eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
836 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
نعمت‌الهی/زنگارღ
-
میلادِ شش‌ماهه، شورِ عاشورا شد لبخندِ او، درسِ وفای زهرا (س) شد(:
آمد به دنیا، طفلکی با کامِ خشک قصه‌اش شد، نقشِ غم بر سینهٔ مشک🫀
نعمت‌الهی/زنگارღ
-
در آغوشِ مادر، نورِ هستی تابید اما از اول، بویِ کربلا می‌پیچید💔
نعمت‌الهی/زنگارღ
آیینهٔ مهرِ رضا در عالم پیدا شد میلادِ نورِ آلِ طه، جوادِ ما شد✨
در‌میان‌عرشیان‌غوغا‌به‌پاست جشن‌میلاد‌‌جواد‌ابن‌رضاست
https://eitaa.com/49982423/32206 ممنونم عزیزم زیارتت قبول باشه...(: ان‌شاءالله که رزق هر‌ماهه‌ات باشه🙃❤️
پارت دارم تایپ میکنم،وسط‌شم اگه خسته‌اید بخوابید🙃
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁵³پارتღ بزور نماز مغرب‌مو خوندم و رو تخت نشستم،نگاهم خورد به رسول که دستش روی زخمش بود و درد می‌کشید محمد:به عماد بگم بیاد رسول؟ رسول:نه ‌آقا از تخت پایین اومدم و رفتم پیشش،نفس‌هاش کوتاه و بریده بود،هر دَمی که می‌کشید دردُ فریاد می‌زد دستشو گرفتم داغ بود موهاشو که یکم چسبیده بود به پیشونیش کنار زدم زیر انگشت هام گرمای تبش حس میشد محمد:دست‌ نزن به زخمت رسول بخیه‌هات پاره میشه رسول:خیلی درد میکنه آقا روی تخت کنارش نشستم و سعی کردم درد خودمو فراموش کنم محمد:می‌دونم درد داری ولی زود خوب میشی رسول..بعدم نیاز نیست که اینجا بهم بگی آقا رسول:یعنی الان داداش محمد کنارم نشسته؟ محمد:توقع داشتی به عنوان فرمانده‌ات که الان درب و داغون شده کنارت بشینم؟ رسول:آها‌..پس یعنی هرموقع که حالتون بد بود و کتک خورده بودید میشید برادر؟ محمد:از وقتی تیر خوردی خوب مزه می‌پَرونی استاد،یه سانس باشگاه حتما مهمونمون باش خنده‌ بی‌حالی کرد رسول:میگم اگه یه چیزی بگم دعوام نمی‌کنید؟ محمد:بستگی داره رسول:خیلی میترسم داداش فهمیدم دردش چیه،نگران بود،نگران پرونده و تهدیداتی که کردن محمد:نمیزارم اتفاقی واسه علیرضا بیفته رسول رسول:اگه دوباره بگیرنش چی؟اگه بخاطر من و شغلم بلایی سرش بیاد چی؟ محمد:بهت که گفتم،قول میدم مراقبش باشم،باور کن رسول..اگه الان نگران باشی و همش استرس اینو داشته باشی تمرکزت به‌هم میخوره،سعی کن خودتو آروم کنی تا زودتر پرونده به نتیجه برسه رسول:یعنی میگید شما نگران نیستید بابت حلما؟ ☆☆☆ درد داشتم،ترس داشتم،دلهره داشتم...خودمم حالم از الانم به‌هم می‌خورد،ضعیف بودم منی که دوست داشتم مثل آقامحمد همیشه توی سختی های زندگی‌م پشت خدا قایم بشم تا اون حامی بهم قدرت بده،ولی الان بخاطره بچم ترسیدم،بخاطر اینکه دوباره حامی زندگی‌م بخواد امتحانم کنه‌‌،بابا میگه امتحانای خدا سخته ولی تقلب میرسونه،ولی خدایا من تحمل استرس خود امتحانُ ندارم‌..اشک چشمامُ تار کرده بود،هرچی بیشتر تار میشد فشار دستم توسط محمد بیشتر می‌شد‌..گرمی دستش از روی محبت بود نه تب صبح‌ش..محمد خیلی خوب میتونست وانمود به خوب بودن بکنه،انگار براش عادی شده این نقاب قوی بودن محمد:بهت که گفتم،قول قول میدم مراقبش باشم،باور کن رسول..اگه الان نگران باشی و همش استرس اینو داشته باشی تمرکزت به‌هم میخوره،سعی کن خودتو آروم کنی تا زودتر پرونده به نتیجه برسه خودش چی پس؟چرا این حرفارو به خودش نمیزد..مگه نگران حلما نبود؟حلمایی که فقط چند روزه پا بدنیا گذاشته رسول:یعنی میگید شما نگران نیستید بابت حلما؟ محمد چند لحظه سکوت کرد…چشم‌هاش رفت سمت پنجره‌ای که نیمه‌باز بود نفس عمیقی کشید،انگار سعی می‌کرد چیزی رو قورت بده،لبخندی زد که اگه نمیزد بهتر بود محمد:نگرانم رسول نگران‌تر از چیزی که فکر می‌کنی.ولی باید آروم باشم..این نگران نبودن برای من اجباره رسول:چرا؟چون فقط فرمانده‌اید؟دل ندارید مگه محمد:یه‌روزی توهم میشی مثل من..به جایی میرسی که باید جدا از تمام مسئولیت هات،یه مسئولیت سخت دیگه هم گردن بگیری..باید مراقب کسایی باشی که کنارت کار میکنن،کسایی که فرمانده‌شونی رسول:من مثل شما نیستم آقا..من نمیتونم قوی باشم و قوی بمونم محمد یه لبخند شیرین زد بهم،لبخندی که دلمو نرم می‌کرد،از روی میز دستمال برداشت و اشکی که موقع حرف زدنم مزاحم شد رو پاک کرد محمد:می‌دونی فرق من و تو چیه؟من یاد گرفتم نگرانی‌هامو فقط با خدا درمیون بذارم، چون آدم‌ها تابِش رو ندارن..ولی تو رسول خدا جدا از خودش بهت توی سختی یه خانواده داده،یه بابا داده که سرنوشت‌ش شبیه توعه..یه عمو داده که جونت بند زندگی‌شه..دوتا برادر داده بهت که همیشه شنوای حرفای دلت هستن و کمکت میکنن..رسول تو علیرضا رو داری،دلیل تحمل این یک‌سال رسول:شما همیشه خیلی قوی بودید آقا محمد. من هرچی سعی می‌کنم مثل شما باشم نمی‌تونم محمد سرشو به نشونه‌ی نفی تکون داد محمد: قوی بودن یعنی ترسیدن و بازم وایسادن. منم می‌ترسم…از دست دادن،از اشتباه کردن، از شکستن قول‌هام.ولی فرقش اینه که اجازه نمی‌دم ترس دستمو بلرزونه...رسول این خانواده تورو قوی میکنه،خدا تورو قوی میکنه چون بنده‌شی،دوستت داره بیشتر از هرکس دیگه،تو باید سعی‌تو بکنی چند لحظه سکوت شد بین‌مون محمد بلند شد و از تو یخچال یه لیوان آب برام ریخت،بعدم کمکم کرد یکم بلند بشم محمد:این آبو بخور یکم اروم‌ت میکنه..این مهدی هم فکر کنم داره نماز جعفرطیار میخونه..هی خدا محسن مارو به امید کی اینجا گذاشته خندیدم،یه خنده واقعی وقتی ظهر برای ملاقات اومدن،قرار شد عمو بمونه کنارمون،قرار شد فردا احسان ،علیرضا رو بیاره پیشم امروز خودم گفتم نیاره چون زیاد نمیتونستم بشینم بچه ناراحت میشد ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:زیر سایه زخم‌ها و ترس‌ها، قول‌هایشان سنگری شد برای فردایی نامعلوم(:
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
پارت تقدیم نگاهتون😊 ناشناس فراموش نشه لطفا
بچه ها ناشناس برام بالا نیاورد امشب که جواب بدم😢فردا ببینم اگه شد چشم
شبتون بخیر التماس دعا یاعلی🌹
اللهم عجل لولیک الفرج(: