→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²⁰پارتღ
#مهدی
با دیدن حال و روز خرابش نگرانیم به هزار رسیده بود..نمیدونستم چش شده و چه بلایی سرش اومده فقط از کمرش گرفتم که ببرمش داخل..با گفتن اینکه خستهاس انگار یه تیکه از جونم داشت کنده میشد،با سنگین شدنش و افتادنش زود به حالت خوابیده گرفتم تو بغلم و بردمش داخل..بیمارستان نمیتونستم ببرم الان وقتی علیرضا خونه خواب بود نمیشد تنها بزارمش
توی اتاق محسن رو تخت خوابوندمش..دست گذاشتم روی پیشونیش داغ بود..مثل تنور روشن که هی هیزم میریختن داخلش...
زیر لب ناله میکرد و با هر نالهاش من عذاب میکشیدم
رنگش بدجور پریده بود و صداش و سخت نفس کشیدنش بهم میفهموند اینم مریض شده..زود رفتم تو آشپزخونه و توی کاسه آب سرد پر کردم چند تیکه هم یخ انداختم داخلش و با یه دستمال رفتم تو اتاق
دستمالُ خیس میکردم میذاشتم رو پیشونیش ولی نالهشو بیشتر میکرد
گوشیمو درآوردم و شماره آرشُ گرفتم،از شدت استرس دستم میلرزید و سخت بود کنترل کردن خودم با دیدن حال خرابش..منی که طاقت حال خراب خانوادهمو ندارم ولی باید شاهد عذابشون باشم هر سری..این بار هم رسول..
بعد از چند بوق برداشت
آرش:سلام آقا مهدی خوبین
مهدی:آرش کجایی؟
با صدای من که مضطرب بود نگران شد
آرش:خونه پدر خانمم.چیزی شده؟
اون لحظه با گفتن اینکه خونه پدر خانمشه انگار کل دنیارو بهم دادن..چون فاصلهاش با اینجا ۵ دقیقه هم نمیشد
مهدی:برادر زادهام حالش بد شده بیا خونهمون
آرش:امیرحسین؟
مهدی:نه رسول بدو بیا
آرش:چشم
نگاهم روی صورتش تو چرخش بود،این بچه چرا اینجوری شده بود آخه..دستمال دوباره خیسکردم و گذاشتم روی پیشونیش
صورتش مثل یه برگ پاییز بیروح و بیرنگ بود..دستشو گرفتم،گرماش مثل شعله آتیش بود،همونقدر داغ
از توی آشپزخونه یه دستمال دیگه آوردم و خیس کردم..میکشیدم روی دستش
نالههاش همچنان ادامه داشت و کلافهمیکرد
با صدای علیرضا که داشت صدام میکرد زود رفتم بیرون
دم در اتاقش بود و چشم هاشو مالش میداد..روبهروش نشستم و دستشو گرفتم
مهدی:خوشگلم صبحت بخیر
علیرضا:صبح توام بخیل..عمو من گشنمه
بغلش کردم و بلند شدم بردم تو آشپزخونه..براش نیمرو درست کردم گذاشتم رو میز..لقمه کوچیک گرفتم و دادم دستش
علیرضا:صولتمو نشستم که عمو
آنقدر ذهنم درگیر رسول بود که یادم رفت..بلندش کردم و دست و صورتشو شستم
مهدی:میگم عمو میشه خودت لقمه بگیری من برم تو اتاق؟کار دارم و زود میام باش؟
علیرضا:باشه عمو
دست به سرش کشیدم و لبخند زدم
مهدی:من قربونت برم الهی..ممنون زود میام..تموم شد صدام بزن.خب؟
علیرضا:چشم
زود رفتم تو اتاق و دوباره تبشو گرفتم...بیشتر از قبل شده بود ،عصبی دوباره شماره آرشُ گرفتم
مهدی:کجا موندی پس آرش عه میگم حالش خوب نیست
آرش:درو باز کنید رسیدم
رفتم بیرون و درو براش باز کردم یه نگاهی هم به علیرضا کردم که داشت میخورد
زنگ خونهمونو که زد زود باز کردم
تا اخمصورتمو دید دستاشو برد بالا و خندید
آرش:غلط کردم دیر اومدم..خب تا لباس بپوشم و ماشین از پارکینگ در بیارم طول کشید
مهدی:زود بیا برو تو اتاق حالش خوب نیست
اومد داخل و بردمش تو اتاق
اول تب رسولو گرفت و بعد فشارشو
آرش:از کی اینجوری شده؟
مهدی:نمیدونم ولی همون موقع که زنگ زدم بهت چند دقیقه قبلش اومد خونه تا رسید از حال رفت ولی ناله میکنه هی
آرش:سرماخوردگی هم داره،باید برم داروخونه تا داروهاشو بگیرم
مهدی:تو بنویس خودم میگیرم براش زود باش
آرش:چشم
زود روی برگه چیزهایی نوشت و مهر زد بعد نسخهرو داد بهم
مهدی:مراقب علیرضا هم باش توآشپزخونهس نزار بفهمه رسول اینجاست وگرنه میخواد شروع کنه به گریه کردن
آرش:حواسم بهش هست خیالتون راحت
اومدم بیرون و به علیرضا سپردم دارم میرم بیرون و آرشم که اومده بود بیرون بهش نشون دادم و گفتم هرکاری داشت به اون بگه و بعد رفتم بیرون..موتور روشن کردم و سمت اولین داروخونه راه افتادم
__
منتظر بودم صدام بزنن توی این مدت زنگ زدم به محسن..ولی با دومین بوق قطع کرد دوباره بهش زنگ زدم که بازم قطع کرد..یه بار دیگه زنگ زدم که جواب داد
محسن:مهدی وقتی قطع میکنم یعنی تو جلسهام و نباید زنگ بزنی
مهدی:خب کارت دارم
محسن:نیم ساعت دیگه زنگ بزن
و قطع کرد..حرصی داشتم به صفحه موبایل نگاه میکردم که صدام زدن..زود هزینه داروها رو حساب کردم رفتم بیرون..دوتا سرم و چندتا آمپول با قرص بود
با نهایت سرعت خودمو رسوندم خونه دیدم آرش داره با علیرضا حرف میزنه
چشمای اشکی علیرضا نشون از دیدن رسول میداد
بدو اومد تو بغلم و با گریه
علیرضا:عمو چلا بابا رسول ملیض شده؟حالش بده
از بغلم بیرون آوردمش و آرش نایلون دارو هارو ازم گرفت رفت تو اتاق،دست به سرش کشیدم و نوازش وار حرکتش دادم
مهدی:قربونت برم من چرا گریه میکنی عمو،مگه مردم گریه میکنه؟بابا رسول سرما خورده مثل تو که چند روز پیش مریض بودی زود خوب میشه
علیرضا:ولی من اینطولی نبودم...بابا رسول حالش خیلی بده
مهدی:نه دیگه یکم بخوابه حالش خوب میشه..باهات بازی میکنه،میبرتت پارک، برات پشمک و بستنی میخره،کلی باهم خوشمیگذرونید
علیرضا:بابا باید سوپ بخوله تا خوب بشه؟
مهدی:آره دیگه هم خوب استراحت کنه هم سوپ بخوره..حالا بیا تو یکم برنامه کودک ببین من برم پیش بابا رسول تا بهش بگم زود خوب شو که علیرضا دلش تنگ شده برات..باشه؟
علیرضا:فیلم دوست ندالم ببینم میخوام بلم پیش بابا
مهدی:بزار اول عمو آرش بابا رسولو خوب کنه بعد برو پیشش باشه؟
سریتکون داد که با شست انگشتم اشک هاشو پاک کردم..روی مبل نشوندم و تلوزیونُ روشن کردم خودمم رفتم تو اتاق
مهدی:چیشد آرش
آرش:هیچی یه سرم وصل کردم براش آمپول آرامبخش و تببر هم زدم الان ناله هاش قطع میشه و راحت میخوابه..راستی ضعف خیلی شدیدی هم داره
مهدی:چند روز خونه نیومده بود نمیدونم چششده..ولی این غذا نخوردنش عادیِ..یه روز غذا بخوره جای تعجب داره
تک خندهای کرد و گفت
آرش:پاهاش مشکلی داره؟
مهدی:نه چطور؟
آرش:حواسم نبود دستم خورد به پاهاش بدجور دردش گرفت و ناله کرد...حالا الان یه نگاهی هم به پاهاش میکنم
مهدی:تبش خیلی بالا بود میخوای ببریمش بیمارستان؟فوقش علیرضا هم میبرم
آرش:فعلا که نیازی نیست آقا مهدی...اگه تا شب تبش پایینتر نیومد ببریدش
مهدی:خیله خب...میگم آرش میرفتی پسرتو میآوردی با علیرضا بازی کنه یکم سر این بچه گرم بشه
آرش:آریا خواب بود من اومدم..حالا الان به خانمم زنگ میزنم ببینم بیداره یا نه
مهدی:دستت درد نکنه
نشستم کنارش روی تخت و به قطرات سرم که به آرامی وارد رگ هاش میشد نگاه کردم...ناله هاش کمتر از قبل شده بود و داشت کمکم آروم میشد
موهای فِرش که چسبیده بود به پیشونیش کنار زدم و دستاشو گرفتم
مهدی:تو خوب شو من میدونم و تو که مراقب خودت نیستی...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:چقدر عاشقانه و گرم به آغوش میکشی منِ خستهیِ سرمازدهی راه را…..(:🙃❤️🩹
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²¹پارتღ
#مهدی
ساعت ۱ ظهر شده بود و رسول هنوز خواب بود و تبش پایین نیومده ولی آرش میگفت که زود خوب میشه و با این حرفاش که سعی داشت آرومم کنه عصبی میشدم برعکس
با سرهنگ تماس گرفتم و قرار شد امروز کلا برام مرخصی رد کنه..
وقتی آرش پاهای رسولم دید و گفت زخمی شده انگار و بخیهش تازهست دلم میخواست خفهش کنم تو خواب ولی بهزور خودمو نگه داشتم و با سرگرم کردن خودم تو آشپزخونه سعی کردم آرامش نداشتهمو بدست بیارم مخصوصا که علی هم اون حرفارو بهم زد دیگه بدتر...
براش یکم الکی سوپ درست کردم هر چی به دستم میاومد میریختم تو قابلمه مطمئنم با خوردنش بدتر هم میشد تا خوب بشه ...
علیرضا:عمو مهدی
برگشتم سمتش که دست آریا هم گرفته بود و اومدن آشپزخونه
مهدی:جانم؟
علیرضا:بلامون خولاکی میالی
مهدی:باشه عمو برید بازی کنید شما منم چشم میارم خوراکی براتون..فقط علیرضا سرو صدا نکنیدا بابا رسول خوابه
هردو محکم چشمی گفتن و رفتن بیرون..در قابلمه رو بستم که در باز شد رفتم بیرون دیدم محسن اومد داخل و نایلون های میوه و یکم خرت و پرت دیگه برای خونه دستش بود
رفتم جلو و گرفتم از دستش و سلام دادم
چهرهش خسته بود و معلومه که دیشب تو اداره اصلا نخوابیده
محسن:سلام آقای کَنه...مهدی واقعا جدیدا میچسبی به یه چیزی دیگه ول نمیکنی برادرا
چپ چپ بهش نگاه کردم که خندید و دوباره وسایلُ ازم گرفت برد آشپزخونه
پشت سرش رفتم و با لحنی که بیشتر به غر زدن میخورد گفتم
مهدی:برای چی جوابمو نمیدی؟خب شاید داشتم اینجا جون میدادم زنگ زدم بیای جنازهمو جمع کنی
محسن:مگه جنازه آدم هم میتونه به کسی زنگ بزنه؟
حرصی بهش نگاه کردم که بلند خندید
محسن:حرص نخور داداش جان...ببخشید میگی چیکار کنم؟خب تو جلسه مهمی بودم نمیشد که جوابتو بدم..الان در خدمت شما حاضر و آمادهام،بفرمایید
مهدی:کوفت...
نشستم روی میز و محسنم دستاشو شست و اومد پیشم..خواستم حرف بزنم که رد نگاهشُ دنبال کردم رسیدم به اپن و داروهای روش
محسن:سرم و آمپول برای کیه؟
مهدی:خواستم زنگ بزنم که همینو بهت بگم دیگه
محسن:کسیچیزیش شده؟خب پیام میدادی
مهدی:شما که تو جلسه بودید پس نبایدم پیامک رو میخوندید
محسن:از دست تو..بگو برای کیه؟باز علیرضا حالش بد شده؟
مهدی:نه بابا..رسول از سرکار اومد بعد خیلی خسته بود..فکر کنم اونم سرما خورده اومد حالش بد شد زنگ زدم آرش اومد خونه الان کنارشه
تمام اجزای صورتش در کسری از ثانیه نگرانی رو فریاد زد..زود از پشت میز بلند شد رفت تو اتاق منم پشت سرش رفتم ولی وسط راه علیرضا اومد و دوباره گیر داد که خوراکی میخوایم
براشون میوه شستم و یکمم تخمه و پشمک ریختم تو ظرف به اضافه شکلات و بیسکویت گذاشتم توی سینیُ بردم براشون
☆☆☆
#محسن
درو باز کردم رفتم داخل آرش مشغول چک کردن سرمش بود که با دیدنم بلند شد و سلام داد...زیر لب سلامی دادم که خودمم صداشو نشنیدم
هوای اتاق گرم بود یا من از استرس و هیجان وارد شده بهم گرمم بود؟...کنار تخت نشستم دستشو گرفتم..حرارت بدنش از تب زیاد بود و اذیتم میکرد
چهرهش شده بود مثل روزایی که حال روحیش خوب نبود و از موضوع نبود خانمش حالش بد بود..الان چیشده بود بهش که بازم اینجوری شده؟انگار کنار جسم پردردش،روحشم تو فشار بود و نیاز داشت به درمان و استراحت ...
رسولی که تازه یکم حالش خوب شده بود انرژی داشت حالا بیحرکت و بیجون افتاده بود رو تخت..رنگش پریده بود و گونه هاش از تب سرخ شده بود و روی پیشونیش عرق نشسته بود...
آرش:حالش خوبه اصلا نگران نباشید
برگشتم سمتش و سعی کردم خودمو آروم نشون بدم
محسن:مطمئن باشم خوبه؟چش شده اصلا
آرش:بخاطر ضعف و خستگی شدیده...
مهدی:آره نگران نباش محسن..بخاطر اینکه سه ،چهار روزه نخوابیده و غذا نخورده
محسن:از کجا میدونی؟
مهدی:نیم ساعت پیش علی اومده بود بعد دید رسول حالش بده گفت که چند روز پیش تو عملیاتی دوستشون شهید شده و از اونطرف محمد و سعید هم زخمی شدن بیمارستانِ مسئولیت سایت به عهده رسول بوده این مدت...این احمق و لجباز هم چند روزه نه غذا خورده نه یه ساعت خواب خوب داشته حالا آقا سرما هم خورده،امروزم تشییع دوستش بوده وسط مراسم حالش بد میشه میارتش خونه ظهر هم قراره دفنش کنن که اومده بود دنبالش ولی خب حالش بده دیگه ...
آرش:یکم ضعیف شده که با چند روز استراحت مطلق خوب میشه..بیدار که شد بهش غذاهای مفید و مقوی بدین..تقویتی هایی که مینویسم براش بدین بخوره به موقع خوب میشه
مهدی:فعلا آرش این توصیههاتو چند ساعت بعد از بیدار شدن رسول بگو و دوباره معاینهاش کن چون یه صحبت کاملا خصوصی و فیزیکی بدون حضور محسن باید با رسول داشته باشم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بنظرم روح بیشتر نیاز به درمان داره تا جسم🙃💔
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²²پارتღ
#مهدی
با اخمای تو هم رفته محسن نزدیک بود نیشم باز بشه ولی خب قبل از اینکه من حرصمو سر رسول دربیارم باید در امان باشم خودم دیگه بلاخره
محسن:مهدی
اون صدای تذکر دادنش که مهدی میگفت یعنی برو خداروشکر کن آرش هست وگرنه که من میدونستم و تو..بلاخره داداش من بود دیگه کاریش نمیشه کرد
محسن بلند شد رفت بیرون و منم دنبالش رفتم که دیدم سراغ قابلمه سوپ رفته
مهدی:حق ایراد گرفتن نداریا
برگشت سمتم و همینجوری که میخندید گفت
محسن:این الان سوپه مهدی؟خب بلد نیستی برای چی درست میکنی برادر..اینو که رسول بخوره باید بره بیمارستان
مهدی:عه جدی با خوردنش میره بیمارستان؟پس بزار یکم چرت و پرت دیگه اضافه کنم برم قبرستون
اون خنده خیلی سریع تغییر کرد و منم صبر نکردم که محسن باز اخم کنه زود رفتم پیش بچهها..یکم باهاشون بازی کردم
با صدای آرش هر سهتامون برگشتیم
آرش:خوش میگذره؟
آریا:آره بابایی توام بیا بازیکنیم
آرش:نه دیگه آریا لباس بپوش بریم خونه
قبل از اعتراض من هر دوشون رفتن سمت آرش و از پاهاش گرفتن و شروع کردن به التماس کردن که بمونه
مهدی:بمون دیگه کجا
آرش:عه عه بچه ها یه دیقه ساکت بشید...برم دیگه رسولم حالش خوبه سرم دومی هم وصل کردم بهش تموم شد یا زنگ بزنید بیام یا خودتون در بیارید
علیرضا:عمو آرش تلوخدا بمونید
آرش:قول میدم بعدا آریا رو بیارم یا ببرمتون پارک بازی کنید خوبه؟
علیرضا:نه دیده الان بمونید ناهار بخولیم
مهدی:البته ها ناهار سوپه که مسموم میشید
صدای خنده آرش بلند شد بعد اومد سمتم و لباس آریا رو دست گرفت و بهش اشاره کرد که بیاد...آریا هم با چهره ناراحت اومد جلوش نشست..علیرضا بدو با گریه رفت بیرون و قطعا که میرفت پیش محسن
مهدی:حالا کرم نریزی و بمونی چی میشه؟یعنی باید بزنم تو دهنت که بمونی
آرش:باور کنید کار دارم
محسن:خب بمونید دیگه آقا آرش..بچهم همش داره گریه میکنه
مهدی:الان امیرحسین از آگاهی برمیگرده با اون سرت گرم میشه..پس بتمرگ
آرش:چشم..آقا مهدی شما عادت داری مهمونتو بزور و تهدید نگه داری؟
مهدی:اگه مهمونم آدم نباشه آره
دوباره صدای محسن که با تذکر صدام میکرد بلند شد
علیرضا اشک هاشو پاک کرد و خوشحال اومد سمت آریا
علیرضا:من سوپ نمیخولما.بلای منو آریا و بابا لسول غذای خوب بزالید
مهدی:بخاطر همون بابا لسولته که سوپ گذاشتم فسقلی
صدای عه گفتن علیرضا بلند شد و بعد هر سهمونو بیرون کرد که با آریا تنها بازی کنه
☆☆☆
#رسول
سنگینی انگار قالب شده بود پشت پلکم..بدجور گرمم بود و بدن درد داشتم،دستی موهامو نوازش میکرد و من حتی حال نداشتم چشم باز کنم..فقط میخواستم بخوابم،دلم میخواست چند روز بخوابم و کسی کاری نداشته باشه باهام
صدای دونفرُ شنیدم که بعد از حرف زدنشون فهمیدم بابا و داداشن
امیرحسین:خستهای بابا دیشب نخوابیدی برو بخواب دیگه
محسن:خوبم بابا..تب داره یکم میترسم بیشتر بشه،میخوابم حالا
امیرحسین:بیدار نمیکنید تا چیزی بخوره؟
محسن:فعلا بخوابه بیدارش میکنم بعدا
امیرحسین:از صبح خوابه آخه...حداقل شام بخوره
محسن:خودش باید بیدار بشه دیگه دیدی که چند بار مهدی صداش کرد..علیرضا شام خورد؟
امیرحسین:آره انقدر خسته بود بغل احسان خوابید
با شنیدم اسم علیرضا سعی کردم این پلک هایی که انگار با چسب چسبیده شده بودنُ باز کنم..اونقدر دلم براش تنگ شده بود که حد و اندازه نداشت..میخواستم ببینمش بعد دوباره بخوابم
با تکون خوردنم حواس هردوشون بهم جلب شد
بابا دستامو گرفت..خنکی دستش که روی دست داغم میشست حالمو خوب میکرد
محسن:خوبی بابا
از تشنگی لبام خشک شده بود و نمیتونستم حرف بزنم..با باز شدن بستن چشمام فهموندم که خوبم،با اون یکی دستش موهامو نوازش میکرد که این حرکت شده بود برام آرامبخش و میخواست منو دوباره وارد دنیا بیخبری کنه
امیرحسین:نخوابی باز رسول
محسن:رسول جان نخواب بلند شو یه چیزی بخور بعد دوباره بخواب
امیرحسین:برم براش یه دمنوشی چیزی بیارم قبل از شام بخوره گلوش نرم بشه یکم
محسن:باشه دستت درد نکنه
امیرحسین که رفت بابا کمکم کرد بشینم..حس نشستن نداشتم و انگار این بدن مال من نبود و غیر ارادی حرکت میکرد...بدنم لمس نداشت،بابا دید که سختمه اومد کنارم نشست و سرمو گذاشتم روی شونهاش و شده بود تکیهگاه برام،دستاشو دورم حلقه کرده بود و بازم به حرکت نوازش موهام ادامه میداد...
اتاق توی سکوت بود و خاموش بودن چراغ و تابیدن نور کمِ چراغ های کوچه اتاقُ بی روح کرده بود و منو خوابالو تر
با یادآوری مراسم مصطفی نگاهم زود چرخید سمت ساعت...ساعت ۱۱ونیم بود و با تاریکی هوا یعنی تموم شده و من بهش نرسیدم
رسول:بابا
محسن:جانم
رسول:چرا ظهر بیدارم نکردین برم تشییع رفیقم
محسن:قربونت برم تب داشتی بابا..الانم تب داری و هنوز قطع نشده،از وقتی که حالت بد شده فقط خوابی چند بار مهدی عصر صدات کرد ولی بیدار نشدی
رسول:میخواستم تو مراسمش باشم
محسن:همینطوری هم حالت خوب نبود رسول..چطوری میخواستی بری آخه،الانم بزور نشستی،اشکال نداره بابا اصلا فکرت نره سمت اینکه نرفتم و باید میبودم..باشه؟
رسول:بابا اگه زودتر اون تکتیراندازُ میدیدم شاید میتونستم نجاتش بدم ولی نشد..خوردم زمین..تقصیر من شد مگه نه؟
محسن:معلومه که نه بابا...خدا مگه باید برای بردن آدم ها پیش خودش از ما اجازه یا راهنمایی بگیره که تو میگی تقصیر منه؟نه تو هیچ تقصیری نداری..اینکه خوردی زمین هم حکمت خدا بوده..مگه بده الان رفیقت شده شهید؟مگه بده الان پیش خداست..به این جور چیزا فکر نکن،فقط خداروشکر کن رفیقت به آرزوش رسید..اون الان جاش خوبه و خوشحاله،خودتو آزار نده
اشک از چشمام ریخت حتی حوصله نداشتم اشکمو پاک کنم تا کسی نبینه
در اتاق باز شد و عمو و پشت سرش امیرحسین که یه سینی دستش بود اومدن داخل
مهدی:چه عجب تو زنده شدی بلاخره..اون دنیا خوش گذشت؟چه خبره انقدر خوابیدی تو
لبم بیحال کش اومد..عمو کنارم نشست و دست گذاشت روی پیشونیم
مهدی:هنوز که داغی تو.. چه بلایی سر خودت اوردی؟
رسول:خوبم
مهدی:عه؟خوب شد گفتی..البته از جات بلند بشی دیگه خوب نیستی چون میزنم لهت میکنم
محسن:مهدی تو باز شروع کردی؟بچه مریضه ها..یکم نیاز به آرامش داره همش چرت و پرت میگی
مهدی:خیلی نامردی محسن من یعنی باعث بههم خوردن آرامش ایشونم؟اصلا دوست دارم..الان میرم آهنگ میزارم صداشو تا ته زیاد میکنم
محسن:تو این کارو بکن من میدونم تو
مهدی:نوچ نوچ نوچ سرگرد این مملکتُ داری تهدید میکنی؟
محسن:بله
به کلکل هاشون خندیدم که اون خنده بیشتر شبیه یه لبخند خسته بود...امیرحسین بهم داشت نگاه میکردم و لبخند مهربونش روی لبش بود
با لبخونی گفت خوبی که مثل خودش جواب دادم آره خوبم
سینی رو گذاشت روی میز و لیوانی داد دستم
امیرحسین:بیا بخور اینو بعد غذاتو بدم..بعدش هم باید داروهاتو بخوری
دستم جون نداشت لیوانُ بیاره بالا عمو لیوان از دستم گرفت و به لب هام نزدیک کرد
مهدی:یکم خنکش کردم که راحتتر بخوری..زود بخور که یکم انرژی بگیری
کم کم بهم داد خوردم دمنوشُ..خواستم دراز بکشم تا بخوابم ولی عمو نذاشت و گفت باید غذا بخوری..اصلا میل نداشتم یعنی گشنه بودما ولی خواب بیشتر طلب میکرد الان
خود عمو چند قاشق سوپ بهم داد که تا نصفه کاسه رسید گفتم نمیخورم..
دوباره خواستم بخوابم که بازم نذاشت
خواب داشت منو دیوونه میکرد و نمیذاشت بخوابم
محسن:مهدی فعلا بزار یکم از غذایی که خورده بگذره بعد دارو بده بهش پشت سر هم که نمیشه همه چی خورد
مهدی:این داره از خواب پس میره خب به من چه میخوام زود بخوره که بخوابه
محسن:فعلا که نشسته
رو به امیرحسین گفتم:علیرضا کجاست؟خوب شده؟
امیرحسین:امروز خیلی بازی کرد خسته بود زود خوابید پیش احسانه الان..آره خوب شده اون
محسن:احسان کجاست؟
مهدی:اونم خوابیده بود...رسول بیا بخور داروتو داری از خواب پس میری
چند تا قرص با فاصله چند دقیقه بهم داد و خوردم
و بلاخره تونستم که دراز بکشم..بابا پتو انداخت روم و امیرحسین از ظرف بزرگ روی میز که فهمیدم آبه دستمال برداشت گذاشت روی پیشونیم
امیرحسین:یکم تبتو بیاره پایین
سعی کردم با لبخند بی جونی تشکر کنم و بعد چشم بستم تا بخوابم..ولی تهدید عمو باعث شد خندهام بگیره
مهدی:تو جرعت داری یه بار دیگه نخواب و غذا نخور به موقع..دونه دونه موهای سرتو با دست میکشم تا بمیری
امیرحسین:آخه عمو کیو دیدی با کشیدن موی سر بمیره؟
مهدی:هرچیزی یه شروعی داره دیگه..نه؟...اصلا میخوای روی تو امتحان کنم اول؟
صدای خنده امیرحسین بلند شد و بعد با صدایی که به شوخی ترسیده کرده بود گفت
امیرحسین:اخ اخ ترسیدم عمو...
اون وزنه های سنگین دوباره سراغ پلک هام اومدن و منو خیلی زود بردن به جای تاریک که آرامش داشت و میذاشت که به چیزی فکر نکنم...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ولی این متنِ
آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار
اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بیخطر میشد
پناهگاه امن من،بوی تن تو و دو بازوی گشاده تو بود
(بیو کانالمون🙃❤️)
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²³پارتღ
#محمد
لباسامو که پوشیدم منتظر عماد شدم تا بیاد
دیروز بچه ها بعد از تشییع مصطفی اومدن ملاقات و گفتن که رسول مریض شده و نمیتونه بیاد اداره..با این حساب مجبور بودم خودم برم سرکار،بچه ها تا اینجا کارا رو خوب پیش برده بودن ولی حداقل باید یکی باشه نظارت کنه،آقا عبدی که نبودن،رسولم که مریض شده..آقای شهیدی هم کلی سرشون بابت بازجویی ها شلوغه..پس باید خودم میرفتم اداره
در اتاق باز شد و عماد اومد داخل
عماد:بفرمایید بریم.. خودم میبرمتون اداره..اونجا به متهمین هم سر میزنم چند روزه نرفتم
محمد:سعید چی؟
عماد:اون عصر مرخص میشه خانوادهش میان دنبالش
سر تکون دادم و همراه عماد از بیمارستان خارج شدیم...هنوز کمرم درد میکرد و گچ دست راستم کلافهم میکرد ولی باید تحمل میکردم و از خودم ضعف نشون نمیدادم...میدونستم بچه ها برسم نمیزارن زیاد کار کنم ولی اونا الان خستهان این مدت اندازه چند روز یا حتی هفته ها خسته شدن...داوود که هنوز بعد از مأموریتش نرفته بود برای استراحت..یا فرشید که همش یا بیمارستان پیش ما بود یا اداره مشغول کار..و حتی رسول که در کنار همه کار های خودش پست سنگین فرماندهی هم به عهده گرفته بود
محمد:رسولُ ندیدی این مدت؟
همینطوری که فرمونُ میچرخوند گفت
عماد:آخرین بار همون روز اول دیدمش که رفتم پاهاش بخیه زدم همین...حتی اومده بود بیمارستان من پیش شما بودم ندیدمش
با تعجب برگشتم سمتش...هضم جمله اولش یکم سخت بود برام
محمد:بخیه برای چی؟پاهاش چیشده مگه؟
اونم مثل خودم با تعجب بهم نگاه کرد و بعد حواسشو داد به رانندگی
عماد:مگه بچه ها نگفتن بهتون که رسول همون روز عملیات زخمی شده
محمد:نه نگفتن..زخمی شده؟پس چرا بیمارستان نیومد برای زخمش اصلا زخمش خطر نداره که
عماد:نه بابا نگران نباشید..گلوله پاهاشو سابیده البته یه سابیدگی عمیق که نیاز به بخیه و مراقب داشت...یکم پایین تر از زانوش بود
محمد:از دست این.. حتما با اون پاهاش کلی هم کار کرده و مراقب نبوده
عماد:دیگه وقتی شما هستی وضعش اون بود الان که هیچکس بالا سرش نبود دیگه واویلا
محمد:حالا امروز میرم خونهشون ببینمش...تو نمیای؟
عماد:این مدت آمپرم به صد رسیده قشنگ با چند دقیقه دیدن رسول میرسه به هزار..همون نمیبینمش بهتره برای هردومون
خندیدم و از دست تویی گفتم
محمد:راستی حال آراز چطوره؟
عماد:دکترش میگفت تا چند ساعت دیگه بهوش میاد..خیلی شانس آورد واقعا وگرنه با اونهمه قرص و دیر رسوندنش مرگش حتمی بود..واقعا خداروشکر باید کرد
محمد:خب خوبه..انشاءالله زودتر حالش خوب بشه
تا رسیدم به اداره سکوت توی ماشین حکم فرما بود
توی پارکینگ عماد شروع کرد به توصیه کردن که کم کار کنم و فشار وارد نکنم به کمر و دستم...داروهامو به موقع بخورم و استراحت داشته باشم..میدونستم اگه قبول نکنم و بهانه بیارم یه ساعت میخواد غر بزنه برای همین زود قبول کردم و اونم بیخیال شد
با ورودم به سایت بچه ها با خوشحالی سمتم اومدن انگار چند ماهه همدیگرو ندیده بودیم..
داوود و فرشید محکم بغلم کردن..کمرم درد گرفته بود ولی دلم نخواست ناراحتشون کنم و فکر میکردم حداقل با به آغوش کشیدنشون بتونم تشکر کنم بخاطر این چند روز کار بیوقفه و اذیت شدنشون
علی:آقایون بنده خدا آقامحمد داره اذیت میشه ولش کنید دیگه
فرشید زود از بغلم بیرون اومد و با نگرانی گفت
فرشید:ای وای اصلا حواسم نبود کمرتون درد میکنه..شرمنده خوبید الان؟باز درد گرفت؟
محمد:نه بابا خوبم بچه ها...خب برید به کارتون برسید نیم ساعت دیگه بیاید تو اتاقم تا باهم حرف بزنیم
چشمی گفتن و رفتن...توی اتاق استراحت دستمو نایلون پیچیدم و رفتم حموم،یه دوش چند دقیقه گرفتم و بیرون اومدم..واقعا با یه دست کار کردن سخت بود
موهامو شونه زدم و به سمت اتاق آقای شهیدی راه افتادم
___
بعد از یه ربع صحبت از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت اتاق خودم..همه چی مرتب و سرجای خودش بود
پشت میز نشستم و سیستم روشن کردم،نگاهی به برگه های روی میز انداختم گزارش بچه ها بود..چندتاشون امضا و تایید رسول داشت و بقیه نه..اونایی که مونده بود سریع خوندم و امضا زدم..توی پوشهای قرار دادم و گذاشتم تو کشو،توی این لحظه نگاهم رفت سمت برگه مچاله شده تو سطل زیر میزم
برداشتم و بازش کردم...دست خط رسول بود،و با خوندش لبخند اومد روی لبم 《 رسول تو الان هیچ کاری مهمتر از اداره موندن و رسیدگی به پرونده نداری..حتی واجب نیست بری بیمارستان و اصلی ترین وظیفهت همینه...تو باید خوب کار کنی که وقتی محمد اومد راضی باشه ازت و همینطور گزارش مثبت بشنوه...خب پس الان تمرکزتو جمع کن..خستگیتو بزار کنار..گلودرد و سردرد هم بهش فکر نکن...آفرین رسول تو میتونی》
برگه رو گذاشتم توی کشو
در اتاق زده شد و بچه ها اومدن داخل...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:و آغوشی که خستگی رو از بین میبره...❤️
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²⁴پارتღ
#محمد
بخاطر در کمرم دیگه بلند نشدم برم کنارشون بشینم..از علی خواستم خلاصه گزارش این مدتُ شفاهی بهم بگه..اینکه روز عملیات چه اتفاقاتی افتاد..از شهید شدن مصطفی و زخمی شدن رسول..از اینکه نتونست رسول خودشو برسونه به مصطفی...ازدستگیری سانی و بقیه سوژه های پرونده،از بردن آراز به جای دیگه..تماس آراز به پلیس و رفتن بچه ها...از ثابت کردن بیگناهی آراز،از بازجویی صفایی توسط رسول تا رفتنش به جلسه و قانع کردن مقامات بابت بیگناهیش گفتن..با تک تک صحبت هاشون افتخار میکردم به داشتن همچین بچههایی که توی شرایط سخت بازم دست از کار برنداشتن و رو سفیدم کردن پیش همه
محمد:کارتون عالی بود بچه ها..ممنونم از همگی
فرشید:میگم آقا یه چیزی
محمد:جانم
فرشید:فکر کنم رسول بخاطر شهادت مصطفی خودشو مقصر میدونه..یکم میشه باهاش حرف بزنید
علی:بله آقا..اون فکر میکنه اگه یکم زودتر متوجه تکتیرانداز میشد و سریع واکنش نشون میداد یا حتی اگه بهجای رفتن سمت مصطفی صداش میکرد میتونست کمک به زنده بودنش بکنه
داوود:هیچی به ما نگفتهها از رفتار هاش فهمیدیم
محمد:نگران نباشید..رسول که بچه نیست،یکم فشار کاری روش بوده که تموم میشه..ولی با این حال باهاش حرف میزنم
لبخند روی لب هر سه اومد..با گفتن اینکه برید به کارتون برسید بلند شدن،با یادآوری چیزی علی صداش کردم که موند
علی:جانم آقا
کاغذی جلوی میز گذاشتم و گفتم
محمد:میشه بنویسی مصطفی کجا دفن شده؟میخوام برم
علی:چشم ولی هنوز که حالتون خوب نشده..برید نمازخونه بعدا میبرمتون خودم
محمد:مگه بچهام علی؟بنویس بدو باید برم
با اکراه سر تکون داد و قطعه و ردیفشو نوشت..گذاشتم توی جیبم و بعد از برداشتن سوئیچ موتور از اتاق خارج شدم..همون لحظه فرشید اومد بالا
محمد:بله؟
سوئیچی جلوم گرفت که سوالی نگاهش کردم
فرشید:با این حالتون که نمیتونید با موتور برید..حداقل با ماشین برید بتونید تکیه هم بدین اینجوری کمرتون اذیت نمیشه
لبم نیمچه کش اومد و سوئیچ گرفتم..سوئیچ موتورم دادم بهش
محمد:دستت درد نکنه..ولی نگران حال من نباشید،خوبم
فرشید:خیلی کار سختیه..ولی سعی میکنیم
خندیدم و بعد آروم هلش دادم به عقب گفتم
محمد:برو به کارت برس فرشید
اونم بعد از خندیدن و ببخشید گفتن رفت...
توی ماشین فرشید زنگ زدم به عطیه و راه افتادم..بعد از چند بوق برداشت..میدونستم الان آماده شلیک غر زدنشه برای همین قبل از حرف زدن اون زود گفتم
محمد:سلام عزیزم..کلی شرمندهام بخدا قول میدم دیگه تکرار نشه،خوبه؟
انتظار شنیدن صدای عطیه رو داشتم ولی صدای دخترونه و شیرین زهرا(خواهرزادهش)اومد
زهرا:سلام دایی محمد من زهرام
محمد:سلام عزیز دلم..من قربون زهرای دایی برم،کجایی؟
زهرا:اومدیم خونه عزیز..چرا تو نیومدی هنوز؟
محمد:میام زهرا جان...زندایی کجاست؟
زهرا:حلما داشت گریه میکرد رفت آرومش کنه...دایی محمد
محمد:جانم؟
زهرا:بیا خونه دیگه دلم برات تنگ شده
محمد:اخ من فدات بشم دایی..منم دلم کلی برای تو علی تنگ شده،قول میدم زود بیام
زهرا:خب ما میخوایم شب بریم تو الان بیا
محمد:یکم کار دارم دایی حالا میام تا شب
زهرا:باشه...علی صبر کن منم بیام دیگه..دایی محمد من برم علی داره بدون من بستنی میخوره
خندیدم و ازش خدافظی کردم...توی راه یکم برای علیرضا خوراکی گرفتم و از کنار سوپری که داشتم رد میشدم چشمم خورد به مغازه اسباب بازی رفتم داخلش..میخواستم هم برای حلما چیزی بخرم هم علیرضا...
چشممُ یه عروسک پولیشی خرگوش صورتی رنگ گرفت..اونو برای حلما برداشتم
برای علیرضا هم چون به ماشین و اسلحه علاقه داشت یه ماشین کنترلی خریدم
بعد از حساب کردن راه افتادم سمت خونهشون میخواستم زود رسولو ببینم تا مطمئن بشم حالش خوبه
حدود ۱۰ دقیقه بعد رسیدم و پارک کردم...
☆☆☆
#مهدی
پتو رو انداختم روی محسن..بلاخره خوابید آقا
بعد به رسول میگه مراقب خودش نیست آخه برادر من یکی میخواد مراقب تو باشه که دو شبه نخوابیدی..تب رسولُ چک کردم خداروشکر تبش پایین تر اومده بود ولی هنوز خسته بود و میگفت میخوام بخوابم
سینی صبحونهشو برداشتم و رفتم بیرون هیچی نخورد صبح و تا بیدارش کردم گفت خوابم میاد و دوباره چشماشو بست..نمیدونم چند وقته نخوابیده که اینجوری تشنه خوابه
همون لحظه آیفون زده شد چند قدم برداشتم که دیدم محمدِ
خونه بههم ریخته بود زود تا بیاد بالا جمع کردم حداقل آبرومون پیش محمد نره...
علیرضا:عمو
مهدی:جانم
علیرضا:پیاسُ روشن میکنی من بازی کنم؟
مهدی:آره ولی الان عمو محمد داره میاد خونهمون بعدا وصل میکنم باشه؟
یهو جیغ زد و پرید هوا..زود رفتم و دست گذاشتم رو دهنش آروم
مهدی:هیس بابا رسول و بابا جون خوابن
در که زده شد علیرضا تند دوید و درو باز کرد
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:اینو شما بگید🥲