eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
836 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁵⁵پارتღ با ناله رسول برگشتم سمتش علیرضا خورده بود به زخمش و ترسیده داشت به رسول نگاه می‌کرد زود رفتم علیرضا رو یکم پایین پای رسول روی تخت نشوندم محمد:احسان برو دکتر صدا کن زودباش‌...رسول خوبی؟ دستش رو زخم و از درد پتو رو محکم تو مشت گرفته بود امیرحسین داشت باهاش حرف میزد تا آرومش کنه..لباس آبی رنگ بیمارستان حالا یکم خونی شده بود و علیرضا رو بیشتر می‌ترسوند علیرضا یکم خودشو کشید سمت رسول و با اشک هایی که از چشمش میریخت میگفت علیرضا:بابایی ببخشید...بخدا حواسم نبود بابا رسول از درد دونه های درشت عرق روی پیشونی‌ش بود،دست علیرضا که روی صورتش بود، گرفت رسول:خ.خوب.م..با.با..ن.ترس علیرضا رو تو بغلم گرفتم ولی دستم درد گرفت و گذاشتمش روی تخت خودم از گریه اومد تو بغلم و میلرزید نمی‌دونستم به فکر رسول باشم یا علیرضا که ترسیده و به شونه‌هام چسبیده بود در باز شد سرمو برگردوندم به امید اینکه عماد باشه ولی مهدی اومد با دیدن وضعیت یه‌لحظه موند،پشت سرش عماد اومد و زود رفت سمت رسول عماد:آروم باش رسول نفس عمیق بکش...چیشد یهو مهدی رفت سمت رسول،به احسان اشاره کردم بیاد پیش علیرضا از بغلم بیرون آوردمش و اشک‌هاشو پاک کردم محمد:قربونت برم من نترس عمو هیچی نشده،بابا خوب میشه علیرضا رو سپردم به احسان و رفتم سمت رسول...عماد پانسمان‌شو باز کرده بود و داشت خون دور زخم‌شو پاک می‌کرد مهدی‌هم دستشو گرفته بود و سعی می‌کرد با فشار دستش آرومش کنه هوای اتاق یکم گرفته‌بود، فضا پر از صدای نفس‌های بریده‌ی رسول و گریه علیرضا بود، هر از گاهی لبش می‌لرزید و نگاهش رو از پسرش نمی‌تونست جدا کنه. عماد با تمرکز مشغول بود، ولی توی چشمش یه‌جور دلواپسی بود که سعی می‌کرد پشت حالت جدیِ دکترانه پنهونش کنه. ☆☆☆ رسول نفس های سنگین می‌کشید و بخاطر حضور علیرضا سعی می‌کرد صدای ناله‌اش بلند نشه با بی‌حسی که بهش زدم دوتا از بخیه‌هایی که پاره شد بود دوباره گره‌زدم و خون دورشو پاک کردم عماد:هنوز درد داری رسول؟ سرشو به نشونه آره تکون داد،بعد از اینکه زخمشو پانسمان کردم به سرم یه مسکن قوی زدم تا یکم بتونه استراحت کنه و کمتر درد بکشه یه لحظه مکث کردم، نگاهم افتاد به صورتش؛ لباش انقدر با دندون گاز گرفته بود که خونی بود صورتش هم رنگ‌پریده بود..با دستمال خون روی لب‌شو تمیز کردم یکم صدامو آوردم پایین تا علیرضا نشنوه عماد:رسول اون بچه‌اس متوجه نیست تو حالت بده،خودت یعنی نباید یکم مراقب باشی؟ رسول:خب.چیکا.ر.کنم..او.مد.بغ.لم عماد:از دست تو‌،بخیه‌هات دوتاش پاره شده بود،یه چند روز حواست باشه جوش بخوره زخمت بعد هر غلطی دلت خواست بکن محمد:عماد شروع کردی باز دستکشُ از دستم درآوردم و رو به محمد گفتم عماد:باور کن اصلا دلم نمیخواد شروع کننده باشم ولی چیکار کنم که نیروت نمیزاره آخه فرمانده محمد یه اخم تحویلم داد،پتوی روی رسولُ مرتب کردم...آقا مهدی یه نگاه نگران به رسول کرد و بعد رو به من گفت مهدی:حالش خوبه الان؟چیزیش که نشد؟ عماد:نه نگران نباشید ولی خواهشا شما مراقب باشید که دوباره ضربه نخوره،الانم یه مسکن زدم دردشو آروم میکنه...حالت تهوع و سرگیجه نداری رسول؟ رسول:چش.مام..سیاه.ی.می.ره‌.سر.گیجه.هم.دار.م دستگاه فشار دور دستش بستم عماد:فشارت پایینه رسول بخاطر همینه،میگم پرستار برات یه آمپول بزنه که فشارت بیاد بالا رو کردم سمت آقا مهدی و امیرحسین عماد:کم‌خونی شدید داره سعی کنید غذاهای خون‌ساز بدین بهش،حالا دکتر تغذیه‌اش میاد باهاتون صحبت میکنه و میگه چیا خوبه براش حتما بدین بخوره با سر تایید کردن،صدای هق‌هق آروم علیرضا که توی بغل احسان اومد شکننده سکوت اتاق بود آقامهدی رفت و از بغل احسان گرفتش ☆☆☆ روی صندلی نشستم و علیرضا روی پاهام نشوندم...بچه با ذوق و شوق اومده بود پیش باباش حالا اینجوری باید گریه کنه مهدی:امیر یه لیوان آب بده چشمی گفت و رفت سمت یخچال،هق‌هق آروم علیرضا و درکنارش سکسکه‌ای که گرفته بود عذابم میداد مهدی:عمو قربونت بره چرا گریه میکنی؟ علیرضا:ع‌عمو‌..من.بابا.ییُ..زدم دست به موهای سیاهش که یکم روی پیشونی‌ش بود کشیدم مهدی:بابا که چیزیش نیست،حالش خوبه دستاشو دور گردنم انداخت و سرشو گذاشت رو سینه‌ام،دوباره گریه‌اش شدت گرفت نگاهم به رسول افتاد که با چشمای نیمه باز داشت به علیرضا نگاه می‌کرد رسول:عمو..بیارش‌..پیشم علیرضا رو بلند کردم و بردم پیش رسول خوابوندم کنارش،علیرضا مچاله شد تو بغل رسول رسولم بزور با دست سالمش موهای علیرضا رو نوازش می‌کرد،دیدم که بازم آروم اشک‌هاش داره میریزه مهدی:علیرضا ببین بابا رسول که خوبه،الانم که بغلشی،بخواب بابا هم بخوابه رسول:علیرضا..اگه.گریه..کنی..من.. بیشتر..درد..میکشما علیرضا:چشم رسول سرشو تکیه داد به سر علیرضا و چشم بست مسکن اثر کرده بود و زود خوابش برد
‌پتو روی علیرضا هم کشیدم با صدای آروم محمد که مخاطبش بودم بهش نگاه کردم محمد:من برم مهدی عطیه پایین منتظره،امشب باید برم اداره وگرنه میموندم پیشش مهدی:حالت که خوب نشده محمد محمد:خوبم مهدی جان،خیلی شلوغم بیشتر نمیتونم استراحت کنم مهدی:باش محمد:فقط از حال رسول بهم خبر بده حتما سری به نشونه مثبت تکون دادم،محمدم بعد از خدافظی رفت احسان روی تخت خالی نشست امیرحسینم روی صندلی به چشمای خمار علیرضا که داشت کم‌کم میرفت برای خواب نگاه کردم مهدی:چیشد یهو؟ احسان:علیرضا محکم رسولو بغل کرد،خورد به زخمش امیرحسین:خوابید علیرضا؟نمیزارن بمونه ببریمش خونه دیگه مهدی:یکم بخوابه فعلا بعد خودم میارمش.. شما برید خونه ☆☆☆ توی ماشین حلما رو چسبونده بودم به خودم و عطیه پشت فرمون بود بعد از یکم نگرانی و غر زدن که چرا مراقب خودم نیستم حرکت کرد عطیه:آره دیگه زخمی شده بیمارستانم بستری بوده بعد الان باید به من بگه،اونم هیچی نمیگه ها فقط لبخند ژکوند تحویل میده محمد:خب چی‌بگم عطیه جان بهت،گفتم یکم از عصبانیت‌ت کم بشه عذرخواهی کنم عطیه:آخه چرا این بلا سرت اومد؟ محمد:عملیات بودم بعدم هیچی نشده که عطیه:از کبودی های صورتت معلومه،دستت باند پیچی شده بعد میگی هیچی نشده به صورت معصوم غرق خواب حلما نگاه کردم محمد:حالا شما دعوا نکن جلو دخترمون..خونه چشم با چوب بیفت دنبالم خوبه عطیه:خیلی نامردی محمد من کی تورو زدم؟ محمد:😂شوخی کردم عطیه دیگه چیزی نگفت و منم آروم دستای کوچیک و نرم حلما رو نوازش میکردم فکر نکنم امشب عطیه بزاره من حیاط خونه‌رو ببینم چه برسه به اینکه برم اداره ای خدا چیکار کنم نمیدونم ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:با‌ذوق‌اومده‌بود‌پیش‌باباش🥲💔
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
‌خب دیگه اینم از پارت طولانی نوشتم یکم دیر شد شبتون بخیر یاعلی ❤️
‌اللهم عجل لولیک الفرج❤️
بسم‌رب‌المهدی
خدایا‌شکرت که بارون و برف اومد😃☃️🌧
31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم‌رب‌المهدی✨ شروع چله دعای عهد شروع:۵دی‌ماه(۵رجب) پایان:۱۵اسفند(نیمه شعبان) با مدد از آقاجانم امام زمان‌عج....(: به امید نزدیکی به امام عصرمون...(: روز دهم قرار عاشقی🫀🥲 به نیت شهید قاسم سلیمانی ✨ التماس دعا یاعلی
نعمت‌الهی/زنگارღ
۷۳۰ بشیم پارت بزارم‌.. نظرتونه؟؟؟🙃 #فور
از همسایه های عزیزی که دیروز حمایت‌مون کردن ممنونم ان‌شاءالله جبران کنم 🙃
امشب خونه نیستم قراره برم هیئت ولی عصری میتونم پارت تایپ کنم و شب بزارم اما به‌شرط پر شدن ناشناس 🙃
https://eitaa.com/andishe_kaghazi/773 چند تا الهی به رقیه بگیم؟؟؟🙃