصالح و مامان اسما، منو از..
محمد:آره.. تورو از محسن گرفتن چون بچه دار نمیشدن
رسول:یعنی احسان..
محمد:بله یعنی احسان برادر شماست.. برادر بزرگتر شما
رسول:واقعا من پسر آقامحسنم؟
محمد:بعد بهت میگم گیج بهت برمیخوره
رسول:عههه
محمد:رسول جان ختم کلام..محسن پدر شماست و توهم پسر سوم محسنی..و توباید اونو به عنوان یه پدر قبول کنی
رسول:میشه تنها باشم؟
محمد:آره ولی رسول حرفم یادت نره..باید اونو به عنوان پدرت قول کنی..و حتی تو نباید یه گله الکی بکنی بهش چون محسن از هیچی خبر نداشت اگه بهت گفت هر چی گفتی حق داری ولی تو حق نداری..محسن یه پدره..دلسوزه..میفهمی که چی میگم؟
رسول:بله آقا
پتو رو کشیدم روش و گفتم
محمد:بخواب که وقتی بلند شدی بابات کنارته😂
رسول:🙂
روی سرش رو آروم بوس کردم و اومدم بیرون
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:و چه زیباست واژه پدر..
آدم یاد کوه میفته
یاد تکیهگاه
یاد دوران بچگی میفته که چقدر پدرش براش زحمت کشید
پدر...❤️