→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁶¹پارتღ
#داوود
تو ماشین درحال برگشت بودیم من پشت فرمون و آراز خسته و بیحال خیره به بیرون بود
نگاهی به ساعتم کردم۲ونیم بود،چشمامُ بزور باز نگه داشته بودم تا برسیم سایت
داوود:آراز تو کجا رفتی یهو؟
آراز:حالت تهوع گرفتم رفتم بیرون
داوود:اونجا اون فرد مشکی پوش اومد
برگشت سمتم و متعجب نگاهم کرد
آراز:مشکیپوش دیگه کیه؟
داوود:بابا همون آدمه که آقامحمد و رسول میگفتن اونشب اومد و تهدید کرد...البته نمیدونم خودش بود یانه،ولی دقیقا همون مشخصاتی که آقامحمد گفت داشت،صورتشو پوشونده بود،سرتا پا مشکی جدا از اون صداش با دستگاه عوض شد...حتی وقتی فرشید براش مشروب آورد نخورد که نتونه ماسکُ بکشه پایین
آراز:خب چیا گفتن؟
داوود:تو گزارش مینویسم بخون،الان انقدر خستهام و سردرد دارم که نگو
آراز:میگم میشه منو همینجاها پیاده کنی؟فردا زود میام سایت الان باید برم جایی
داوود:کجا بری خستهای؟ساعتُ دیدی؟
آراز:آره ولی کار دارم...دمت گرم نگه دار
باشهای گفتم و کناری پارک کردم
بعد از پیاده شدن آراز تخته گاز روندم سمت سایت،این وسطم چندبار باید یه راهُ میرفتم تا چک کنم کسی دنبالم نباشه
وقتی رفتم بالا چراغ اتاق آقامحمد روشن بود
از شیشه نگاه کردم دیدم مشغول کاره
در زدم و با لبخند سعی کردم خستگیمو پنهون کنم
داوود:سلام آقا
محمد:به سلام آقاداوود..خسته نباشی
داوود:ممنون آقا..چرا هنوز نرفتید خونه؟شما کامل خوب نشدین باید استراحت کنید
محمد:خوبم داوود جان،خیلی از کارا عقب افتادم...خب چهخبر؟بشین سرپا نمون
نشستم روی صندلی،آقامحمد بلند شد از فلاسک دوتا چایی ریخت و از شکلات های خوشمزه مورد علاقه رسول گذاشت کنارش
همینجوری هم براش موبه مو توضیح دادم،بااینکه صداهارو از طریق شنود شنیده بود ولی بازم همیشه باید تک تک گزارش هارو میخونید یا براش توضیح میدادیم
داوود:اون فرد مشکیپوش هم بود
محمد:آره از صداش شناختم...داوود قاعدتا تا چند روز دیگه شمارو دوباره دعوت میکنه البته اینبار فقط شما دوتا به اضافه اون پسره کامران
داوود:بهمون گفتن که بریم تو شرکت کار کنیم،ولی معلومه اون شرکت فقط یه پوشش برای قاچاق هایی که میکنن
محمد:آره خیلی باید مراقب باشید داوود اونا ادمهای خطرناکیان...مخصوصا آراز اولین باره،درسته آموزش دیده ولی خب هنوز اونقدر پخته نشده،خیلی باید حواست به اون باشه
داوود:چشم...فقط آقا محمد نمیدونم متوجه شدید یانه آراز وسط اون جلسه رفت بیرون بعد دیگه نیومد،حتی آراز اون مشکی پوش هم ندید
محمد:چرا رفت بیرون؟
داوود:اومدنی پرسیدم گفت که حالت تهوع داشته
محمد:خیله خب برو استراحت کن...لازم نیست بری خونه خستهای نمیتونی رانندگی کنی همینجا بخواب
چشمی گفتم و اومدم بیرون،فقط خدا خدا میکردم بچه ها یا رفته باشن خونه یا خواب باشن که من بتونم یه دل سیر بخوابم
☆☆☆
#رسول
صبح
کامران برام صبحونه آورد و گفت که پرستارم رفته مرخصی و قراره اون از این به بعد پرستار من باشه...عماد هم خدارو صد هزار مرتبه شکر رفته خونه....دیگه نمیتونستم بیمارستان تحمل کنم دلم میخواست برم خونه،آقامحمد حتما میدونست اگه بیاد پیله میکنم واسه ترخیص که نمیاومد
کامران:بیا یکم بخور باید داروهاتو بخوری
اصلا میل به خوردن نداشتم کامران یه لقمه نون پنیر داد دستم که فقط چرخوندمش
کامران:چرا نمیخوری؟
سر بلند کردم و بهش خیره شدم
رسول:خسته شدم از اینجا میخوام مرخص بشم
کامران:ولی سفارش کردن تورو زود مرخص نکنیم
رسول:ای بابا...خوبم
کامران:کم خونی شدید داری رسول تحمل کن یکم،بهتر که شدی مرخص میشی
در اتاق باز شد و چهره خنثی ولی چشمای عصبی مهرداد نمایان شد
دلم خیلی براش تنگ شده بود ولی میدونستم اگه یه کلمه حرف بزنم با تبر میفته به جونم،پس سکوت بهترین ابزار دفاعیِ
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:واقعا نمیتونید حدس بزنید کیه این فرو ناشناس؟؟
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
امشب فعالیت ها یکم زیاد شد ولی ما برای حضرت عباس ع خیلی کم گذاشتیم
انشاءالله فردا به شرط حیات بیشتر فعالیت میکنم😃😘
31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسمربالمهدی✨
شروع چله دعای عهد
شروع:۵دیماه(۵رجب)
پایان:۱۵بهمن(نیمه شعبان)
با مدد از آقاجانم امام زمانعج....(:
به امید نزدیکی به امام عصرمون...(:
روز سیام قرار عاشقی🫀🥲
به نیت شهید محمد ابراهیم همت✨
التماس دعا
یاعلی