31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسمربالمهدی✨
شروع چله دعای عهد
شروع:۵دیماه(۵رجب)
پایان:۱۵بهمن(نیمه شعبان)
با مدد از آقاجانم امام زمانعج....(:
به امید نزدیکی به امام عصرمون...(:
روز سی و دوم قرار عاشقی🫀🥲
به نیت شهید عماد مغنیه ✨
التماس دعا
یاعلی
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به یاد معلم بسیجی به شهادت رسیده در اقدامات تروریستی اغتشاشات اخیر
(حسین بابری)
زخمی به بازو داشتی زخمی به پهلو
خود روضه زهرا شدی آقا معلم....🥀
"مهدا"
@farsitweets
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁶³پارتღ
#رسول
تونستم آدرس هارو روی نقشه پیدا کنم ولی از جایی که سعید بهم گفت آقامحمد رو میز خوابش برده پس همون بهتر که نبرم براش تا یکم بتونه بخوابه...زخمم هنوز درد میکرد و قرار بود امروز عماد بیاد اداره و بخیههاشو بکشه،میگفت شاید تا چند هفته هم دردهای خفیف داشته باشم،اما خداروشکر همینکه درد کمرم افتاد یعنی بهبودی کامل،سردرد هم که فعلا باهاش رفیق شدم تا خودش از دستم خسته بشه،لامصب درد میگیره ها مگه دیگه ول میکنه
دستی روی شونهام نشست که برگشتم
رسول:به آقا علی سلام علیکم برادر
علی:علیکم سلام استاد،بهتری؟چرا اومدی
رسول:دیگه دیدم خیلی داره رو میزم بهت خوشمیگذره گفتم بیام...بیادب چرا اتراق کرده بودی رو میزم
با خنده یه پوشه گذاشت رو میز
علی:عزیزم فکر کنم فراموشی گرفتی حتما به پزشک مراجعه کن...هزار دفعه گفتم الانم میگم که بشه هزارویک دفعه..میز شما توی اتاقتون خیلی هم میز خوشگلی داری،ولی این میز،میز سازمانِ و حقالناس حواست باشه
پکر نگاهش کردم که از مویز توی پیاله برداشت
رسول:این دیگه حقالناس و برای سازمان نیستا
علی:برای تقویت مغزم خوبه استاد،خب تو کاری نداری با من
رسول:من اصلا مگه به تو فکر میکنم؟
علی:وقتی که بهم زنگ زدی گفتی علی کارم گیر کرده بیا اونوقت بهت میگم سلام علیکم
رسول:آره دوبار
خندید و با گفتن اینکه این پوشه رو بدم به آقامحمد رفت
پیاله مویز کلا تموم شده بود،یعنی خوبه من اینو خریدم
خواستم از توی کشو مویز بردارم که موقع کار بخورم دیدم بیشتر خوراکیهام نیست...وا اینکه پر بود
به سعید که داشت کار میکرد نگاه کردم
همینجوری مخاطب قرارش دادم
رسول:سعید کسی این کشو رو باز کرده
بهم نگاه کرد و خندید و اومد سمتم
سعید:میخرم برات،اونروز گشنه بودیم کشو رو دیگه باز کردیم
رسول:😐چرا بیاجازه؟کوفتتون نشه
سعید:محمدم خورد خب
رسول:اهان یعنی الان میگی محمد که دعواتون نکنم؟بیخود
محمد:یعنی منم دعوا میکنی استاد؟
تند برگشتم دیدم با جدیت خاص خودش داره نگاهمون میکنه،بلند شدم
رسول:این چهحرفیه آقا،اصلا کل کشو برای شما....ولی شکلات های توی اتاق شما برای من
حالا به جای حالتِ جدی روی صورتش خنده اومد به چهرهاش
محمد:عمرا بهت اونا رو بدم،اصلا هم اجازه نداری بری بخری
رسول:چرا خب؟
محمد:دیگه دیگه استاد
☆☆☆
#مهدی
از مطب دکتر اومدیم بیرون،محسن نایلون دارو هارو داد دستم که بشینه پشت فرمون
مهدی:ایبابا،محسن این همه دارو واسه یه درد ساده؟منصفانهاس خب؟
محسن:بشین ببینم،نمیاد نمیاد میاد هم دردسر
نشستم تو ماشین که محسن راه افتاد
مهدی:خب به من چه که وضعیت قلبم بدتر شده
محسن:آخه مهدی جان،برادر من مشکلی که برای تو بوجود اومده اگه رعایت میکردی الان این دردسرهارو نداشتی،وقتی که مراعات نمیکنی و این همه به خودت هیجان و استرس وارد میکنی نتیجهاش میشه تحمل درد قلب و خوردن این همه دارو
مهدی:خوبه خودتم دکتر گفت باید مراعات کنی تا دستت بدتر نشه،اونم به قلب ربط داره دیدی که خود دکتر گفت
محسن:من دیگه پیر دارم میشم اینا طبیعیه
مهدی:نخیرم، داداش من خیلی هم جوونه
بلند خندید و من حاضر بودم هزار بار فدای اون خندهاش بشم،ضبط روشن کرد زد اخبار
مهدی:اَه جمع کن دیگه محسن همش اخبار،چه خبری میخوای بگو من بگم بهت
فلش زدمُ یه آهنگ که شاد بود آوردم
محسن:خوشیا
مهدی:پس چی که خوشم...نه مثل تو باشم؟
محسن:باز شروع شد؟
مهدی:رسول شب میاد؟احمق چرا صبح رفت؟باید امروز بخیههاشو میکشید
محسن:دیگه خونه موندن اذیتش کرد رفت...نگران نباش محمد حواسش هست بهش
☆☆☆
#رسول
بعد از کلکل هامون با سعید و یه نیمچه محمد،همه رفتیم سراغ کارمون که کار منم رفتن پیش عماد بود
یعنی حاضر بودم مهرداد ۲۴ ساعته پیشم باشه و غر بزنه ولی عماد نه
توی درمانگاه نشسته بود
رسول:سلام
عماد:عه اومدی،سلام بیا بشین
روی تخت نشستم که بلند شد و رفت وسایل کارشو بیاره
عماد:حالت خوبه؟این چند روز اذیت شدی نه؟
رسول:درد داشتم یکم همین
عماد:خب دیگه درد برات لازمه که یکم آدم بشی...دراز بکش دکمه های لباسم باز کن
رسول:امر دیگه
عماد:بخواب ببینم پرو
دراز کشیدم و عماد اومد سمتم این وسط هم کلی غر زد که کم خونی داری مراعات کن،بعد از چند دقیقه خداروشکر ولم کرد منم تونستم برم پای سیستم بشینم
چشمم خورد به پوشهای که علی داده بود،باز کردم و عکس ها و کاغذ هارو درآوردم
با دیدن عکس ها اگه بگم استرس نگرفتم و از نگرانی تپش قلب سراغم نیومد دروغ گفتم
عکس های محمدوسعید وخانوادههاشون و من که تک بود
اصلا خودم مهم نبود،ولی محمد و سعید چرا
یعنی الان اونا چه حالی دارن؟من که فقط خودمم اما اونا که خانوادههاشون هم شناسایی کردن حالشون قطعا که بدتره
کاغذ ها چیز خاصی نبود
همهچیو گذاشتم تو پوشه و رفتم که بدم به آقا
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:فدای لبخندت🙃
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨