(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و چهاردهم💛
#رسول
رسول:سلام داداش مهرداد
مهرداد:علیک
رسول:یاخدا تو چرا باز قاطی کردی
مهرداد:هیچی.. خوبی؟
رسول:مهرداد خیلی بی حوصلهای. چیزی شده؟
مهرداد:نه
رسول:ولی چیزی شده نگو نه
مهرداد:اعصابم خورده یکم
رسول:بازم بخاطر اون شریک نامردت؟
مهرداد:اوهوم
رسول:بسه بابا زنگ زدی باهم حرف بزنیم نه اینکه هی هوم،اوهوم بگی بهم
مهرداد:حال ندارم رسول ولم کن
رسول:فکر کنم دستت خورد بهم زنگ زدی نه؟
مهرداد:نه گفتم ببینم اومدی یا نه
رسول:نامرد
مهرداد:حالا ناراحت نشو ببخشید
رسول:میگم میای بریم بیرون؟
مهرداد:الان؟ ظهره ها
رسول:علیرضا گیر داده منو ببر پارک
مهرداد:نمی بریشاا.. ظهره خطر داره
رسول:چه خطری؟
مهرداد:رسول اعصاب ندارم یه چی بهت ميگما
رسول:خیله خب.. میگم بیا بریم بیرون هم من یکم واسه علیرضا خرید کنم هم اینکه بعدش ببرمش پارک
مهرداد:میام دنبالتون
رسول:باشه ممنون.. کامران کجاست؟
مهرداد:بیمارستان
رسول:آها باشه پس ببین افرین و بیارا
مهرداد:امتحان داره فردا
رسول:ای بابا..باش پس منتظرم
مهرداد:خدافظ
رسول:خدافظ داداش
گوشی رو قطع کردم
بمیرم واسش این مدت اصلا حال نداره
علیرضا:بلیم؟
رسول:برو لباساتو بیار بپوشونم بریم
علیرضا:آخ جووون
علیرضا لباساشو آورد و ریخت روم
رسول:بچه اینارو تازه اتو زده بودم
علیرضا:😝
رسول:شیطون
خندید اومد جلوم نشست
لباساشو تنش کردم بعدهم یه شونه به موهاش زدم
رسول:اخ آخ چقدر خوشگل شدی شما
علیرضا:😍
رسول:بیام بخورمت؟؟
علیرضا:نه نه نههههه
رسول:بزار بخورمت.. خیلی خوشمزه شدی
علیرضا جیغ زد دست گذاشتم روی گوشام
رسول:اروووم
علیرضا:جیغغغغغ
رسول:هیییس باشه غلط کردم اصلا
علیرضا:به آقاجون میدم
رسول:غلط کردم نگو بهش
علیرضا:میدم بهش
علیرضا بدو رفت بیرون بدبخت شدم من که
بلند شدم رفتم تو اتاق
خب قبل از مرگم باید یه لباس آدم حسابی بپوشم دیگه😂
وای خدا نمیدونم چرا من الان تو این موقعیت خندم گرفته
از کمد یه دست لباس مشکی برداشتم پوشیدم
صدای علیرضا میاومد که داشت به آقاجون میگفت میخوام بخورمش
یاد اون روزی افتادم که قرار بود محمد با خانوادهاش بیاد
وای که چقدر اون روز خوب بود..
چی میشد دوباره از اون روزا ببینم ولی خب شتر در خواب بیند پنبه دانه💔
گوشیم رو برداشتم و رفتم بیرون
آقاجون:چرا انقدر این بچه رو اذیت میکنی؟
رسول:عه آقاجون مگه من چی گفتم؟
خب خوشگل و خوشمزه شده بود گفتم بخورمت
علیرضا:منو نمیخولی
رسول:باشه بابا😂
آقاجون:دفعه آخرت باشه ها
رسول:چشم
آقاجون:حالا کجا میرین؟
رسول:بریم یکم واسه این خرید کنم منو کچل کرد
آقاجون:باشه مراقب خودتون باشید
رسول:چشم
علیرضا باز رفته بود سراغ تابش
رسول:میگم آقاجون تابش رو باز نکنم؟
آقاجون:چرا باز کنی؟
رسول:آخه هوا داره سرد میشه اینم که اصلا سرما رو نمیفهمه
آقاجون:ای بابا چه گیری دادی به تابش..حالا که هوا یکم گرمه بزار بازی کنه
رسول:در کل گفتم دیگه کم کم بازش کنیم
آقاجون:حالا بعدا.. راستی
رسول:جونم؟
آقاجون:کی میان؟
متوجه منظورش شدم سرم رو انداختم پایین و گفتم
رسول:فردا
آقاجون اومد جلو و بغلم کردم
آقاجون:چرا سرت پایینه؟خجالت میکشی؟
رسول:اوهوم
آقاجون:خجالت نداره که پسرم
رسول:فردا میخوان بیان دنبالم
آقاجون:خب معلومه باید بیان چون شما دیگه پسرشی
از بغلش بیرون اومدم و گفتم
رسول:نمیتونم از اینجا دل بکنم
آقاجون:میتونی یعنی باید بتونی
رسول:دلم براتون تنگ میشه
آقاجون:نمیخوای بری اونور دنیا که رسول جان همدیگرو میبینیم بازم
رسول:دوست ندارم
آقاجون:منم دلم برات تنگ میشه حالا واسه اونم یه فکری میکنیم دیگه
رسول:میشه نرم؟ولی..
آقاجون:ولی برادر و پدرت کنارت باشه؟
رسول:آره
آقاجون:هم خدارو میخوای هم خرمارو؟
رسول:آقاجووون خب قبول کنید بعد از این همه سال زندگی اینجا و با این همه خاطرات نمیتونم اینجا رو ول کنم اینجا جایی که من عروس آوردم بچه دار شدم اینجا جاییه که من عروسم رو از دست دادم و عزا دار شدم همه همه زندگی من خلاصه میشه تو این خونه توقع دارین همینجوری ولش کنم؟
آقاجون:مگه من گفتم ولش کن؟تو اصلا جرأت نداری که اینجا ول کنی با من طرفی فهمیدی؟
میگم چند نفر بیان تا این خونه جنابعالی رو بزرگتر کنن خوبه؟
به تعجب به آقاجون نگاه کردم داشتم از خوشحالی بال در میآوردم
پریدم بغلش
آقاجون:کمرم رسول جان😂
رسول:ببخشید خوبین؟
آقاجون:آره
رسول:ممنونم ازت بابا
آقاجون:فعلا به کسی نگو بین خودمون باشه
رسول:به روی جفت چشمام
صدای زنگ در اومد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:مگه میشه....؟؟
جایی که توش قد کشیدی.
خوردی زمین..
بلند شدی
عروس آوردی
رو ترک کرد؟💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و پانزدهم💛
#مهرداد
توی ماشین منتظر بودم تا بیان
سرم روی فرمون بود امروز روز علیرضا بود پس بخاطر اونم که شدحالم رو خوب نشون بدم و لبخند بزنم
صدای باز شدن در رو شنیدم سر بلند کردم و از ماشین پیاده شدم
رسولو بغل کردم
رسول:خوبی؟
مهرداد:آره تو چطوری؟ شنیدم که تصادف کرده بودی
رسول:نه زیاد چیزی نبود الان بهترم
مهرداد:خب خداروشکر
کنار علیرضا زانو زدم و بغلش کردم
مهرداد:چطوری نفس دایی؟
علیرضا:خوبم
مهرداد:الهی دورت بگردم من... بریم؟
علیرضا:بلیمممم😍
در عقب رو باز کردم و علیرضا رو نشوندمش
رسولم در خونه رو بست اومد نشست جلو
سوار شدم راه افتادم
مهرداد:کجا بریم؟
علیرضا:پالک
مهرداد:قرار بود که ظهر نریم پارک
علیرضا:نه بلیم
رسول:عزیز بابا اول بریم پاساژ من یکم خرید کنم واست بعد بریم باشه؟
علیرضا:باشه
هیچی دیگه نگفتیم این علیرضا هم همیشه شیطنتش رو داشت
هی شیشه رو پایین میکشید من بالا میکشیدم
یه آهنگم براش گذاشته بودم هی دست میزد و میپرید بالا و پایین
رسولم ساکت فقط خیره شده بود به بیرون
مهرداد:دایی بزار شیشه رو بکشم بالا سرما میخوریا؟؟
علیرضا:نههههه
مهرداد:باشه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
خیلی وقت بود که نرفته بودم سر مزارش
دلم خیلی براش تنگ شده بود
دوست داشتم برم پیشش
رسول:مهرداد؟
مهرداد:جونم
رسول:میشه اول بریم بهشت زهرا؟
انگار خودشم خیلی دلش میخواست بره که زود قبول کرد
مهرداد:باشه
مهرداد دور زد و رفت سمت بهشت زهرا
سر راه گل و گلاب هم گرفت اصلا نذاشت من از جام بلند بشم
وقتی رسیدیم علیرضا بدوبدو میرفت
مهرداد گل و گلاب رو داد دستم و اونم دوید سمت علیرضا
بازیشون گرفته بود اینجا😐
بیخیال اونا شدم و رفتم سمت مزارش
آروم کنارش نشستم و اول دستی کشیدم روی سنگش
رسول:چقدر سرده سنگه..توام سردته؟ بمیرم واست شرمنده ام هیچی باخودم نیاوردم که بکشم روت💔
سنگش مثل همیشه تمیز بود گلاب رو باز کردم
ریختم روی سنگش و با دستم روش کشیدم
همینجوری که مشغول بودم شروع کردم آروم آروم باهاش حرف زدن
رسول:شرمنده خانمی اصلا یادم رفت سلام بکنم...سلام نفس رسول.. حالت خوبه؟ بدون من اونجا خوش میگذره؟ معلومه که خوش میگذره
ولی آخه بدون من؟ دلت میاد؟
بابا توکه همیشه میگفتی من بدون رسول جایی نمیرم..پس چی شد؟ الان که واسه همیشه بدونه من رفتی خانمی
میدونی واسه دومین باره که علیرضا رو آوردم اینجا
بار اول یادته؟ ازم میپرسید چرا داری با سنگ حرف میزنی؟ ولی اون که هنوز نمیدونه من اگه با تو حرف نزنم دق میکنم.. یادمه وقتی بهش گفتم زیر این سنگ تو خوابیدی گفت وای مامانی الان دردش میگیره..میگفت بابا بیا این سنگ رو برداریم تا مامان بیاد کنارمون
عاطفه من چقدر دیگه توان داشته باشم؟
اصلا میتونم داشته باشم؟
بابا حداقل میذاشتی برسم و صورت ماهتو ببینم نه این که وقتی برسم تو، تو سرد...
اشک هام رو گونه ام میریخت
بوی گلاب تو هوا پخش شده بود
میگن بوی عطر گلاب آدم رو آروم میکنه،پس کو؟
چرا من آروم نمیشم؟ چرا بیشتر از همیشه دگرگون میشم؟
میدونی عاطفه خانوادهام رو پیدا کردم
دوست داشتم اولین نفر تو خوشحالی منو ببینی ولی...
میگم واقعا ۷ ماهِ نیستی پیشم؟
من که باور ندارم.. انگار همین دیروز بود که بهم گفتی باید زود بیای خونه میخوام خوشحالت کنم
ببین من اومدم خونه ولی تو نه.. چرا مهمون دعوت میکنی وقتی خودت نیستی؟😭
یه چیزی بگم؟ آخه من جز تو کیو داشتم؟
جز تو کیو داشتم تو قلبم؟
عاطفه میدونستی هنوز ویس هایی که واسم اون روز، اون لحظه نحس گرفتی رو دارم؟ میدونی هنوز صدای تصادف کردنت رو دارم؟
•••••
گل هارو پر پر میکردم میریختم روی سنگ مزارش
حضور مهرداد و علیرضا رو حس کردم سرم رو بلند نکردم تا اشک هامو ببینن
علیرضا:بلیم بازی دایی
مهرداد:بسته دیگه زشته عزیزم..بزار بعدا میریم
علیرضا:باته
اومد کنارم نشست آروم اشک هامو پاک کردم
علیرضا:منم موخوام
به گل توی دستم اشاره کرد لبخند زدم و بهش دادم همه رو،
اونم مثل من پرپر کرد و ریخت ولی میخندید خوش به حالش هیچ دردی نداره
مهرداد رو دیدم که چیزی زیر لب زمزمه میکرد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:آرامش..
خیلی سخته پیدا کردنش خیلی...
بعضی موقع ها از تلاش کردن برای بدست آوردن آرامش خسته میشی..
اما تو بخواه از اونی که همیشه مواظبته..
خودش جوری بهت آرامش میده که کیف کنی
تو امیدت بخدا باشه اصلا دردی نداره😄💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و شانزدهم💛
#محسن
در اتاق رو بستم
یه پتو برداشتم، کشیدم روی احسان
بچه م از صبح فقط داشت کار میکرد، الان دیگه جونی واسش نمونده!
به ساعتم نگاه کردم، ۱۰ بود؛ فکر کنم الان زینب باید بیدار باشه
گوشیم رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم...
بوق...بوق...بوق...بوق...
زینب:سلام داداش
محسن:سلام زینب جان خوبی؟
زینب:الحمدلله تو خوبی؟ چه خبرا؟
محسن:آره خوبم...هیچی...میگم خونهاید؟
زینب:آره داداش
محسن:خب پس من تا نیم ساعت دیگه میام اونجا، کار واجب دارم باهاتون!
زینب:خیر باشه!
محسن:خیره انشاالله!
زینب:باشه بیا، قدمت سر چشم!
محسن:قربونت، کاری نداری؟
زینب:نه داداش
محسن:پس فعلا خداحافظ
زینب:خداحافظ داداش
گوشی رو گذاشتم توی جیبم، کاپشنم رو پوشیدم، از خونه اومدم بیرون
خونشون نزدیک خونمون بود و ۱۰ دقیقه ای رسیدم
ماشین رو پارک کردم و آبمیوه و کمپوت هایی که گرفته بودم رو هم برداشتم، رفتم پایین
زنگ رو زدم...
رضا:بله؟
محسن:محسنم، رضا جان!
رضا:خوش اومدی، بیا تو!
درو که زد، رفتم داخل...
•••
در خونه رو زدم، که رضا باز کرد
همدیگرو بغل کردیم
رضا:خوبی آقا محسن؟ چه عجب؛ یادی از ما کردی!
محسن:شرمنده ام!
حامد:سلااااام دایی!
حامد اومد و پرید بغلم
محسن:آخ یواش بچه جان! خوبی دایی؟
حامد:شما خوبی؟
محسن:اگه تو کمرمو نشکنی، آره خوبم!
حامد:ببخشید!
از بغلم بیرون اومد
علی:سلام دایی
نگاهم افتاد به علی که روی مبل نشسته بود و نمیتونست از جاش بلند بشه
نایلون خوراکی ها رو دادم دست حامد و رفتم کنارش نشستم...
محسن:سلام آقا علی گل، بهتری دایی جان؟
علی:خوبم دایی
حامد:خوبی؟! چرت نگو علی؛ تا دو دقیقه پیش، داشت اشکت در میومدااا!
دست انداختم روی شونه اش و به خودم نزدیک کردمش
علی و حامد مثل بچه های خودم بودن، خیلی دوستشون داشتم، بین اینا و امیرحسین و احسانم هیچ فرقی نمیذاشتم!
علی:دهن بسته حامد!
حامد:مگه دروغ میگم؟! نگاه، هنوز ورقه قرص دستمه!
محسن:بسه حامد! درد داری علی؟
علی:آره!
محسن:بمیرم الهی! خیلی درد داری؟! میخوای بریم بیمارستان؟!
علی:نه دایی خوبم!
زینب از آشپزخونه اومد بیرون، بلند شدم و رفتم سمتش
محسن:سلام زینب جان
زینب:سلام داداش خوش اومدی!
محسن:ممنونم
زینب:پس احسان کو؟
محسن:خواب بود، دیگه بیدارش نکردم
حامد:وا دایی، واسه چی بیدارش نکردی آخه؟! میخوای زنگ بزنم بیدارش کنم؟!
محسن:نه بابا، خسته شده بچه؛ بزار بخوابه!
حامد:واسه چی خسته شده؟! مگه کوه کنده؟!
محسن:یه اتاق رو از آب و گِل درآورد!
زینب:نمیفهمم منظورتو؟!
محسن:اون اتاقی که خالی بود رو تنهایی پر از وسیله کرد، اصلا نذاشت کمکش کنم!
زینب:آها! حالا شام خوردی؟
محسن:نه میل ندارم!
زینب:وا یعنی چی میل ندارم؟! بزار الان واست یه چیزی میارم...
محسن:نه زینب جان نمیخورم، فقط یه چای به من بدی؛ ممنون میشم!
زینب:باشه، الان میارم...
محسن:دستت درد نکنه!
دوباره کنار علی نشستم
رضا هم رفت آشپزخونه
علی:از اداره چه خبر دایی؟
محسن:خبر ندارم من!
حامد:وا چرا دایی؟!
محسن:خیلی وقته اداره نرفتم، مگه بچه ها بهت نگفتن؛ ما رفتیم واسه یه پرونده اداره دیگه؟!
علی:فرشاد بهم گفت، ولی گفتم شاید یه سر رفته باشین!
محسن:نه این چند وقت انقدر کار داشتم که اصلا نرفتم!
علی:آها! بچه ها خوبن؟ بی معرفتا یه زنگ نمیزنن!
حامد:تو مگه بهشون زنگ میزنی که طلبکاری؟!
علی:چه ربطی داره؟! خیرِ سرم مریضم، یه ملاقات بیان یا زنگ بزنن!
حامد:یکم توقعاتتو بیار پایین!
علی:نمیخوام!
محسن:عزیز دایی، این چند وقته خیلی سرشون شلوغ بود، اصلا وقت نکردن برن خونه؛ چه برسه به اینکه...
علی:یه زنگ نمیتونن بزنن یعنی؟!
محسن:اصلا من معذرت میخوام، خوب شد؟!
حامد:دایی ولش کن، پررو میشه!
علی:هووووی میاما...! بی تربیت، یکم ادب نداره؛ مثلا بزرگترم ارواح عمم!
حامد:عمه که نداری! بعدم ادب دارم، ثانیا اصلا میتونی از جات بلند بشی که میگی میام؟!
علی:خفه شو! دایی اون عصای منو میدی؟!
محسن:بسه بابا! مثل بچه ۲ ساله ها افتادید به جون هم!
رضا و زینب از آشپزخونه اومدن بیرون
زینب بهم چای تعارف کرد که برداشتم
زینب:علی، مامان جان، چای میخوری؟
علی:نه
رضا:درد داری؟
علی:بهتر شدم یکم
زینب:خب خدا رو شکر! داداش میخوای برم برات غذا گرم کنم؟
محسن:نه زینب جان، نمیخورم!
زینب:باشه
حامد:دایی چی میخواستی بگی؟
محسن:بدجور فضولیاا!
حامد:بگو دیگه!
رضا:حامد جان یکم یواش تر!
محسن:راستش یه مطلبی رو میخواستم بگم؛ راجع به چند سال پیش...!
حامد:چند سال؟! ما گفتیم الان...
محسن:راجع به ۲۷ ساله پیشه...!
حامد:نه خب، جالب شد؛ دایی بگو حالا؟!
محسن:...
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:مرور خاطرات...🪴
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هفدهم💛
#علی
پاهام خیلی درد میکرد و نمیتونستم بشینم
ولی از طرفی هم دوست داشتم بدونم دایی چی میگه
کنارم دایی نشسته بود و جلوم هم مامان
حامدم که کنارم روی زمین نشسته بود
بابارضا هم که روی مبل دونفره نشسته بود
محسن:راستش زینب جان بلاخره انگشتری که این همه سال دنبالش بودم رو پیدا کردم
زینب:راست میگی؟ وای خداروشکر
حامد:اون انگشتر چی بود مگه؟پیدا کردنش انقدر ذوق داره مامان؟
زینب:اون انگشتر رو محسن واسه مرضیه وقتی که باردار بود گرفت ولی دقیقا بعد از فوتش گم شد
حامد:چه جور انگشتری بود؟
محسن:ایناهاش
حامد:وای خدا چقدر خوشگله
به انگشتر توی دست حامد نگاه کردم
یه انگشتر عقیق
با اینکه اون زمان فقط ۵ سالم بود ولی خب قضیه این انگشتر رو هم از مامان شنیدم و هم از دایی مهدی
علی:از کجا پیداش کردین دایی؟
محسن:دست یه نفر بود که بهم داد
زینب: دست کی بود؟ ما که از همه فک و فامیل پرسیدیم
محسن:نه دست یه غریبه بود
زینب:چرا داری تیکه تیکه حرف میزنی داداش؟
محسن:آخه نمیدونم چطوری بهتون بگم
حامد:دایی میخوای در گوشه من بگی من کمکت کنم تو گفتن؟😁
محسن:لازم نکرده
علی:🤣
حامد:زهرمار
با پای گچ گرفته ام زدم بهش که آخ خودم دراومد
محسن:چیشد علی خوبی؟
علی:آی آییی
حامد:علی دودیقه ای ای نکن بزار ببینم دایی چی میگه
محسن:عه حامد.. علی دردت شدیده؟
علی:نه دایی خوبم
حامد:دایی خوبه دیگه شما بگو
محسن: این چه طرز رفتار با برادر بزرگتره؟🤨
حامد:چه رفتاری داشتم مگه داییییی
محسن:رفتارت اصلا درست نیست با برادر بزرگتر متوجه شدی؟
حامد:بله
خندم گرفته بودم
دایی بدجور رو این موضوع احترام به بزرگتر حساس بود و بدبختی همیشه هم برخورد میکرد اصلا مهم نبود کی کنارشه همینجوری عصبی میشه
حامد:دایی اخم نکن دیگه غلط کردم خوب شد؟
محسن:تقریبا
حامد:دایی توقع نداشته باش که برم دستو پاشو ببوسماااا
محسن:چرا توقع نداشته باشم؟ مگه بزرگترت نیست؟
حامد(آروم):خدا لعنتت کنه علی
خندم رو نمیتونستم کنترل کنم ولی اگه بخندم سر به تنم نمیزاره حامد
لبم رو گاز گرفتم
حامد:دایی جونم
زینب:داداش ولشون کن.. اینا از صبح تا شب کلا همینجورین
محسن:بیخود که همینجورین
علی:دایی ول کنید شما.. حرفتون رو بزنید من عادت دارم
حامد با یه اخم به شدت غلیظ بهم نگاه کرد
از اون اخم هایی که میگه بعدا واست دارم
محسن:دیگه نبینما
حامد:چشم
محسن:آفرین.. اَه اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم
رضا:داشتی در مورد انگشتر میگفتی
محسن:آها.. زینب دکتر مرضیه رو یادته؟
زینب:داداش من یادم نمیاد دیشب شام چی خوردم بعد تو داری میگی دکتر مرضیه؟
حامد:مامان دیشب شام قیمه داشتیم😂
محسن:تو چرا امشب نمک شدی؟
حامد:وا خب دوست دارم بخندم
محسن: ولی بقیه رو حرص میدی
حامد:همین حال میده دیگه
من شما رو حرص بدم و خودم بخندم
محسن:یه خنده ای من به تو نشون بدم حامد
حامد:دایی جون جونییی
محسن: جون جونی دیگه چه..
علی:دایی اینو ول کن مواد بهش نرسیده امشب قاطی کرده.. شما حرفتو بزن
حامد:هووووی خودت قاطی داریااا
محسن:شما دوتا پاشین برین تو اتاق تا من بتونم حرف بزنم..بابا دیر وقته باید برم خونه حرفمم خیلی مهمه اجازه میدین؟
حامد:بااجازه بزرگترا بعله🤣
محسن:ساقی تو عوض کن حامد
حامد:چشم چشم🤣
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن: از هرچه بگذریم سخن خنده خوش تر است😂🌷
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و هجدهم💛
#محسن
محسن:راستش این انگشتر رو همون دکتر مرضیه به من داد
زینب:دکتر مرضیه؟
محسن:آره
زینب:آخه واسه
محسن:خواهش میکنم وسط حرفم نپر زینب جان
من که واسم سخته گفتن این حرفا تو سختترش نکن
زینب:خیله خب ببخشید شما بفرمایید
محسن:راستش زینب....چطوری بگم بهتون.... من.... من
حامد:وا دایی چرا اینجوری حرف میزنی؟خب بگو چیشده دیگه
رضا:اگه فقط با زینب حرف داری میخوای ما بریم؟
محسن:نه نه نه.. همتون باید باشین
علی:خب دایی بگو دیگه جون به سر شدیم
حامد: میگن جون به لب شدیم پروفسور😐
علی: کافی نبود همون قبلیه؟
رضا: شما دودیقه نمیتونید ساکت باشید؟
علی وحامد:خیر
محسن: پس لطفا.....
علی:غلط کردیم دایی.. شما حرفتو بزن😂
بدجور عصبیم کرده بودن این دوتا یه اخم واسشون کردم و برگشتم به سمت زینب
محسن:راستش بهم گفت که یعنی..چطوری بگم.. از اون جراحی که انجام داده بود دکترش ، یکی زنده مونده
زینب:چی داری میگی؟نمیفهمم
محسن:یعنی وقتی که اومد و گفت هر دوشون فوت کردن یعنی هم بچم و هم مرضیه مردن ولی این اشتباه بود
زینب:زندن؟؟؟😳
محسن:نه
زینب:ای بابا محسن زیر لفظی میخوای تا حرف بزنی؟ خب بگو دق کردم
محسن:بچم زندست
زینب:چییی؟ کی زندست؟
علی: دایی میشه یه بار دیگه بگی؟
رضا:چی میگی محسن؟ خودم کنارت بودم
محسن: ازم گرفتنش.....۲۷ سال ازم دور بود
بعد از این همه سال فهمیدم زندست
••••••••••••
حامد آب قند به دست اومد
ازش گرفتم و به زینب دادم
محسن:خوبی؟
زینب:🥺
حامد:مامان خوبی دورت بگردم؟ بیا اینو بخور یکم حالت جا بیاد
یکم از آب قند خورد
محسن:اشکاتو پاک کن عزیز من
زینب:اشک شوقِ داداش
محسن: باشه
علی:آقا من تو کَتَم نرفت
حامد:داداش جان چیزه عجیبی نیست که
علی بالشت رو از پشتش برداشت و پرت کرد
که حامد جاخالی داد خورد به من
حامد:🤣
علی:ای وای دایی ببخشید این جنس خراب جاخالی داد
محسن:علی این چه حرفیه
علی:غلط کردم
حامد:دایی اسم پسرت چیه؟
محسن:رسول
علی: رسول؟.. تو فامیل ما رسول نداشتیم
حامد:آره، ولی به امیرحسین و احسان نمیاد
زینب:داداش فردا میاریش ببینمش؟
محسن:تازه فردا میخوام برم بیارمش خونه
رضا:خب کی میری؟
محسن:بهش زنگ زدم گفت که صبح
رضا:خب پس صبح که میاد شب بیارش اینجا
علی:آره
حامد:دایی ازدواج کرده؟
محسن:آره
علی:جدی؟نه بابا
حامد:تکبیییر بلاخره یه پسر تو فامیل ما ازدواج کرد😂
علی:حالا دایی عروسی گرفته یا هنوز نامزدی؟
محسن:بچه اش ۳ سالشه
حامد:جااااانم؟😳
زینب:راست میگی داداش؟
محسن:دروغم چیه نصف شبی
علی:دایی اسمش چیه؟
محسن:علیرضا
علی:وای خدااا علی داره..حامد دلت بسوزهههه
حامد:رضا هم داره که بابامه😝
محسن:خدایا..رضا چرا این بچه های تو عقل کَمَن؟؟؟
رضا:محسن جان خودت فهمیدی حتما بهم بگو
علی و حامد:بابااااا😐
رضا:خب حالا ببخشید، زینب جان خوبی؟
زینب: آره خوبم
علی:دایی اسم خانمش چیه؟
محسن:عاطفه
حامد: وای یعنی شما فردا میرین خودشو زن و بچه اش رو میارین؟
محسن:نه
زینب:نه؟
محسن:فقط میرم رسولو علیرضا رو میارم
علی:پس خانمش چی؟
محسن:چند ماه پیش فوت کرده
حامد:الهی چرا؟
محسن:تصادف کرده
زینب:بمیرم الهی
محسن:اصلا یادم رفت بهتون بگم.. رسول همسرش رو نزدیک به۷ ماه پیش از دست داده ولی خب انگار هنوز نمیتونه با این موضوع کنار بیاد و عزا داره.. یکمم حال روحیش خوب نیست
رضا:منظور؟
محسن:میگم اگه اومد اینجا یا اصلا دیدینش اصلا راجبه همسرش حرفی نزنید نپرسید چرا مشکی پوشیده چون همیشه مشکی میپوشه🖤
زینب:ای بابا سر جوونی آخه
محسن:دیگه عمر دست خداست
علی:دایی عکس علیرضا رو نداری؟
محسن:چرا دارم
علی: بده بده بده😍
محسن:از ذوق نمیری بچه، بیا گوشیم
علی:حامد بده
حامد:اول خودم
علی:بزرگتری گفتن کوچیک تری گفتن
حامد:صبر کن....وای خداااا چقدر خوشگله
علی:ببینمممم
محسن:هیییس بابا ساعت۱۱ونیم شبه
علی:نزار با همین عصا آویزونت کنمااا
محسن:عه علی! حامد خب برو کنارش باهم ببینید
حامد:خیله خب بیا
علی:ای جان دلمممم، چقدر خوشگله این
محسن:چشم نزنید بچمو
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆
پ.ن: ذوق یه پدربزرگ رو درک کنید😍😂
خیلی باحاله یه شبه بابابزرگ بشی🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و نوزدهم💛
#علی
خیره شده بودم روی عکس پسر بچه شیرین و بانمک
خیلی خوشگل و دوست داشتنی بود
جوری که دوست داشتم الان کنارم بود تا بغلش کنم و کلی بوسش کنم
زود گوشیم رو برداشتم و عکسش رو واسه خودم ریختم
علی:دایی از پسرت عکس نداری؟
محسن:نه
علی:خسته نباشی.. دایی جان باید حداقل یه عکسی از پسرت داشته باشی یا نه؟
محسن:تو لازم نیست بهم بگی جوجه رنگی.. بخاطر حساسیت های شغلش نمیشه ازش عکس گرفت
علی:دایی نمیشه الان بری بیاریش؟
محسن:کیو؟
علی: رسولو علیرضا
محسن: از وقت خوابت گذشته
علی:عه دایی..خب زنگ بزن بهش حداقل صداشو بشنویم
محسن: علی این وقت شب؟ خوابه شاید
علی: خب بیدار بشه چی میشه مگه
محسن: خودت بفهم چی میشه
علی: دایی میگم نمیشه هیچ جوره بیدارش کرد؟
محسن:خیر
علی:تشکر😐
گوشی دایی زنگ خورد احسان بود
علی: دایی احسانِ
محسن:بده
علی:دایی من با این پا؟
دایی پاشد اومد کنارم و گوشی رو گرفت
این حامدم که رفت تو آشپزخونه مثلا میوه بیاره
انگار رفته میوه پرورش بده انقدر که لف میده
گوش سپردم به حرفای دایی
چون کنار دایی بودم صدای احسانم شنیدم
محسن:جونم بابا؟
احسان:کجایی؟
محسن:خونه عمه زینبم
احسان:گفتی؟
محسن:آره
احسان:جدی؟ چیشد؟
محسن: آره.. هیچی چی میخواستی بشه؟
احسان: یعنی هیچ حرکت غیر منتظرهای پیش نیومده؟
محسن:ذوق کردن
احسان:الهی
با فکری که به سرم زد زود به سمت دایی چرخیدم و گفتم
علی: دایی دایی به احسان بگو بیاد
محسن:الان میخوام برم بعد بگم بیاد؟
رضا: راست میگه دیگه بگو بیاد یکم دور هم باشیم
محسن:رضا به ساعت نگاه کردی؟
زینب:وا داداش چه ربطی داره..بگو بیاد دلم براش تنگ شده
محسن:ماشینو من آوردم الان چطوری بیاد آخه
علی:دایی بهش بگو الان واسش اسنپ میگیرم
محسن:از دست شماها
علی:دایی زود باش
محسن:خیله خب..احسان بابا؟
احسان:جانم؟
محسن:الان علی واست اسنپ میگیره بیا اینجا
احسان:بابا من خوابم میاد خستم
گوشی رو از دست دایی گرفتمو گفتم
علی: زر زر نکن زود اومدیااا..به ما که میرسه خوابش میاد آقا..بعدم اومدی ۲ کیلو شیرینی باید بگیری
احسان:سلام😐
علی:علیک
احسان:بابا علی به جان بچه نداشتت خوابم میاد
علی:من نمیدونم در حال مردنم بودی باید بیای
اصلا از صبح چیکار کردی که انقدر خسته ای؟
احسان:تر باشه خشک؟
علی:چی؟
احسان:دیوونه شیرینی
علی:آها احسان هوس شیرینی خشک کردم
احسان:باشه
علی:الان واست میگیرم
احسان:خودم بلدما
علی:گفتم میگیرم رو حرف بزرگترت حرف نزن پرو
گوشی رو قطع کردم دادم به دایی
برای احسانم اسنپ گرفتم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#احسان
ای خدا لعنتت کنه علی من خستم
دلم میخواست از خستگی بیهوش بشم و تا چند روز هم بهوش نیام
از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه
خب من الان خیلی گرسنهام این علی هم که اسنپ گرفت ای خدا
زود از کابینت چند تا دونه بیسکویت برداشتم و خوردم
یه نگاه به خودم کردم دیدم لباسم خاکیه
باید باشه انقدر خودمو مالیدم به انبار و کوفت و درد که خاکی شدم
زود رفتم تو اتاق و لباسمو عوض کردم
گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود
جواب دادم و به راننده گفتم یه دقیقه صبر کنه تا بیام
موهام خیلی ژولیده بود یه شونه هم بهش کشیدم
اومدم بیرون ولی قبل از اینکه برم پایین در اتاق رو باز کردم
خیلی از سلیقه خودم خوشم اومد
کل اتاق رو پر کرده بودم از اسباب بازی
فقط یه تخت کم داشت که اونم فردا صبح میرسید و این اتاق تکمیل میشه
درو بستم و زود رفتم پایین
سوار ماشین شدم و راننده راه افتاد
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اتاق درست کرده واسش😍☺️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و بیستم💛
#احسان
علی بهم پیام داده که کرایه رو حساب کرده
وقتی رسیدم تشکر کردم پیاده شدم
جعبه شیرینی به دست رفتم زنگ زدم
خوب شد یه شیرینی فروشی پیدا کردم وگرنه هیچ جا باز نبود
صدای عمه از آیفون شنیده شد آخ چقدر دلم تنگ شده بود واسش
احسان:الهی من فدای عمه مهربونم بشم
زینب: خدانکنه عزیزم بیا تو
احسان:چشم
درو زد زود رفتم بالا
عمه جلوی در منتظرم بود
زود رفتم و بغلش کردم
احسان:سلااام عمه جونم
زینب: سلام عزیزکم، خوبی؟
از بغلش بیرون اومدم و گفتم
احسان: مگه میشه شمارو دید ولی خوب نبود؟
زینب: خداروشکر، بیا تو
رفتم تو به همه سلام کردم
آخر هم نشستم کنار عمه
علی:لوسی مگه نه؟
احسان: برو بابا انقدر خوابم میاد
حامد:اصلا خوابت نمیاد چرت نگو
احسان:ولی من خوابم میاد، راستی بابا شما کی اومدین؟
محسن:یه ساعت پیش
احسان:تو یه ساعت گفتی؟
علی:بله گفت
حامد:راستی مبارکه
احسان:قربونت
علی:اصلا یادمون رفت به دایی تبریک بگیم😂
همه:😂
محسن:اشکال نداره
علی: احسان شیرینی فروشی از کجا پیدا کردی؟
من شوخی کردم باهات
احسان:بازور پیدا کردم اونم از محله خودمون
حالا خوب شد از همونجا گرفتم من میخواستم بیام از اینجا بخرم ولی بسته بودن
محسن:ساعتو نگاه کردی؟
احسان:خب میگم دیگه اونجا باز بود البته میخواست ببنده با هزار زور و التماس صبر کرد
زینب:زحمت کشیدی عزیزم
احسان:وظیفه بود
علی: احسان این داداش جدیدت الان خوابه؟
احسان: رسولو میگی؟
علی:اوهوم، میشه بهش زنگ بزنی؟
رضا: وا خب علی شاید خواب باشه
احسان:نه خواب نیست من اومدنی بهش زنگ زدم ولی گوشیش اشغال بود
حامد:خب الان زنگ بزنن ببین برمیداره
احسان:باش
شمارشو گرفتم و گذاشتم روی بلند گو
بعد از چند بوق برداشت و صدای خسته اش پیچید توی خونه
احسان:سلام چطوری؟
رسول:سلام خوبم
احسان:وا تو چرا انقدر بیحالی؟
رسول:خستم
احسان:تو خونه گرفتی خوابیدی دیگه سایتم که نرفتی
رسول:این برادر زاده شما از آدم صد برابر سایت کار میکشه
احسان: درباره برادر زاده من درست حرف بزنا😂
رسول: وای دیوونم کرد امروز
احسان:واسه چی؟ اصلا کجاست؟
رسول:احسان میشه قطع کنی؟
احسان:خیر
رسول:وای خدا.. باور کن خستم، خوابم میاد بعدم یه ساعت که بچه ها زنگ زدن نذاشتن بخوابم حالام تو؟
احسان:تعریف کن امروز چیشد؟ سریع
رسول: از دست تو😕
احسان:ببین از من که خسته تر نیستی، ولی یه آدم خیلی مریض منو بیدار کرد و نذاشت بخوابم منم نمیزارم بخوابی😂
رسول:به من چه آخه؟
احسان:تعریف کن دیگه
رسول:فردا مگه قرار نیست همدیگر رو ببینیم؟
احسان:بگو
رسول:ای خدا، امروز گفتم فقط فقط واسه علیرضا باشم هر چی اون گفت بگم چشم
تا ظهر بازی کردیم بعدش هم که گیر داد منو ببر پارک ولی همون موقع مهرداد زنگ زد بهش گفتم میخوام برم پارک گفت که ظهره خطر داره
بعد من باید میرفتم واسه علیرضا یکم خرید میکردم به مهرداد گفتم بریم پاساژی چیزی
رفتنی ترافیک شد و یک ساعت که اونجا گیر کردیم بعدش هم که خریدمون دیر شد وقتی اومدیم شب شد علیرضا رو پارک نذاشت بره مهرداد بعد با من قهر کرد😐
احسان:قهره الان؟😂
رسول:آره
احسان:خب ادامه
رسول:هیچی اومدیم خونه چپ میرفت راست میرفت یه میزد به زانوی زخمی من
احسان:وا خب واسه چی؟ الان خوبی؟
رسول:آره خوبم
احسان:خب
رسول:بعدش اومده تمام اسباب بازی های اتاقش رو خالی کرده وسط
اونارو جمع کردم باز اومد ریخت دیگه جون نمونده واسم از ترسم در اتاقش رو قفل کردم که باز نره بریزه
احسان:🤣
رسول:الان جاشه یه چیزی بگم؟
احسان:نه نه نه اصلا مکان مناسبی نیست، الان علیرضا کجاست؟
رسول:پیشه آقاجونم
احسان:آها
چند ثانیه سکوت بینمون ردوبدل شد
نگاهم به عمه افتاد که داشت اشک هاشو پاک میکرد
رسول:من برم؟
احسان:برو داداش
رسول:سلام برسون
احسان:چشم
رسول:شب بخیر
احسان: شبت بخیر
گوشی رو گذاشتم روی میز و برگشتم سمت عمه
احسان: چرا گریه میکنی؟
زینب:چیزی نیست عزیزم
محسن:خب دیگه خواهر من بسته گریه کردی
زینب:باشه
محسن:ممنون، احسان پاشو بریم من خستم
احسان:بابا تازه اومدما😐
رضا:محسن بزار بچه ۵ دیقه از اومدنش بگذره بعد
محسن:من دیشبم نخوابیدم پشت فرمون بودم
حامد:خب دایی اینجا خواب
احسان:راست میگه، منو اینا نذاشتن بخوابم تا صبح نمیزارم بخوابن 🤣
علی:شرمنده من فقط بتونم یه ساعت میتونم بیدار بمونم
احسان:عمرا، تا صبح
حامد:راست میگی نمیتونه
احسان:واسه چی
حامد:چون یه ساعت دیگه باید قرص بخوره که اونم خواب آوره
احسان:چرا بهت از این قرصا داده آخه
علی: تو شربت برای سرماخوردگی میخوری خوابت نمیگیره؟ 😁
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:اینبار شما پ.ن رو بگین😊
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و بیست ویکم💛
#احسان
علی: تو شربت برای سرماخوردگی میخوری خوابت نمیگیره؟
احسان:نه
حامد:ولی علی تازه مسکن خوردی نیازی نیست بخوریا
علی:چه بهتر انقدر قرص میخورم فکر کنم دو روز دیگه زخم معده بگیرم
حامد:خدا نکنه
علی:میگم از رسول بیشتر بگو
احسان:باشه فقط یه چیزی
حامد:چی؟
احسان:الان که همه رفتن خوابیدن من گشنمه
حامد:خب زودتر بگو بزار الان میرم یه چیزی میارم بخوری،علی آقا شمام میخوری دیگه؟
علی:میل ندارم
حامد:نزار دهنم باز بشه عزیزم
احسان:مگه شام نخوردی؟
حامد:نه
احسان:واسه چی؟ من گفتم کار دارم تو چی؟
حامد:میبینی احسان امروز که ناهار نخورد آقا شامم نخورد گفت من پام درد میکنه کلا امروز یه صبحونه خورده همین
علی:حامد جان عصر شما رفتی بیرون مامان برام غذا آورد
حامد:در جریان هستم ولی چند قاشق؟
احسان:میشه دعوا نکنید؟ من گشنمه یه چیزی بیار من بخورم بعد به دعواتون ادامه بدین
حامد:باشه..غذا از شام مونده یکم الان گرم میکنم فقط باقالی پلو میخوری؟
احسان:تو بگو سنگ
حامد:در اون حد گشنه ای؟
احسان:باور میکنی ناهارم نخوردم؟
علی:چیکار میکردی؟
احسان:وای بزار تعریف کنم
حامد:نگو نگو بزار من بیام بعد
احسان:باشه
حامد که رفت آشپزخونه علی هم از مبل بلند شد
زود رفتم سمتش و کمکش کردم
احسان:کجا میری با این پا؟
علی:باید هر چند ساعت یک بار یکم راه برم
احسان:آخه الان؟
علی:خیلی وقته نشستم داداش اون دوتا عصای منو بدی حله
احسان:تعادل داری من ولت کنم؟
علی:آره
آروم ولش کردم و رفتم عصاهاشو آوردم به کمک اون چند قدم راه رفت حامدم غذا رو گرم کرد
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
پتورو کشیدم روی علیرضا
به قول آقاجون من طاقت دوری از علیرضا رو ندارم
وقتی که فهمیدم خوابیده رفتم آوردمش کنار خودم
گوشیم رو برداشتم امشب حسابی خسته بودم ولی خب بعد از گوش دادن به صداش میخوابم
اول یکم آب خوردم و بعد کنار علیرضا نشستم
پتو رو کشیدم روی پاهام
گوشی رو روشن کردم و ویس هارو آوردم
گوشی رو گذاشتم کنار گوشم
[ عاطفه:سلام رسول جان خسته نباشی عزیزم]
ویس بعد
[ عاطفه: رسول میشه امشب یکم زودتر بیای؟ هم که خودت در جریان هستی امشب چه خبره و اینکه میخوام یه چیزه خیلی مهمی بهت بگم که خیلی خوشحال میشی]
ویس بعد
[ راستی یه چیزه دیگه.. میدونستی خیلی دوست دار...]
صدای تصادف
گوشی رو فاصله دادم
ضربان قلبم بالا رفته بود
دستام میلرزید آخه چرا اینجوری شد؟
چرا توی کسری از ثانیه زندگیم سیاه شد؟
گوشی رو خاموش کردم دوست نداشتم روشن باشه
اگه روشن میذاشتم بمونه بازم وسوسه میشدم به گوش دادن صداش
دراز کشیدم و دست علیرضا رو گرفتم بوسه به دستاش زدم
از خدا ممنونم که علیرضا رو بهم داد
مطمئنم که اگه علیرضا نبود بعد از عاطفه یک دیقه هم نمیتونستم دووم بیارم
علیرضاست که منو سرپا نگه داشته فقط فقط علیرضا💔
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
با صدای هشدار گوشیم بیدار شدم
از جام بلند شدم و رفتم بیرون
همون اول چشمم به بچه ها افتاد که خوابیدن
علی که روی مبل خواب بود
حامدم که سرش روی شکم احسان بود
احسانم که بالشت نداشت
از دست اینا من سر به کدوم بیابون بزارم آخه
زینب:سلام داداش صبحت بخیر
محسن:سلام صبح بخیر اینا چرا اینطوری خوابیدن؟
زینب: دیگه چیکار کنم مگه حرف گوش میدن چند بار صداشون کردم بیدار نشدن
محسن:احسان..احساان
زینب:چیکارش داری بزار بخوابه
محسن: باید بریم خونه این آقا دوش بگیره
زینب:آها میخواین برین دنبال پسرت؟
محسن:آره دیگه
زینب:احسان خب اینجا میره حموم
محسن: باش
زینب:میگم میاریش اینجا؟
محسن:نه
زینب:واسه چی؟
محسن:معذبه خواهر من
زینب:خب باهاش حرف بزن شاید اومد
محسن:چشم..احسان.احسان پاشو دیگه خستم کردی
احسان:بابا ولم کن جان عزیزت بزار بخوابم
محسن:پاشو مگه تو نمیخواستی بری دوش بگیری؟
احسان:واسه چی؟
زینب:😂
محسن:بچم از دست رفت،مگه قرار نیست بریم رسولو بیاریم
احسان:اَه ولم کن بابا رسول کیلو چنده
محسن:منو زینب باهم میریم پس،دلتنگی جنابعالی برای علیرضا هم به قول خودت کیلو چنده
احسان یه دفعه بلند شد و گفت
احسان:نه نه غلط کردم من علیرضا میخوام
حامد:ای خدا لعنتت کنه احسان اِی با حرمله مشهور بشی ایشالا
احسان:گمشو،بابا من علیرضا رو میخوام
زینب:احسان جان یکم آروم علی بیدار نشه
حامد:چرا مامان؟ نکنه باز درد داشت؟
زینب:آره صبح پاشدم دیدم بیداره گفت اصلا نخوابیده
حامد:ای بابا
محسن:چیزیت نشد تو؟
حامد:نه خوبم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:یاد این تیکه از شعر افتادم
[ دِگَر بعد تو عاشقی ممنوع
زندگی ممنوع••••!!!!!💔 ]
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و بیست و دوم💛
#محسن
احسان:هوی حامد خودت با حرمله..
حامد:به عواقب بعدش هم فکر کردی که میخوای جملهات رو ادامه بدی؟
احسان:سکوت اجاره کن
محسن:احسان جان پاشو
احسان:باش
احسان پاشد رفت تو اتاق.. نزدیک علی شدمو پتو رو مرتب کردم
حامد: من آخر از دست این علی خودمو میکشم
محسن:چرا؟
حامد:چرا داره دایی؟ آخه من نمیدونم علی و عملیات؟
محسن: اتفاقیه که افتاده حامد جان.. انشالله که بهتر میشه توام یکم حواست بهش باشه
حامد:چشم
احسان:بابا چی بخریم؟
محسن:چی چی بخریم؟
احسان:رفتنی دنبالشون دیگه
محسن:آها موندم خودم
حامد:خب شیرینی بگیرین
احسان:زشت نیست؟ اولین باره بابا
حامد:خب یه کادو هم برای علیرضا بگیرین اینجوری خوبه ها
احسان:چی بگیریم؟
حامد:اسباببازی دیگه
احسان:خب بگو چی بگیریم؟
حامد:صبرکن یکم فکر کنم..اوووم🤔🤔
حامد یکم فکر کرد بعد یه دفعه دستاشو محکم زد به هم و گفت
حامد:یافتتتتممممم
علی:حامممد خفههه شوووو
حامد:آخ آخ گند زدم که
محسن:خوبی علی؟
علی:آره
احسان:میخوای بیا برو تو اتاق بخواب
علی:اگه بزارین اینجا هم میتونم بخوابم
محسن:بخواب دایی جان.. حامد پاشو برو سرکار پاشو
حامد:دایی حال ندارم
محسن:پس برو تو اتاق این بخوابه
حامد:یکمم هوای مارو داشته باش😐
محسن:پاشو ببینم بچه پرو
حامد:چشم
احسان:😂علی خوابید دعوا نکنید
حامد:کی خوابید این؟
محسن: وقت گل نی.. احسان دیر میشه قبلش هم باید برم سایت
احسان:باشه باشه
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#محسن
(چون طاقت ندارین سریع میرم چند ساعت بعد)
وارد کوچشون شدم احسان که از ذوقش نمیدونست چیکار کنه
به حرفای احسان واسه آینده علیرضا میخندیدم
آنقدر که احسان واسش فکر کرده رسول نکرده
نزدیک خونشون که شدیم پسر بچه ای رو دیدم شبیه علیرضا که داره گربه رو اذیت میکنه
محسن:اون علیرضا نیست؟
احسان:خودشه بابا وای خدای من چقدر جیگره
احسان درو باز کرد
محسن:درو ببند مگه نمیبینی ماشین درحال حرکته؟
احسان:بابا وایسا
محسن:بفرما
ماشین رو نگه داشتم احسانم پرید پایین
بدوبدو رفت سمت علیرضا
از ماشین پیاده شدم
احسان:سلام نفسممممم
علیرضا:شلام عمو احسان
احسان:الهی من فدای عمو گفتنت بشم
احسان، علیرضارو محکم بغل کرده بود
نزدیکتر رفتم
محسن:بچه خفه شد
از بغل هم بیرون اومدن
کنار پایه علیرضا زانو زدم و دستاشو گرفتم
محسن:خوبی دورت بگردم؟
علیرضا:شلام اوهوم خوفم
محسن:عزیز دلم
خودمم بغلش کردم.. سیر نمیشدم از این بغل
به احسان نگاه کردم انگار دلش میخواست دوباره علیرضا رو بغل کنه که البته حق هم داره
از بغلم بیرون آوردم و بهش گفتم
محسن:بابا رسول کجاست؟
علیرضا:اونجا
با دست اشاره کرد به خونه
محسن:ممنون عزیزکم
بلند شدم با یادآوری شیرینی و کادویی که واسه علیرضا گرفتیم به طرف ماشین رفتم جعبه شیرینی و کادو رو برداشتم
احسانم علیرضا رو بغل کرده تو هوا می چرخوند
دستم رفت روی زنگ در
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:استرس..
خیلی بده.. بدبختی همیشه هم با آدمه
ولی خب میشه مهارش کرد
بعضیا با جویدن ناخن.. بعضی ها هم با آب خوردن
ولی یه دسته از آدم ها هستن با پناه بردن به خدا و آیات نورانی قرآن آروم میشن..
اینارو گفتم تا بگم.. محسنم به عنوان یه پدر استرس داره ولی پناه برده به خدا🌷🙃
نعمتالهی/زنگارღ
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحَ
بچه ها توی این پارت گفتم با حرمله مشهور بشی
اینجا اول اینکه خب مزاح بود قسمت حرمله
و اینکه محشور درسته ولی من برای طنز کردن اون قسمت از رمان نوشتم مشهور گفتم که نگید غلط املایی داره😂🙄
#فدایی_علی
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و بیست و سوم💛
#احسان
علیرضا رو تو هوا می چرخوندم واون میخندید
بابا زنگ زد بعد از دقایق کوتاهی در خونه باز شد و یه مرد سن دار با چهره مهربون نمایان شد
فکر کنم آقاجون رسوله
محسن:سلام حاجآقا
آقاجون:سلام آقامحسن..خیلی خوش اومدین
احسان:سلام
آقاجون:سلام پسرم..خوش اومدی
احسان:ممنون
اقاجون:بفرمایید داخل.. بفرمایید
محسن:شرمنده مزاحمتون شدیم
آقاجون:مراحمید بفرمایید داخل
بابا یااللهی گفتو وارد شد
منم همینجور که علیرضا بغلم بود وارد خونشون شدم
خیلی حیاط قشنگو باصفایی داشتن
آخ خدا چقدر اینجا دارُ درخته
آقاجون:بفرمایید داخل
احسان:خونتون چقدر قشنگه
آقاجون:صاحبخونهای پسرم
خانمی هم که فکر کنم بیبی رسول باشه از خونه اومد بیرون
بعد از سلام و احوال پرسی های همیشگی
مارو به داخل راهنمایی کردن
رسول داخل خونه داشت قدم میزد و با موبایل حرف میزد
با ورود ما انگار تازه متوجه شد که قرار بود ما بیایم😐
رسول:عه سلام خوبین
محسن:سلام رسول جان
احسان:سلام الحمدلله تو چطوری؟
رسول: قربونت..بفرمایید بشینید
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
داشتم با سهیل حرف میزدم
دلم خیلی واسش تنگ شده بود
رسول:خب حالا شیرینی فوق لیسانس آقا سهیل رو کی میخوریم؟
سهیل:کی خونهای؟اونموقع میام بهت شیرینی میدم
رسول:عه؟ نه بابا فقط یه نون خامهای؟
سهیل:چی دوست داری بهت بدم داداش؟البته با مهرداد هم هماهنگ کن تا یه دفعه ای بدم بهتون
رسول: یه چیزی که خوب باشه
سهیل:😂خب شام بدم؟
رسول:من آخه شام میخورم؟
سهیل:خب به من چه داداش
رسول:یه چیزی باشه که قشنگ بهم بچسبه
سهیل:کافه ببرمتون؟
رسول:نوچ
سهیل:زهرمار
رسول:😂
سهیل:اصلا چرا من باید هر دفعه بهتون شیرینی بدم؟
رسول:چون.. وظیفه شماست.. راستی کار؟
سهیل:وای رسول ولم کن توروخدا
رسول:یعنی چی ولت کنم؟، بخدا من به جای پدر و مادرت از دست تو خسته شدم
سهیل:کار میخوام چیکار.. میخوام درس بخونم بابا
رسول:اَه اَه اَه چندِش.. خب هر کسی درس میخونه تا یه شغلی واسه خودش دستو پا کنه
سهیل:برو بابا کار چیه..صبح از ساعت۸ تا غروب باید جون بکنی
رسول:بعضی از کارها هم هست که ساعت کمی از وقت شمارو میگیره
سهیل:رسول از کار بدم میاد بگو چشم
رسول:مهرداد رو بندازم به جونت؟
سهیل:تو غلط میکنی..ببین مهرداد بهم زنگ بزنه من میدونم و تو
رسول:بابا بخدا دانشمندا هم درس میخوندن تا یه کاره ای بشن
سهیل:من فرق دارم
رسول:دلم به حال پدرت میسوزه
سهیل:لازم نیست بسوزه هنوز که از دستم خسته نشدن
رسول:بابا دوروز دیگه میخوای زن بگیری خب بیا یه کاری واسه خودت دست و پا کن
سهیل:آقا من میخوام درس بخونم اصلا هم به فکر زن و زندگی و کار نیستم
صدای زنگ خونه اومد چون آقاجون توی حیاط بود اهمیتی ندادم و به صحبتم ادامه دادم
رسول:بابا فوق لیسانس گرفتی بسته
سهیل:من میخوام تا فوق دکترا ادامه بدم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:انقدر بَدَم میاد از پسرای درسخون😐😐
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت اللهی💛
💛پارت صد و بیست و چهارم💛
#رسول
رسول:بابا فوق لیسانس گرفتی بسته
سهیل:من میخوام تا فوق دکترا ادامه بدم
صدای یاالله کسی اومد چقدر صداش شبیه آقامحسن بود..آخ آخ خاک توسرم باز که گفتم آقا
در خونه رو بیبی باز کرد و بعد بابا و احسان اومدن گوشی رو فاصله دادم
رسول:عه سلام خوبین؟
بابا یه لبخند خیلی قشنگ بهم زد و گفت
محسن:سلام رسول جان
احسانم علیرضا رو بغل کرده بود بهم سلام کرد
رسول:بفرمایید بشینید
اومدن نشستن آقاجون و بیبی هم اومدن
رسول:سهیل بعدا همدیگرو میبینیم حرف میزنیم الان کار دارم
سهیل:باشه داداش
رسول:فقط اون یادت نره
سهیل:چی؟
رسول:شیرینی 😂
سهیل: ای خدا..باشه چشم
رسول:شوخی کردم باهات آقا دکتر
سهیل:هنوز که دکتر نشدم
رسول:نه دیگه خواستم اولین نفر باشم
سهیل:دمت چیز
رسول:بی ادب.. چیز چیه؟
سهیل:منظورم این بود که دمت گرم
رسول:خب درست بگو دمم گرم
سهیل:معذرت میخوام
رسول:آفرین..خب برم دیگه
سهیل:برو داداش..سلام برسون
رسول:چشم مراقب خودت باش
سهیل:شما بیشتر..یاعلی
رسول:علی یارت
گوشی رو قطع کردم و رفتم بهشون دست دادم و دوباره خوش آمد گویی کردم
کنار آقاجون نشستم
رسول:علیرضا بابا یه لحظه میای پیشم؟
علیرضا:نه
رسول:چقدر قاطع
احسان سرش رو انداخت پایین و آروم خندید
آقاجون:عه علیرضا باباجان بیا ببین چیکارت داره دیگه
علیرضا:قهلم
رسول:ولش کنید آقاجون..شب میشه دیگه
علیرضا:پیشت نمیخوابم
رسول:ولی دیشب که کنارم بودی
علیرضا:عهههه
آقاجون:اذیت نکن بچمو..خوبه خودت اومدی بردیش
رسول:آقاجوون😐
صدای خنده احسان اومد
احسان:😂 وای ببخشید توروخدا نتونستم جلوی خودمو بگیرم
رسول:اشکال نداره😂از دیشبه فقط دارم بهش میخندم
احسان:دیشب که داشتی حرص میخوردی؟
رسول:وای وای اصلا یادش میفتم حالم بد میشه
احسان:😂
علیرضا:نخند😢
رسول:داداشمه دوست داره بخنده
علیرضا:واسه منهههه
رسول:داداش منه بهت نمیدم
آقاجون:رسول خجالت بکش
رسول:چشم😂
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#احسان
علیرضا فکرکنم از دستم ناراحت شد که از روی پام بلند شد رفت توی آشپزخونه
بابا آروم نزدیک گوشم طوری که فقط خودم بشنوم گفت
محسن:خجالت بکش
احسان:😐
رسول: چه خبر از سایت؟
محسن:خبری نبود
رسول:میزم
احسان:آخ آخ رسول عجب حال میکنن با میزت بچه ها
رسول:من پام میرسه به سایت دیگه.. میدونم باهاشون چیکار کنم
احسان:لامصب چی داره اون میز که همه دنبالشن؟
رسول:حسادت برادر
احسان:اوکی گرفتم
رسول:هی.. داداشم داداشای قدیم
احسان:الان منظورت با من بود؟
رسول:نه بابا این بچه ها نامردا یه زنگ نمیزنن ببینن مُردَم،زندم
محسن:سرشون شلوغه آقارسول
رسول:وقت یه زنگم ندارن؟
بیبی:تو تازه دیروز اومدی پسرم بزار یکم بگذره بعد
حاجخانم سینی چایی دستش بود علیرضام چسبیده بود به پاهاشون
رسول زود بلند شد رفت سینی رو گرفت
رسول:مگه رسول مرده شما چایی میاری؟
بیبی:خدانکنه پسرم
رسول لبخندی زد و اول اومد و به بابا و من تعارف کرد بعدش هم به آقاجونش و بیبی
بیبی:رسول مامان جان برو از آشپزخونه اون ظرف شیرینی هم بیار یادم رفت بیارم
رسول:چشم.
علیرضا بابا میای باهم بریم؟
علیرضا:نوچ
رسول:بیا کارت دارم.. یه چیزی بهت بگم بعد بیا بازم
علیرضا:نمیخوام
رسول:از دست تو
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:خجالتم خوب چیزیه😐🤣