eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
860 دنبال‌کننده
203 عکس
107 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و بیست وششم💛 با شنیدن کلمه قرص یه لحظه هنگ کردم یعنی چی؟ محسن:قرص؟ چه قرصی؟ آقاجون:یکم آرومتر شاید بی‌بی بشنوه محسن:چشم آقاجون:راستش این مورد رو رسول به هیچکس نگفته حتی دوستاش و آقامحمد به هیچکس.. فقط من خبر داشتم که از این به بعد شماهم خبر دارین محسن:چی؟ آقاجون: رسول چندوقته که قرص ضدافسردگی میخوره محسن:چی میخوره؟؟؟ اقاجون:اروم باش پسرم نگران نباش اگه قرصاشو به موقع بخوره بهتر میشه محسن:واسه چی افسردگی اخه؟ اقاجون:دیگه بعد از فوت عاطفه رسول اینطوری شده به منم نمیخواست بگه دکترش رفیقش بوده محسن:خوب میشه؟ اقاجون:والا چه بگم این بچه خودش دوست نداره حالش خوب بشه وگرنه خوب شدنی که هست سرمو انداختم پایین نمیدونم چرا دستام میلرزید خدایا پسرم تو اوج جوونی باید قرص بخوره اونم چی؟ ضدافسردگی پسری که بعد از ۲۷ سال تازه پیداش کردم افسرده شده و هیچ کس خبر نداره اینم باز مهم نیست مهم اینه.. اینکه دوست نداره خوب بشه، آخه مگه میشه؟من تازه رسولمو پیدا کردم خدایا بازم داری امتحانم میکنی؟ نمیتونم.. من نمیتونم از این یکی سربلند بیرون بیام💔😔 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ دست احسانو گرفتم آوردمش بیرون هوا سرد بود واسه اینکه سرما نخوره احسان بردمش خونه خودم درو باز کردم هدایتش کردم داخل اشاره کردم به مبل و اونم بدون هیچ حرفی نشست خودمم کنارش نشستم و گفتم رسول:چیزی شده داداش؟ احسان:نه رسول:ولی شده..خر نیستم که ندونم احسان: چیزی نیست رسول بریم دیگه رسول:نیاوردمت بیرون که بهم بگی چیزی نیست برادر جان.. بگو بهم قول میدم که دهم لقی نکنم احسان لبخندی روی لبش نشست خب فکر کنم یکم تونستم نفوذ کنم به دلش رسول:داداشی بهم بگو باهم مشکلو حل میکنیم احسان:چیزی نشده بخدا رسول رسول:ولی من اون احسان شیطونو نمیبینم احسان:شیطونم من؟ رسول:پیش من آره😂 احسان:دیوونه رسول:اینم بگم که من پیش خان داداشم دیوونه میشم احسان:احسان فدای اون داداش گفتنت رسول:خدانکنه.. قشنگ معلومه داری بحث رو عوض میکنه فکر نکن خرم احسان: چه علاقه ای به خر داری شما رسول:خب حالا.. جواب بده احسان:چیزی نیست بخدا فقط دلم واسه مامان مرضیه تنگ شد رسول:اسم مامان مرضیه بوده؟ احسان:اوهوم رسول:چه قشنگ.. یکی از القاب خانم احسان:آره خیلی قشنگه رسول:خدا رحمتش کنه احسان:😔 رسول:چرا ناراحتی آخه احسان:گفتم که دلم تنگ شده رسول: بغض نکن دیگه داداش بخدا من گریه ام میگیره ها احسان:ببخشید.. رسول خوش به حالت این همه سال هم پدر داشتی هم مادر.. حاج آقا برات پدری کرده و حاج خانم مادری هیچی کم نداشتی تو دنیا با وجود اونا ولی من..😔 رسول:ولی تو چی؟ احسان:من مادرم نبود رسول..حتی کسی نبود که واسم مادری بکنه.. ناشکریه اگه بگم بابا واسم هیچ کاری نکرده نه اون بنده خدا از همه چی زد تا مارو بزرگ کنه ولی خب اون هرچقدر هم برامون پدری کرده ولی هیچی جای مادر رو تو قلبمون نمیگیره رسول:الهی دورت بگردم من احسان:خدانکنه رسول:من زیاد بلد نیستم کسی رو دلداری بدم چون خودم خیلی لازم دارم به دلداری ولی‌.. در خونه با شدت باز شد و علیرضا بدو بدو اومد پرید بغلم ترسیدم رسول:چیشده بابا علیرضا:بِبَشید رسول:چی؟ علیرضا:ببشید احسان:😂 خب بچه جان میخوای عذرخواهی کنی یکم آرومتر وارد خونه شو تا سکته نزنیم علیرضا:باباجونم دُفت منو میبله پالک احسان:باباجون دیگه کیه؟چند تا بابا داری تو😂 علیرضا:بابا محسن دیده رسول:ای جان دلم محکم بغلش کردم دیشب توی راه بهش گفتم به بابا بگه باباجون و به احسانم بگه عمو ولی باهام لج افتاد دیگه نگفت اما الان گفت احسان:وای خدا.. رسول بسته بغلش کردی از بغلم بیرون آوردمش احسان پاشد علیرضا رو بغل گرفت رفتن بیرون وا مثلا ما داشتیم حرف میزدیم😐 از جام بلند شدم رفتم تو اتاق به چمدون کنار تخت نگاه کردم هنوز تصمیم نگرفته بودم که وسایلم رو بچینم تو چمدون یا نه از یه طرف دوست نداشتم برم هم طاقت دوری از این خونه رو نداشتم از جهت دیگه هم دوست داشتم برم نمیدونستم چیکار کنم.. از اتاق اومدم بیرون ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خیلی سخته آدم ها با یه دونه قرص سرپا هستن.. بعضی ها با قرص میتونن بخوابن بعضی ها هم با این قرص لعنتی میتونن خاطراتی که تلمبار شده تو قلبشون رو فراموش کنن و به زندگی عادی برگردن بعضی ها هم هستن که فقط میخورن نه چیزی رو فراموش میکنن نه خوب میشن🙃💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و بیست و هفتم💛 با علیرضا رفتیم پیش بقیه از ذوقم خیلی سریع به بابا گفتم علیرضا چی گفت نمیدونم برق ذوق تو چشماشو دیدم یا برق اشک بود ،نمیدونم ولی توقع داشتم خیلی ذوق کنه نه اینکه فقط لبخند بزنه و علیرضا رو بغل کنه قشنگ بادم خالی شد علیرضا:باباجون محسن:جان دلم؟ علیرضا:امشب میای کنالم بخوابی؟ محسن:باش دورت بگردم علیرضا: تایی میخولی؟ محسن: نه عزیزم علیرضا: خولاکی میخولی؟ محسن: نه قربونت برم نمی‌خورم😊 علیرضا: منو تِی میبلی پالک؟ محسن: هر وقت تو بگی علیرضا: غلوب محسن:باشه غروب میریم در باز شد و رسول اومد ببخشیدِ آرومی گفت و وقتی دید دارم نگاهش میکنم لبخندی زد که باعث شد لبخند رو لبم بشینه چقدر محتاج این لبخند از جانب داداشم بودم کاش امیرحسین و عمو مهدی هم کنارمون بودن حداقل این لبخند تنها واسه من نبود.. واسه هر دوتامون بود.. اومد کنارم نشست خم شد یکم و آروم تو گوشم گفت رسول:آروم شدی؟ البته تازه داشتم شروع میکردم این فسقلی اومد زیر خندیدم و سر تکون دادم رسول:پای بابای من درد گرفت نشستی تو علیرضا:دوشت دالم بَدَل باباجونم بشینم رسول:ولی من دوست ندارم بغل بابا محسنم بشینی🤨 احسان:😂 رسول:نخند احسان محسن:چیکار به بچه داری آخه؟ دوست داری بازم باهات قهر کنه؟ رسول:وای نه قهر دیگه خسته شدم.. از دیشبه چپ میره راست میاد یه میزنه به پام آروم جوری که فقط رسول بشنوه گفتم احسان:دستش درد نکنه رسول:😐 بی‌بی:خب دیگه حرفاتونو بزارید بعد از ناهار محسن:نه نه دست شما درد نکنه ما دیگه زحمتو کم میکنیم آقاجون:این چه حرفیه آقامحسن حالا یه نونُ نمکی باهم میخوریم محسن:اختیار دارین..آخه کار داریم رسول:عه بابا بهانه نیارید دیگه شما کار ندارین.. باید بمونید محسن:آخه.. آقاجون:آخه نداره دیگه محسن:چی بگم والا رسول:ایول..بی‌بی شما بشین من الان خودم میرم میزو میچینم بی‌بی:باشه مادر.. خدا خیرت بده رسول:قربون شما ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:ماجرا رو عشقه🤣❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و بیست و هشتم💛 رفتم آشپزخونه و میزو چیدم یکم زمان برد چون واسه اولین بار بود ناهار خونمون بودن دیگه باید سنگ تموم میذاشتم البته آش‌رشته دیگه سنگ تموم نداره😂 از آشپزخونه بیرون اومد رسول:خب بفرمایید که باید دست پخت بی‌بی رو زودتر خورد علیرضا بدو اومد طرفم و دو دستش رو پشت پاهام گره کرد همه بلند شدن و رفتن آشپزخونه منم علیرضا رو بغل کردم رفتم پشت صندلی نشستم بی‌بی:شرمنده، میخواستم یه غذای دیگه درست کنم ولی این رسول گفت آش بزارم محسن:نه بابا این چه حرفیه از سر ما زیاده همینم آقاجون:رسول جان براشون بریز رسول:چشم کاسه هارو با آش پر کردم و با پیاز داغ تزئین الکی کردم کشک هم گذاشتم وسط هرکی خواست خودش برمیداره دیگه یکم برای خودم ریختم و مشغول خوردن شدم احسانم علیرضا رو نشونده بود روی پاهاش بهش غذا میداد خیلی خوشمزه شده بود از دیشب انقدر که گفتم دلم آش میخواد بی‌بی مجبور شد واسم درست کنه یادمه عاطفه خیلی دوست داشت وقتی که باردار بود ساعت ۳ صبح گفت دلم آش میخواد خدا میدونه اون شب چی کشیدم از دستش تا بی‌بی براش درست کنه یاده غر زدناش افتادم چقدر روزای خوبی داشتیم باهام.. کم بود ولی خب بازم خداروشکر بغض راه گلومو بست.. با رشته های توی آش داشتم فقط بازی می‌کردم ،اشتهام کور شده بود چی میشد همش خواب بود.‌. البته فقط مرگ عاطفه وگرنه اومدن بابا محسن و احسان تو زندگیم رو خیلی دوست دارم.. اصلا فکر میکنم خدا هنوزم بهم نگاه میکنه.. هنوزم هوامو داره که بابا محسن و احسانو گذاشت سر راهم از خدا ممنونم❤️ ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ نگاهم به رسول افتاد که فقط داشت با غذاش بازی می‌کرد آقاجون:رسول؟ رسول:.. علیرضا:بابایییی رسول:ببخشید..جانم؟ آقاجون:کجایی؟ رسول:هیچ جا😄 آقاجون:غذاتو بخور دیگه رسول:ممنون من سیر شدم آقاجون:از دیشب مخ مارو خوردی انقدر گفتی آش میخوام پس چیشد؟ رسول:خوردم دیگه آقاجون:پس به علیرضا غذا بده تا احسان جان قشنگ غذاشو بخوره احسان:دستتون درد نکنه ولی نیازی نیست خودم میدم بهش آقاجون:هرطور راحتی •••••••••••• دیگه باید کم کم میرفتیم خیلی مونده بودیم آروم زیر گوش احسان گفتم که بلند بشه محسن:خب دیگه بااجازه ما مرخص بشیم آقاجون:بمونید دیگه محسن: دست شما درد نکنه زحمت کشیدین باید بریم آقاجون:پس چند لحظه منتظر بمونید تا رسولم حاضر بشه‌‌.. رسول جان پاشو رسول یه نگاه تعجب آوری به حاج‌آقا انداخت اخم حاج آقا هم از چشمم پنهون نموند دوست نداشتم تحت فشار بزارمش محسن:بزارید راحت باشه.. اگه خواست بیاد آقاجون:نه میخواد الان بلند میشه‌‌.. رسول رسول:چشم بلند شد دست علیرضا رو هم گرفت رفت بیرون ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خدا همیشه و هر لحظه و هر ثانیه هوای تورو داره همیشه کنارته فقط کافیه صداش کنی که البته صدا نکرده هم هواتو داره و همیشه به فکرته🙃❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و بیست و نهم💛 دست علیرضا رو گرفتم رفتم تو خونه رسول:برو لباساتو بیار بابا بپوشونم علیرضا:باته علیرضا بدو بدو رفت تو اتاقش منم رفتم تو اتاق چمدون رو گذاشتم رو تخت و بازش کردم بازم مونده بودم که ببرمش یا نه در زده شد و احسان با اجازه ای گفت رسول:احسان بیا اینجا احسان:بیام تو اتاق؟ رسول:آره دیگه بیا کارت دارم احسان:آخه رسول جان من بیام تو اتاق؟ بلند شدم رفتم بیرون رسول:بابا کارت دارم احسان:گیج مادر زادی میگم شاید عکس خانمت تو اتاق بود من بیام چیکار؟ رسول:آها‌.. نگران نباش بیا عکساش همه با حجابه احسان:خب زودتر بگو.. حالا چیکارم داشتی رسول:میگم من با خودم چمدون بیارم یانه؟ احسان:لازم نکرده خودم واست همه‌چیز میخرم رسول:خب نه پس میارم احسان:عه رسول اعصاب منو خورد نکن رسول:قربونت برم داداش احسان:لازم نکرده قربونم بری رسول:اگه میخوای معذب بشم چشم نمیارم احسان:نمیخوام گوشی احسان زنگ خورد لبخندی روی لبش اومد و تماس رو وصل کرد احسان:یه لحظه گوشی.. برو لباساتو عوض کن بعد هرچی لازم داری بردار حالا فردا میریم بازار رسول: نزار برادر بودنمون رو فراموش کنم احسان:گمشو زودتر هر غلطی دوست داری بکن رسول:😐 احسان:حقته😂 رسول:دیوونه ای احسان:مثل تو رسول:هرهرهر احسان: هارهارهار علیرضا:بابایی اینو احسان:بده من تنت کنم رسول:گوشیت احسان احسان:ای وای.. مگه تو حواس میزاری‌.. بیا بریم عمو جان احسان دست علیرضا رو گرفت روی مبل نشستن برگشتم تو اتاق ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ علیرضا رو نشوندم روی پام و گوشی هم گذاشتم رو گوشم احسان:جانم علی؟ علی:سلام کجایین؟ احسان: فعلا در نیومدیم علی:هنوز اونجایین؟ احسان:آره وای منو..علیرضا بغلمه الان علی:جدی میگی؟ احسان:به جان تو..صبر کن عمو جون بیا حرف بزن علیرضا:تیه؟ احسان:عمو علیه‌.‌ البته پسرعمه من منظورمه علیرضا:نه احسان:چرا؟خیلی دوستت داره ها علیرضا:نمیتام احسان:باشه نخواه‌.. بعدا باهاش حرف میزنی علیرضا:بپوشون احسان:الان عزیزم.. علی من بعدا بهت زنگ بزنم؟ الان برم لباسای علیرضا رو تنش کنم علی:باشه فقط مامان میگه میاین اینجا؟ احسان:فکر نکنم علی:بازم خبر بده احسان:باش گوشی رو قطع کردم احسان:اینا چقدر خوشگلن علیرضا:بابایی دیلوز بلام خلید احسان:خیلی قشنگه بیا بپوش بریم علیرضا:توجا میلیم؟ احسان:خونه ما علیرضا: آخ جون😍 احسان:ای دورت بگردم چه خوشگل شدی تو ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن: این پ.ن رو شما بگین☺️🌷
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و سی 💛 از بغل بی‌بی بیرون اومدم اشکام صورتم رو خیس کرده بود آخه چطوری دل بکنم ازتون آقاجون اومد و بغلم کرد محکم دستامو دورش حلقه کردم آقاجون:مگه داری میری که برنگردی اینجوری گریه میکنی؟.. خجالت بکش رسول الان بابات میگه چه پسری تربیت کردما.. لوس نباش دیگه آبروی من میره رسول:دلم تنگ میشه خب🥺 آقاجون: عادت میکنی.. برو یکم تو خانواده جدید.. رسول:آقاجووون آقاجون:رسول خفم کردی بیا برو دیگه یه نفس بکشم از دستت رسول:نامرد آقاجون: ۲۰ سال بیشتر پیشم بودی حق بده از دستت خسته شدم رسول:خیلی ممنون اصلا آقاجون: شوخی کردم عزیز بابا ناراحت نشو از بغل هم بیرون اومدیم آقاجون اشکامو پاک کرد و لبخند زد آقاجون:من حلالت نمیکنم اگه بری و فراموشمون کنی رسول: رسول غلط بکنه شما رو فراموش کنه آقاجون:برو بابا برو که منتظرن رسول:چشم آقاجون:آها یه چیزی.. دیگه من سفارش نکنم رسول کنارشونی باید اون لبخندت همیشه رو لبت باشه، اگه گفتن بریم بیرون قبول کن، یکمم خوش صحبت باش روزه سکوت نگیر کنارشون رسول:😂 چشم آقاجون پیشونیم رو بوس کرد آقاجون:چشمت بی بلا.. برو بابا برو خدا پشت و پنهانت رسول:واسم دعا کن باشه؟ آقاجون:اگه لوس نباشی چشم رسول:آقاجون😐 آقاجون:ببخشید... برو دیگه ده بار گفتم بهت رسول:خدافظ آقاجون:خداحافظ بابا جان از بی‌بی هم خدافظی کردم قبل از بیرون اومدم از زیر قرآن رد شدم دست آقاجون و بی‌بی بوسیدم و بیرون اومدم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆☆ با علیرضا و بابا کنار ماشین وایساده بودیم منتظر رسول بودیم احسان:اَه چرا نمیاد محسن:احسان ساکت احسان:ساکت چیه بابا خب راست میگم دیگه بابا یه اخم اساسی واسم رفت که دیگه چیزی نگفتم چند لحظه ای گذاشت که با صدای آرومی خطاب بهم گفت محسن:رسول اومد بهش بگی چرا انقدر لف دادی و اینجور حرفا من میدونم و تو احسان:چشم..ببخشید نگاهم به علیرضا افتاد داشت با توپش بازی می‌کرد لبخندی زدم آخ خدا چقدر این بچه شیرینه رسول از در اومد بیرون حاج‌آقا و بی‌بی هم اومدن بیرون آقاجون:ببخشید یکم این رسول لوس تشریف دارن محسن:😂 رسول:آقاجون😐 بی‌بی:بچمو اذیت نکن حاجی آقاجون:چشم رسول:اخ من فدای بهترین مادر دنیا بشم بی‌بی:خدانکنه مادر آقاجون:برین دیگه دیرتون نشه محسن:نه دیر نمیشه حاج‌آقا آقاجون:من میخوام زودتر از دست این رسول خان راحت بشم بعد شما میگی دیر نمیشه؟ رسول:جدی جدی داره بهم بر میخوره آقاجون:بخوره.. چه بهتر رسول:بابا میشه زودتر بریم😫 احسان:😂 حاج‌آقا رسولو بغل کرد و گفت آقاجون:شوخی کردم باهات لوس خودم علیرضا:بابایی‌ دَسته شدم رسول: دسته چیه بچه.. بگو خسته آقاجون:خب بچه راست میگه دیگه رسول:باشه بریم دیگه محسن:دستتون درد نکنه زحمت دادیم آقاجون:این چه حرفیه مراحمید بازم از این کارا بکنید محسن:چشم حتما رسول:خداحافظ آقاجون.. بی‌بی خدافظ مراقب خودتون باشید ••••••••• بلاخره بعد از کلی تعارف و خدافظی سوار ماشین شدیم راه افتادیم سمت خونه رسولو بازور فرستادم جلو بشینه منو علیرضا هم عقب نشستیم همینکه وارد یکم راه اومدیم آهنگو روشن کردم علیرضا هم کلی ورجه‌ورجه می‌کرد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:پیش به سوی خوشی و کلی اتفاقات جورواجور😜😁
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و سی و یکم💛 تو راه احسان و علیرضا کلی شیطونی کردن و میخندیدن لبخندی که امروز روی لبای احسان میبینم رو هیچ وقت ندیده بودم نگاهی به رسول کردم که خیره به جاده بود درکش میکردم ترک کردن جایی که بزرگ شده و کلی خاطره خیلی سخته ولی خب باید درستش کنیم دیگه محسن: کجا بریم شیطونا؟ احسان: علیرضا بگه کجا بریم علیرضا: بلیم پالک محسن:باشه خوشگلم میریم پارک.. برم رسول جان؟ رسول اصلا حواسش به من نبود نگاهی به احسان کردم که نگران به رسول نگاه می‌کرد محسن:رسول جان؟ دستم رو گذاشتم رو شونه‌اش که به خودش اومد رسول:جانم محسن:چیزی شده؟ رسول:نه بابا محسن: علیرضا میگه بریم پارک رسول: باش دیگه هیچ حرفی نزد منم به سمت نزدیکترین پارک راه افتادم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ روی صندلی سرد پارک نشسته بودم خیره به علیرضا و احسان که داشتن بازی می‌کردن آبمیوه‌ای جلوم قرار گرفت نگاهم رفت سمت بابا محسن:به چی نگاه میکنی سه ساعت؟ بیا اینو بخور سرحال بشی رسول:ممنون محسن:نمیدونستم چه طعمی دوست داری واسه همین میوه مورده علاقه احسانو برات گرفتم به آبمیوه با طعم هلو نگاه کردم و لبخند زدم رسول:دستتون درد نکنه محسن:نوش جان..زودتر بخور تا گرم نشده رسول:خودتون چی؟ محسن:من دوست ندارم رسول:جدی؟ محسن:آره فقط طبیعی میخورم آبمیوه رسول:😂 محسن:به چی میخندی؟ رسول: خیلی شباهت دارین به آقامحمد.. اونم دوست نداره محسن:این الان کجاش خنده داره؟ رسول:یاد چندماه پیش افتادم محسن:می‌شنوم رسول: آخر شب همه بچه ها تو ون داشتیم برمیگشتیم اداره بعد داوود حوس آبمیوه کرد اونم عاشق آبمیوه پرتقالیِ.. یعنی با دنیا عوضش نمیکنه، سال پیش یه آبمیوه بزرگ با طعم پرتقال گرفتیم بعد گذاشتیم توی جعبه کادوی خیلی خوشگل روز تولدش بود وقتی بازش کرد انقدر ذوق کرد محسن:😂 یعنی کادوتون یه آبمیوه بود؟ رسول:نه خب اون واسه خنده بود بچه ها چیزای دیگه هم گرفته بودن ولی داوود همیشه میگه اون آبمیوه از همش بهتر بود محسن:😂.. بحث سر محمد بودا رسول:آها راست میگین😅.. بچه ها اون شب آبمیوه و کیک خریدن ولی آقامحمد گفت که دوست نداره اون فقط طبیعی میخوره.. از اون روز به بعد براش آبمیوه طبیعی می‌گرفتیم اونم به جای تشویق، توبیخ می‌کرد محسن:واسه چی؟ رسول: میگه تا شما باشین مسخره بازی نکنید..آخه راستم میگه با لحن مسخره ای میگم بفرمایید محسن:پس دستش درد نکنه رسول: میگم شما چند ساله با آقامحمد رفیقین؟ محسن: از وقتی محمد وارد این کار شده رسول: آها یعنی شما زودتر از ایشون وارد شدین؟ محسن:آره بابا سن من خیلی بیشتر از اونه رسول:چند سالتونه مگه؟ محسن:دیگه پرو نشو رسول:چرااا؟😐 محسن:چون سنم رو نمیگم رسول: مگه دخترین؟ محسن:تو.. صدای گریه علیرضا مانع از ادامه صحبت شد دویدم سمتش از سرسره افتاده بود زمین بلندش کردمو نشوندمش روی پاهام رسول:علیرضا بابا خوبی؟؟ علیرضا:😭 رسول:گریه نکن دورت بگردم چیزی نشده محسن:علیرضا بابا درد داری؟ علیرضا:پام دلد میتونه😢 اشکاشو با دستم پاک کردم و به زانوش نگاه کردم رسول:هیچی نشده فقط یکم خاکیه گل پسرم علیرضا:دلد میتونههه رسول:باشه چرا داد میزنی آخه بچه احسان:بیاین بریم اونور بچه ها میخوان بازی کنن به بچه هایی که منتظر بودن من بلند بشم تا سر بخورن نگاه کردم.. خندیدم و بلند شدم رسول:ببخشید الان میتونید بازی کنید محسن:خب دیگه بریم داره شب میشه علیرضا:بازی تونم محسن: عزیزم نگا، داره هوا تاریک میشه بریم خونه بعدا که پاهات بهتر شد میایم علیرضا:باته بلیم احسان:بیا بغل عمو، بابا رو ولش کن علیرضا رفت تو بغل احسان محسن:بیاین بریم به سمت ماشین حرکت کردیم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن: شما امید داشته باشین به خدا خدا جوری سرنوشتت رو بسازه که هنگ کنی☺️😁
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و سی و دوم💛 در خونه رو باز کردم کشیدم کنار و به رسول گفتم محسن:برو داخل بابا رسول:ممنون رسول که رفت بعدش احسان و علیرضا، آخر هم خودم رفتم احسان و علیرضا که از بس بازی کرده بودن از خستگی روی مبل ولو شدن رسولم جلو در وایساده بود محسن:برو دیگه چرا وایسادی؟ رسول:منتظر شما بودم محسن:بریم بابا دست گذاشتم روی کمرش و هدایتش کردم سمت حال سوئیچ و گوشیم رو گذاشتم روی اپن احسان:پاشین بریم اتاقتون رو نشون بدم محسن:باشه احسان دست علیرضا رو گرفت رسولم پشت سرشون رفت وارد آشپزخونه شدم در یخچالو باز کردم حالا شام چی بخوریم؟ صدای زنگ موبایلم بلند شد از روی اپن برداشتم زینب بود محسن:سلام زینب جان زینب: سلام داداش خوبی؟ محسن: قربونت تو چطوری؟ زینب: الحمدلله.. چیشد؟ محسن: تازه رسیدیم خونه زینب: شام بیاید اینجا محسن: اگه بشه زینب جان بزار واسه فردا چون الان خسته شدن بچه ها..بعد من به رسول بگم زینب:باشه هر وقت اومدین قدمتون سر چشم محسن:علی چطوره؟ زینب: خوبه خداروشکر محسن:دیگه درد نداشت؟ زینب: نه داداش محسن:چیکار میکنه؟ حامد کجاست؟ زینب: حامد که رفته باشگاه علی هم داره فیلم میبینه محسن:به اون حامد بگو یکم بمونه تو خونه زینب:خب داداش اون بنده خدا هم کار داره نمیتونه زیاد بمونه تو خونه محسن:میخوای بیام خودم ببرمش بیرون؟ زینب:بیرون نمیره که محسن:ای بابا زینب:دیگه برو داداش مزاحمت نمیشم فقط اومدین بهم خبر بده محسن:باشه زینب:سلام برسون محسن:سلامت باشی خدافظ زینب:خداحافظ گوشی قطع کردم زیر کتری رو روشن کردم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ احسان در اتاقی رو باز کرد احسان:بفرمایید اینم از اتاق کنار رفت وارد اتاق شدیم خیلی قشنگ بود یه قسمت از اتاق کلی اسباب بازی پسرونه چیده شده بود علیرضا که با دیدنشون ذوق زده دوید طرفشون یه قسمت از اتاق هم میز و صندلی بود با یه کتابخونه خالی😂 احسان:کتابخونه رو فردا پر میکنم رسول:کی وقت کردی اینجارو درست کنی؟ احسان:دیروز رسول:یعنی دیروز این همه.. احسان:یادته تو بیمارستان وقتی فهمیدم علیرضا برادر زاده منه کلی ذوق کردمو رفتم تو گوشی؟ رسول:آره احسان: من یکی از رفیقام اسباب بازی میفروشه اینترنتی بعد به اون گفتم زود آماده کرد رسول:چرا انقدر زحمت کشیدی؟خب علیرضا زیاد.. احسان:نزن تو ذوقم دیگه رسول:دستت درد نکنه احسان:وظیفه بود علیرضا:بابا.. بابا بیا اینو بده به من به هواپیما بالای کمد اشاره کرد احسان:الهی احسان فدای اون لحنت بشه جیگرم😘 بیا خودم بهت میدم احسان هواپیما رو داد به علیرضا..اونم بدو بدو رفت بیرون احسان:خوشت اومد؟ رسول:آره عالیه احسان:شرمنده خیلی دوست داشتم اتاق تو و علیرضا جدا باشه ولی.. رسول:دیوونه شدی؟یعنی چی جدا باشه همین اتاقم من الان عذاب وجدان گرفتم احسان:واسه چی؟ رسول:اتاق واسه کی بود؟ ببین احسان بهم دروغ نگو رنگ اتاق که سفید،طوسیِ ولی بوی رنگ نمیده اتاق..توروخدا دروغ نگو بهم اتاق واسه کی بوده؟ احسان:یه نفس بگیر بزار توضیح بدم رسول:بفرما احسان: این اتاق خالی بوده ما وسایل اضافه رو اینجا میذاشتیم..رنگ اتاق هم باید بگم چند سال پیش امیرحسین گفت میخواد این اتاق رو رنگ کنه واسه خودش و عمومهدی رنگ کرد، بابا ماموریت بود وقتی برگشت گفت جاتون تنگ میشه واسه همین واحد بالا رو گرفت واسه اونا از اون موقع امیرحسین و عمو مهدی میرن بالا البته فقط واسه خواب چون بابا نمیزاره زیاد برن بالا رسول:مطمئن باشم؟ احسان:چرا اینجوری حرف میزنی؟مگه دروغ میگم بهت‌؟ اصلا گیرم که اتاق تا دوروز پیش واسه یکی بوده میخوای چیکار کنی؟ رسول:خب اینجوری مزاحم.. احسان:شرمنده ها ولی دفعه دیگه اسم مزاحمت رو بشنوم با همین پشت دست زدم تو دهنت رسول:😐 احسان:ها چیه؟..خیلی بی ذوقی..دیروز از صبح تا آخر شب این اتاقو واست آماده کردم بعد میگی مزاحمی؟ واسه چی فکر میکنی مزاحمی؟ تو داداشمی رسول جزئ از این خانواده رسول:معذرت میخوام احسان جان خوب شد؟ احسان:بهتره.. راستی تخت هم واست سفارش دادم دونفره رنگش هم به رنگ اتاقت میخوره تا دوروز دیگه فکر کنم بفرستن رسول:تخت میخو.. احسان:خفه لطفا رسول:تشکر احسان:آهان این شد محسن:بچه ها بیاین چایی بخورین احسان:آقای بی ذوق بریم اینو گفت‌و رفت.. به این رفتارش خندم گرفته بود چند قدمی راه رفتم تو اتاق، خیلی دکور قشنگی داشت واقعا احسان حق داشت عصبی بشه به حیوانات کوچیک که با سلیقه چیده شده بودن نگاه کردم بینشون حیوان خرگوش رو برداشتم همون حیوون مورد علاقه عاطفه🙃 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکم حق بدیم🌷
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و سی و سوم💛 چایی ریختم و آوردم تو حال احسانم تلویزیون رو روشن کرد علیرضا که با هواپیما کلی حال کرده بود محسن:رسول کجاست؟ رسول:اینجام بابا محسن:بیا چایی بخور رسول جان رسول:چشم اومد و نشست رو مبل لیوان چایی رو گذاشتم جلوش که تشکر کرد محسن:احسان برو از آشپزخونه اون ظرف شیرینی رو بیار یادم رفت احسان:چشم علیرضا:بابایی رسول:جونم؟ علیرضا:اینو خیلی دوشت دالم رسول:باید بری قشنگ تشکر کنی علیرضا:باته علیرضا دوید سمتم از دست‌هاش گرفتم روی پاهام نشوندمش علیرضا:ملسی بابایی محسن:الهی دورت بگردم، خواهش میکنم من که کاری نکردم همش کاره احسان بود علیرضا:چطولی بازی تونم؟ محسن:نگاه از بدنه هواپیما بگیر بعد بدو این پره‌هاش میچرخه علیرضا:باته علیرضا همین کارو انجام داد صدای خنده هامون بلند شد احسان:الهی قربونت بشم من فسقلی رسول:نگو بهش فسقلی عصبی میشه احسان:جدی؟ رسول:میخوای امتحان کن احسان:باشه...فسقلی عمو بی.. علیرضا:به من ندو فسقیلیییی رسول:علیرضا بابا آرومتر زشته علیرضا:نوموخوام احسان:من غلط کردم عزیزکم ببخشید اصلا فسقلی منم علیرضا:آله تویی محسن:😂 همینو میخواستی؟ احسان:بابااا😕 محسن:بیا بشین احسان:بابا شام چی بخوریم؟ محسن:خودمم موندم احسان:رسول چی میخوری از بیرون سفارش بدم رسول:چرا سفارش بدی؟ احسان:وقت نشد شام درست کنیم بگیم بیارن دیگه رسول:نمیخواد بابا محسن:خاکی نباش بابا😂 بگو چی میخوری رسول:من هیچی نمی‌خورم ممنون احسان:خفه پلیز محسن:عه احسان.. تعارف نکن بابا بگو رسول:تعارف نمیکنم واقعا اصلا میلی به غذا ندارم احسان:میگم بابا یه چیزی محسن: چی؟ احسان:شماره این رستورانه رو گم کردم رسول:😂 احسان:هوی نخند محسن:خسته نباشی.‌. پس واسه چی الکی چرت و پرت میگی احسان:خب یادم نبود.. املت درست کنم،؟ محسن:چاره‌ای داریم جز این؟ احسان:خب پس من برم درست کنم محسن:باشه برو •••••••••• ساعت تقریبا ۱۲ شب بود رسول که شام فقط یه لقمه خورد من نمیدونم این بچه چطوری با یه لقمه کوچیک سیر میشه امشب باید باهاش حرف بزنم علیرضا:بابایی رسول:جونم علیرضا:بلیم بخوابیم😴 رسول:باشه بریم احسان:رسول میشه من بخوابونمش؟ رسول:چرا که نه احسان:ممنون.. بپر بریم بخوابیم خوشگلم علیرضا:بلیم احسان:شب بخیر رسول:شبتون بخیر محسن:شب بخیر احسان و علیرضا که رفتن من موندم و رسول تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم کنارش نشستم محسن:حوصله داری یکم باهم حرف بزنیم رسول:بله محسن: خوابت که نمیاد؟ رسول:نه خواب کجا بود آخه پدر من تا صبح بیدارم😅 محسن:میخوام باهات راجع به زندگیمون حرف بزنم رسول:بفرمایید ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یه چی بگم؟ ما آدما همیشه وقتی حالم خوبه، وقتی لبخند میزنیم، وقتی که به خوشبختی رسیدیم و همه چیز وفق مرادمون پیش رفته، یه نمیریم سراغ خدا بگیم دستت درد نکنه بابت این لبخند که روی لب هام آوردی🙃💔 ولی حالا وقتی دلمون گرفته و تو بدترین شرایط زندگیمون هستیم سریع میریم سراغ خدا و ازش کمک میخوایم، کمکمون هم میکنه خیلی زیاد ولی میخوام بدونی تو هر قسمت از زندگی هستی یه خداروشکر بگو چه وقتی وفق مرادت بود چه نبود تو بگو خداروشکر☺️☺️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و سی و چهارم💛 محسن:میگم تو واقعا از ته ته قلبت راضی هستی اومدی اینجا؟ رسول:ب‌‌.. محسن:صبر کن رسول.. نمیخوام اجباری تو کار باشه راحت باش بابا بهم بگو،از وقتی اومدیم خیلی ساکتی، توی خودتی رسول:به کی به چی قسم بخورم دلیل این سکوت و ناراحتیم، نارضایتیم از اومدن به اینجا نیست محسن:پس چرا ناراحتی؟ اینجوری نمیتونم ببینمت رسول:شرمنده، با حاله بد من حال شما.. محسن:دوست ندارم از این حرفا بشنوم.. بگو از چی ناراحتی شاید باهم این ناراحتی رو حل کردیم رسول:بابا من از بچگی با فکر اینکه پدر و مادرم مردن و الان زیر کلی خاکه شب‌و روز کردم، روز و شب.. فکرکنید یه شبه بهتون بگن پدرو مادرت یکی دیگست خب خب..😔 محسن:خب چی؟ رسول:هر چقدر که از دستشون عصبی باشم ولی به هر حال برام پدری کرده باباصالح.. مادری کرده مامان اسما نمیتونم ولشون کنم محسن: کی گفته ولشون کنی؟ رسول:بابا میشه ببخشین محسن:کیو؟ رسول:بابا صالح و مامان اسما رو.. ببین بابا منم خیلی ناراحتم از این موضوع ولی خب بعضی وقتا بهشون حق میدم من خودم طعم عشق رو چشیدم میدونم اون لحظه مامان اسما به چی فکر کرده، اون واسه نگه داشتن عشقشون منو از شما گرفت،ببخش بابا دوست ندارم اون دنیا عذاب بکشن محسن:😊 فقط بخاطر این موضوع ناراحتی؟ رسول:آره😔 محسن:دورت بگردم بابا..من همون روزی که اولین بار به عنوان یه پسر دیدمت ببخشیدم رسول:راست میگی محسن:دروغ دارم مگه همون جا روبه روی حرم آقا گفتم بخشیدم رسول:نمی‌دونم چطوری تشکر کنم🥺 محسن:آخه چرا بغض میکنی رسول:خیلی خوبی بابا محسن:بسته بسته خیلی هندونه گذاشتیم زیر بغل همدیگه😂 رسول:😆.. میگم بابا؟ محسن:جون دلم رسول:میشه یکم از مامان تعریف کنید؟ محسن:چی میخوای ازش بدونی؟ رسول:خب چطوری بود؟دوست دارم ازش بدونم تا شاید بتونم دلتنگیم رو برطرف کنم محسن:الهی بابا فدای اون دلت بشه رسول:خدانکنه محسن:بزار الان میام بلند شدن رفتم عکس مرضیه رو آوردم کنارش دوباره نشستم محسن:این عکس مرضیه، مادرته رسول:اسم مامان، مرضیه بود؟ محسن:نمیدونستی؟ رسول:نه، چقدر خوشگل بوده محسن:این حالا عکسشِ.. مرضیه یه مادر واقعا مهربونی بود، اصلا.. رسول:ببخشید ناراحتت کردم دست انداختم و به خودم نزدیکش کردم سرشو گذاشت روی شونم محسن:دردمون یکیه، ولی واسه تو تازه رسول:سرنوشت چقدر بی‌رحمه محسن:سرنوشت هرکی دست خداست بابا، شاید خدا میخواسته امتحانمون کنه رسول:چقدر سخته محسن:ولی سربلند بیرون میای رسول:نه محسن:چرا قبول میشه رسول:بابا دلم براش تنگ شده محسن:همه ما دلمون واسه رفتگانمون تنگ میشه این موضوع خیلی طبیعیه رسول:بابا نذاشتن قبل از مراسم خاکسپاری ببینمش‌.‌. حسرت شده واسم محسن:رسول شاید با زدن این حرفام بگی چقدر پروام رسول:من غلط کنم اینو بگم محسن:بزار حرفمو بزنم بچه... رسول تو پسرم منی، سرنوشت ما خیلی شبیه همدیگه هست،منم جوون بودم همسرم رفت، منو با بچه ها تنها گذاشت،خیلی سخت خیلی،درکت میکنم بابا سخته با یه بچه بدون همسرت زندگی کنی ولی تو میتونی باید بتونی رسول الان علیرضا هنوز بچست چند سال دیگه بزرگ بشه ضربه میبینه هر وقت دلت گرفت پیش اون بچه حال بدتو نشون نده بیا پیش خودم نوکرتم هستم تا صبح بشین درد و دل کن باهام ولی نزار علیرضا اون اشکتو ببینه، نزار از دل شکستت خبردار بشه نزار رسول، بزار نبود مادرش رو حس نکنه رسول:چشم🥺 محسن:بابا قربون اون چشم گفتن بشه رسول:خدانکنه، میگم بعد از مامان شما.. محسن:نابود شدم ولی بخاطر بچه هام ریختم تو خودم و نذاشتم کسی بفهمه واسه اینکه زیاد به همسرش فکر نکنه بحثو عوض کردم محسن: وای رسول من بچه خیلی دوست داشتم و دارم همیشه به مرضیه میگفتم باید یه اتوبوس واسم بچه بیاری اونم کلی غر میزد میگفت من از دست همین امیرحسین پیر شدم حالا یه اتوبوس میخوای تو رسول:دراین حد بچه دوست داشتین؟ محسن:خیلی، وقتی احسان به دنیا اومد اون از امیرحسین بیشتر زلزله بود..دوتاشون که دست به دست هم میدادن یه خسارتی وارد می‌کردن بهمون وقتی هم که قرار شد تو بیای فکر می‌کردیم دختره ولی خب پسر شدی 😂 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:بدترین درد می دونی چیه؟ اینکه دل شکسته باشیو سکوت کنی🙃💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و سی و پنجم💛 رسول:یعنی چی پسر شدم؟ محسن:منظورم اینکه اول دکتر بهمون گفت دختر قراره باشه بچمون بعد از یه ماه که دوباره مرضیه رفت دکتر گفت پسره رسول:آها محسن:اونجا تو بهم خسارت زدی رسول:من؟ چه خسارتی؟ محسن:خب اگه از همون اول پسر معلوم میشدی من دیگه لازم نبود برم کلی وسایل دخترونه بخرم رسول:😂 محسن:آره دیگه بایدم بخندی بهم خسارت زدی خنده هم داره رسول:ولی خدای من😂، بعدش چیکار کردین با اون وسایل محسن:هیچی همه رو بردیم پرورشگاه رسول:چه خوب، بعدش چی؟ محسن:هیچی دوباره رفتیم وسایل پسرونه گرفتیم رسول:که اونام قسمت نشد، هوم؟ محسن:که اونام قسمت نشد 😞 رسول:خب الان که اینجا هستم چرا ناراحتین؟ محسن:ناراحتم چون برات پدری نکردم رسول:همین مدتی که باهم بودیم حتی قبل از اینکه بفهمیم پدر و پسریم برام اندازه کل عمرم پدری کردی پس ناراحت نباشید که بدجور دلم میشکنه اینجوری محسن:باش..میگم رسول رسول:جانم؟ محسن:دوست داری این چند روزی که مرخصی هستی حوصله‌ات سر نره؟ رسول:شما که هستیم خب حوصلم سر نمیره محسن:من که نمیتونم زیاد خونه باشم بابا باید برم اداره هنوز پرونده در جریانه رسول:مگه همه رو دستگیر نکردن؟ محسن:چرا ولی محمد امروز بهم گفت که ساموئل یه نفر رو گفته که فکر می‌کنیم نفره اصلیه رسول:جدی میگین بابا؟ محسن:آره واسه همین باید برم رسول:خب منم ببرین محسن:جان عزیزت منو با محمد در ننداز رسول:آخه.. محسن:دو روز که گذشت سه روزش مونده رسول:بازم سخته برام..اصلا شما و احسان برین اداره من چیکار کنم؟ محسن:کلا میخواستم باهات راجع به همین حرف بزنم ولی نذاشتی رسول:خب ببخشید بفرمایید محسن:میخوام با چند نفر آشنات کنم فردا، خیلی دوست دارن تورو زودتر ببینن رسول:کی؟ محسن:یادته بهت گفتم یه خواهر دارم یه برادر؟ رسول:بله یادمه محسن:خب میخوام فردا ببرمت پیش زینب خواهرم رسول زود سرشو از رو شونم برداشت و با تعجب بهم نگاه کرد محسن:چرا اونطوری بهم نگاه میکنی؟ رسول:فردا باید کجا بریم؟ محسن:خونه زینب اینا رسول:آخه‌. محسن:اگه دوست نداری اشکال نداره بابا رسول:نه اصلا صحبت اینا نیست محسن:پس چی؟ رسول:من یکم معذبم نمیتونم، خجالت میکشم محسن:الهی دورت بگردم خجالت نداره که رسول:خب بریم اونجا چیکار کنیم؟ محسن:رسول اونا خانوادت هستن یعنی چی که اونجا چیکار کنیم؟ میدونی انقدر زینب بهم زنگ زد گفت همین امشب بیارش که خسته شدم رسول: یعنی برم اونجا بگم.. محسن:😂 نترس عزیز بابا اونقدر که اونا منتظر تو هستن نگو رسول:خب نمیشه من نیام؟ محسن:اونا تورو دوست دارن ببینن رسول:خب اگه رفتیم اونجا من باید چیکار کنم؟ محسن:شما بگیر بخواب بنظرم که از وقت خوابت گذشته رسول:اصلاهم نگذشته دلم میخواد حرف بزنیم محسن:خب چی بگیم؟ رسول:خب یکم از خودتون بگین محسن:سوال بپرس من جواب بدم رسول:این آقا امیرحسین شغلش چیه؟ محسن:آقا؟ اون برادرته رسول:خب خجالت میکشم محسن:از دست تو رسول:😅 نگفتین محسن:افسر آگاهی رسول:جدی؟ محسن:مگه دروغ دارم بهت بگم بابا رسول:درجه‌اش چیه؟ محسن:امیرحسین سروان، مهدی سرگرد رسول:مگه آقامهدی هم.. محسن:وقتی میگم باهم رفتن ماموریت یعنی اینکه شغلشون هم یکیه یه سکوت خیلی کوتاهی بینمون حاکم شد که رسول شکست رسول:بابا محسن؟ محسن:جان دلم؟ رسول:میشه سرمو بزارم رو پات بخوابم؟ محسن:دیگه بخاطر این ازم اجازه نگیر رسول:چشم بدون هیچ حرف دیگه ای سرش رو گذاشت رو پام دستام بی اختیار رفت روی موهاش رسول:بابا؟ محسن:جانم رسول:مرسی که هستی محسن:شب بخیر رسول:😄شب بخیر ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:مرسی که هستی بابا🙃(((:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و سی و ششم💛 دستم هنوز نوازش وار روی سرش بود نگاهی بهش کردم که چشم هاش بسته بود سرم رو چسبوندم به مبل و چشمامو بستم امشب فکر کنم احسان بهترین شبیه که می‌خوابه و من، امشب بدون هیچ فکری آرومُ و بدون هیچ دغدغه‌ی‌فکری میخوابم چشم‌هامو باز کردم و زیر لب زمزمه کردم محسن:"خدایا شکرت" •••••• با صدای جیغ علیرضا چشم باز کردم همون موقع رسولم بیدار شدو دوید سمت اتاق احسان بلند شدم و رفتم تو اتاق رسول:جونم بابا آروم باش چیزی نیست علیرضا:😭(جیغغغ) رسول:دورت بگردم من کنارمت پسرم گریه نکن محسن:چیشده؟ رسول:ترسیده احسان:اَههه ساکت دیگه رسول همینجوری که علیرضا بغلش بود اومد بیرون سری از روی تاسف تکون دادم از دست این احسان، حتی با صدای جیغ علیرضام بیدار نشده دیگه واویلا به سمت آشپزخونه رفتمو یه لیوان آب ریختم بردم دادم به رسول کنارش نشستم و دست کشیدم روی سر علیرضا محسن:دورت بگردم بابا چرا گریه میکنی؟ علیرضا:😭 رسول:عه علیرضا، بابا گریه نکن دیگه کنارمت نگاه کن علیرضا:چ. چلا. ب. رسول:عزیزکم بیا یکم آب بخور، ببخشید پیشت نخوابیدم ترسیدی، الان که کنارمت گریه نکن، ناراحت میشما علیرضا:باته رسول آروم آروم آبو داد بهش خورد خودم بغلش کردم و بوسه ای روی پیشونیش کاشتم محسن:آخی خوشگلم ترسیده.. رسول بیا برو تو اتاق من بخوابونش رسول:پس شما محسن:نزدیکه اذانِ خوابم دیگه نمیاد رسول:باشه..آها ببخشید بابا میریم تو اتاقتون محسن:نشنوم از این حرفا دیگه رسول:بله ببخشید رسول و علیرضا که رفتن منم رفتم تا وضو بگیرم گردنم خشک شده بود یکم با دستم مالش دادم تا شاید بهتر بشه ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ با تابیدن نور خورشید روی صورتم، چشم باز کردم چند بار پلک زدم تا بتونم به خودم بیام خواستم از جام بلند بشم که دیدم علیرضا تو بغلمه آنقدر محکم بغلم کرده بود که نمیتونستم از جام بلند بشم آروم دست کشیدم روی موهاش دستم رفت روی مژه های بلندش قشنگ میتونم بگم مریض بودم یا به قول مهرداد کرم داشتم با دستی که آزاد بود گوشیم رو برداشتم و روشن کردم با دیدن ساعت نزدیک بود شاخ در بیارم ۹:۴۲ دیقه صبح بود، یا خوده خدا چقدر من خوابیدم چرا بابا بیدارم نکرد پس آروم سر علیرضا رو گذاشتم رو بالشت و بلند شدم پتو رو کشیدم روش، از اتاق بیرون اومد رسول:بابا؟.. احسان؟ در اتاق احسانو باز کردم کسی نبود آشپزخونه رفتم اونجا هم کسی نبود خواستم بیام بیرون که چشمم به کاغذ روی یخچال افتاد، بی ارائه رفتم سمتش چقدر از این کاغذا می‌چسبوند عاطفه رو یخچال، یادش بخیر💔 کاغذ رو برداشتم از دست خطش تابلو بود کیه احسان:سلام صبحت بخیر داداش خلم مثل خرس خوابیده بودی دیگه بابا نذاشت بیدارت کنم واسه همین رو کاغذ نوشتم راستی میزو حال کردی؟ چه صبحونه ای واست درست کردم؟ به اینجا که رسیدم برگشتم و روی میز ناهارخوری رو دیدم تازه متوجه شده بودم، خنده ای ‌کردم دوباره شروع به خوندن ادامه نامه شدم احسان:آره دیگه ما اینیم سلیقه‌ام تو حلقت برادر (: بشین بخور بعد صبر کن تا ما بیایم، زود میایم راستی امروز پستچی کتابارو میاره بگیر از طرف داداش گلت کاغذ رو تا زدم و زیر لب زمزمه کردم رسول: لقب دیوونه واقعا برازندهِ احسانه😂 نگاهی به میز صبحونه کردم اصلا میل به غذا نداشتم ولی خدایی از حق نگذریم سلیقه‌اش خوبه دلم میخواست واسه ناهار خودم غذا درست کنم چون وقتی میومدن حتما خسته بودن ولی خب از طرفی هم خجالت میکشیدم به وسایل این خونه دست بزنم هنوز نتونستم خودمو قانع کنم قراره اینجا بمونم و باید باهاش کنار بیام دستو صورتمو شستم نشستم پشت میز اصلا تنهایی چیزی از گلوم پایین نمی‌رفت بلند شدم ،یکم آشپزخونه به هم ریخته بود تصمیم گرفتم تمیز کنم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:لبخند🙃😄
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و سی و هفتم💛 از اتاق آقای عبدی بیرون اومدم این پرونده بدجور تو مخم بود نفر اصلی رو پیدا نمی‌کردیم فقط یه اسم که متاسفانه هیچی هم پیدا نمیشد انگار این اسم رو الکی دادن بهمون یا اصلا.. محسن:چته تو؟ محمد:حوصله ندارم محسن ولم کن توروخدا محسن:خب دلیل نداره این کم حوصلگی شما؟ محمد:چرا دلیل داره، دلیلشم اینکه به هیچی نرسیدیم، بچه ها خسته شدن بخدا از اینکه نمیتونن شبا برن کنار خانوادشون شرمنده ام محسن:چرا همچین فکری میکنی آخه برادر من با سرزنش کردن خودت مگه درست میشه؟؟ محمد:میگی چیکار کنم؟هیچی سرجاش نیست اون عوضی رو نمیتونیم پیدا کنیم حتی یه سرنخ نداریم این ساموئل هم انگار آوردمیش سیزده بدر محسن:بیا این لیوان آبو بخور از عصبانیت قرمز شدی محمد:ای خدا ای خدا میشه منو بکشی راحت بشم؟ محسن:محمد میزنم تو دهنتا،بی ادب.. صد بار گفتم از این حرفا خوشم نمیاد محمد:معذرت محسن:گفتم بیا این آبو بخور محمد:ممنون لیوان آبو ازش گرفتم نشستم روی صندلی و آبو سر کشیدم محسن:خودم میرم واسه بازجویی محمد:هیچی نمیگه هیچی، اعصاب خودتو و خودمو خورد نکن لطفا محسن:شما میری نمازخونه یه بالشت برمیداری و یکم میخوابی تا من کارم تموم بشه محمد:بگیرم بخوابم تو این شرایط؟ محسن:کدوم شرایط؟خودت سختش میکنی محمد، بچه ها بهم گفتن دوشبه نخوابیدی خب یکم استراحت کن محمد:نمیتونم محسن نمیتونم محسن:چرا میتونی، چند ساعت به چیزی فکر نکن محمد:آخه.. محسن:نبینم تو اتاقت شمارو محمد:تقلید میکنی؟ محسن:😂 همین جمله رو خیلی به رسول گفتی محمد:انتقام میخوای بگیری؟ محسن:محمد بیا برو نخندون منو انقدر محمد:تو بیکاری هی میخندی به من چه محسن:بی ادب، بزرگتری گفتن،کوچیکتری گفتن محمد:بازجویی خوش بگذره محسن:روز خوش😂 خنده ای کردم خدایی این محسن چقدر شوخِ البته از نوع بی مزه گوشیم رو برداشتمو رفتم بالا تو نمازخونه هیچ کس نبود یه بالشت برداشتم و گوشه ای گذاشتم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ به بچه ها گفتم اول رادوین رو بیارن تا باهاش حرف بزنم در باز شدُ مامور اوردتش رادوین:سلام محسن:سلام بشین وقتی نشست بدون اینکه دوربینو روشن کنم گفتم محسن:تو با کسایی که پشت این میز دیدم فرق داری، فکر می‌کنم بتونی بهمون کمک کنی رادوین:اما من همه چیزو گفتم محسن:تو فردی به اسم جمشید صفری میشناسی،؟ رادوین:جمشید صفری؟ محسن:آره رادوین:نمی‌دونم من تابه حال این اسم رو نشنیدم محسن:یکم فکر کن شاید جایی شنیده باشی رادوین:ما اصلا جمشید نداشتیم، آها یه جمشید داشتیم که اونم تو ترکیه ساموئل با گلوله زد تو قلبش مرد همین محسن:نه این فردی که میگم زندست رادوین:میتونم بپرسم چرا از من می‌پرسید؟ محسن:چون تو دست راست ساموئل بودی رادوین:خب به ساموئل چه مربوط محسن:آخه اون اسم این جمشید رو بهمون گفت رادوین:داره وقت می‌خره محسن:منظورت چیه؟ رادوین:اون آدمِ خیلی عوضیِ و همه جا آدم داره مطمئنم الان بالا دستی‌هاش میدونن گرفتار شده محسن:از کجا آخه رادوین:گفتم که آدم داره همه جا، فکر کنم آدم هاش وقتی که شما داشتین دستگیرش میکردین تو خراسان دیده و گزارش داده محسن:خب چرا ساموئل باید اسم این جمشید رو بگه رادوین:گفتم که وقت بخره،فکر میکنه اونا کمکش میکنن محسن:تو فکر نمیکنی شاید اونا نجاتت بدن؟ رادوین: چرا از این زندگی نحسم نجاتم میدن، اونم با مرگم محسن:چرا انقدر دلت میخواد بمیری رادوین:چون دوست ندارم دوباره خانواده‌ام ضربه ببینن محسن:منظورت از این حرفا چیه؟ رادوین:فکر نکنم زندگی من واسه شما جالب باشه محسن:میخوام بشنوم، بهم بگو رادوین:اخه‌... خیله خب باشه فقط میشه بهم بگین رسول حالش چطوره؟ خوبه؟ اصلا مرخص شده از بیمارستان؟ محسن:چرا انقدر سلامتی رسول واست مهمه؟ رادوین:چون مربوط میشه به زندگیم محسن:می‌شنوم رادوین:۳سال پیش من فوق لیسانس کامپیوتر گرفتم اونموقع ها کمربند مشکی کاراته بودم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکم بریم گذشته آدمی رو بخونیم که زخم خورده🙃💔