(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََََََِِِِِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و ششم💛
#رسول
تقریبا هوا تاریک شده بود
احسان سرش رو پاهام گذاشته بود و خوابید
رسول:اگه خسته شدین میخواین من رانندگی کنم؟
محسن:نه بابا خسته نیستم
رسول:از صبح نشستید آخه بابا
محسن:تو با این حالت نمیتونی بشینی.. یکم جلوتر نگه میدارم هم نماز بخونیم هم شام بخوریم
رسول:باشه
محسن:احسان بیدار کن..این کار خودش یک ساعت طول میکشه
رسول:😂 چشم..احسان..احسان داداش... وای احسااان
محسن:یکم قلقکش بده بیدار میشه
رسول:در این حد خوابش سنگینه؟
محسن:این منو پیر میکنه تا بیدار بشه
رسول:مگه مامور نیست خب مامورا همیشه باید آماده باش،باشن پس چرا انقدر خوابش سنگینه؟
محسن:احسان و امیرحسین کلا همینجوری هستن البته علی و حامدم اینجورین اگه با استرس بخوابن خوابشون سبک میشه
رسول:آها.. یه سوال بپرسم؟
محسن:بگو بابا
رسول:این سه نفری که گفتین کی هستن؟
محسن:احسان بهت نگفته؟
رسول:نه
محسن:امیرحسین که برادر بزرگتره شماست
رسول:چییی؟
محسن:واقعا باورم نمیشه..هم صحبت احسان باشیو امیرحسین و نشناسی؟ مگه میشه
رسول:یعنی امیرحسین و علی و حامد برادرای منن؟
محسن:نه فقط امیرحسین و احسان برادراتن
علی و حامد خوا..
احسان:اَه رسول انقدر کِرم نریز بزار بخوابم
رسول:وا داشتم با موهات بازی میکردم خب به من چه
محسن:احسان بسته خوابیدی دیگه
احسان:ساعت چنده مگه؟
محسن:ساعت ۸ شبه
احسان:وای چقدر خوابیدم من..میگم بابا آب داریم تو ماشین؟
محسن:آره ولی گرمه..بزار الان میرسیم به شهر اونجا آب بخور
احسان:باش..رسول زنگ بزن به علیرضا
رسول:وا احسان تا الان دوبار باهاش حرف زدی
احسان:دوبار مگه زیادههه؟
رسول:الان خب همشون جمع شدن روم نمیشه زنگ بزنم
احسان:بیشعور
رسول:چرا ناراحت میشی آخه
احسان:با من حرف نزن
رسول:احسان..احسان جونم..داداش بزرگه
احسان:خب حالا که منت میکشی باهات آشتی میکنم
رسول:کی منت کشید میگم دستتو از رو پام بردار درد میکنه
احسان:😡
محسن:🤣
رسول:اونجوری نگاه نکنا..فعلا زوده منو بشناسی من اصلا دربرابر زور تسلیم نمیشم
احسان:حیف که پدر،برادر زاده منی
رسول:خب برادر شمام میشم دیگه
احسان:لازم نکرده تو برادر من باشی
رسول:وا تو چقدر زود بهت بر میخوره
احسان:برو گمشو دیگه دوست ندارم
رفتم یکم نزدیکتر احسان و نشستم
از پشت دستامو حلقه کردم ولی نامرد دستامو پس زد
انگشتش رفت تو چشمم
رسول:آخخ..چته احسان
احسان:ای وای ببخشید چیشد؟
محسن:رسول خوبی؟
رسول:بله خوبم.. فقط این گل پسرتون چشممو داغون کرد
احسان:ببخشید.. دردت اومد؟
رسول:میبخشم ولی توام ببخش
احسان:باشه بابا بیا اصلا بغلم
همدیگرو بغل کردیم احسان داشت خفم میکرد ولی چیزی نگفتم
خودمم به این بغل نیاز داشتم خیلی زیاد
محسن:دو برادر گرامی رسیدیم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خیلی موقع ها هست که به یه چیزی نیاز داریم
اونم رفتن تو بغل کسیه که آرومت میکنه و بهش نیاز داری🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََََََِِِِِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هفتم💛
#احسان
نماز و شاممون رو خوردیم
این رسول واقعا داشت می رفت رو اعصابم...!
فقط چند قاشق غذا خورد و دیگه نخورد!
البته خودمم یکم خوردم که زودتر برسیم به تهران...!
فکر کنم اگه با سرعت ۱۲۰ بریم و ترافیکم نباشه، تا دو ساعت دیگه میرسیم...🤩
احسان:میگم بابا، من بشینم پشت فرمون؟
محسن:خیر!
احسان:خب شما خسته شدین!
محسن:عجول، من اگه ندونم تو اون مغزت چی میگذره که پدرت نیستم...خودم میشینم!
نزدیک رفتم و بابا رو بغل کردم، دم گوشش گفتم
احسان:پس میشه تند برین؟
محسن:خیر!
از بغلش اومدم بیرون و گفتم
احسان:چرا؟!
محسن:دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنِ!
احسان: خب من حسرت بکشم؟!
رسول:تو چه الان برسی چه صبح، علیرضا رو نمیتونی ببینی!😁
احسان:چرا؟!
رسول:خب الان که پیش مهردادِ
فکر نکنم مهرداد بزاره به این زودی بیاد!
احسان:بیخود!🤨
محسن:زشته وسط خیابون دارین بحث می کنید، بیاین بریم...
رسول:چشم
احسان:درد!🙄
سوار ماشین شدیم، این بار رفتم جلو نشستم تا رسول یکم بخوابه
از صبح که حرکت کردیم یه لحظه هم نخوابیده!
بابا رفت از صندوق عقب، یه پتو مسافرتی آورد...
محسن:بیا بابا جان بکش روت یکم بخواب...
رسول:ولی خسته...
محسن:از صبح بیداری، یکم بخواب!
احسان:قبل از خواب هم بیا قرصت رو بخور...
رسول:ممنون!☺️
رسول قرصش رو خورد، بابا هم پشت فرمون نشست و راه افتاد
گوشیم رو برداشتم و شماره امیرحسین رو گرفتم؛
خاموش بود!
از دستش دلخور بودم؛ همیشه وقتی میره ماموریت، گوشیش رو خاموش میکنه، ولی وقتی من میرم، اون توقع داره ۲۴ ساعته روشن باشه😬
اصلا صبر کن وقتی اومد یه پدری از این در بیارم!
من میدونم و اون!
گوشی رو کنار گذاشتم و ضبط ماشینو روشن کردم ولی صداش رو کم کردم تا رسول بتونه بخوابه
سرمو گذاشتم رو شیشه و به بیرون نگاه کردم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محمد
ساموئل بعد از نشون دادن مدارک هم اعتراف نکرد و این عصبیم میکرد
البته هیچ جای نگرانی نبود؛ چون قاضی تصمیم میگرفت، ولی اینکه خودشو ریلکس نشون می داد، کفری می شدم!
روی صندلیم نشستم
تصمیم گرفتم به این چیزا فکر نکنم و فقط فقط به حاملگی عطیه فکر کنم
"دارم بابا میشم"😇
وقتی عطیه بهم گفت، انگار کل دنیا رو بهم دادن!
خیلی خوشحال شدم!😃
بدتر از من، بچه ها خوشحال شدن!
کلی ذوق کردن!
فقط منتظرن رسول و احسان و محسن برسن تهران تا زود دهن لقی کنن!😀
در اتاق زده شد و داوود اومد داخل...
محمد:جانم؟
داوود:بفرمایید!😊
محمد:این چیه؟!
داوود:شیرینی دیگه!😉
محمد:میدونم ولی مناسبتش؟!
داوود:عمو شدنمون!
محمد:🤣
داوود:چرا می خندی آقا؟!
محمد:من باید شیرینی بدم نه تو که!
داوود:خیر، خودم باید می دادم!😌
محمد:آها یعنی شما از من دیگه شیرینی نمیخواین؟!
داوود:شیرینی واسه ما، یه چیز دیگه بده شما...!
محمد:شام یا ناهار؟
داوود:هیچکدوم...بردارین دیگه دستم درد گرفت...!😐
محمد:بفرما...ولی این نباید مناسبتش پدر شدن من باشه ها!😜
داوود:چرا؟!
محمد:خب کیو دیدی که...
داوود:خب از الان افتتاح شد این موضوع!😂
محمد:از دست شماها!
داوود:میگم آقا محمد...آقا محسن و احسان و رسول کی میرسن؟
محمد:تازه با محسن حرف زدم؛ تا صبح نشده رسیدن...
داوود:آها...خب پس ما رفتیم...👋🏻
محمد:به سلامت!
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:بعد از هر سختی،
♡خدا♡
خوشی ها رو واست
قطاری میفرسته🚂🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هشتم💛
#رسول
با صدا کردن بابا چشم باز کردم
چندبار پلک زدم واسه اولین بار بعد از ۷ ماه دوست نداشتم از خواب بیدار بشم
انگار این خواب بهترین خواب زندگیم بود
البته بازم میگم بعد از فوت عاطفه که الان۷ ماه میگذره
رسول:جانم؟
محسن:رسیدیم بابا بلند شو
بابا دستش رو سمتم دراز کرد منم دستش رو گرفتم و بلند شدم
رسول:پس احسان کو؟
محسن:اون الان رفت پاشو
از ماشین پیاده شدم توی پارکینگ بودیم
رسول:زیاد خوابیدم؟
محسن:از نظرمن که نه
چیزی نگفتم جز یه لبخند پررنگ
با، بابا هم قدم شدیم و خواستیم بریم داخل که بچه ها اومدن پایین
رسول:سلااام
همشون رو بغلم کردم و کلی رفع دلتنگی کردیم
سعید:رسول مشتلق بده
رسول:دیگه چقدر بدم تو بیمارستان که رمز دومم رو فهمیدید پدرشو درآوردین
فرشید:این بخاطر یه چیزه دیگست
احسان:بخاطر چیه؟
رسول:بگین دیگه
فرشاد:اول مشتلق بده بعد
رسول:اگه خبر خوب باشه میدم
داوود:قول؟
رسول:کی ندادم آخه..
محمدامین:خودت حدس بزن
رسول:درباره کیه؟
محمدامین:یکی از افراد توی سازمان
رسول:اوووم..خبر خوبه یا بد؟
داوود:آخه اگه بد بود چرا ما باید از تو مشتلق بخوایم؟
رسول:راست میگیا😅 خب یکم بیشتر راهنمایی کنید
محمد:سلام
محسن:سلام محمدجان
احسان:سلام آقا
رسول:سلااام
رفتم و آقامحمدو بغل کردم
محمد:گفتین بهش؟
فرشاد:نه آقا
محمد:خوبی استاد؟
رسول:بله
فرشید:رسول زودتر بگو دیگه
رسول:خب من چی حدسی بزنم آخه.. یکم رهنمایی کنید
سعید:ببین مثلا یه درختی کم کم میوه میده دیگه دقیقا اینجوریه یکم
داوود:چه ربطی به درخت داره اخه سعید
سعید:بابا این عوضی زود میگیره خب
فرشاد:بابا یه نفر دیگه هم قراره به این دنیا اضافه بشه حالا دیگه خودت حدس بزن
رسول:قراره شماها ازدواج کنید؟
محمدامین:آقامحسن شما مطمئنید که به این چیزی نزدن؟ آخه خیلی خنگ شده
محسن:اطلاعی ندارم
رسول:وا..
داوود:آقا بگم خودم؟
رسول:بگو
محمدامین:نه نگو داوود
رسول:عههه
محمدامین:عه و کوفت..یکم مغزتو بکار بگیر
رسول:قراره بچه به دنیا بیاد؟
فرشاد:تکبییییر
داوود:حالا بچهی کیه؟؟؟
رسول:من چه بدونم آخه.. اَه آدمو گیج میکنن
احسان:بچه ها من میرم بخوابم خستم
محمدامین:دودیقه بتمرگ سرجات
احسان:نشستم که😐
فرشاد:سکوت لطفا
رسول:آقامحمد اینارو ببییین
محمدامین:اَه اَه اَه لوس..زودباش بگو دیگه
نگاه مشکوکی به بچه ها کردم
چرا نمیتونستم منظور اینا رو بفهمم؟
من همیشه خیلی سریع معما هارو میگفتم ولی الان واقعا خیلی سخت بود حدس زدنش
به آقامحمد نگاه کردم که داشت با لبخند بهم نگاه میکرد
احسانم که چشماشو بازور باز نگه داشته بود
رسول:خسته شدممم
احسان:آقامن رفتم بخوابم
محسن:برو بخواب بابا
احسان که رفت بابا هم رفت پیش محمد و در گوشش چیزی گفت
داوود:رسول بخدا دیشب نخوابیدیم ماهم.. زودتر بگو دیگه
رسول:نمیدونم آقا بخدا
محسن:من دهن لقی کنم؟
محمدامین:آقامحسن مگه شمام میدونید؟
محسن:اولین نفر آقای ایکس خبردارم کرد
رسول:ایکس دیگه کیه؟ بخدا روانی شدم از دستتون
محمد:بیا اینجا
رفتم سمت آقامحمد
محمد:حالا بیا بغلم ببینم
بی حرف رفتم تو بغلش
محمد:عمو شدنت مبارک استاد❤️
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:یه خبر خوبه دیگه😄
خبر بعدی چیه؟شما بگید
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نهم💛
#محمد
رسول:عمو شدم؟
محمد:حرف بچه هارو الان دارم درک میکنم واقعا گیج شدی
فرشید:بابا اسکل آقامحمد داره بابا میشه توام خبر مرگ دشمنات بیاد ایشالله داری عمو میشی
رسول:راست میگییی؟😍
داوود:تکبییییر
رسول محکم بغلم کرد نزدیکم ماشین سازمان بود دستم رو گذاشتم رو کاپوت تا تعادلم حفظ بشه
محمد:یواش رسول چه خبرته😂
فرشید:آقامحمد انقدر ذوق نکرد که تو ذوق کردی رسول
رسول:وا خب ذوق کردنم داره..راستی اون چیزی که علیرضا هی میخواست بهم بگه و من نذاشتم همین بود؟
محمد:بله ظاهرا
محمدامین:راستی رسول اصلا یادمون رفت حالتو بپرسیم.
رسول:هی.رفیقم رفیقای قدیم
فرشاد:دیگه پرو نشو رسول
رسول:آقا محمد بچتون پسره یا دختر؟
سعید:رسول تو خودتو تو خونه نگه دار بیای بیرون دزدیدنت
رسول:وااا چرا؟
محمدامین:باهوشِ بیهوش ماهِ اول معلوم نمیشه خیر سرت پدری
رسول:عه راست میگیا😅
محمد:خب پس بریم بالا هم شما یکم استراحت کنید هم من به آقا رسول شیرینی بدم
رسول:جدی؟چه شیرینی؟
محمد:بیا کارت دارم زودباش بالا
رسول:چشم اومدم
با محسن رفتیم بالا بچه هام اومدن
محسن:خب چه خبر؟
محمد:همه اعتراف کردن جز این ساموئل
البته سه روز دیگه دادگاه داره قاضی تصمیم میگیره با همه اون مدارکی که داریم
محسن:آها.. اصلا اینارو ول کن تو الان باید بری خونه پیش خانمت
محمد:میدونم ولی فعلا نیازی نیست کسی پیشش باشه چند ماه آخر کنارشم
محسن:جدی جدی داری پدر میشیا
محمد:شدی رسول دو؟😂
محسن:آره
در اتاقو باز کردم و همینجوری که به محسن اشاره میکردم بره داخل گفتم
محمد:خب چه خبر؟ تونسته باهات کنار بیاد؟
محسن:آره خداروشکر دیگه زیاد باهام رسمی حرف نمیزنه البته یکم تغییر کرده وگرنه هنوز اون خجالتش رو داره
نشستیم روی صندلی و گفتم
محمد:خب باید درکش کنیم یکم براش سخته درست میشه حالا
محسن:محمد وقتی که "بابا" صدام میکنه انگار کیلو کیلو دارن تو دلم قند آب میکنن
محمد:الهی
در اتاق زده شد و رسول اومد ولی پاهاش لنگ میزد
محمد:چیشد پات؟
رسول:هیچی این بیشعور داوود خورد زمین دست منم گرفته بود البته باهم خوردیم زمین
محسن:الان خوبی؟ بخیه های پات باز نشده که؟
رسول:نه خوبم
محمد:خیله خب بیا بشین
رسول:نه راحتم
محمد:میگم بیا بشین بگو چشم
رسول:چشم🤐
اومد و نشست برگه رو از روی میز برداشتم و گذاشتم جلوش
رسول:این چیه؟
محمد:بازش کن
رسول:خب چیه؟
محمد:کادو نیست که هی میگی چیه
رسول:۳ روز مرخصی اجباری؟
محمد:۳ روز نیست ولی خب مرخصی اجباریه😂
رسول:آقا محمد من حالم خوبه😐
محمد:محسن جان بیزحمت یه لحظه میری بیرون
محسن:حتما
محمد:شرمنده داداشا
محسن:این چه حرفیه
محسن که رفت بیرون برگشتم سمت رسول
محمد:آقارسول ۵ روز برات مرخصی رد کردم اونم اجباری و..
رسول:آقامن حالم خوبه توروخدا مرخصی نه
محمد:رسول من واسه حال خوبو بدت مرخصی رد نکردم.. تو تازه محسن و احسانو پیدا کردی کنارشون باش..برین بیرون بزار علیرضا باهاشون کنار بیاد فعلا که پرونده ای نداریم به محسن و احسانم میگم چندروزی اداره نیان
رسول:۵ روز زیاده آقا
محمد:خیر اصلا زیاد نیست امشب اداره بمون فردا برو
رسول:کجا برم؟
محمد:شما باید از این به بعد خونه محسن زندگی کنی دیگه
رسول:ولی..
محمد:رسول تو پسرشی توقع داری نری کنارش؟
رسول:قبلش باید از آقاجون و بی بی اجازه بگیرم
محمد:من قربون اون دلت بزرگت بشم باشه فردا برو ازشون اجازه بگیر من همه چیزو بهشون گفتم
رسول:به علیرضا چی؟اونم گفتید؟
محمد:آره یه جوری گفتم تا متوجه بشه انقدر ذوق کرد
رسول:قربونش بشم هنوز پیش مهرداده؟
محمد:نه دیشب تا قبل از ساعت۱۰ زنگ زد گفت که برده خونه
رسول:آها
محمد:خب حالا برو استراحت کن خسته ای
رسول:چشم
محمد:شب بخیر
رسول:شبتون بخیر
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:همیشه بزرگتر ها در اولویت هستن
احترام بزار تا دل امام زمانت خوشنود بشه ازت😊❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و دهم💛
#داوود
ساعت ۴ صبح بود تو نمازخونه نشسته بودیم
رسولم اومد کنارمون
سعید:آقامحمد چیکارت داشت؟
رسول:۵ روز مرخصی
داوود:😂
رسول:نخندا
فرشید:برو از میزت خدافظی کن به مدت ۵ روز
رسول:آره واقعا
احسان:خفه میشید یا پاشم؟
رسول:احسان واقعا میخوای بخوابی؟
احسان:اگه بزارید
رسول:پاشو ببینم بابا الان اصلا خواب حال نمیره
احسان:چون تو ماشین خوابیدی شما
فرشاد:راست میگه بخوابیم خیلی خستم
رسول:باشه پس شما بخوابین من برم
فرشید:کجا؟
رسول:برم خونه دیگه
داوود:بابا خب بمون صبح خودم میبرمت
رسول:نه داداش دستت درد نکنه همین الان برم
محمد:کجا بسلامتی؟
رسول:آقا دیگه برم خونه
محمد:مرخصی بهت دادم ولی خب تا هوا روشن بشه بمون بعدش برو
رسول:آخه دلم واسه علیرضا تنگ شده میخوام زودتر ببینمش
محمد:رسول بیا کارت دارم
رسول:چشم اومدم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
دنبال آقامحمد رفتم بیرون از نمازخونه یکم صداش رو آروم کرد و گفت
محمد:به محسن گفتم که فردا بیاد دنبالت امروز رو بمون تو خونتون بعد
رسول:یعنی فردا باید برم خونه آقامحسن؟
محمد:اولا آقامحسن نه، بابا
دوما بله باید بری
رسول:چشم
محمد:الانم بیا میرسونمت
رسول:نه آقا خودم میرم
محمد:برو از محسن و بچه ها خدافظی کن پایین منتظرتم استاد
رسول:اونم به چشم😂
آقامحمد رفت پارکینگ منم از رفتم از بچه ها خدافظی کردم و بعدش هم رفتم پیش آقامحسن
رسول:مزاحم نیستم؟
محسن:تو همیشه مراحمی بیا تو.. چرا نخوابیدی؟
رسول:تازه بیدار شدم خسته نیستم
محسن:درد که نداری؟
رسول:نه خوبم.. اومدم ازتون خدافظی کنم میخوام برم خونه
محسن:برو مراقب خودت باش
رسول:چشم.. خدافظ
محسن:خدا پشت و پنهانت باشه
اومدم از اتاق بیرون و رفتم سمت پارکینگ
سوار ماشین آقا محمد شدم و اونم راه افتاد
محمد:رفتی حرم؟
رسول:نه
محمد:وا چرا؟
رسول:خیلی بهم گفتن بریم ولی خب به علیرضا قول دادم دفعه بعدی که میرم مشهد اونم ببرم
بازور که منو بردن ولی خب نرفتم حرم از دور سلام دادم انشالله با علیرضا میرم
محمد:انشالله
رسول:میگم آقامحمد؟
محمد:جانم؟
رسول:من یکم سردرگمم
محمد:واسه چی؟
رسول:نمیدونم فکر میکنم تو خیالم اصلا
محمد:خب؟
رسول:اصلا باورم نمیشه آقامحسن پدرم باشه.. بعدم نمیدونم چی کار باید بکنم از این به بعد
محمد:درک میکنم الان واقعا توی شرایط بدی هستی البته بد که نمیشه گفت باید بگیم شرایط به قول تو سردرگمی.. اوایلش سخته ولی خب عادت میکنه
رسول:امیدوارم
محمد:میدونی من به چی امید دارم؟
رسول:به چی؟
محمد:اینکه با وارد شدن به یه خانواده دیگه عادت های بچگانهات رو میزاری کنار
رسول:کدومو عادت بچگانه؟
محمد:کم خوابی و کم خوردن غذا
رسول:صحبتی ندارم راجبش
محمد:😂
تا رسیدن به خونه هیچ کدوم حرفی نزدیم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:همه ما توی سردرگمی زندگی هستیم
اصلا نمیدونم این زندگی فازش چیه😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و یازدهم💛
#رسول
رسول:خب بفرمایید بریم داخل
محمد:نه دیگه برم خونه
رسول:وای خدا
محمد:وا چیشد؟
رسول:یعنی چند ماه دیگه شما پدر میشی؟
محمد:😂 ظاهرا
رسول:بهترین خبری بود که شنیدم
محمد:برو رسول الان از ذوق سکته میکنی میندازن تقصیر من
رسول:عه آقا😐
محمد:برو دیگه بابا رسول یخ کردم از سرما
رسول:خب بیاین بریم تو خونه گرم بشید یکم
محمد:برادر من به عطیه پیام دادم که صبح خونهام الانم باید برم
رسول:باشه پس مراقب خودتون باشه
محمد:شما بیشتر..سلام برسون
رسول:سلامت باشید
از ماشین پیاده شدم و در و بستم
پنجره باز بود یکم خم شدمو گفتم
رسول:خدافظ آقامحمد
محمد:خدافظ استاد
آقامحمد که رفت منم درو باز کردم و وارد شدم
دلم برای خونمون تنگ شده بود لبخندی زدم و درو بستم
آروم آروم قدم میزاشتم
انگار چند ساله که از این خونه دورم
کنار حوض نشستم هوا خیلی سرد بود ولی من این هوا رو دوست داشتم
دستام از شدت سرما میلرزید ولی بازم واسم مهم نبود
دستای سرد و لرزونم رو کردم تو آب
لرزه به جونم افتاد
همینجوری داشتم با آب بازی میکردم که گرمی چیزیو روم حس کردم
نگاه کردم دیدم پتو بود
برگشتم آقاجون رو کنارم دیدم
زود بلند شدم و بغلش کردم
رسول:سلام آقاجونم
آقاجون:سلام عزیز بابا.. حالت خوبه؟
رسول:خوبم آقاجون..دلم برات تنگ شده بود
آقاجون:منم دلم تنگ شده بود
از بغلش اومدم بیرون
رسول:بی بی کجاست؟
آقاجون:خوابیده.. چرا تو حیاط نشستی هوا سرده بیا بریم تو خونه یخ کردی
رسول:امروز چرا همه از کلمه یخ استفاده میکنن؟😐
همینجوری که هم قدم بودم با آقاجون به سمت خونه حرکت کردیم پتو رو بیشتر به خودم جمع کردم الان سردم شده بود
آقاجون:مگه کی گفته بود یخ؟
رسول:همین الان محمد گفت زودتر برو یخ کردم
آقاجون خندید و دیگه چیزی نگفت
در خونه رو باز کردم رفتیم داخل
همین که وارد شدیم چشمم به علیرضا افتاد که خوابیده
پتو رو انداختم زمین و زود رفتم کنارش نشستم
آخ خدا دلم براش تنگ شده بود
خواستم بغلش کنم که آقاجون گفت
آقاجون:نکن رسول تازه خوابش برده
رسول:بازم شب بیدار شد نه؟
آقاجون همینجور که شعله بخاری رو زیاد میکرد گفت
آقاجون:نه خواب بد دید بیدار شد تازه خوابوندمش
رسول:پس واسه همین شمام بیدارید؟
آقاجون:بعد از نماز نخوابیدم
رسول:آها
آقاجون:بخواب خسته ای
رسول:نه تازه بیدار شدم
آقاجون:پدر و برادرت خوبن؟
رسول:بله خوبن
آقاجون:چرا نیومدن؟
رسول:فردا
آقاجون:راستی محمد گفته بود یادم رفت
دیگه چیزی نگفتم و کنار علیرضا دراز کشیدم
دستم رو حلقه کردم دور کمرش و به خودم نزدیک کردمش ❤️
••••••••••••
چشم باز کردم کی خوابم گرفته بود
به دور و برم نگاهی کردم کسی تو خونه نبود جز منو علیرضا
علیرضا هنوز خواب بود
بلند شدم و به ساعتم نگاه کردم ۹صبح بود
وای من چقدر امروز خوابیدم
بلند شدم باید میرفتم حموم از خونه بیرون اومدم که بی بی رو دیدم
زود رفتم سمتش
رسول:سلام قربون بهترین مادر دنیا بشم
بی بی:سلام عزیزکم، الهی دورت بگردم من
جلوی پاش زانو زدم و خواستم دستش رو ببوسم که نذاشت
بی بی:نکن مادر نکن رسول جان
بهش چشم دوختم یعنی من واقعا باید از این خونه و آقاجون و بی بی دل بکنم؟ ولی نمیتونم و نخوامم که بخوام
یکم کنار بیبی نشستم و باهم صبحونه خوردیم و حرف زدیم بلند شدم رفتم سمت خونه خودم
درو باز کردم انگار پاهام اتوماتیک کار میکرد وقتی در این خونه رو باز میکردم خود به خود میرفت سمت عکس های روی دیوار
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خاطرات رو نمیشه هیچ وقت از ذهن دور کرد🙃
پ.ن:پاهای آدم بعضی موقع ها و بعضی جاها خود به خود حرکت میکنه
به دستور قلبش نه عقلش❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و دوازدهم💛
#رسول
به عکسا زل زدم
چرا از اینا سیر نمیشم؟
چرا هر وقت چشمم میافته بهشون جون میگیرم؟
چشم ازشون برداشتم رفتم تو اتاق
یه دست لباس واسه خودم برداشتم و رفتم حموم
•••••••••••
از حموم اومدم بیرون و رفتم تو اتاق
جلوی آینه ایستادم
خیلی سبک شده بودم
شونه و سشوار رو برداشتم و موهام رو درست کردم
صدای در اومد بعدش هم صدای بلند علیرضا
علیرضا:بابا لسووووول
زود از اتاق رفتم بیرون دیدم تو اتاقش داره دنبال من میگرده
رسول:بابا فدای پسر خوشگلش بشه بیا اینجا ببینم
بدوبدو اومد پیشم زانو زدم و محکم بغلش کردم
رسول:خوبی دورت بگردم؟
علیرضا:آله
رسول:از کجا فهمیدی من اومدم؟آقاجون گفت یا بیبی؟
از بغلم بیرون و اومد با ذوق گفت
علیرضا:نه ندوفتن ولی دوشیت و تَفشِتو دیدم
رسول:گوشی و کفش منو دیدی؟ ای الهی که من پیش مرگت بشم عشقم❤️
علیرضا:چلا دیل اومدی؟
رسول:شرمنده بابا ببخشید دیر اومدم
علیرضا:دیده نمیلی؟
رسول:نه دیگه نمیرم
دوباره بغلش کردم به عکس عاطفه نگاه کردم و لبخند زدم آروم لب زدم
رسول:قول میدم دیگه تنهاش نزارم تا جون دارم سر قولم هستم
علیرضا:تی دفتی؟
رسول:هیچی..خب بگو ببینم این چندروز چیکار کردی؟
علیرضا:شیطونی کلدم😂
رسول:خوب کاری کردی😐
علیرضا خندید منم همراهش خندیدم🌱
بلند شدم و همینجوری که بغلش کرده بودم روی مبل نشستم و اونم روی پاهام نشوندم
رسول:صبحونه خوردی؟
علیرضا:نوچ
رسول:پس بریم بهت صبحونه بدم
علیرضا:بابایی باهام بازی میتونی؟
رسول:بله باهات بازی هم میکنم عزیز جونم
علیرضا:بلیم بازی😍
رسول:ولی اول من شمارو میبرم دست و صورتتو میشورم بعد صبحونه میل میکنی بعد از اون بازی
علیرضا:آخ جووووونم
رسول:پاشو بریم
علیرضا:بغل بتون
رسول:بیا بغلم پس بریم
محکم از گردنم گرفت و رفتیم بیرون
علیرضا:بلیم تاب بازی
رسول:اول دستو صورت بچه جان
علیرضا:بازییییی
رسول:نوچ
علیرضا:بابایییی
رسول:عزیزکم خب صبحونه بخور بعدش تا شب باهم بازی میکنیم خوب شد؟
علیرضا:قول میدی؟
رسول:قول میدم
علیرضا:باشه
اول دستو صورتشو شستم و بعد رفتیم بیرون
صبحونه علیرضا رو دادم خواستم به بیبی کمک کنم تا سفره رو جمع کنیم ولی علیرضا نذاشت و گیر داد بازی کنیم
آقاجون:پاشو پاشو رسول جان ببرش یکم باهاش بازی کن
رسول:چشم..بااجازه
علیرضا دستم رو گرفتم دوید سمت تاب
دوست نداشتم دلش رو بشکنم واسه همین پابه پاش میدویدم بااینکه پاهام خیلی درد میکرد ولی خب علیرضا مهمتر بود
سوار تاب شد منم پشتش وایسادم و هُلش دادم
بلند بلند میخندید و واسه خودش میگفت
علیرضا:تاب تاب اَبازی.. خدا منو نندازی..ادِه میخوای بندازییی. بگَل بابایی بندازززز😍
رسول:😂 بغل دورت بگردم نه بگل
علیرضا:بغل؟
رسول:آفرین
علیرضا:تونتَر هو بده
رسول:تندتر هل بدم که میفتی
علیرضا:نهههه
رسول:باشه پس بیا پایین من بشینم تو بغلم بشین تندتر تاب بخوریم
علیرضا:آخ جونننننن😍
نشستم روی تاب،علیرضا هم اومد از دو طرفم پاهاشو انداخت و نشست روم درد پام شدید شد ولی خب دوست نداشتم از اون خنده های علیرضا محروم بشم
با پاهام به زمین میزدم تا سرعتمون یکم تندتر بشه
خیلی حال میداد علیرضا که خیلی بهش خوش گذشته بود هی بلند میخندید و جیغ میزد
آقاجونم که داشت درختارو آب میداد سر شیر رو گرفت روی منو علیرضا هردومون خیس شدیم ولی بازم کوتاه نمیاومدم
واسه شاد کردن علیرضا و بیبی و آقاجون خنده ام رو بیشتر کردم🙃❤️
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:زندگی خیلی قشنگه
با اینکه درد داره
زخم داره
از همه مهم تر غم داره ولی بازم قشنگه😄
یاید خودت افسار زندگی رو بکشی و جوری که دوست داری هدایت کنی❤️
زندگی همینه💚
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و سیزدهم💛
#رسول
ظهر ناهار رو با اصرار علیرضا آوردیم حیاط خوردیم
سرد بودن هوا واسه این بچه اصلا مهم نیست انگار
بیبی برای ناهار مرغ درسته کرده بود خیلی خوشمزه بود ولی خب من بازم طبق معمول زیاد نمیتونستم بخورم
انگار وقتی یه قاشق بیشتر میخوردم معدهام درد میگرفت یا اصلا بهتره بگیم معدهام کوچیک شده به قول بچه ها
بعد از ناهار علیرضا گیر داد که بریم تو اتاقش تا بازی کنیم
باهم رفتیم تو اتاقش
ولی باید پانسمان پاهام رو عوض میکردم
رسول:دورت بگردم بابا تو تا خونه سازی هاتو بریزی من الان میام
علیرضا:نَلی بیلون
رسول:بیرون نمیرم فدات بشم میرم تو اتاقم الان میام خب؟
علیرضا:باته
رفتم تو اتاق و پانسمان رو عوض کردم
پاهام میسوخت یکم
اَه لعنتی چرا خوب نمیشه خسته شدم
در اتاق باز شد علیرضا اومد
با دیدن باند خونی روی زمین ترسید زود اومد کنارم
حلقه اشک توی چشماش رو دیدم
علیرضا:بابایی🥺
رسول:نترس قربونت برم چیزی نیست رنگه
علیرضا:لنگ تی؟
رسول:این رنگ..آبرنگه دورت بگردم نترس
علیرضا:پات😭
رسول:عه عه من فدات بشم چرا گریه میکنی؟؟
بیا بغلم ببینم
اومد روی پاهام نشست و سرش رو گذاشت رو سینم و گریه میکرد
رسول:گریه نکن دیگه.. ببین گریه میکنی قلبم درد میگیره ها..نترس پاهام هیچیش نیست مگه ندیدی داشتم باهات تاب بازی میکردم؟ خب حالم خوب بود دیگه هیچیم نیست گریه نکن
علیرضا:خوبی؟🥺
رسول:اگه تو اشکاتو پاک کنی خوبم
زود با پشت دست اشک هاشو پاک کرد
اینم رفته بود به مهرداد😐
علیرضا:بلیم بازی
رسول:باشه تو برو من اینارو جمع کنم بیام
علیرضا:باته
زود از اتاق رفت بیرون
منم وسایل رو جمع و جور کردم بردم ریختم تو سطل زباله
دستامو شستم برگشتم تو اتاق علیرضا
شبیه مادرش دل نازک بود طاقت هیچی رو نداشت زود گریه اش میگرفت
کنارش نشستم
رسول:خب با این خونه سازی ها چی درست کنیم؟
علیرضا:اینا بلای تو اینم بلای من
نصفش رو جلوی من گذاشت و بقیه رو هم کشید سمت خودش
رسول:هرکی واسه خودش درست کنه؟
علیرضا:اوهوم
رسول:باشه
علیرضا پشتش رو به من کرد تا مثلا نبینم
مشغول شدم
هیچ چیزی یادم نمی اومد درست کنم فقط باهاشون پله ساختم
علیرضا:بلای من دلست شد
رسول:واسه منم درست شد
برگشت و خندید به چیزی که اون درست کرده بود نگاه کردم مثل من پله درست کرده بود منم خندیدم
رسول:چقدر ما تفاهم داریم مگه نه؟🤣
علیرضا:تی؟
رسول:منظورم این بود که چقدر خوبه که ما ذهن همدیگرو میخونیم
علیرضا:بابایی منو میبلی پالک؟
رسول:بچه جان ساعت ۳ ظهره الان پارک؟
علیرضا:نه بلیم
رسول:پسرم بزار یکم که هوا گرم شد میبرمت الان آخه پاییزه میترسم سرما بخوری
علیرضا:بلیم
رسول:کلا مرغت یه پا داره
علیرضا:بلیم 🥺
رسول:تو اگه یه باره دیگه بغض بکنی دیگه نمیبرمتا
علیرضا:ببشید
رسول:خب میگم بیا اول بریم یکم بیرون بگردیم و خرید کنیم بعدش میبرمت پارک.. خوبه؟
علیرضا:آله😍
محکم پرید بغلم که چون غیر منتظره بود با مخ افتادم زمین
رسول:علیرضا سرم شکست
علیرضا:هیتی نشد
رسول:بله هیچی نشد ولی سرم درد گرفت
همینجوری که خوابیده بودم روی زمین علیرضا نشست رو شکمم شروع کردم به قلقلک دادنم
رسول:علیرضا نکن.. عصبی میشمااا.. نکن🤣
همینجوری قلقلکم میداد
منم که مرده بودم از خنده
صدای گوشیم اومد علیرضا هم لطف کردن از روم بلند شدن
علیرضا:عمو محمدهههه؟؟؟
رسول:برو گوشیمو بیار بابا
علیرضا:الان
علیرضا بدو رفت بیرون و برگشت
گوشی رو ازش گرفتم
رسول:ممنون عزیزکم
دیدم مهرداد زنگ زده، جواب دادم
رسول:سلام داداش مهرداد 🌱
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
یه خانواده..
کنار هم لبخند میزنن.....
بااینکه از همه درد های همدیگه خبر دارن
ولی بازم سعی دارن بخندن🙃💚
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و چهاردهم💛
#رسول
رسول:سلام داداش مهرداد
مهرداد:علیک
رسول:یاخدا تو چرا باز قاطی کردی
مهرداد:هیچی.. خوبی؟
رسول:مهرداد خیلی بی حوصلهای. چیزی شده؟
مهرداد:نه
رسول:ولی چیزی شده نگو نه
مهرداد:اعصابم خورده یکم
رسول:بازم بخاطر اون شریک نامردت؟
مهرداد:اوهوم
رسول:بسه بابا زنگ زدی باهم حرف بزنیم نه اینکه هی هوم،اوهوم بگی بهم
مهرداد:حال ندارم رسول ولم کن
رسول:فکر کنم دستت خورد بهم زنگ زدی نه؟
مهرداد:نه گفتم ببینم اومدی یا نه
رسول:نامرد
مهرداد:حالا ناراحت نشو ببخشید
رسول:میگم میای بریم بیرون؟
مهرداد:الان؟ ظهره ها
رسول:علیرضا گیر داده منو ببر پارک
مهرداد:نمی بریشاا.. ظهره خطر داره
رسول:چه خطری؟
مهرداد:رسول اعصاب ندارم یه چی بهت ميگما
رسول:خیله خب.. میگم بیا بریم بیرون هم من یکم واسه علیرضا خرید کنم هم اینکه بعدش ببرمش پارک
مهرداد:میام دنبالتون
رسول:باشه ممنون.. کامران کجاست؟
مهرداد:بیمارستان
رسول:آها باشه پس ببین افرین و بیارا
مهرداد:امتحان داره فردا
رسول:ای بابا..باش پس منتظرم
مهرداد:خدافظ
رسول:خدافظ داداش
گوشی رو قطع کردم
بمیرم واسش این مدت اصلا حال نداره
علیرضا:بلیم؟
رسول:برو لباساتو بیار بپوشونم بریم
علیرضا:آخ جووون
علیرضا لباساشو آورد و ریخت روم
رسول:بچه اینارو تازه اتو زده بودم
علیرضا:😝
رسول:شیطون
خندید اومد جلوم نشست
لباساشو تنش کردم بعدهم یه شونه به موهاش زدم
رسول:اخ آخ چقدر خوشگل شدی شما
علیرضا:😍
رسول:بیام بخورمت؟؟
علیرضا:نه نه نههههه
رسول:بزار بخورمت.. خیلی خوشمزه شدی
علیرضا جیغ زد دست گذاشتم روی گوشام
رسول:اروووم
علیرضا:جیغغغغغ
رسول:هیییس باشه غلط کردم اصلا
علیرضا:به آقاجون میدم
رسول:غلط کردم نگو بهش
علیرضا:میدم بهش
علیرضا بدو رفت بیرون بدبخت شدم من که
بلند شدم رفتم تو اتاق
خب قبل از مرگم باید یه لباس آدم حسابی بپوشم دیگه😂
وای خدا نمیدونم چرا من الان تو این موقعیت خندم گرفته
از کمد یه دست لباس مشکی برداشتم پوشیدم
صدای علیرضا میاومد که داشت به آقاجون میگفت میخوام بخورمش
یاد اون روزی افتادم که قرار بود محمد با خانوادهاش بیاد
وای که چقدر اون روز خوب بود..
چی میشد دوباره از اون روزا ببینم ولی خب شتر در خواب بیند پنبه دانه💔
گوشیم رو برداشتم و رفتم بیرون
آقاجون:چرا انقدر این بچه رو اذیت میکنی؟
رسول:عه آقاجون مگه من چی گفتم؟
خب خوشگل و خوشمزه شده بود گفتم بخورمت
علیرضا:منو نمیخولی
رسول:باشه بابا😂
آقاجون:دفعه آخرت باشه ها
رسول:چشم
آقاجون:حالا کجا میرین؟
رسول:بریم یکم واسه این خرید کنم منو کچل کرد
آقاجون:باشه مراقب خودتون باشید
رسول:چشم
علیرضا باز رفته بود سراغ تابش
رسول:میگم آقاجون تابش رو باز نکنم؟
آقاجون:چرا باز کنی؟
رسول:آخه هوا داره سرد میشه اینم که اصلا سرما رو نمیفهمه
آقاجون:ای بابا چه گیری دادی به تابش..حالا که هوا یکم گرمه بزار بازی کنه
رسول:در کل گفتم دیگه کم کم بازش کنیم
آقاجون:حالا بعدا.. راستی
رسول:جونم؟
آقاجون:کی میان؟
متوجه منظورش شدم سرم رو انداختم پایین و گفتم
رسول:فردا
آقاجون اومد جلو و بغلم کردم
آقاجون:چرا سرت پایینه؟خجالت میکشی؟
رسول:اوهوم
آقاجون:خجالت نداره که پسرم
رسول:فردا میخوان بیان دنبالم
آقاجون:خب معلومه باید بیان چون شما دیگه پسرشی
از بغلش بیرون اومدم و گفتم
رسول:نمیتونم از اینجا دل بکنم
آقاجون:میتونی یعنی باید بتونی
رسول:دلم براتون تنگ میشه
آقاجون:نمیخوای بری اونور دنیا که رسول جان همدیگرو میبینیم بازم
رسول:دوست ندارم
آقاجون:منم دلم برات تنگ میشه حالا واسه اونم یه فکری میکنیم دیگه
رسول:میشه نرم؟ولی..
آقاجون:ولی برادر و پدرت کنارت باشه؟
رسول:آره
آقاجون:هم خدارو میخوای هم خرمارو؟
رسول:آقاجووون خب قبول کنید بعد از این همه سال زندگی اینجا و با این همه خاطرات نمیتونم اینجا رو ول کنم اینجا جایی که من عروس آوردم بچه دار شدم اینجا جاییه که من عروسم رو از دست دادم و عزا دار شدم همه همه زندگی من خلاصه میشه تو این خونه توقع دارین همینجوری ولش کنم؟
آقاجون:مگه من گفتم ولش کن؟تو اصلا جرأت نداری که اینجا ول کنی با من طرفی فهمیدی؟
میگم چند نفر بیان تا این خونه جنابعالی رو بزرگتر کنن خوبه؟
به تعجب به آقاجون نگاه کردم داشتم از خوشحالی بال در میآوردم
پریدم بغلش
آقاجون:کمرم رسول جان😂
رسول:ببخشید خوبین؟
آقاجون:آره
رسول:ممنونم ازت بابا
آقاجون:فعلا به کسی نگو بین خودمون باشه
رسول:به روی جفت چشمام
صدای زنگ در اومد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:مگه میشه....؟؟
جایی که توش قد کشیدی.
خوردی زمین..
بلند شدی
عروس آوردی
رو ترک کرد؟💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و پانزدهم💛
#مهرداد
توی ماشین منتظر بودم تا بیان
سرم روی فرمون بود امروز روز علیرضا بود پس بخاطر اونم که شدحالم رو خوب نشون بدم و لبخند بزنم
صدای باز شدن در رو شنیدم سر بلند کردم و از ماشین پیاده شدم
رسولو بغل کردم
رسول:خوبی؟
مهرداد:آره تو چطوری؟ شنیدم که تصادف کرده بودی
رسول:نه زیاد چیزی نبود الان بهترم
مهرداد:خب خداروشکر
کنار علیرضا زانو زدم و بغلش کردم
مهرداد:چطوری نفس دایی؟
علیرضا:خوبم
مهرداد:الهی دورت بگردم من... بریم؟
علیرضا:بلیمممم😍
در عقب رو باز کردم و علیرضا رو نشوندمش
رسولم در خونه رو بست اومد نشست جلو
سوار شدم راه افتادم
مهرداد:کجا بریم؟
علیرضا:پالک
مهرداد:قرار بود که ظهر نریم پارک
علیرضا:نه بلیم
رسول:عزیز بابا اول بریم پاساژ من یکم خرید کنم واست بعد بریم باشه؟
علیرضا:باشه
هیچی دیگه نگفتیم این علیرضا هم همیشه شیطنتش رو داشت
هی شیشه رو پایین میکشید من بالا میکشیدم
یه آهنگم براش گذاشته بودم هی دست میزد و میپرید بالا و پایین
رسولم ساکت فقط خیره شده بود به بیرون
مهرداد:دایی بزار شیشه رو بکشم بالا سرما میخوریا؟؟
علیرضا:نههههه
مهرداد:باشه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
خیلی وقت بود که نرفته بودم سر مزارش
دلم خیلی براش تنگ شده بود
دوست داشتم برم پیشش
رسول:مهرداد؟
مهرداد:جونم
رسول:میشه اول بریم بهشت زهرا؟
انگار خودشم خیلی دلش میخواست بره که زود قبول کرد
مهرداد:باشه
مهرداد دور زد و رفت سمت بهشت زهرا
سر راه گل و گلاب هم گرفت اصلا نذاشت من از جام بلند بشم
وقتی رسیدیم علیرضا بدوبدو میرفت
مهرداد گل و گلاب رو داد دستم و اونم دوید سمت علیرضا
بازیشون گرفته بود اینجا😐
بیخیال اونا شدم و رفتم سمت مزارش
آروم کنارش نشستم و اول دستی کشیدم روی سنگش
رسول:چقدر سرده سنگه..توام سردته؟ بمیرم واست شرمنده ام هیچی باخودم نیاوردم که بکشم روت💔
سنگش مثل همیشه تمیز بود گلاب رو باز کردم
ریختم روی سنگش و با دستم روش کشیدم
همینجوری که مشغول بودم شروع کردم آروم آروم باهاش حرف زدن
رسول:شرمنده خانمی اصلا یادم رفت سلام بکنم...سلام نفس رسول.. حالت خوبه؟ بدون من اونجا خوش میگذره؟ معلومه که خوش میگذره
ولی آخه بدون من؟ دلت میاد؟
بابا توکه همیشه میگفتی من بدون رسول جایی نمیرم..پس چی شد؟ الان که واسه همیشه بدونه من رفتی خانمی
میدونی واسه دومین باره که علیرضا رو آوردم اینجا
بار اول یادته؟ ازم میپرسید چرا داری با سنگ حرف میزنی؟ ولی اون که هنوز نمیدونه من اگه با تو حرف نزنم دق میکنم.. یادمه وقتی بهش گفتم زیر این سنگ تو خوابیدی گفت وای مامانی الان دردش میگیره..میگفت بابا بیا این سنگ رو برداریم تا مامان بیاد کنارمون
عاطفه من چقدر دیگه توان داشته باشم؟
اصلا میتونم داشته باشم؟
بابا حداقل میذاشتی برسم و صورت ماهتو ببینم نه این که وقتی برسم تو، تو سرد...
اشک هام رو گونه ام میریخت
بوی گلاب تو هوا پخش شده بود
میگن بوی عطر گلاب آدم رو آروم میکنه،پس کو؟
چرا من آروم نمیشم؟ چرا بیشتر از همیشه دگرگون میشم؟
میدونی عاطفه خانوادهام رو پیدا کردم
دوست داشتم اولین نفر تو خوشحالی منو ببینی ولی...
میگم واقعا ۷ ماهِ نیستی پیشم؟
من که باور ندارم.. انگار همین دیروز بود که بهم گفتی باید زود بیای خونه میخوام خوشحالت کنم
ببین من اومدم خونه ولی تو نه.. چرا مهمون دعوت میکنی وقتی خودت نیستی؟😭
یه چیزی بگم؟ آخه من جز تو کیو داشتم؟
جز تو کیو داشتم تو قلبم؟
عاطفه میدونستی هنوز ویس هایی که واسم اون روز، اون لحظه نحس گرفتی رو دارم؟ میدونی هنوز صدای تصادف کردنت رو دارم؟
•••••
گل هارو پر پر میکردم میریختم روی سنگ مزارش
حضور مهرداد و علیرضا رو حس کردم سرم رو بلند نکردم تا اشک هامو ببینن
علیرضا:بلیم بازی دایی
مهرداد:بسته دیگه زشته عزیزم..بزار بعدا میریم
علیرضا:باته
اومد کنارم نشست آروم اشک هامو پاک کردم
علیرضا:منم موخوام
به گل توی دستم اشاره کرد لبخند زدم و بهش دادم همه رو،
اونم مثل من پرپر کرد و ریخت ولی میخندید خوش به حالش هیچ دردی نداره
مهرداد رو دیدم که چیزی زیر لب زمزمه میکرد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:آرامش..
خیلی سخته پیدا کردنش خیلی...
بعضی موقع ها از تلاش کردن برای بدست آوردن آرامش خسته میشی..
اما تو بخواه از اونی که همیشه مواظبته..
خودش جوری بهت آرامش میده که کیف کنی
تو امیدت بخدا باشه اصلا دردی نداره😄💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و شانزدهم💛
#محسن
در اتاق رو بستم
یه پتو برداشتم، کشیدم روی احسان
بچه م از صبح فقط داشت کار میکرد، الان دیگه جونی واسش نمونده!
به ساعتم نگاه کردم، ۱۰ بود؛ فکر کنم الان زینب باید بیدار باشه
گوشیم رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم...
بوق...بوق...بوق...بوق...
زینب:سلام داداش
محسن:سلام زینب جان خوبی؟
زینب:الحمدلله تو خوبی؟ چه خبرا؟
محسن:آره خوبم...هیچی...میگم خونهاید؟
زینب:آره داداش
محسن:خب پس من تا نیم ساعت دیگه میام اونجا، کار واجب دارم باهاتون!
زینب:خیر باشه!
محسن:خیره انشاالله!
زینب:باشه بیا، قدمت سر چشم!
محسن:قربونت، کاری نداری؟
زینب:نه داداش
محسن:پس فعلا خداحافظ
زینب:خداحافظ داداش
گوشی رو گذاشتم توی جیبم، کاپشنم رو پوشیدم، از خونه اومدم بیرون
خونشون نزدیک خونمون بود و ۱۰ دقیقه ای رسیدم
ماشین رو پارک کردم و آبمیوه و کمپوت هایی که گرفته بودم رو هم برداشتم، رفتم پایین
زنگ رو زدم...
رضا:بله؟
محسن:محسنم، رضا جان!
رضا:خوش اومدی، بیا تو!
درو که زد، رفتم داخل...
•••
در خونه رو زدم، که رضا باز کرد
همدیگرو بغل کردیم
رضا:خوبی آقا محسن؟ چه عجب؛ یادی از ما کردی!
محسن:شرمنده ام!
حامد:سلااااام دایی!
حامد اومد و پرید بغلم
محسن:آخ یواش بچه جان! خوبی دایی؟
حامد:شما خوبی؟
محسن:اگه تو کمرمو نشکنی، آره خوبم!
حامد:ببخشید!
از بغلم بیرون اومد
علی:سلام دایی
نگاهم افتاد به علی که روی مبل نشسته بود و نمیتونست از جاش بلند بشه
نایلون خوراکی ها رو دادم دست حامد و رفتم کنارش نشستم...
محسن:سلام آقا علی گل، بهتری دایی جان؟
علی:خوبم دایی
حامد:خوبی؟! چرت نگو علی؛ تا دو دقیقه پیش، داشت اشکت در میومدااا!
دست انداختم روی شونه اش و به خودم نزدیک کردمش
علی و حامد مثل بچه های خودم بودن، خیلی دوستشون داشتم، بین اینا و امیرحسین و احسانم هیچ فرقی نمیذاشتم!
علی:دهن بسته حامد!
حامد:مگه دروغ میگم؟! نگاه، هنوز ورقه قرص دستمه!
محسن:بسه حامد! درد داری علی؟
علی:آره!
محسن:بمیرم الهی! خیلی درد داری؟! میخوای بریم بیمارستان؟!
علی:نه دایی خوبم!
زینب از آشپزخونه اومد بیرون، بلند شدم و رفتم سمتش
محسن:سلام زینب جان
زینب:سلام داداش خوش اومدی!
محسن:ممنونم
زینب:پس احسان کو؟
محسن:خواب بود، دیگه بیدارش نکردم
حامد:وا دایی، واسه چی بیدارش نکردی آخه؟! میخوای زنگ بزنم بیدارش کنم؟!
محسن:نه بابا، خسته شده بچه؛ بزار بخوابه!
حامد:واسه چی خسته شده؟! مگه کوه کنده؟!
محسن:یه اتاق رو از آب و گِل درآورد!
زینب:نمیفهمم منظورتو؟!
محسن:اون اتاقی که خالی بود رو تنهایی پر از وسیله کرد، اصلا نذاشت کمکش کنم!
زینب:آها! حالا شام خوردی؟
محسن:نه میل ندارم!
زینب:وا یعنی چی میل ندارم؟! بزار الان واست یه چیزی میارم...
محسن:نه زینب جان نمیخورم، فقط یه چای به من بدی؛ ممنون میشم!
زینب:باشه، الان میارم...
محسن:دستت درد نکنه!
دوباره کنار علی نشستم
رضا هم رفت آشپزخونه
علی:از اداره چه خبر دایی؟
محسن:خبر ندارم من!
حامد:وا چرا دایی؟!
محسن:خیلی وقته اداره نرفتم، مگه بچه ها بهت نگفتن؛ ما رفتیم واسه یه پرونده اداره دیگه؟!
علی:فرشاد بهم گفت، ولی گفتم شاید یه سر رفته باشین!
محسن:نه این چند وقت انقدر کار داشتم که اصلا نرفتم!
علی:آها! بچه ها خوبن؟ بی معرفتا یه زنگ نمیزنن!
حامد:تو مگه بهشون زنگ میزنی که طلبکاری؟!
علی:چه ربطی داره؟! خیرِ سرم مریضم، یه ملاقات بیان یا زنگ بزنن!
حامد:یکم توقعاتتو بیار پایین!
علی:نمیخوام!
محسن:عزیز دایی، این چند وقته خیلی سرشون شلوغ بود، اصلا وقت نکردن برن خونه؛ چه برسه به اینکه...
علی:یه زنگ نمیتونن بزنن یعنی؟!
محسن:اصلا من معذرت میخوام، خوب شد؟!
حامد:دایی ولش کن، پررو میشه!
علی:هووووی میاما...! بی تربیت، یکم ادب نداره؛ مثلا بزرگترم ارواح عمم!
حامد:عمه که نداری! بعدم ادب دارم، ثانیا اصلا میتونی از جات بلند بشی که میگی میام؟!
علی:خفه شو! دایی اون عصای منو میدی؟!
محسن:بسه بابا! مثل بچه ۲ ساله ها افتادید به جون هم!
رضا و زینب از آشپزخونه اومدن بیرون
زینب بهم چای تعارف کرد که برداشتم
زینب:علی، مامان جان، چای میخوری؟
علی:نه
رضا:درد داری؟
علی:بهتر شدم یکم
زینب:خب خدا رو شکر! داداش میخوای برم برات غذا گرم کنم؟
محسن:نه زینب جان، نمیخورم!
زینب:باشه
حامد:دایی چی میخواستی بگی؟
محسن:بدجور فضولیاا!
حامد:بگو دیگه!
رضا:حامد جان یکم یواش تر!
محسن:راستش یه مطلبی رو میخواستم بگم؛ راجع به چند سال پیش...!
حامد:چند سال؟! ما گفتیم الان...
محسن:راجع به ۲۷ ساله پیشه...!
حامد:نه خب، جالب شد؛ دایی بگو حالا؟!
محسن:...
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:مرور خاطرات...🪴
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هفدهم💛
#علی
پاهام خیلی درد میکرد و نمیتونستم بشینم
ولی از طرفی هم دوست داشتم بدونم دایی چی میگه
کنارم دایی نشسته بود و جلوم هم مامان
حامدم که کنارم روی زمین نشسته بود
بابارضا هم که روی مبل دونفره نشسته بود
محسن:راستش زینب جان بلاخره انگشتری که این همه سال دنبالش بودم رو پیدا کردم
زینب:راست میگی؟ وای خداروشکر
حامد:اون انگشتر چی بود مگه؟پیدا کردنش انقدر ذوق داره مامان؟
زینب:اون انگشتر رو محسن واسه مرضیه وقتی که باردار بود گرفت ولی دقیقا بعد از فوتش گم شد
حامد:چه جور انگشتری بود؟
محسن:ایناهاش
حامد:وای خدا چقدر خوشگله
به انگشتر توی دست حامد نگاه کردم
یه انگشتر عقیق
با اینکه اون زمان فقط ۵ سالم بود ولی خب قضیه این انگشتر رو هم از مامان شنیدم و هم از دایی مهدی
علی:از کجا پیداش کردین دایی؟
محسن:دست یه نفر بود که بهم داد
زینب: دست کی بود؟ ما که از همه فک و فامیل پرسیدیم
محسن:نه دست یه غریبه بود
زینب:چرا داری تیکه تیکه حرف میزنی داداش؟
محسن:آخه نمیدونم چطوری بهتون بگم
حامد:دایی میخوای در گوشه من بگی من کمکت کنم تو گفتن؟😁
محسن:لازم نکرده
علی:🤣
حامد:زهرمار
با پای گچ گرفته ام زدم بهش که آخ خودم دراومد
محسن:چیشد علی خوبی؟
علی:آی آییی
حامد:علی دودیقه ای ای نکن بزار ببینم دایی چی میگه
محسن:عه حامد.. علی دردت شدیده؟
علی:نه دایی خوبم
حامد:دایی خوبه دیگه شما بگو
محسن: این چه طرز رفتار با برادر بزرگتره؟🤨
حامد:چه رفتاری داشتم مگه داییییی
محسن:رفتارت اصلا درست نیست با برادر بزرگتر متوجه شدی؟
حامد:بله
خندم گرفته بودم
دایی بدجور رو این موضوع احترام به بزرگتر حساس بود و بدبختی همیشه هم برخورد میکرد اصلا مهم نبود کی کنارشه همینجوری عصبی میشه
حامد:دایی اخم نکن دیگه غلط کردم خوب شد؟
محسن:تقریبا
حامد:دایی توقع نداشته باش که برم دستو پاشو ببوسماااا
محسن:چرا توقع نداشته باشم؟ مگه بزرگترت نیست؟
حامد(آروم):خدا لعنتت کنه علی
خندم رو نمیتونستم کنترل کنم ولی اگه بخندم سر به تنم نمیزاره حامد
لبم رو گاز گرفتم
حامد:دایی جونم
زینب:داداش ولشون کن.. اینا از صبح تا شب کلا همینجورین
محسن:بیخود که همینجورین
علی:دایی ول کنید شما.. حرفتون رو بزنید من عادت دارم
حامد با یه اخم به شدت غلیظ بهم نگاه کرد
از اون اخم هایی که میگه بعدا واست دارم
محسن:دیگه نبینما
حامد:چشم
محسن:آفرین.. اَه اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم
رضا:داشتی در مورد انگشتر میگفتی
محسن:آها.. زینب دکتر مرضیه رو یادته؟
زینب:داداش من یادم نمیاد دیشب شام چی خوردم بعد تو داری میگی دکتر مرضیه؟
حامد:مامان دیشب شام قیمه داشتیم😂
محسن:تو چرا امشب نمک شدی؟
حامد:وا خب دوست دارم بخندم
محسن: ولی بقیه رو حرص میدی
حامد:همین حال میده دیگه
من شما رو حرص بدم و خودم بخندم
محسن:یه خنده ای من به تو نشون بدم حامد
حامد:دایی جون جونییی
محسن: جون جونی دیگه چه..
علی:دایی اینو ول کن مواد بهش نرسیده امشب قاطی کرده.. شما حرفتو بزن
حامد:هووووی خودت قاطی داریااا
محسن:شما دوتا پاشین برین تو اتاق تا من بتونم حرف بزنم..بابا دیر وقته باید برم خونه حرفمم خیلی مهمه اجازه میدین؟
حامد:بااجازه بزرگترا بعله🤣
محسن:ساقی تو عوض کن حامد
حامد:چشم چشم🤣
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن: از هرچه بگذریم سخن خنده خوش تر است😂🌷