eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
839 دنبال‌کننده
230 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم‌رب‌المهدی✨ شروع چله دعای عهد شروع:۵دی‌ماه(۵رجب) پایان:۱۵اسفند(نیمه شعبان) با مدد از آقاجانم امام زمان‌عج....(: به امید نزدیکی به امام عصرمون...(: روز بیست و هفتم قرار عاشقی🫀🥲 به نیت شهید مهدی نجفلو✨ التماس دعا یاعلی
24.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شروع دوباره کلیپ های روشنگری سیدنا حرف هایی که برای اولین بار در مورد اغتشاشات و کودتای اخیر داره رسانه ای میشه ✌️🇮🇷 « ببینید و رسانه باشید ! » 🔻عضویت در کانال 👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2595225693Cb759e2481e
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌(جدید) ❌اتفاق عجیب در راهپیمایی۲۲ دی ! به نظرت مردم از چی عکس میگیرن!😳 وقتی یه نفر حرف دل مردم رو روی پلاکاردش نوشته، و واکنش مردم... ✅اگه حرف دلته نشر بده تا برسه به دست مسئولین مربوطه....✅ ‌🧡 ای شو👇 @maroofane5 @maroofane5
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 هرکس به حضرت آقا ادب کرد، عاقبت بخیر شد! ❤️‍🩹 -------------- 📣 کانال رسمی شهید آرمان علی‌وردی @shahid_armanaliverdy
شعر میلاد عرفان‌پور برای معلم شهید حسین بابری. زیباتر از زیباشدی، آقامعلم تصویر عاشورا شدی، آقا معلم هم سال‌ها پروانۀ نور حسینی هم شمع جمع ما شدی، آقا معلم آن‌شب چه شد دکتر به بالینت نیامد آن‌شب چه شد تنها شدی آقا معلم! آقا خودم دیدم تو هم لب‌تشنه رفتی چون حضرت سقا شدی آقامعلم زخمی به پهلو داشتی، زخمی به بازو خود، روضه‌ی زهرا شدی، آقامعلم! یک لحظه دیدم باوجود زخم‌هایت چون رستم از جا پاشدی آقا معلم از شوق فردا گفته بودی، شوق رفتن امشب خودت فردا شدی آقا معلم معلوم شد دیگر، چرا اسمت حسین است با رفتنت معنا شدی آقا معلم ممنون که برگشتی کلاس درس، ممنون موضوع این انشا شدی، آقامعلم...
هدایت شده از نعمت‌الهی/زنگارღ
کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe بچه‌ها کانال زاپاس رمان عضو بشید که اگه مشکلی پیش اومد اونجا ادامه بدیم😊
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁵⁹پارتღ نمیدونم چرا ولی همش حال و روز رسول توی اون ماموریت که مجبور به خوردن مشروبش کردن تو ذهنم بود،اصلا دلم نمیخواست دوباره اون اتفاق چه برای من یا کس دیگه بیفته باید خیلی مراقب باشم هم به گناه آلوده نشم هم ماموریت به خوبی انجام بشه با اومدن پناهی و سانی سمت‌مون بلند شدیم آراز آروم گفت آراز:داوود یه چی بگم توروخدا مسخره نکن سوالی نگاهش کردم آراز:من از گربه میترسم حالا رنگ نگاهم تعجب گرفت،هیچی نمیتونستم بگم چون نزدیک شدن سانی:خب بچه ها ایشون خانم نسیم پناهی هستن،مدیرعامل شرکت خصوصی داوود:سلام خانم،من داوود رحیمی هستم خوشوقتم از آشنایی‌تون پناهی یه لبخند زد و باهام حال و احوال کرد بعد رو کرد سمت آراز و با خوشرویی گفت پناهی:خوش‌اومدی به اینجا آقا آراز،تعریف تو و رفیقتُ از سانی زیاد شنیدم،خیلی خوشحالم که میبینمتون آراز سکوت کرده بود با پاهام زدم به پاش که به خودش بیاد آراز:سلام خانم...مچکرم..باعث افتخاره که میبینم‌تون سانی:چرا انقدر هول کردی آراز حالت خوبه؟ آراز:بله،چیزی نیست خوبم پناهی:بشینید بچه ها نشستیم کنار هم و پیش‌خدمت ها ازمون پذیرایی کردن،با شیرینی و میوه از بشقاب یه شیرینی برداشتم گرفتم سمت آزار و آروم تو گوشش‌گفتم داوود:آراز بخدا گربه هیچکاری‌ت نمیکنه نترس،اینو بخور....گند نزنیم به ماموریت سری تکون داد و یکم چسبید بهم چون پناهی نزدیک آراز نشسته بود و گربه‌شم یکم ورجه‌ورجه میرفت تو بغل پناهی آراز می‌ترسید ☆☆☆ دیگه حوصله اینجا موندن نداشتم ولی خب درد بدنم میگفت که خفه بشم و باید بمونم امشب به جای عمو یا بابا امیرحسین اومد پیشم بمونه،کلی هم خوراکی آورده بود که شب بیدار بمونیم و حرف بزنیم،ولی فکر نکنم با این مسکن هایی که بهم میزدن بتونم شب بیدار بمونم یکم نشستیم راجب علی حرف زدیم که قراره هفته دیگه برن خواستگاری،شوخی هایی که بچه ها با اون بنده خدا میکنن خداروشکر میکنم واقعا خیلی وقت بود که عروسی نرفته بودم و نیاز داشتم به این عروسی...نه فقط من بلکه همه‌مون رسول:کی‌میشه منو احسان با حامد و علی بشینیم راجب ازدواج تو حرف بزنیم امیرحسین:😂کی به من زن میده آخه رسول:خدایی تابه حال به ازدواج فکر نکردی؟ امیرحسین:چرا بابا،ولی خب تو این شرایط فکر میکنم نتونم از پس یه زندگی بربیام رسول:بنظرت من چی داشتم داداش؟یه موتور که بزور خریده بودم یه خونه هم که واسه اقاجونم بود،تازه هم رفته بودم سرکار پس‌انداز نداشتم...من هیچی نداشتم با عاطفه زندگی‌مونو باهم ساختیم...قطعا که توهم میتونی با خانمت زندگی‌تونو بسازید،سختی زیاد داره‌ها نمیگم نداره ولی بعدش آسونیِ،زندگی‌م کم بودا ولی شکر راضی‌ام به رضای خدا امیرحسین:همیشه وقتی احسان میخواد نصیحتم کنه بهم برمی‌خورد میگفتم این از من کوچیک‌تره بعد باد تو غبغبش میندازه منو نصیحت میکنه،بعد دیدم نخیر شماهم از اون بدتری رسول:بحث بزرگ بودن نیست واقعا داداش...نمیدونم شاید دنیا اونقدر بهم سخت گرفته که شده تجربه،نه حالا فقط بگی فوت خانمم نه،من از بچگی زیاد سختی کشیدم البته خیلی هم خوبه چون بزرگ شدم،بزرگم کردن این سختی ها...چیزایی که میگم رو گذروندم،اگه نگرانی نتونی از پس یه زندگی بر بیای حق داری،الان زندگی کردن سخت شده ولی به خدا توکل کن کمکت میکنه،یه یاعلی بگو برو جلو...خیلی تابلوعه دلم عروسی میخواد نه؟ امیرحسین بلند خندید و بعد بلند شد اومد سمتم،تختو یکم بالا آورد و پتومو مرتب کرد امیرحسین:فعلا علی داره جور همه رو میکشه استاد خان بعدش به حرفات فکر میکنم...بیا شام‌تو بخور حالا رسول:علیرضا رو دیگه نمیارید پیشم؟اونروز اصلا پیشم نبود فقط خوابید امیرحسین:اون بچه همش خواب بود یا تو؟ رسول:حالا من،بیارین‌ش دیگه امیرحسین:بیمارستان نمیزاره که،اونروزم نگهبان نبود حالا چند روز دیگه مرخص میشی میری خونه،بعد اصلا میتونیم ويدئوکال بگیریم باهاش حرف بزنی رسول:آره این خوبه امیرحسین نشست روی تخت و شامشو خورد منم با اینکه میل نداشتم ولی خب دیگه بوی غذایی که عمه درست کرده بود اشتهای آدم باز می‌کرد ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:زندگی آدمو بزرگ میکنه....🙃
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
بچه ها اسم شرکت پیدا نکردم😅 بگید چی بزارم که ویرایشش کنم