eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
841 دنبال‌کننده
230 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌رب‌المهدی
خدایا‌شکرت برای سلول به سلول های بدنم☺️
حضرت‌حجت‌عج‌درعالم‌رویا‌به‌میرزای‌نابینی‌فرمودند: اینجا(ایران)شیعه‌خانه‌ماست،میشکند، خم‌می‌شود،خطر‌است‌ولی‌ما‌نمی‌گذاریم سقوط‌کند....(: عنایات‌حضرت‌مهدی‌عج،صفحه۳۱۵
قرار بود دوتا دیگه کلیپ گاندویی براتون بفرستم 😃
بچه ها این کلیپ های گاندویی که ۵ تا بودن براتون فرستادم گفتم بهتون از گالری خواهرم پید کردم برای چند سال پیش بود نمیدونم کپی آزاده یا نه پس لطفا کپی نکنید🙏🏻
‌https://eitaa.com/SokoT1389/203 ممنون عزیزم زیارت قبول☺️ رزق همیشگی‌ت باشه(:
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁶⁹پارتღ از اون خراب‌شده اومدیم بیرون. دیگه نخواستم با اونا برگردیم و خودمون پیاده داشتیم میرفتیم؛ آراز:چرا زمان خواستی وقتی میدونی ماموریت ما اینه؟ داوود:نباید بهمون شک می‌کردن آراز. آراز:خب مگه نگفت نباید جواب منفی بدیم؟پس چرا فرصت خواستی بازم؟ داوود:به‌هرحال باید مشورت کنیم. آراز:هی‌میگید مشکی‌پوش؛همین یارو بود؟ داوود:آره همین بود... آراز:خب چرا میگید آشناست؟اینکه هم خودشو پوشونده هم صداشو تغییر داده؟ داوود:محمد چیزی الکی نمیگه آراز. آراز:الان میریم سایت؟ داوود:نه،دنبال‌مونن. آراز:چی؟جدی میگی کی دنبال‌مونه؟ داوود:برنگرد و تابلو بازی درنیار...از هم جدا میشیم و میریم یکم دور دور،حواست باشه به چیزی شک نکنن...فردا صبح اگه جور شد میریم سایت... آراز:میگم داوود دو روز دیگه‌رو چیکار کنیم؟ داوود:خودمون نباید کاری بکنیم،اصلا هنوز نمیدونیم منظورش کیه. آراز:مگه برای رسول پیام تهدید نفرستادن؟خب منظورشون اونه دیگه؛ داوود:برای محمد و سعیدم فرستادن آراز...خب دیگه من پیاده میرم تو الان میتونی با تاکسی بری..فعلا آراز:خدافظ ☆☆☆ دو‌روز‌بعد درخونه رو باز کردم دیگه از خستگی زیاد داشتم بیهوش میشدم. موتورُ بردم داخل همون لحظه عطیه اومد بیرون . عطیه:سلام محمد:سلام عطیه خانم،خوبی؟ عطیه:شکر،خسته‌نباشی . محمد:ممنون...حلما کجاست؟ عطیه:داره بازی میکنه. چراغ خونه عزیز خاموش بود زود پله هارو رفتم بالا. محمد:چه‌خبر؟ عطیه:هیچی والا،بشین پیش حلما من برم چایی بیارم. محمد:دستت‌درد‌نکنه،عزیز کجاست؟ عطیه:سرش درد میکرد زود خوابید. آهانی زمزمه کردم. حلما داشت با جغجغه‌اش بازی میکرد. کنارش دراز کشیدم و دستشو گرفتم. محمد:سلام بابایی....عطیه اولین حرفی که بزنه باید بهش یاد بدی بابا؛ عطیه:امر دیگه فرمانده؟مامانش پس چیکار‌ه‌اس؟ محمد:شماکه تاج‌سری ولی خب اول بابا بگه بعد مامان،چی میشه مگه؟) عطیه:هیچی نمیشه،چشم...خداکنه فقط بزاره امشب بخوابیم،دیشب که نذاشت،شماهم که اونجا سرکار راحت خوابیده بودی اگه شب بی‌تابی کنه خودت بیدار میشی. محمد:😂اوه اوه بی‌خوابی خشن‌ت کرده‌ها خانم. عطیه از آشپزخونه با سینی چایی و خرما اومد؛ عطیه:چرا دراز کشیدی؟پاشو لباساتو عوض کن. بزور بلند شدم و تکیه دادم به پشتی محمد:حالا میرم عطیه:نوچ نوچ امشب یه جوری خسته‌ای فکر کنم حلما رو باید بدیم عزیز. محمد:😂دیشب نخوابیدم عطیه:خب حالا یه چایی بخور خستگی‌ت درمیره. چایی که خوردیم عطیه برای سر زدن به غذا رفت آشپزخونه؛منم دوباره کنار حلما دراز کشیدم،با اینکه صدای جغجغه‌اش زیاد بود ولی نتونست مانع از رو‌هَم رفتن چشمام بشه. ........... با حس کشیده شدن چیزی روی بدنم، چشم باز کردم. عطیه پتو رو تا نصفه روم کشیده بود. عطیه:ببخشید،بخواب نشستم دستی به صورتم کشیدم محمد:نه خوب کردی عطیه:برای گوشیت پیام اومد... ببینش و بعد بیا شام بخوریم. سری تکون دادم،گوشیمو برداشتم دیدم خط سفیده... نوشته بود(آقا محمد لطفا بیاید بام کار مهمی دارم. رسول هستم) گفته بود برم بام‌تهران؟کار مهمی باهام داره؟ ولی من که خودم رسوندمش خونه اش... حتما اتفاقی افتاده که الان گفته؛ بهش پیام دادم و گفتم (الان راه میوفتم) از جام بلند شدم و همونطور که موهام رو درست میکردم و کاپشنم رو میپوشیدم صدام رو بلند تر کردم و گفتم. محمد: عطیه جان من کاری برام پیش اومده باید برم جایی.شرمنده ام نتونستم بمونم پیشتون. عطیه: دشمنت شرمنده .اشکال نداره برات غذا نگه می‌دارم وقتی اومدی بخور. مراقب خودت باش. محمد: ممنون عطیه جان.خداحافظ عطیه: خدا به همراهت:) سریع سوار موتور شدم و کلاه رو به سرم‌گذاشتم... روشن کردم و با سرعت مجاز به طرف بام حرکت کردم... حدودا ده دقیقه ای بود که توی راه بودم؛ از اینه موتور نگاهی به خیابون پشت سرم انداختم... کسی جز من و یه ماشین دیگه نبود؛ با ساعتی که من اومدم بیرون بیشتر از این هم توقع نمی‌رفت. نگاهم رو به جلو دادم و به اتفاق نامعلومی که رسول میخواست بهم بگه فکر کردم... با صدای بلند بوق ماشین از فکر بیرون اومدم. فرصت هیچ واکنشی نداشتم و تنها فرمان مغزم پیچیدن به یه‌وری بود ؛ شانس باهام یار نبود و پیچیدن به سمت راست مصادف شد با برخوردم به گاردریل و پرت شدنم به سمت درخت کنار خیابون. نفسم رفت. ضربه بشدت بدی به کمرم خورده بود و نمیتونستم حتی نیم سانت تکون بخورم. صدای نفس های کشدار و بلندم ، توی کلاه کاسکت میپیچید و به گوشم می‌خورد. نمیتونستم گردنم رو تکون بدم و درد بدی توی دست راستم پیچیده بود. چند ثانیه بیشتر طول نکشید؛ کلاه کاسکت از سرم بیرون کشیده شد و دستمالی که حدس میزدم آغشته به داروی بیهوشی بود روی دهنم گذاشته شد. سعی داشتم نفس نکشم اما کم جون تر از چیزی بودم که از خودم توقع داشتم؛
‌خیلی زود داروی بیهوشی اثر کرد و من تنها چیزی که حس کردم، دردی بود که بر اثر بلند کردنم از روی زمین توی بدنم پیچیده شد و آخ آرومی از زیر لبم خارج شد؛ خاطرات از جلوی چشم هام عبور کرد... نگاه مظلوم و شیرین حلما؛ صدای عطیه و خدا به همراهت گفتنش؛ خنده ی رسول و شکلات خواستناش؛ و نگرانی برای بچه های تیمم آخرین چیز هایی بود که توی ذهنم پیچید... و در آخر سیاهی مهمون نگاهم شد:) ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن.سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی...(:
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 دایگو👆🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 ابزارک👆🏻 https://harfeto.timefriend.net/17701822568645 ناشناس قدیمی😂👆🏻 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨