eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
856 دنبال‌کننده
203 عکس
107 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت نود و سوم💛 وقتی محمدامین گفت رسول منتقل شده بخش، جون تازه گرفتم؛🤩 زود آماده شدیم و راه افتادیم سمت بیمارستان وقتی رسیدیم، بچه ها رفتن تو اتاق، منم خواستم برم ولی بابا نذاشت! محسن:خوبی بابا؟ احسان:بله خوبم! محسن:از سر و روت معلومه...!اصلا غذا خوردی؟! این چند روز اصلا لب به چیزی نزدم! میل به هیچی نداشتم، به بابا هم نمیتونستم دروغ بگم زود از چشمام می‌فهمید احسان:گشنه نبودم بابا! محسن:گشنه هم نبودی ولی باید یه چیزی می خوردی تا ضعف نکنی! احسان:خوبم واقعا! محسن:بیا این کیک رو بخور بعد برو داخل... احسان:کی خریدین؟! محسن:تو به این چیزا کار نداشته باش بخور بیا داخل‌‌...!بعدم باید جوابم رو کامل بدی چون ندادی! احسان:بابااا! محسن:هییس بیمارستانه...!بعدم راست میگم دیگه! جوابم رو دادی مگه؟! احسان:خب نه...! محسن:بخور بیا... احسان:بابا؟ محسن:جانم؟ احسان:رسول میدونه؟ محسن:فعلا نه! احسان:پس کی می فهمه؟! من دیگه نمیتونم صبر کنم! محسن:یه کوچولو دیگه صبر کنی همه چیز تموم میشه... احسان:فقط یه کوچولو؟! محسن:یه کوچولو!😂 بابا رفت داخل، منم اون کیک رو خوردم البته همینجوری قورت دادم فقط! دوست داشتم زودتر رسولو ببینم🥰 صداشون میومد لبخندی زدم و رفتم داخل احسان:سلام😍 رسول:سلام داداش!☺️ یه لحظه مکث کردم...این داداش گفتنش به دلم نشست؛ ولی این داداش گفتنش خیلی فرق داره با اون داداشی که من منتظرم بهم بگه...! احسان:بهتری؟ رسول:آره خوبم...تو خوبی؟چرا اینجوری شدی تو؟! احسان:چه جوری شدم؟! رسول:نمی‌دونم اصلا همتون فرق کردین...! داوود:سه نقطه نخور...!هیچ فرقی نکردیم فقط میدونی، داریم آبرو داری می کنیم...! رسول:شما چرا انقدر خشن شدین؟!😟 محمد:کلا می‌خواستین رسولو ببینید تا انتقام بگیرین ازش؟!😂 فرشید:نه آقا میخوایم جواب... محمد:دکترش گفته زیاد نباید بشینه؛ رسول بخواب! رسول:نه خوبه همینجوری... محمد:رسول جان دکترت گفته زیاد نشینی...بخواب! رسول:زشته آخه...! محمد:غریبه دیدی بگو زشته...!بخواب ببینم! رسول:چشم! رسول آخر حریف آقا محمد نشد و دراز کشید آقا محمد نزدیک گوش فرشید چیزی گفت که اونم یه ببخشید آروم زمزمه کرد که از چشمم پنهون نموند! بیخیال شدم و رفتم سمت رسول، بالا سرش ایستادم، دستش رو گرفتم یکم دستش کبود بود؛ بمیرم الهی!🥺 احسان:درد داری؟ رسول:نه خوبم! احسان:چیزی می خوای برم برات بگیرم؟ رسول:نه ممنون! سعید:خب من برم بیرون یه لحظه زود بیام...! رسول:کجا میری؟! سعید:زود میام! رسول:باشه! داوود:وای رسول دیشب جات خالی رفتیم حرم انقدر خوش گذشت!😇 رسول:زیارت قبول!😊 داوود:مرسی...!خوب که شدی با هم میریم حرم...!🙂 رسول:نمیتونم بیام! فرشید:چرا؟! رسول:حالا بماند...! محمد:یه لحظه...داوود گفتی با هم؟! داوود:آره دیگه با هم بریم حرم...! محمد:برای امشب ساعت ۱۲ بلیط داریم...! رسول:آخ جون یعنی من مرخص میشم؟!😃 محمد:خیر! رسول:پس چی؟! محمد:دو نفر اینجا می‌مونن...!ما باید بریم رسول تا الان که اینجا موندیم کلی از پرونده عقبیم! بریم که به امید خدا پرونده رو ببندیم! رسول:رادوین چی میشه؟! محمد:امروز با آقای شهیدی صحبت کردم... گفت رادوین یه فلش بهش داده پر از تمام اطلاعاتی که میشه جرمشون رو ثابت کنه! رسول:آره اون فلش رو بهم داد ولی گفتم خودش بده...!راستی حکمش چیه؟! محمد:با کمکی که بهمون کرده؛ قاضی حتما تخفیف میده به حکمش...! رسول:خب خدا رو شکر! فرشید:خیلی باهاش رفیق شدیا! رسول:اگه اون نبود، الان زنده نبودم! داوود:دور از جونت! در اتاق باز شد و سعید با یه نایلون پر از خوراکی اومد... بچه ها زدن زیر خنده😂 واقعا همه ما گشنه بودیم و خیلی بهمون چسبید! رسول زیاد نتونست بخوره و یکم خورد... ولی ما؛ ماشاءالله مثل از قحطی اومده ها...!😂❤️ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:قشنگه زندگی!!!😘 مگه نه؟!
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت نود و چهارم💛 خیلی بهم خوش گذشت!😇 بچه ها همش خاطره هامونو می گفتن... وای وای الانم رفتن تو فاز اون قسمت هایی که من خودم از خنده پس میفتم! رسول:بسه دیگه بابا من نمیتونم زیاد بخندم! داوود:خفه شو ببینیم...!داریم خاطرات رو مرور می‌کنیم! فرشید:اینا رو ول کن بابا بزار من اینو تعریف کنم... رسول:کدومو؟آبرو داری کنید لطفا! محمدامین:رسول بچه مثبت بودنتو بزار کنار...!بگو فرشید...؟! فرشید:اون قضیه رو سعید قشنگ میتونه تعریف کنه؛ چون اون از اول بود... احسان:خب سعید تعریف کن دیگه...! سعید:۶ سال پیش اوایلی که مثلا ما تو سایت اومده بودیم آقا محمد زود رفت خونه، فرشید و داوود ت،میم بودن، فقط من و رسول و حسام بودیم؛ آقا گفتیم بیایم یه بازی کنیم این حسام نامرد گفت... فرشاد:صبر کن صبر کن...حسام کیه؟! رسول:اونم از بچه های خودمونه؛ ولی بیشتر توی خارج از کشوره! فرشاد:خب ادامه بده لطفا!😁 سعید:آره داشتم می گفتم...این رسول گفت بازی کنیم؛ بعد... رسول:حسام گفت! سعید:خودت گفتی رسول! رسول:بابا حسام گفت حوصلم سر رفته چیکار کنیم، من گفتم بریم باشگاه چون آقا محمد هر سه تامون رو توبیخ کرده بود؛ بعد حسام گفت به آقا محمد میگیم رفتیم! بیاین الان بازی کنیم... سعید:خب رفتیم تو باشگاه که اگه آقا محمد دوربینا رو چک کرد، نفهمه نرفتیم!😉 رسول:آها الان یادم افتاد!😅 همون جایی که دوربینا رو هک کردم، تا اون قسمت از... سعید:عه رسول ساکت شو لطفا! محمد:به به...!چشمم روشن آقا رسول...!🤨آقا سعید از شما دیگه انتظار نداشتم! سعید:درد بگیره هر کی که گفت خاطره تعریف کنم! محسن:😂آخ آخ گاف دادین که...!چطوری میخواین جمع کنید حالا؟! رسول:آقا محسن دستم به دامنت! محمد:عه؟! استاد خان این محسنم دیگه نمیتونه کاری بکنه...!فقط منتظر میمونم که مرخص بشی و بیای تهران؛ من میدونم و شما...!و حالا شما آقا سعید...انشاالله امشب راه افتادیم سمت تهران، وقتی رسیدیم به حساب شمام می رسم...! سعید:عه آقا...!این قضیه برای ۶ سال پیشه...! محمد:تو بگو ۶۰ سال پیش...!دروغ دروغه! محسن:محمد ببخش دیگه! محمد:قشنگ توضیح بده ببینم چیکار کردین؟🤨 رسول:خب آقا ما رفتیم تو باشگاه، بعد اونجا نشستیم بازی کردیم و بعد از بازی دوربینا رو هک کردم؛ یه قسمت که قبلا تو باشگاه ورزش می کردیم رو گذاشتم روی اون تصاویر که شما دیدین، شمام باور کردین...همین! محمد:همین؟!تموم شد؟!😐 داوود:😂ای خدا چقدر ما سوتی میدیم...!قبول دارین؟! احسان:به شدت..‌.!با این قسمتم که خیلی سریع به گناه خودتون اعتراف می کنید، خیلی خوشم میومد!😂 فرشید:کلا همین جورین! سعید:آقا محمد...فرشید و داوودم خبر داشتن! محمد:سه برابر اون توبیخ چند سال پیش رو باید انجام بدین! رسول:آقاااا! محمد:بله؟!🤨توقع بخشش نداشته باش که شاکی تر میشم...!همینم مونده بود، بهم دروغ بگین! رسول:سعید بمیری! محمدامین:تنها تقصیر سعید نبود که، خودتم بحثو شروع کردی استاد رسول! رسول:طرفداری هم که مرده شکر خدا! محسن:😂بسه بسه...!الان به جاهای خوبی نمی رسیم! محمد:دارم برای شما چهار تا! فرشید:عه آقا محمددد! محمد:تنبیه برای همه...! داوود:همه آدم باشید دیگه...!(اشاره به سعید و رسول) رسول:رفیقم،رفیقای قدیم...!😕 فرشاد:وای من مردم از خنده...!ول کنید دیگه! احسان:ولی حال کردما آقا محمد...!دمت گرم از جای منم یه توبیخ بکن...!😁 سعید:سکوت لطفا! احسان:وای رسول اینو یادم رفت بهت بگم...! رسول:چیو؟! احسان:بچه ها فهمیدن من و آقا محسن پدر و پسریم...! رسول:از کجا؟! احسان:خودم لو دادم! رسول:ولی آتوی خوبی بود...!😄 احسان:😂در رفتم خدا رو شکر! رسول:شانسه دیگه...! محمد:خب بچه ها وقت ملاقات تموم شد بریم... رسول:نمیشه بمونید؟! محمد:چرا؟ بیشتر از خاطرات درخشانتون بگین؟! رسول:خداحافظ همه:😂 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:کنار رفیقام... در آرامشم!🥰 قدر رفقاتونو بدونید... و مراقبش باشید! رفیق خوب، مقدسه...!😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت نود و پنجم💛 شب بود بچه ها رفته بودن خونه تا وسایلشون رو جمع کنن قرار بود منو احسان بمونیم پیش رسول روبه روی اتاق رسول نشسته بودم سرمو با دستام گرفتم دستی رو شونم نشست محمد:چرا اینجا نشستی؟ محسن:گفتم بیام بیرون تا رسول یکم استراحت کنه محمد:پاشو پاشو برو کنارش.. استراحت بسته محسن:نمیتونم محمد محمد:یعنی چی که نمیتونم محسن..تو خودت باید بهش بگی محسن:چطوری بگم آخه بهش؟ محمد:فقط از خوده خدا بخواه محسن..حتما کمکت میکنه محسن:شکه نشه محمد:یه جوری بگو که نشه محسن:توام میای؟ محمد:نه محسن:توروخدا بیا محمد:قسم نده محسن..خودت بگی بهتره محسن:ولی.. محمد:برو محسن جان..برو منم بیرون تو ماشین نشستم..کاری داشتی زنگ بزن قبل از اینکه چیزی بگم پاشد رفت خدایا آخه الان چطوری بهش بگم چشمامو بستم و زیر لب ذکر میگفتم بعد از چند دیقه بلند شدم و رفتم داخل اتاق چشماش بسته بود درو بستم و نفس عمیقی کشیدم آروم با پاهای لرزون رفتم کنارش نشستم دست کشیدم به سرش که بیدار شد زود دستم رو کشیدم رسول:عه آقاسلام محسن:سلام بهتری؟ رسول:بله خوبم..مگه شما نرفتین؟ محسن:نه رسول:واسه چی؟ تو دلم گفتم طاقت دوری از تورو ندارم...دیگه ندارم رسولم محسن:پیشت میمونم من رسول:آخه محسن:دیگه آخه نداره... چیزی احتیاج نداری؟ رسول:میشه تختو یکم بالا بکشید محسن:حتما...خوبه؟ رسول:بله خوبه..آقامحسن؟ محسن:جانم؟ رسول:میشه یکم بهم آب بدین محسن:چرا نشه.. الان میدم یکم براش آب ریختم تو لیوان و دادم دستش رسول:ممنون محسن:خواهش میکنم همش میخواستم چیزی بگم ولی پشیمون میشدم و سکوت میکردم رسول:چیزی شده آقامحسن؟ محسن:رسول حال داری باهم حرف بزنیم؟ رسول:بله آقا محسن:رسول من الان خیلی خوشحالم رسول:همیشه به شادی..چرا حالا؟ محسن:میدونی رسول من همسرم سر زایمان فوت کرد رسول:خدا رحمتشون کنه محسن:ممنون..قرار بود یه بچه دیگه بهم بگه بابا قرار بود یکی دیگه هم به جمعمون اضافه بشه ولی بهم گفتن مرده.. رسول ۱۰ ثانیه نشد که بهم بگن هم همسرم و هم پسرمو از دست دادم ولی برام یه عمر گذشت.. یه عمر درد داشت حالا جالب اینجاست که بعد ۲۷ سال فهمیدم اشتباه میکردم یادته اونروز که سردرد داشتم مرخصی گرفتم و رفتم خونه؟ رسول:بله یادمه محسن:اونروز برام پست اومد.. یه نامه بود قرار ملاقات بود با یه خانم که انگشتری که گم کرده بودم رو بهم داد انگشتر رو از جیبم در آوردم و گرفتم سمتش محسن:این انگشتر رسول:چقدر قشنگه محسن:این انگشتر همسرمه،قرار بود بده به پسرم رسول:یه سوال میتونم بپرسم؟ محسن:آره بپرس رسول:اسم پسرتون رو چی میخواستین بزارید؟ محسن:قرار بود اسمش..میزاری حرف تموم بشه بعد جواب بدم؟ رسول:آره حتما محسن:با محمد رفتیم سر قرار آخه من ۲۷ سال این انگشتر رو گم کرده بودم اونجا یه خانم بود رسول بهم گفت بچم زندست.. اون بچه ای که من فکر میکردم مرده زندست و الان ۲۷ سالشه بهم گفت پسرمو دُزدیدن،همون روز که بهم گفتن مرده دقیقا تو اون اتاق عمل ازم گرفتنش رسول:راست میگین؟؟؟ وای خدا چه باحال..پسرتون رو دیدین؟ محسن:آره رسول:میدونه شما پدرش هستین؟ محسن:نه رسول:چرا نگفتین؟ محسن:آخه یکم حالش خوب نبود تو بیمارستان بستریه رسول:ای وای چرا؟ الان بهتره؟ محسن:آره بهتره رسول:پس چرا بهش نمیگین؟ محسن:میترسم شکه بشه رسول:خب یجوری بگین که شکه نشه محسن:خب چطوری بگم بهش؟ رسول:اوووم🤔..آها خیلی راحت بهش بگین من پدرتم.. محسن:شکه نشه یه وقت؟ رسول:فوقه فوقش چند لحظه شکه میشه دیگه محسن:یعنی فقط بهش بگم که من پدرتم؟ رسول:آره بهش بگین همینجوری محسن:پس من پدرتم!!! ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:بهترین آدم زندگیت؟ بهترین الگو؟ بهترین کوه؟ بهترین یاور؟ بهترین فرد روی زمین؟ بهترین تکیه‌گاه؟ +پدر🙃❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت نود و ششم💛 محسن:پس من پدرتم!! رسول:آفرین دقیقا اینجوری بگین خوبه..ولی یکم لحن حرفتون رو..یه جوری کنید محسن:لحنم رو چطوری کنم؟ رسول:نمی‌دونم من که خبر ندارم پسر شما تا چه حد احساسیه محسن:خبر ندارم منم رسول:آها اصلا برین جلوش بشینید،دستش رو بگیرید بعد بهش بگین من پدرتم بغض کرده بودم روی تخت نشستم و دستش رو گرفتم لبخندی زدم و گفتم محسن:من پدرتم رسول:واااییی خدا خیلی خوب بودین همینجوری بهش بگین محسن:من پدرتم رسول:درسته محسن:من پدرتم رسول:اووم آقامحسن لحنتون خوبه ها؟🙄 محسن:چطوری بهت بگم من پدرتم رسول رسول:خیلی راح...چی؟ محسن:😊🥺(حالت محسن لبخند با بغضِ) رسول:آقامحسن.ش‌شما او.مدین .گفتین که.پ.پسرتون رو.پیدا کردین..چرا. چرا.چ محسن:آروم باش دورت بگردم آروم باش بابا رسول:ش.شوخ.شوخی.ق‌ق‌قشنگی. نیست.آقا.محسن محسن:شوخی نیست بابا..بخدا که شوخی نیست رسولم رسول:😓چ‌چی .میگ.ین محسن:آروم باش رسول:ب.گی.ن که. محسن:بگم که شوخی باشه؟ واسه چی بگم آخه رسول:...😖آخ محسن:رسول..رسول خوبی؟؟چیشد؟ حرف نمی‌زند چون با ضرب بلند شده بود دردش گرفته زود رفتم بیرون و دکتر رو صدا کردم رفت داخل اتاق.. خودمم پشت در اتاق نشستم چقدر دلم میخواست الان زینب کنارم بود ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ نیم ساعت بیشتر توی ماشین بودم توی این فاصله به عطیه هم زنگ زدم و باهاش حرف زدم خدایا ازت ممنونم این همه خبر خوب تو یه زمان؟ وای خدایا باورم نمیشه یعنی.. یعنی من..وای باورم نمیشه.. از ماشین پیاده شدم و داخل رفتم دیدم محسن روبه روی اتاق نشسته نگران شدم و سرعتم رو زیاد کردم محمد:محسن چیشده داداش؟چرا اینجا نشستی؟ انگار منتظر همین جرقه بود که بترکه اشک هاش کنارش نشستم و بغلش کردم محمد:چیشده؟خب یه دیقه گریه نکن بگو ببینم چیشده محسن:حال.ش.بد شد😭 محمد:آروم باش..انشاالله که چیزی نیست محسن:محمد باور نمی‌کرد..می‌گفت شوخیه محمد:باور میکنه محسن:اگه نخواست چی؟ محمد:من رسولو میشناسم‌ تو یکم صبر کن بعد اصلا خودم باهاش حرف میزنم نگران نباش محسن آروم و بی صدا فقط تو بغلم گریه میکرد در اتاق باز شد و دکتر بیرون اومد محسن تا صدا رو شنید از بغلم بیرون اومد و رفت سمت دکتر منم بلند شدم و رفتم سمتش محمد:حالش خوبه؟ دکتر:نگران نباشید خوبه..یکم بهش فشار اومده بود که الان بهتره محمد:میشه ببینمش؟ دکتر:بله میشه فقط زیاد بهش فشار وارد نکنید محمد:چشم.ممنون محسن رفت نشست رو صندلی محسن:برو باهاش حرف بزن..فقط اگه نخواست اذیتش نکن محمد:باشه قبل از اینکه برم پیش رسول یه لیوان آب برای محسن آوردم و داخل شدم کنارش نشستم صورتش مخالفم بود ولی با شناختی که ازش دارم مطمئنم داره گریه میکنه محمد:رسول جان رسول:دارین باهام شوخی میکنید مگه نه؟ محمد:چرا باید باهات شوخی کنیم؟ رسول:یعنی چی اخه محمد:یعنی اینکه محسن پدر جنابعالیِ رسول:واقعی؟ محمد:نه..محسن پدر بدل توعه.. این چه حرفیه که میزنی آخه.. تو انقدر گیج شدی رسول:عهههه محمد:مگه دروغ میگم.. رسول باید باور کنی که محسن پدر واقعیه توعه..حتی وقتی که آوردنت و بیهوش بودی ازت خون گرفتن.. از محسنم گرفتن تا متوجه بشن که پدر و پسر هستین یا نه رسول:ولی بابا و مامان من..مردن محمد:اونا کسایی بودن که تورو از محسن گرفته.. میدونی محسن۲۷ سال فکر می‌کرد مردی میدونی الان چند روزه خواب و خوراک نداره؟ رسول:یعنی باباصالح و مامان اسما، منو از.. محمد:آره.. تورو از محسن گرفتن چون بچه دار نمیشدن رسول:یعنی احسان.. محمد:بله یعنی احسان برادر شماست.. برادر بزرگتر شما رسول:واقعا من پسر آقامحسنم؟ محمد:بعد بهت میگم گیج بهت برمیخوره رسول:عههه محمد:رسول جان ختم کلام..محسن پدر شماست و توهم پسر سوم محسنی..و توباید اونو به عنوان یه پدر قبول کنی رسول:میشه تنها باشم؟ محمد:آره ولی رسول حرفم یادت نره..باید اونو به عنوان پدرت قول کنی..و حتی تو نباید یه گله الکی بکنی بهش چون محسن از هیچی خبر نداشت اگه بهت گفت هر چی گفتی حق داری ولی تو حق نداری..محسن یه پدره..دلسوزه..میفهمی که چی میگم؟ رسول:بله آقا پتو رو کشیدم روش و گفتم محمد:بخواب که وقتی بلند شدی بابات کنارته😂 رسول:🙂 روی سرش رو آروم بوس کردم و اومدم بیرون ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:و چه زیباست واژه پدر.. آدم یاد کوه میفته یاد تکیه‌گاه یاد دوران بچگی میفته که چقدر پدرش براش زحمت کشید پدر...❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت نود و هفتم💛 واقعا؟ راسته؟ یعنی اون کسی که برام مثل یه پدر بود الان واقعا پدرمه؟ اونی که همیشه شخصیتش برام جالب بود،پدرمه؟ هم خونم؟ یعنی منی که همیشه فکر میکردم تک فرزندم الان بچه سوم و آخر آقامحسنم؟ از اینکه اون مرد پدرمه خیلی خوشحال بودم نگاهم فقط به سقف بود و به سرو صدای بیرون گوش میدادم چون کنار پنجره بود تختم راحت تر میشد بیرون رو دید پرده رو کنار کشیدم همون لحظه چشمم به ضریح شاه خراسان افتاد چقدر دلتنگتم آقا چقدر دوست دارم بیام حرمت ولی دست و بالم بسته شده امام رضا شما بگو چیکار کنم؟ اصلا خوابه یا رویا؟ حقیقته یا دروغ؟ مغزم دیگه نمی‌کشه امام رضا چیکار کنم؟ بپذیرم پدری که بعد از ۲۷ سال پیدا شده؟ البته نامرد بازی در نیارم.. آقامحمد بهم گفت که خبر نداشته ولی جدی جدی الان صداش کنم بابا؟ خب معلومه باید صداش کنی ولی سخته یه دفعه بری به کسی که فرمانده ات بود بگی بابا ؟ وای خدا چقدر خوشحالم یاد جمله آقامحمد افتادم که می‌گفت محمد:خدا همیشه حواسش به بنده هاش هست نمیزاره آب تو دلشون تکون بخوره خدا یه نفرو میگیره ولی بجاش چند نفرو بهت میده رسول خدا ازت همسرت رو گرفت ولی بلاخره کسی رو میده که بشه آرامشت.. حواست باشه پرده رو کشیدم تصمیم گرفتم به چیزی فکر نکنم دکتر بهم دارو تزریق کرده بود که متاسفانه خواب آور بود پلک هام داشت میرفت رو هم آخر سر هم نتونستم مقاومت کنم و خوابم برد😴 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:باور داشته باشید به جمله ی "خدا بزرگه" خدا واقعا بزرگ و مهربونه☺️🦋 خودت بقیه حرفم رو بفهم رفیق🙂🌹
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت نود و هشتم💛 محمد از اتاق اومد بیرون و کنارم نشست محمد:باهاش حرف زدم محسن:نتیجه‌؟ محمد:خب یکم براش سخته تا درک کنه.. اما میدونی محسن واقعا بهش حق میدم منم جای اون بودم از یه فرمانده اخمی و عصبی یه پدر نمی ساختم تو ذهنم محسن:محمد من اخمو و عصبیم؟ محمد:آره محسن:خاک تو سر من کنن با این رفیقم محمد:رفیق داری به این خوبی محسن:بله بله میبینم محمد:خب حالا ول کن.. من باید برم بچه ها منتظرن تو و احسان بمونید تا رسول مرخص بشه..و اینکه این رسول بدجور نفوذ داره تو آدم به یه چیزی پیله کنه دیگه قشنگ واویلا شده محسن:😂 محمد:نخند جدی میگیم..اون منو میتونه دستورمو برعکس کنه محسن:وا محمد:مراقب باش..یه وقت مرخص نشه زود..چون اینجا زود مرخص بشه تهران دوماه حق ورود به سایت رو نداره..دقیقا مو به مو حرفامو بهش بگو چون حال نداشت دیگه نگفتم محسن:چشم فرمانده محمد:از آقای خسروی خواستم یه ماشین در اختیارت بزاره.. اومدنی تهرانم با ماشین بیاین محسن:به روی چشم محمد:راستی بهت گفته بودم رسول غذای بیمارستانو دوست نداره؟ محسن:محمد بخدا همه اینارو میدونم بسه بیا برو😂 محمد:گفتم شاید الان که پدر شدی باید یه چیزایی رو بهت بگم..اصلا میگم من با تو یه جلسه بزارم راجب رسول و اخلاقاش باهم حرف بزنیم محسن:حتما..حتما باید این جلسه رو بزاریم تا من بفهمم تو با پسر من چه رفتاری داری‌، نه اخلاق رسول محمد:محمد اخلاقش با رسول خوبه.. ولی آقامحمد نه محسن:چه خوبه که اقرار میکنی به گناهت محمد:گناه؟ محسن:از این به بعد از گل نازک‌تر به پسرم بگی با من طرفی محمدخان محمد:🤣 محسن:واسه چی میخندی؟ یواش محمد زشته محمد:ببین محسن واسه من شاخ بازی در نیارا.. فرمانده محمد همونجوری که بود، میمونه‌ محسن:شاخ بازی؟ چشمم روشن آقامحمد محمد:همیشه به روشنی😂 محسن:پاشو محمد پاشو که از وقت خوابت گذشته محمد:تو چرا از وقتی پدر شدی بد اخلاقم شدی؟ اصلا رسول نباید قبول کنه..پدره بداخلاق محسن:بابا محمد بسه انقدر خندیدم که دل‌درد گرفتم محمد:مگه روی پیشونی من نوشتن دلقک که میخندی محسن:من از شما معذرت میخوام،خوب شد؟ محمد:آفرین خوب شد.. اینارو بیخیال همش صرف خنده و شوخی بود ولی محسن الان رسول خیلی بیشتر از اونی که تو ذهنته بهت نیاز داره کنارش باشه..شاید یکم براش سخت باشه،خجالت بکشه ازت ولی تو کنارش باش.. برای احسانم بلیت نگرفتم که کنارت باشه محسن:ممنون..چشم حواسم هست محمد:مراقب داداش من باشیا محسن:به روی جفت چشمام همدیگر رو بغل کردیم💛 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆☆ بچه ها وسایلشون رو جمع کرده بودن و میخواستن برن آقامحمد و بابا هم تو بیمارستان بودن بچه ها کلی باهام شوخی کردن و خندیدم خیلی خوش گذشت آقامحمد زنگ زد گفت بچه ها برن فرودگاه خودشم میاد اونارو احمد رسوند فرودگاه منم تاکسی گرفتم و رفتم بیمارستان چقدر خوشحال بودم که رسول داداشمه وای خدا فکرشو بکن من داداش بزرگه میشم همیشه دوست داشتم برادر بزرگتر باشم بچه که بودم همیشه به امیرحسین دستور میدادم که اون کارو بکن و اون کارو نکن ولی نامرد بهم میگفت بشین بابا برادر بزرگترم احترام بزار با یادآوری دوران کودکیم انگار انرژی گرفتم چقدر دوست داشتم تو اون خاطرات رسولم بود ولی خب از این به بعد باهاش خاطره می‌سازم براش برادری میکنم نمیزارم آب تو دلش تکون بخوره از تاکسی پیدا و وارد بیمارستان شدم. ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:چی میشه هیچ وقت بزرگ نشیم دنیای آدم بزرگا خیلی خیلی فرق داره و سخته و پیچیده است.. خاطرات بچگی..🙃🧡
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت نود و نهم💛 کنار تخت رسول نشسته بودم بیدار شده بود ولی نه اون حرفی میزد نه من نمی‌دونستم چی بگم و از کجا شروع کنم لبی تر کردم و گفتم محسن:خوبی؟ رسول:ب‌بله محسن: اگه سخته کنارت باشم میرم بیرونا رسول: نه‌.نه محسن:محمد بهت همه چیزو گفت.. نمیخوام بزارمت تو فشار.. اگه دوست داشتی که.. حرفم تموم نشده بود که در باز شدو احسان اومد داخل بدو رفت رسول و بغل کرد احسان:سلام داداش خودم‌‌..خوبی قربونت برم؟ میدونی چقدر دلم میخواست بغلت کنم داداش اصلا میدونی چقدر نگرانت شدم؟ میدونی چقدر منتظر بودم تا بهت حقیقتو بگن من بیام داداشمو ببینم و بغلش کنم؟😭 رسول:گریه چرا میکنی احسان احسان:ولم کن میخوام گریه کنم فقط😭 رسول:گریه نکن دیگه.. احسان:چی میشد مامانم زنده بود تورو میدید😭 نمیخواستم خلوت برادری رو به هم بریزم واسه همین بلند شدم و اومدم بیرون ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ اختیار اشکهام دست خودم نبود همینجوری میریختن الان چرا امیرحسین نیست ببینه داداش کوچیکش رو چرا عمومهدی نیست چرا عمه زینب نیست احسان:منو میبخشی رسول؟ رسول:واسه چی احسان:واسه اینکه این همه سال سختی کشیدی و ما نبودیم رسول:..‌‌ احسان:نه منظورم اینکه ما سختی کشیدم ببخش رسول:چی میگی..حالت خوبه؟ احسان:نه یعنی واسه اینکه رسول:نمیخواد چیزی بگی فهمیدم خودم احسان:خب زودتر بفهم که من ضایع نشم رسول:شما ببخشید خان داداش احسان:خواهش..چی گفتییییی؟ رسول:هیییس احسان زشته..اینجا بیمارستانه ها احسان:یه بار..فقط به بار دیگه بگو 🥺 رسول:خان داداش محکمتر از هر دفعه بغلش کردم رسول:آخخخ..بابا احسان له شدم احسان:ببخشید‌‌.. دردت اومد؟ رسول:چیزی نشد خوبم احسان:چقدر خوبه که داداشمی رسول:هعی.. احسان:چیزی شده؟ ناراحتی انگار رسول:نه..فقط.. احسان:فقط چی؟ رسول:درک کردن این موضوع برام سخته.. شاید بگی خیلی دیوونه ام ولی فکرشو بکن این همه سال با فکر اینکه پدرو مادرت تو یه تصادف فوت کردن روزو شب کردی و شب و روز..ولی الان یه دفعه بهت بگن که پدرت زندست یعنی پدرت یکی دیگه بوده و نمیدونستی..واقعا برام عجیبه.‌ حس میکنم توی رویام احسان:آره یکم سخته ولی خب باید باور کنی.. رسول گفته باشم من صبر نمیکنم تا تو یکم فکر کنی تا بتونی درک کنی..از همین حالا گفته باشم رسول:باشه بابا چرا عصبی میشی حالا احسان:عصبی نیستم من رسول:تابلوئه احسان:با من بحث نکنا..وای خدا چه حس باحالی داره لامصب رسول:چه حسی؟ احسان:اصلا انگار قدرت داری رسول:چرا داری با خودت حرف میزنی احسان احسان:خب بابا من برادر بزرگتر توام دیگه..واسه همین احساس قدرت میکنم😁 رسول:مدال طلا مگه میدن بهت؟ احسان:ببین من الان خیلی ذوق دارم کورش کنی خودم کورت میکنم رسول:چشم..میگم احسان؟ احسان:میشه داداش صدام کنی؟ رسول:داداش احسان احسان:داداش احسان فدای تو بشه.. میدونی چقدر حسرت کشیدم این چند روز تا این کلمه رو ازت بشنوم؟ رسول:الان دیگه حسرت نداری احسان:آره الان دیگه حسرت ندارم رسول:میگم داداش.. آقامحسن کجا رفت؟ احسان:هنوز نمیتونی بهش بگی بابا..درسته؟ رسول:..😔 احسان:رفت بیرون الان صداش کنم رسول:نه..فقط میخواستم.. احسان:همونقدر که من حسرت کشیدم هزار برابرش رو بابا حسرت کشید..سخته فقط نزار طول بکشه بابام خسته شده..دیگه نمی‌کشه ادامه بده رسول:🥺 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:گفتین نداره خودتون خبر دارین سن فقط فقط یه عدده مهم نیست که چند سالته مهم اینکه چقدر خسته شدی🙃🧡
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صدم💛 احسان:اینارو ولش حالا دکترت گفت حالت خیلی بهتر شده ولی باید بمونی تا مطمئن بشن رسول:میری به آقامحسن بگی بیاد احسان:باش فقط اول قرصت رو بخور بعد میرم رسول:احسان؟ احسان:جان دلم؟ رسول:هیچی ولش احسان:بگو بهم دیگه رسول:آقامحسن ناراحت شد؟ احسان:نه عزیز من.. بابام درکت میکنه الان میرم دنبالش اومد باهاش حرف بزن رسول:چشم احسان:چشمت بی بلا قرصم رو خوردم احسان رفت بیرون ولی باز برگشت رسول:چیشد؟ احسان:نبود رسول:کجا رفته؟ احسان:نمی‌دونم.. الان بهش زنگ میزنم رسول:میشه بزاری رو بلندگو؟ احسان:باش احسان شماره رو گرفت و گذاشت رو بلندگو بعد از چند بوق برداشت محسن:جانم بابا؟ احسان:بابا شما کجایین؟ محسن:چرا چیزی شده؟رسول حالش خوبه؟ احسان:آره نگران نباشید رسول حالش خوبه فقط میخواست شمارو ببینه..کجایین؟ محسن:اومدم حرم.. زود میام احسان:باشه بابا مراقب خودتون باشید محسن:چشم..توام مراقب خودت و برادرت باش احسان:اطاعت فرمانده.. خودم نوکرشم محسن:راستی الان وقت قرصشه احسان:بهش دادم خورد محسن:دستت درد نکنه..کاری نداری؟ احسان:نه بابا فقط زود بیا چون این ته‌تغاری شما نه‌که یکم لوس تشریف دارن واسه همین دلتنگ شدن محسن:😂 خدافظ احسان:به سلامت گوشی که قطع شد رو به بهش گفتم رسول:این چی بود که گفتی احسان:مگه دروغ میگم خب؟ دلتنگ بودی دیگه رسول:ساکت ساکت احسان:بگیر بخواب بابا رسول:احسان تازه بیدار شدم احسان:شاخ غول مگه شکستی رسول:جان من دیشب کجا خوابیدی؟ احسان:تو کمد رسول:میگم چرا کمدی شدی تو امشب احسان:😂 عالی بود..من برم یه چیزی بخرم بیام رسول:نمیخواد احسان:رو حرف برادر بزرگ نمیتونی حرف بزنی رسول:بدبخت شدم نه؟ احسان:نه اتفاقا خوشبخت هم شدی با وجود من رسول:خدا زیادی بهت اعتماد به نفس داده احسان:قشنگ به اندازه داده.. دستشم درد نکنه رسول:چرا آقامحمد تورو گذاشته کنار من؟ احسان:هووووی بزرگتری گفتن کوچکتری گفتن رسول:شما سالار..خوب شد؟ احسان:هستم.نیاز نبود بگی رسول:تو مگه نمیخواستی بری چیزی بخری؟خب برو دیگه.. دو دیقه سکوت هم غنیمته احسان:چی میخوری واست بگیرم؟ رسول:من هیچی احسان:الان برمیگردم رسول:باش احسان رفت بیرون.. ولی همینکه رفت صدای گوشی اومد.. احسان گوشیش رو جا گذاشته بود یکم خم شدم و گوشی رو برداشتم دیدم نوشته بهترین بابا❤️ نمیدونستم جواب بدم یا نه بلاخره بعد از کلنجار رفتن با خودم جواب دادم محسن:احسان واسه چی گوشی رو جواب نمیدی مردم از نگرانی؟ رسول:س‌سلام بابا ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆☆ وقتی از اتاق اومدم بیرون تصمیم گرفتم برم حرم هر چقدر هم که برم ازش سیر نمیشم اصلا مگه میشه سیر شد؟ پیاده تا حرم رفتم نزدیک بود به بیمارستان کلا ده دیقه پیاده راه بود وقتی وارد شدم مثل همیشه شلوغ بود آقا چقدر دوست دار داری از دور ترین نقطه زمین میان برای زیارتت بعد ماهایی که نزدیکیم کلا چند شهر فاصله داریم موقع گرفتاری یادت می افتیم شرمنده ام آقا.. ببخشید.. حلال کن وقتی با احسان حرف زدم یادم رفت بهش بگم فعلا به امیرحسین چیزی نگه تا ماموریتش تموم بشه دوباره شماره اش رو گرفتم دیر جواب داد و نگران شدم محسن:احسان واسه چی گوشی رو جواب نمیدی مردم از نگرانی؟ صدای احسان به گوشم نخورد صدای کسی به گوشم خورد که منتظرش بودم حرفی زد که آرزوی شنیدنش رو داشتم خوشحالی داشتم وصف نشدنی امام رضا نوکرتم تا ابد💔 محسن:سلام رسولم رسول:ب‌بابا؟ محسن:جان دل بابا.. بابا فدای اون بابا گفتنت بشه رسول:خدانکنه محسن:می‌بخشی منو واسه همه این سال ها دوری؟ رسول:مگه کاری کردین که ببخشم؟ من ازتون معذرت میخوام بابت این چند ساعت.. دیر صداتون کردم محسن:گذشته ها گذشته..مهم الانه که اونم من دارم از ذوق میمیرم رسول:دور از جونتون.. بابا میشه گوشی رو بگیرین سمت حرم محسن:چرا که نه.. فقط یه بار دیگه میگی بهم بابا؟ رسول:.....بابا محسن محسن:الان میگیرم دورت بگردم گوشی رو گرفتم سمت حرم❤️ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆☆ پ.ن:حسرتی که دیگه نیست..🙂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و یکم💛 حسابی با امام رضا حرف زدم و خالی شدم تو وجودم احساس آرامش میکردم احساس شادی، ذوق آره ذوق داشتم از اینکه خدا هنوزم هوامو داره هنوزم واسش مهمم خدا هنوز داره نگام میکنه خدا یه نفرو که بهترین و عزیز ترینم بود رو گرفت ولی یه خانواده بهم داد چی میشد عاطفه هم اینجا بود و ذوق کردنم رو میدید💔 چند دیقه ای سلام به آقا و صحبت کردنم طول کشید محسن:تموم شد؟میخوای دوباره بگیرم؟ رسول:بله تموم شد.. نه دیگه کافیه محسن:احسان کنارته؟ رسول:رفته بیرون.. بابا؟ محسن:جان دلم.. میدونی وقتی بهم میگی بابا انگار تو دلم دارن کیلو کیلو قند آب میکنن رسول:پس همش بگم بابا؟ محسن:آره فقط همینو بگو رسول:چند بار بگم؟ محسن:حالا نمیخواد شما مزه بریزی رسول:😂 محسن:چیزی میخواستی بگی؟ رسول:میشه از اول برام تعریف کنید محسن:چیو؟ رسول:حقیقت زندگیمو محسن:وقتی اومدم میگم بهت رسولم رسول:ممنون محسن:کاری نداری قربونت برم؟ رسول:نه محسن:زود میام..خدافظ رسول:بابا.. محسن:جانم؟ رسول:مراقب خودتون باشید❤️ محسن:چشم رسول:حالا خدافظ محسن:خدافظ بابا گوشی قطع کردم خیسی پایه چشمم رو متوجه شدم دست کشیدم به صورتم کی گریه ام گرفت؟ در اتاق باز شد و احسان بود احسان:چطوری داداش کوچیکه خودم رسول: میگم فکر کنم تو به بهترین آرزوت رسیدی خیلی دوست داشتی یه نفر برادر بزرگ صدات کنه؟ احسان:اوهوم خیلی رسول:خب حالا من اینجا در خدمت شما هستم احسان:معلومه که در خدمتم هستی..همیشه باید باشی رسول:چشم😂 احسان:عه گوشی من دست تو چیکار میکنه؟ رسول:بابا زنگ زد احسان:آها خب گ..گفتی کی؟ رسول:گفتم بابا زنگ زد احسان:وایییییی خدا گفتی بلاخره؟ رسول:سه سال که طول نکشید فقط چندساعت احسان:همین چند ساعت..کمه مگه؟ رسول:نه..شما درست میگید احسان:خب حالا اینارو ولش..بیا ببین برات چی خریدم..آبمیوه با طمع پرتقال که من عاشقشم و کیک شکلاتی رسول:من میل ندارم خودت بخور نوش جان احسان:عه رسول رسول:تازه قرص خوردم بعد از قرص هم نباید تا چند ساعت چیزی بخورم احسان:ای بابا..پس بزارمش اینجا تا هم تو بتونی بخوری هم بابا بیاد رسول:باش ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خدا همیشه نگامون میکنه زمان سختی زمان خوشحالی و ناراحتی زمان گرفتاری همیشه.. قبل از اینکه تو خدارو صدا کنی اون دستت رو گرفته با توکل به خدا نگران هیچی نباش🙂❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و دوم💛 از ماشین پیاده شدم و وارد بیمارستان شدم اول رفتم کنار دکترش محسن:خسته نباشی دکتر:سلامت باشین.. جانم در خدمتم محسن:رسول کی مرخص میشه؟ دکتر:حالش خیلی خوبه.. با این خبری هم که شنیده فکر میکنم این حال خوبش به عالی تغییر کرده محسن:خداروشکر دکتر:پس فردا مرخص میشه..البته شما بهش بگین یه هفته..شاید بخاطر زودتر خلاص شدن از اینجا یکم به خودش رسید محسن:😂چشم دکتر:والا دیگه کلافم کرد.. اصلا مریض به لجبازی این بشر ندیدم.. البته منظورم این.. محسن:اشکال نداره بابا.. فقط یه چیزه دیگه دکتر:جان؟ محسن:میشه امشب کنارش باشم؟آخه احسانم هست دکتر:آره میتونید محسن:ممنون دکتر:خواهش میکنم.. من برم دیگه شیفتم تموم شده اگه خدایی نکرده رسول یکم حالش بد شد حتما به پرستار بگین بهم خبر بده محسن:بسیار خب دکتر:بااجازه محسن:بسلامت دکتر که رفت منم وارد اتاق شدم هر دوتاشون خواب بودن لبخندی زدم چقدر قشنگه این صحنه احسان سرش کنار سر رسول بود و دستش رو گرفته بود کمپوت و آبمیوه هایی که گرفته بودم رو گذاشتم داخل یخچال توی اتاق رفتم سمتشون دستمو کشیدم روی سر رسول ولی چشم هاشو باز کرد آروم لب زدم محسن:خوبی؟ رسول:بله محسن:شام خوردین؟ رسول:بله خوردیم محسن:😊 رسول:چیزی شده؟ محسن:نه رسول:آخه نگاه می‌کنید محسن:تابه حال نشنیدم مجازاتی باشه واسه دیدن پسر توسط پدری که ۲۷ سال فکر می‌کرد نیست رسول:پسرم فکر نمیکنه پدرش باشه فرمانده اش محسن:ناراحتی الان؟ رسول:نه..یه حسی دارم نمیدونم تعجبه یا خوشحالی یا ترس یا حتی ناراحتی اصلا نمیدونم چه حسیه محسن:بهتره بگیم سردرگمی رسول:آره شاید محسن:منم سردرگم بودم ولی الان خیلی خوشحالم..اصلا یه لحظه خودتو بزار جای من..یه شبه بهت بگن هم پدره کسی شدی که نیروت بود.. هم اینکه پدربزرگ شدی رسول:ای جان😂 علیرضا بشنوه کلی ذوق میکنه احسان:واااای علیرضا رسول:خدا خفت نکنه احسان ترسیدم محسن:تو مگه خواب نبودی؟ احسان:وای بابا یعنی من عموی علیرضام؟ منو رسول به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده احسان:وااا محسن:حالت خوبه احسان؟ رسول:تازه فهمیدی علیرضا نامی هم هست؟😂 احسان:اصلا یادم نبود.. وای خدا باورم نمیشه من عمو شدم😍 محسن:واستا ببینم..تو چرا بیدار بودی؟ احسان:بیدارشدم🙄 محسن:احسان دیگه لازم نیست به من بگی من دیگه ندونم تو خوابت چطوریه که بابات نیستم.. تو رو با توپ و تانک نمیشه بیدار کرد احسان:عه بابا ضایع نکن دیگه جلوی برادر کوچیک، نگاه کوچیکتره محسن:خیلی خوشحالی واسه برادر بزرگتر بودنا رسول:من نمیخوام آخری باشم😢 احسان:خفه خفه محسن:رسول جان باور کن دست ما نبود که شمارو بکنیم اولی یا آخری همه:😂 احسان:خب شما بخوابین که من کار دارم گوشیش رو درآورد و نشست رو صندلی رسول:خوش گذشت؟ محسن:کجا؟ رسول:حرم دیگه محسن:آها.. جای شما خالی احسان:رسول ،علیرضا چه رنگی دوست داره؟ رسول:میخوای چیکار؟ احسان:تورو سننه.. بگو دیگه رسول:اون همه رنگارو دوست داره احسان:اوکی محسن:رسول جان بخواب یکم رسول:چشم محسن:احسان تو نمیخوابی؟ احسان:نه محسن:چرا؟ احسان:حالا بماند محسن:میخوام نماند.. توی گوشی دنبال چی میگردی تو احسان:بابا بعدا میگم محسن: از دست تو ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکم لبخند از ته دل🙃❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و سوم💛 .روز.بعد دکتر:خب دیگه من یکی از دست تو راحت شدم!😁 رسول:وای خدا راست میگی؟!مرخص شدم؟!🤩 دکتر:خوشبختانه بله! رسول:یه جوری حرف می زنی انگار چیکارت کردم؟!🤨 دکتر:دیوانه...!کفری کردی منو! رسول:چیکار کردم مگه؟! دکتر:این بحث ادامه پیدا نکنه بهتره!🤐 محسن:خب دیگه مشکلی نداره؟ دکتر:نه...ولی آقا محسن این پسرت خیلی لجبازه! محسن:اینو همه بهم میگن!😂 رسول:من کجام لجبازه؟!😐 دکتر:همه جات!😁 احسان:میشه زودتر بریم؟! دکتر:چرا انقدر عجله داری تو...؟!صبر کن دارو های این لجبازو و نق نقو رو بنویسم برین دیگه! احسان:دلم می خواد علیرضا رو ببینم!😇 دکتر:می بینی حالا...! دکتر دارو هاشو نوشت داد دستم دکتر:خب دیگه من برم کار دارم...از دیدنت هم خوشحال شدم هم خسته!😄 رسول:😂منم همینطور! دکتر:اگه اومدی مشهد حتما بهم سر بزنید! رسول:مگه خسته نشدی از دستم؟! دکتر:مگه من گفتم تو؟!منظورم با پدر و برادرت بود!😜 رسول:خیلی نامردی! در اتاق زده شد و یه پرستار اومد داخل پرستار:می‌بخشید دکتر، آقای جمالی کارتون دارن... دکتر:بگین الان میام... پرستار:بله پرستار که رفت دکتر اول اومد سمتم و با هم دست دادیم بعدش رفت سمت رسول دکتر:حیف که کار دارم باید برم زود وگرنه همه اون اذیت کردنا رو جبران می کردم!😉 رسول:جرأت نداشتی!😁 دکتر:😂سکوت کن لطفا...!خب خب دیگه خداحافظ! رسول:خدافظ دکتر! محسن:خدانگهدار! احسان:خداحافظ! دکتر که رفت بیرون احسانم رفت تا اول ماشینو بنزین بزنه، آقا یادش رفته بود! محسن:بزار کمکت کنم لباسات رو بپوشی... رسول:نه خودم می پوشم؟! محسن:باشه هر طور راحتی من میرم بیرون کاری داشتی صدام کن... رسول:چشم محسن:فقط لباس که پوشیدی حتما بهم بگو سر خود بلند نشی! رسول:حالم خوبه که! محسن:از زخم پات می ترسم! رسول:چشم محسن:چشمت بی بلا! اومدم بیرون و نشستم رو صندلی این دو روز یکم باهام معذب بود البته فقط روز اول از دیروز یکم بهتر شده دیشب محمد زنگ زد و گفت که به حاج آقا و حاج خانم گفته حتی به علیرضا هم گفته! خیلی دلم می خواست زودتر بریم تهران تا هم به زینب بگم هم به مهدی و امیرحسین وای خدا واکنش این سه نفر رو حتما باید ببینم...!😂 در اتاق باز شد و رسول اومد بیرون زود بلند شدم رفتم سمتش از بازوش گرفتم محسن:مگه نگفتم صدام کن؟! رسول:ببخشید! محسن:آروم آروم راه برو تا بهت فشار نیاد... رسول:چشم رسیدیم به محوطه ولی احسان نیومده بود زنگ زدم بهش احسان:جانم بابا؟ محسن:کجایی؟ احسان:الان میام تا ۵ دقیقه دیگه... محسن:باشه گوشی رو قطع کردم محسن:بریم رو اون صندلی بشینیم تا بیاد... رسول:باشه رفتیم سمت صندلی و نشستیم محسن:چیزی می خوری برم برات بگیرم؟ رسول:نه ممنون! محسن:چیزی شده؟! رسول:نه فقط دلم واسه علیرضا تنگ شده همین! محسن:قربون اون دلت بشم من، زود علیرضاتو می بینی! رسول:خدانکنه! محسن:ولی فکر نکنم احسان بزاره حتی تو به علیرضا نزدیک بشی! رسول:واقعا!😂 صدای بوق ماشین اومد دیدم احسانه محسن:بلند شو بریم... بلند شد و کمکش کردم تا ماشین بیاد درو باز کردم و نشست خودمم نشستم جلو و احسان راه افتاد... ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:😊❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و چهارم 💛 یک ساعتی تو راه بودیم دلم برای علیرضا تنگ شده بود ولی گوشی هم نداشتم که زنگ بزنم این چند روز خیلی با خودم کلنجار رفتم و به خودم تقلین کردم که دنیا پر از عجایبه اینم از زندگی عجیب و قریبِ من😄 تصمیم گرفتم دیگه بشم همون رسولی که میخوان رسول:بابا؟ محسن:جان دلم؟ رسول:میشه موبایلتون رو بدین من زنگ بزنم؟ محسن:چرا نشه..بفرما رسول:ممنون احسان:رسول به کی میخوای زنگ بزنی؟ رسول:زنگ بزنم به خونمون با علیرضا حرف بزنم احسان:بزار رو بلندگو رسول:باش شماره خونه رو گرفتم بعد از چند بوق بلاخره بی بی گوشی رو برداشت بی بی:بله؟ رسول:سلام عزیز دلم بی بی:رسول مامان جان تویی؟حالت خوبه؟ رسول:دورت بگردم خوبم بی بی:معلوم هست کجایی تو؟ رسول:شرمنده ام بخدا بی بی:دشمنات شرمنده باشن رسول: آقاجون خوبه؟ بی بی:آره خوبه رسول:کجاست؟ بی بی:رفته مسجد رسول جان دیدم احسان از اینه هی داره بهم با لبخونی میگه که علیرضا خندیم و گفتم رسول:علیرضا کجاست؟ بی بی: اونم والا دیروز محمدآقا اومد بردش خونشون بعد صبح زنگ زد گفت که علیرضا رو میبره خونه حسن آقا اینا.. علیرضا گیر داده میخواد با آفرین بازی کنه رسول:آها.. بهانه نمی‌گرفت؟ بی بی:تو اونو نمیشناسی؟ رسول:چرا خیلی زیاد .. اذیتتون کرد؟ ببخشید بی بی:نه بابا اذیت نکرد رسول:خب خداروشکر‌.. کاری نداری باهام قربونت برم؟ بی بی:کی میای خونه؟ رسول:تازه دارم میام تهران بی بی:باشه.. راستی بهت تبریک میگم رسول:بابت؟ بی بی:وا رسول جان واسه اینکه پدر و برادرت رو پیدا کردی دیگه رسول:اهان‌... الهی من فدات بشم ممنون بی بی:خدا نکنه ..خب رسول برو دیگه کار داری مامان جان رسول:واسه شما من همیشه بیکارم بی بی:😂 رسول: چرا میخندین؟ بی بی:یادمه یه بارم بهم همین جمله رو گفتی ولی بعدش گفتی آخ آخ بی بی بدبخت شدم کار دارم باید برم فرمانده ام اومد رسول:آهان اون موقعه رو میگین؟اصلا یادم نبود 😅 بی بی:بله.. رسول در میزنن مامان جان برم باز کنم.. به پدر و برادرت سلام برسون رسول:سلامت باشی چشم بی بی:مراقب خودتم باش رسول:اطاعت بی بی:خدافظ رسول:خدافظ گوشی رو قطع کردم که احسان گفت احسان:اَه این آفرین دیگه کیه؟ رسول:دختر مهرداد احسان:ایش رسول:وا احسان:وا نداره.. بگو تا برسیم بره اداره رسول:احسان همیشه که اجازه نداره همون چند روز اونم من نمیخواستم نگو آقای عبدی خودش مجوز رو گرفته احسان:حالا ول کن..زنگ بزن با علیرضا حرف بزن رسول:اینو دیگه نمیزارم بلندگو.. احسان:تو غلط میکنی محسن:عه احسان احسان:خب بابا تقصیره اینه به من چه آخه رسول:بابا میشه یه تماس دیگه بگیرم؟ محسن:چرا اجازه میگیری؟این گوشی واسه خودته رسول:جدی؟ محسن:گوشی من تو جیب خودمه.. اینو واست گرفتم رسول:ممنونم..زحمت کشیدین محسن:☺️ احسان:خب زنگ بزن دیگه..اصلا من نباید پیش فرمون میشستم محسن:میخوای من بشینم؟ احسان:آره میخوام محسن:پس بزن کنار احسان:رسول شماره رو بگیر که اومدم احسان ماشین رو زد کنار و اومد عقب نشست بابا هم پشت فرمون نشست راه افتاد شماره مهرداد رو گرفتم ولی خاموش اومد اینبار شماره خونشون رو گرفتم که بعد از سه بوق صدای کامران پیچید تو ماشین ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:دنیا و این سرنوشت خیلی عجیبه یه جایی توی یه مکان و یه زمان یه اتفاقی واست میفته که میمونی هنگ میکنی به قول بچه های امروزی😂💛