31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسمربالمهدی✨
شروع چله دعای عهد
شروع:۵دیماه(۵رجب)
پایان:۱۵اسفند(نیمه شعبان)
با مدد از آقاجانم امام زمانعج....(:
به امید نزدیکی به امام عصرمون...(:
روز بیست و ششم قرار عاشقی🫀🥲
به نیت شهید محسن ححجی ✨
التماس دعا
یاعلی
خب چهخبر؟تعریف کنید چیکارا کردین؟
میدونم که این مدت خوش نگذشته بهمون ولی انشاءالله از این به بعد روز های خوبی ببینیم مثلا ظهور آقاجانمونعج،نابودی رژیم صهیونیستی و آمریکا و اون چاهزاده.....🤲🏻🙃
به کانال ناشناس سر بزنید اسامی که برنده شدن لطفا زود بهم پیام بدن و سوال خودشونو بپرسن😁☺️
هدایت شده از سیدِ خیرالامور | سیدنا
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙 #سیدنا_پادکست
هیچکس طرفدار یه بسیجی نیست 🇮🇷
تا زمانی که دشمن ...
به پشت دروازه های شهر برسه 😔
« ببینید و رسانه باشید ! »
🔻عضویت در کانال #سیدنا 👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2595225693Cb759e2481e
آخر شب بهتون پارت میدم بچهها
فکر نکنید که خیلی تایپ کردم نه،واقعیتش این هفته پیش که تعطیل بود درگیر برادرِ رفیقم بودم که توی این اغتشاشات شهید شد
اصلا حال روحی خوبی نداشتم
اینارو نگفتم که بگم پارت نمیدم نه
مثل روال قبل هر وقت که بتونم تایپ میکنم و میفرستم ولی الان خیلی ها اومدن پیوی و درخواست پارت بالای ۶،۷ تا داشتن باید بگم که شرمنده همون یه پارت طولانی رو آخر شب ها پذیرا باشید 🙃🙏🏻
نعمتالهی/زنگارღ
آخر شب بهتون پارت میدم بچهها فکر نکنید که خیلی تایپ کردم نه،واقعیتش این هفته پیش که تعطیل بود درگی
دایگو کار نمیکنه میتونید توی ابزارک بهم پیام بدین که جواب بدم
حتی توی پیوی هم میتونید
🌙حلول ماه عزیز شعبان
ماه میلاد سیدالشهداء حضرت حسین بن علی ع
و حضرت علی بن الحسین سیدالساجدین ع
و حضرت ابوالفضل العباس قمر بنی هاشم ع
و میلاد آقازاده عالم حضرت علیاکبر ع
و ماه میلاد آقا و سرور شیعیان حاضر
در جهان حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف
بر تمامی عاشقان و ارادتمندان
اهل بیت علیهم السلام و شما عزیزان مبارک باد 🍃🌷
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁵⁸پارتღ
#آراز
ویلای بزرگی بود،با کلی درخت و نمای عالی
هر قدمی که برمیداشتم استرسم بیشتر میشد ولی باید این ماموریتُ انجام میدادم،شاید تنها دلیلم این بود که خودمو به آقامحمد نشون بدم تا بشه جبران اون گندکاریم،یا حتی به بابا...به بابا نشون بدم که بیعرضه نیستم،این کار زوری که خودش بهم تحمیل کرده رو هم میتونم خوب انجام بدم،یا حتی همه کارهایی که بزور از بچگی منو وادار به انجام دادنشون کرد...من میتونم یعنی باید بتونم...من خودمو باید به همه نشون بدم،این تونستن رو به همه نشون میدم،نه حالا با گذروندن یه ماموریت که اونم مهمونیه نه...من باید تو ماموریت ها و عملیات های بیشتر و پرریسکتر خودمو ثابت کنم..
اصلا جدا از اون دونفر باید خودمو به خودم ثابت کنم،وقتی موفق شدم اینجوری با اعتماد به نفس بیشتری میتونم به همه بفهمونم
بلاخره مسیر طولانی حیاط که هر چند متر یه محافظ گذاشته بودن،تموم شد
حیاط خیلی قشنگی داشت،با کلی درخت و گل های طبیعی و مصنوعی با یه آبنمای بزرگ که صداش میومد...اما این حیاط قشنگ معلوم نبود داخل سالنش چی باشه
سانی بههمراه یه دختر که وضع ناجوری داشت بیرون اومد... با دیدن منو داوود لبخند چندشی زد و به دختره یه چی گفت که رفت داخل ویلا،خودشم با گیلاس توی دستش اومد نزدیکمون...بوی مشروبی که خورده بود خفهام کرد،هنوز اول مراسمه این زیاده روی کرده آخرشو خدا به خیر کنه
سانی:به به ببین کی اینجاست،خوش اومدید بچه ها
داوود:ممنون آقا
سانی:بیاید بریم داخل،اونجا همه بچه ها اومدن... فقط شما دیر کردین
سری تکون دادیم و پشتش وارد ویلا شدیم
نمای داخلیش خوب بود پرده هارو کشیده بودن یه فضای تاریک که روشنیش تو چشم نمیزد ،چندتا باند و جایگاه دیجی با یه میز بزرگ پر از مواد خوراکی،بوی سیگار و قلیون و مشروب توی هوا پخش بود،بعضی ها نشسته بودن بازی میکردن(قمار) بعضی ها تو حال و هوای خودشون بودن و داشتن با سیگار و مشروب به استقبال مرگ میرفتن،بعضیهام وسط داشتن میرقصیدن...پیشخدمت هایی که اونجا بودن مشغول پذیرایی از افراد حاضر این مهمونیِ تو مخ و عذاب اور بودن...یکیشون به سمت ما اومد و اول به سانی تعارف کرد،گیلاس خالی رو گذاشت روی میز و یکی دیگه برداشت
پیشخدمت سینی رو گرفت سمت منو داوود
آدمی نبودم که اینارو بخورم ولی نمیدونستم الان توی این موقعیت چیکار کنم،شرایط مامورها توی این مواقع چیه رو نمیدونستم..اخ اگه الان نویان اینجا بود جوری میخورد که باید مستقیم میبردمش قبرستون
داوود:ممنون آقا،ما نمیخوریم
سانی:مگه میشه؟یکم فقط...اینجا همه میخورن عقب میمونیدا
داوود:تازه رسیدیم،یکم با بقیه آشنا بشیم هنوز
سانی:باشه ولی حتما باید بخورید،یه دستم ما باهم بازی میکنیم خوبه؟
داوود:جنبه نداریم ما آقا😅الان نخوریم بهتره،بازی هم بلد نیستیم
سانی خندید و مارو سمت کاناپه راهنمایی کرد و با همون حالت مست و خنده گفت که یادمون میده
مهمونی مختلط بود دخترا با وضع ناجور اومده بودن پسرا هم از ابهت مرد بودنشون جدا شدن انگار
سانی:فعلا باید برم استقبال چندتا مهمون به قول معروف درجه یک،میخوام امشب شمارو به اونا معرفی کنم
سانی یکم خودشو نزدیک ما کرد و آروم گفت
سانی:وقتی از شما به اونا گفتم مشتاق شدن که ببیننتون،فقط حواستون باشه نباید به کسی راجب این ملاقات بگید چون هیچکس نباید خبردار بشه فقط شما دوتا با کامران
آراز:مگه ما تافته جدا بافتهایم😂
سانی:تو همچنین فکری بکن،برید بچه ها میگم ازتون پذیرایی کنن
با داوود رفتیم گوشه ترین جا و البته آروم ترین مکان این ویلا نشستیم
داوود:فرشیدُ نگاه کن
رد نگاهشُ گرفتم رسیدم بهش،گریم شده بود واصلا بهش نمیومد موی مشکی
آراز:بهش نمیاد
اوهومی زیر لب گفت
آراز:امیر کجاست حالا؟
داوود:بهاحتمال زیاد آشپزخونه
آراز:میگم داوود چطوری باید اون شنود هارو وصل کنیم؟اصلا چرا امیر و فرشید اینکارو نکردن؟
داوود:اینجا چند طبقهاس آراز،قراره منو تو اینجا رو کار بزاریم امیر و فرشید هم بالا
سری تکون دادم...سانی به همراه پناهی سمتمون اومدن،ماهم بلند شدیم
دست پناهی یه گربه پرشین خاکستری بود که داشت نوازشش میکرد
وای خدایا چرا این کار همش باید فوبیا های من توش باشه؟اون از آسانسور اداره که مجبورم اونهمه پله رو برم،اینم از گربه
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:همیشه اول خودتون رو به خودتون ثابت کنید🦦