³¹⁵یارقیهبگیمبرایسلامتیامامزمانعجوحضرتآقا؟همینطورحافظانامنیتمون؟😃❤️
#فور
دلِ حرم زِ عطرِ لبخندِ تو شکفت 🌷
به گریههای تو، دلِ ملک زِ جا برُفت
عبّاس گفت میانِ اشک و آهِ خویش 💔
بگو چه کردی که دلم از خود نرفت
رقیّه خنده زد، دلِ عبّاس شد بهار
به ناز چشم او، شکفتِ لالهزار
نگاه پُر عطوفتش گفت با خدا 🌿
که این شکوفه، عشقِ پاکِ ذوالفقار
رقیّه آمد و خندید صحن دلها را 🌹
به ناز برده از این خنده محفلها را
عبّاس گفت: به دیدهام عزیز منی
به عشق خود پر کنم دل و جان، نیها را
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁷⁰پارتღ
#آراز
داوود از بس عرض و طول اتاقُ از استرس راه میرفت که من بهجاش خسته شدم،خودمم نگران بودم ولی این حجم از استرس با دوربین بالا سرمون قطعا که مارو لو میداد،شنود هم داوود میگفت انقدر امنیتشو بالا بردن پس قطعا شنود هم کار میزارن،برای همین هیچحرفی نمیتونستیم بزنیم
آراز:داوود بهتر نشدی؟خب بیا بشین اینجوری حالت بدتر میشه
داوود:خوبم
دوباره به راه رفتنش ادامه داد،از روی تخت بلند شدم رفتم سمتش دستاشو گرفتم
آراز:بیا یکم استراحت کن داوود،خوب میشی
سعی میکردم توی چشمام حرف اصلی رو زیرنویسوار بیارم تا منظورمو متوجه بشه
دستاشو از دستم بیرون کشید رفت بیرون
از دیروز که قبول کرده بودیم براشون کار کنیم بهمون گفته بودن که باید ویلا یه مدت زندگی کنیم،یه اتاق بزرگ بهمون داده بودن اونجا دروبین نداشت ولی بازم برامون سیاه بود...
از اتاقی که چندتا سیستم و تصاویر بچه ها و محمد بود اومدم بیرون
همون لحظه سانی پیداش شد که داشت از پله ها میاومد بالا
سانی:آراز،داوود چش شده بود؟
آراز:چیزی نیست یکم حالش خوب نیست،چیزی شده
سانی:نه
گوشیش زنگ خورد که جواب داد و به منم با دست اشاره زد که حرف نزنم
سانی:جانم؟...جدی؟زدیش؟...نه بابا اصلا انتظار نداشتم ازت...الان کجا میبری؟...چییییی؟...یعنی چی که کنار جاده ولش کردی؟...قرار ما این نبود که...چی میگی آخه تو،اینا مگه به تو پرونده میدن؟صد بار بهت گفتن بیا کار همهشونو یهسره کنیم...دهنتو ببند قرار ما این نبود،باید زودتر اون دفترچه وامونده رو گیر بیاریم بریم...خب اونو اونجا ول کردی که چی؟بمیره دستمون به هیچجایی بند نیست...خیله خب بابا گمشو بیا
تماسُ با عصبانیت قطع کرد و من هاج و واج موندم از حرفاش..کیو کنار جاده ول کردن؟کیو زدن؟منظورش با کی بود گفت بمیره؟
از شدت استرس زیاد سرم نبض میزد،من اصلا وابسته این محیط کار و آدمهاش نبودم،یعنی نمیخواستم که باشم،الانم که اینجا بودم فقط دستور بود ولی چرا با شنیدن حرفاش تپش قلب گرفتم؟چرا نگران و دلشوره بابت بچههایی که شدن همکارم یا حتی رئیسم ولم نمیکنه؟
سانی:من میرم بیرون،توام برو ببین داوود چیشده
خداروشکر میکنم که اصلا بهم نگاه نکرد،اونقدر عصبی بود که فقط رفت
ویندوزم که بالا اومد سریع رفتم بیرون،از خدمتکار پرسیدم گفت تو حیاطِ داوود
☆☆☆
#رسول
عمو دو دست پیاس با احسان زدکه عمو برد بعد قرار شد که بریم بستنی بخوریم من حساب کنم، نمیفهمم کجای قانون دنیا اینو نوشته عمو و امیرحسین باهم بحث کنن طبق معمول بعد احسان ببازه من بستنی بدم؟؟/:
علیرضا هم که امشب پیش مهرداد میموند
همه سوار ماشین شدیم،امیرحسین از لجش با عمو آهنگ گذاشت و بلند میخوند و دست میزد
مهدی:بدبخت خوانندهاش به غلط کردن افتاد که این آهنگُ خوند...خب چرا با صدای انکرالاسواتت میخونی؟
امیرحسین:دوست دارررم
گوشیم زنگ خورد دیدم داوودِ
رسول:داداش یه لحظه قطع کن من اینو جواب بدم....جانم داوود
داوود:کجایی رسول
صداش پر از استرس و ترس بود،یاد تهدید چند روز پیش افتادم...امروز روز سوم بود نکنه...
رسول:بیرونم چیشده؟
داوود:از محمد و سعید خبر داری؟
قلبم محکم خودشو میزد به سینه،آب دهنمو قورت دادم و گفتم
رسول:داوود حرف اصلیتو بزن توروخدا
داوود:ببین الان سانی با یکی تلفنی حرف زدنی گفت که یکیُ کنار جاده ول کرده....زود از محمد و سعید خبر بگیر بجنب من نمیتونم
بدون حرف دیگهای قطع کردم،لرزش صداش شده بود سوهان و همینجوری گوشتوروحمو میتراشید
با توقف ماشین سر بلند کردم دیدم بابا از آینه داره نگاهم میکنه
محسن:خوبی بابا؟
توی این شرایط اصلا معنی خوب بودن هم یادم رفته
شماره سعیدُ گرفتم بعد از چند بوق صدای نازک و دخترونهای تو گوشم پخش شد
خواهرسعید:بفرمایید؟
رسول:سعید هست؟..سلام
خواهرسعید:سلام..راستش رفته دوش بگیره کارش دارین؟
نفسی از سر آسودگی کشیدم و فقط با جمله " نه ببخشید مزاحم شدم" تماسُ قطع کردم
مهدی:وا رسول چه مرگت شده
رسول:ههیچی
احسان:هیچیِ هیچی هم که نیست رسول،بگو خب
بدون توجه به سوالهاشون شماره محمدُ گرفتم،خاموش بود..حالا اون نیمچه دلگرمی که از خوب بودن سعید به قلبم نفوذ کرده بود جاشو داد به دلشوره...خیلی سعی میکردم خودمو قانع کنم که شارژ تموم کرده باشه ولی همش اون لحظه که محمد گوششو زد به شارژ جلوی خودم میاومد تو ذهنم
شماره اونیکی موبایلشو گرفتم که اینبار عطیه خانم برداشت،اَه چرا هیچ کردم برنداشتن که من یکم آروم بگیرم،امیرحسین دستای سردمو گرفت که نگاهم رفت سمتش،لب زد آروم باشم،ولی مگه اون میدونست چیشده؟میدونست من چمه؟
رسول:سلام عطیه خانم خوبید؟
عطیه:سلام آقا رسول شکر،کاری داشتید؟
رسول:ببخشید آقا محمد خونهاس؟
عطیه:نه دو ساعت پیش گفت کار دارم رفته بیرون،این گوشیشو جا گذاشته،اتفاقی افتاده؟
حس اینکه یه سطل آب یخ روم خالی شده رو داشتم الان چیکار کنم آخه من
رسول:ببخشید شاید رفتن اداره من حواسم نبود،عذر میخوام،شبتون بخیر
نذاشتم جواب بده و قطع کردم
مهدی:رسول حرف بزن دیگه،چیشده؟
رسول:نمیدونم چیشده...ولی فکر کنم یه اتفاقی برای آقامحمد افتاده
گوشیم زنگ دیدم فرشیده زود جواب دادم
رسول:بله
فرشید:محمدُ پیدا کردیم آدرس میدم برو ماهم میایم...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:سوهانی که روح و گوشت و پوست رو میتراشه🙃
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
دایگو👆🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
ابزارک👆🏻
https://harfeto.timefriend.net/17701822568645
ناشناس قدیمی😂👆🏻
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨