eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
839 دنبال‌کننده
232 عکس
123 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹²⁴پارتღ بخاطر در کمرم دیگه بلند نشدم برم کنارشون بشینم..از علی خواستم خلاصه گزارش این مدتُ شفاهی بهم بگه..اینکه روز عملیات چه اتفاقاتی افتاد..از شهید شدن مصطفی و زخمی شدن رسول..از اینکه نتونست رسول خودشو برسونه به مصطفی...ازدستگیری سانی و بقیه سوژه های پرونده،از بردن آراز به جای دیگه..تماس آراز به پلیس و رفتن بچه ها...از ثابت کردن بی‌گناهی آراز،از بازجویی صفایی توسط رسول تا رفتنش به جلسه و قانع کردن مقامات بابت بی‌گناهی‌ش گفتن..با تک تک صحبت هاشون افتخار میکردم به داشتن همچین بچه‌هایی که توی شرایط سخت بازم دست از کار برنداشتن و رو سفیدم کردن پیش همه محمد:کارتون عالی بود بچه ها..ممنونم از همگی فرشید:میگم آقا یه چیزی محمد:جانم فرشید:فکر کنم رسول بخاطر شهادت مصطفی خودشو مقصر میدونه..یکم میشه باهاش حرف بزنید علی:بله آقا..اون فکر میکنه اگه یکم زودتر متوجه تک‌تیرانداز میشد و سریع واکنش نشون میداد یا حتی اگه به‌جای رفتن سمت مصطفی صداش می‌کرد میتونست کمک به زنده بودنش بکنه داوود:هیچی به ما نگفته‌ها از رفتار هاش فهمیدیم محمد:نگران نباشید..رسول که بچه نیست،یکم فشار کاری روش بوده که تموم میشه..ولی با این حال باهاش حرف میزنم لبخند روی لب هر سه اومد..با گفتن اینکه برید به کارتون برسید بلند شدن،با یادآوری چیزی علی صداش کردم که موند علی:جانم آقا کاغذی جلوی میز گذاشتم و گفتم محمد:میشه بنویسی مصطفی کجا دفن شده؟میخوام برم علی:چشم ولی هنوز که حالتون خوب نشده..برید نمازخونه بعدا میبرمتون خودم محمد:مگه بچه‌ام علی؟بنویس بدو باید برم با اکراه سر تکون داد و قطعه و ردیف‌شو نوشت..گذاشتم توی جیبم و بعد از برداشتن سوئیچ موتور از اتاق خارج شدم..همون لحظه فرشید اومد بالا محمد:بله؟ سوئیچی جلوم گرفت که سوالی نگاهش کردم فرشید:با این حالتون که نمی‌تونید با موتور برید..حداقل با ماشین برید بتونید تکیه هم بدین اینجوری کمر‌تون اذیت نمیشه لبم نیمچه کش اومد و سوئیچ گرفتم..سوئیچ موتورم دادم بهش محمد:دستت درد نکنه..ولی نگران حال من نباشید،خوبم فرشید:خیلی کار سختیه..ولی سعی می‌کنیم خندیدم و بعد آروم هلش دادم به عقب گفتم محمد:برو به کارت برس فرشید اونم بعد از خندیدن و ببخشید گفتن رفت... توی ماشین فرشید زنگ زدم به عطیه و راه افتادم..بعد از چند بوق برداشت..میدونستم الان آماده شلیک غر زدن‌شه برای همین قبل از حرف زدن اون زود گفتم محمد:سلام عزیزم..کلی شرمنده‌ام بخدا قول میدم دیگه تکرار نشه،خوبه؟ انتظار شنیدن صدای عطیه رو داشتم ولی صدای دخترونه و شیرین زهرا(خواهر‌زاده‌ش)اومد زهرا:سلام دایی محمد من زهرام محمد:سلام عزیز دلم..من قربون زهرای دایی برم،کجایی؟ زهرا:اومدیم خونه عزیز..چرا تو نیومدی هنوز؟ محمد:میام زهرا جان...زندایی کجاست؟ زهرا:حلما داشت گریه میکرد رفت آرومش کنه...دایی محمد محمد:جانم؟ زهرا:بیا خونه دیگه دلم برات تنگ شده محمد:اخ من فدات بشم دایی..منم دلم کلی برای تو علی تنگ شده،قول میدم زود بیام زهرا:خب ما میخوایم شب بریم تو الان بیا محمد:یکم کار دارم دایی حالا میام تا شب زهرا:باشه...علی صبر کن منم بیام دیگه..دایی محمد من برم علی داره بدون من بستنی میخوره خندیدم و ازش خدافظی کردم...توی راه یکم برای علیرضا خوراکی گرفتم و از کنار سوپری که داشتم رد میشدم چشمم خورد به مغازه اسباب بازی رفتم داخلش..میخواستم هم برای حلما چیزی بخرم هم علیرضا... چشممُ یه عروسک پولیشی خرگوش صورتی رنگ گرفت..اونو برای حلما برداشتم برای علیرضا هم چون به ماشین و اسلحه علاقه داشت یه ماشین کنترلی خریدم بعد از حساب کردن‌ راه افتادم سمت خونه‌شون میخواستم زود رسولو‌ ببینم تا مطمئن بشم حالش خوبه حدود ۱۰ دقیقه بعد رسیدم و پارک کردم... ☆☆☆ پتو رو انداختم روی محسن..بلاخره خوابید آقا بعد به رسول میگه مراقب خودش نیست آخه برادر من یکی میخواد مراقب تو باشه که دو شبه نخوابیدی..تب رسولُ چک کردم خداروشکر تبش پایین تر اومده بود ولی هنوز خسته بود و میگفت میخوام بخوابم سینی صبحونه‌شو برداشتم و رفتم بیرون هیچی نخورد صبح و تا بیدارش کردم گفت خوابم میاد و دوباره چشماشو بست..نمیدونم چند وقته نخوابیده که اینجوری تشنه خوابه همون لحظه آیفون زده شد چند قدم برداشتم که دیدم محمدِ خونه به‌هم ریخته بود زود تا بیاد بالا جمع کردم حداقل آبرو‌مون پیش محمد نره... علیرضا:عمو مهدی:جانم علیرضا:پی‌اسُ روشن میکنی من بازی کنم؟ مهدی:آره ولی الان عمو محمد داره میاد خونه‌مون بعدا وصل میکنم باشه؟ یهو جیغ زد و پرید هوا..زود رفتم و دست گذاشتم رو دهنش آروم مهدی:هیس بابا رسول و بابا جون خوابن در که زده شد علیرضا تند دوید و درو باز کرد ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:اینو شما بگید🥲
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹²⁵پارتღ با ورودم علیرضا اومد تو بغلم نمیتونستم بلندش کنم برای همین به یه بغل کوتاه اکتفا کردم و بعد دستشو گرفتم رفتیم داخل..مهدی اومد جلو و باهام دست داد مهدی:خوش‌اومدی..بیا بشین تشکری کردم و رفتم نشستم علیرضا هم کنارم نشست علیرضا:عمو حلما کو؟ دستی به سرش کشیدم و لپ‌شو کشیدم محمد:تو خونه..بعدا میارم‌ش باشه؟ علیرضا:باش..من کلی اسباب بازی دالم بگو بیاد باهم بازی تونیم محمد:چشم میارمش ولی الان کوچیک حلما بزرگ که شد باهم میتونید بازی کنید با صدای مهدی حواسمو دادم به اون مهدی:به کثیف‌بودن خونه توجه نکن خواهشا... محمد:دیگه وقتی تو توی خونه باشی‌انتظاری نمیره مهدی:نزار جلو بچه دهنم باز بشه.. محمد:خب حالا..بچه ها کجان؟ مهدی:بچه ها یا رسول؟ محمد:بی‌مزه مهدی:احسان و امیرحسین رفتن سرکار..رسول خوابه هنوز، محسنم تازه خوابید.. علیرضا از پیشم بلند شد رفت تو اتاق مهدی:شنیدم زخمی شده بودی..خوبی الان محمد:الحمدلله بهترم..کی گفت بهت؟ مهدی:علی گفت..دیروز اومد دنبال رسول بعد دید حالش بده،ازش پرسیدم که چیشده گفت که این مدت جای تو بوده نخوابیده مریض شده محمد:خوبه رسول؟هنوز خونه‌مون نرفتم مهدی..آنقدر نگران این بچه بودم گفتم بیام ببینمش بعد برم خونه مهدی:والا از وقتی اومده همش خوابه..فقط دیشب بزور بیدارش کردیم یکم غذا دادیم خورد با داروهاش محسن:سلام برگشتیم دیدم محسن دست علیرضا رو گرفته دارن میان.. محمد:سلام خوبی محسن:ممنون..خوش اومدی بشین راحت باش مهدی:تو چرا بیدار شدی آخه محسن نشست کنارم چشماش سرخ شده بود و چهره‌اش خسته بود محمد:چقدر خسته‌ای محسن مهدی:همین نیم ساعت پیش خوابید..دو شبه بیداره..هی بهت میگم بزار من پیشش میمونم تو بخواب محسن:خب دیشب تب داشت مهدی توقع داشتی بخوابم...الانم علیرضا داشت رسولو بیدار می‌کرد ولی خب آقا رسول انگار چندتا قرص خواب خوردن اصلا بیدار نشد علیرضا:خب بابا جون میخواستم بیدارش کنم بگم عمو محمد اومده محمد:قربونت برم من...یه برم ببینمش بعد باید برم خونه یه سر بزنم دیر نشه مهدی:باشه تا بیای چایی هم دم کشیده علیرضا:منم باهات میام عمو محمد:بیا قربونت برم... با علیرضا رفتیم تو اتاق..روی تخت نشستم و بهش نگاهش کردم دستاشو گرفتم خیلی گرم بود... علیرضا:عمو الان بیدالش میتونم محمد:نمیخواد عمو علیرضا:آخه عمو محمد از دیلوز که اومده همش خوابیده‌..خب بیدال بشه دیده جوری مظلوم گفت که نتونستم مخالفت کنم و سر تکون دادم که بیدارش کنه ☆☆☆ با صدا زدن علیرضا از خواب بیدار شدم...اصلا دلم نمیخواست چشم باز کنم و از خواب بیرون بیام..میخواستم فقط بخوابم،انگار که کلا چند ساعت خوابیدم و تشنه خوابم باز با تکون دادن های شدید‌ش دیگه چشم باز کردم گناه داشت بچه.. علیرضا:پاشو دیگه بابا..چلا همش میخوابی رسول:یکم دیگه بخوابم بابا علیرضا:نه پاشو عمو محمد اومده با شنیدن اسم محمد به خودم اومدم..اونکه تو بیمارستان بود پس اینجا چیکار میکرد سرگیجه داشتم و نمیتونستم بلند بشم برای اینکه عمو سرم غر نزنه دراز کش موندم دستی روی دستم نشست که نگاهم کشیده شد پایین تخت‌..محمد بود واقعا رسول:سلام آقا علیرضا که انگار ماموریت بزرگی انجام داده با ذوق گفت اخ جون بیدارش کردم و بعد رفت بیرون...آقا محمد یکم جلوتر نشست و دستامو گرفت خواستم خودمو بکشم بالا که نذاشت محمد:راحت باش رسول...بهتری رسول:خداروشکر آقا بهترم محمد:فقط چند روز نبودما...ببین با خودت چیکار کردی بی‌حال خندیدم و بعد گفتم رسول:خب وقتی کار سخت بهم میدین همین میشه دیگه محمد:چند ساله دارم همین کار سختُ انجام میدم یه بار مثل تو شدم؟ رسول:من مثل شما صبور نیستم محمد:اصلا آدم فرمانده بودن نیستی رسول رسول:تازه فهمیدی آقا؟بهتون که گفته بودم از قبل محمد:البته که ناحقی نکنم کارت خوب بود رسول:همین؟خوب بود؟ محمد:توقع بیشتر‌از این داشتی رسول:آره..فکر نمی‌کردم بگید کارت خوب بود. فکر میکردم خیلی بیشتر از اینا تشویقم کنید محمد:هنوز هیچی ازت نشنیدم که زیاد تشویقت کنم استاد...بچه‌ها خلاصه بهم گفتن منم خلاصه تشویق کردم رسول:خب پس مفصل که بشنوید بهتر تشویق میکنید محمد:حالا ببینیم چی میشه رسول:برای تشییع مصطفی شما رفتید؟ محمد:نه نشد.صبح مرخص شدم اونم بخاطر اینکه تو نمیتونستی بری اداره..دیگه گفتم مرخص بشم رسول:کمرتون بهتر نشد؟ محمد:نه هنوز درد میکنه...میتونی بلند بشی رسول بریم بیرون؟مهدی میگه از دیروز خوابیدی یکم باید غذا هم بخوری تا جون بگیری رسول:حوصله ندارم آقا محمد:بیخود..بلند شو بریم بیرون یکم بشین اینجوری همش خوابی که بدتر میشی..توی اداره لازم‌ت دارم تا دو روز هم خوب نشی نیرو میزارم پشت سیستم جنابعالی رسول:اصلا الان بریم اداره..نمیخواد کسی بیاد جام محمد:شوخی کردم استاد ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:شما بگین😉
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹²⁶پارتღ با کمک محمد رفتم بیرون،سرگیجه نمیذاشت درست قدم بردارم و با گرفتن دستام توسط محمد میتونستم راه برم.. تا عمو منو دید دوباره اون اخم‌شو مهمون صورتش کرد..یا خدا از الان میخواد شروع کنه؟علیرضا بیکاری بیدارم کردی آخه نشستم پیش بابا چون فعلا بهترین جا کنار بابا بود محسن:خوبی بابا؟ رسول:آره خوبم..عمو چرا اخم کردی مهدی:چرا اخم کردم؟تو نمیتونی دو روز سالم زندگی کنی؟همش باید یه بلایی سر خودت بیاری؟احمق محسن:مهدی بچه مریضه ها مهدی:این سن خرُ داره بعد بچه؟ محسن:زشته ها..من عادت کردم حداقل از محمد خجالت بکش مهدی:نمیخوام خجالت بکشم...آخه کدوم انسان عاقلی چند روز غذا نمیخوره و اصلا نمی‌خوابه؟خودتو ربات فرض کردی؟هرچقدر هم که کار داشته باشی یعنی توی این ۲۴ ساعت از شبانه روز یه لقمه نون خالی نمیتونی بزاری تو دهنت؟ محمد:مهدی ولش کن دیگه حالش خوب نیست الان..بعدم خب یکم بهش حق بده،رفیقش شهید شده از اونطرف‌م پست فرماندهی به گردنش بوده..از طرفی هم باید برای نجات جون یکی از دوستاش مدرک جمع میکرده..این مدت خیلی فشار کاری روش بوده..میدونی خودتم چقدر روی سلامتی نیروهام حساسم ولی اینبار خدایی رسول حق داره سرمو انداخته بودم پایین تا عمو بیشتر از این دعوام نکنه البته که کار خیلی چرتی بود ولی همین از دستم برمیومد الان‌..حداقل یکم از عصبانیت‌شو کم کنم با مظلومیت و نشون دادن حال خرابم علیرضا:عمو چلا بابایی دعوا میتونی؟ مهدی:چون کار بدی کرده علیرضا یهو از بغل بابا پرید پایین و رفت پیش عمو..با ذوق خاصی که توی صداش بود گفت علیرضا:یعنی میخوای بابایی دعوا بتونی و بدی فلش بشوله؟ بابا و محمد خندیدن به حرفش عمو هم اخم هاش باز شد و محکم علیرضا رو بغل کرد...اینکه یه حامی کوچولو براش پیدا بشه خوب بود توی این وضعیت..ولی من با تعجب داشتم به این وروجک نگاه میکردم.. رسول:علیرضا حاضری من فرش بشورم خدایی؟تو مثلا پسر منی؟رفتی تو تیم عمو؟ علیرضا روی پای عمو نشسته بود و خب بهترین ‌پشتیبانُ داشت برای همین گفت علیرضا:آله..باید تنبیه بشی که دیده زود بیای پیش من...بعدم منو ببلی پالک و باهم بازی تونیم..تو فلش بشولی منم میام کمکت میتونم و کلی آب بازی میتونیم بعد عمو احسان و عمو امیلُ خیس میکنیم..تازه بابا میتونیم وقتی که فلش میشولیم کلی سل‌سله بازی تونیم...پس عمو تولو دعوا تنه دیده خیلی هم حال میده خیلی سعی می‌کردم نیشم باز نشه و چهره جدی‌مو حفظ کنم ولی در برابر این زبون درازِ شیرین نمیشد.. با خندیدن هر سه نفرشون دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم خندیدم... مهدی:اخ من فدای تو بشم که مثل خودمی محمد:خدانکنه مثل تو باشه‌ مهدی زبون‌تو گاز بگیر.. عمو از ظرف یه شکلات برداشت و پرت کرد سمت محمد..به علیرضا اشاره کردم بیاد بغلم مهدی:محمد میزنمتا محسن:مهدی..یکم فقط خجالت بکش..لطفا علیرضا روی پاهام نشست و دست انداخت دور گردنم محکم بغلش کردم تا این دلتنگی چند روزه برطرف بشه..هم برای اون هم برای من که نیاز داشتم حداقل پسرم کنارم باشه و از وجودش آرامش بگیرم..دلم میخواست این لحظه‌رو خدا میزد استپ تا نگذره و همینجوری تو بغلم بمونه و ذره ذره آرامش بهم تزریق بشه..هم حالم خوب بشه و هم بهانه‌گیری علیرضا کم علیرضا سرشو نزدیکم کرد و تو گوشم گفت... علیرضا:بابایی تو الان ملیض شدی؟ سر تکون دادم و آروم گفتم رسول:آره بابا ولی زود خوب میشم علیرضا:میشه بگی حالم خوبه تا سوپ نخولیم؟نبودی من همش سوپ خولدم دیده خسته شدم..تو ملیض باشی ما باز باید سوپ بخولیم..بگو خوبی تا غذای خوشمزه بخولیم‌.. با حرفاش قند تو دلم آب می‌کرد...محکم‌تر بغلش کردم و بلند زدم زیر خنده مهدی:به چی میخندی تو الان؟ رسول:جرمه مگه بخندم؟ مهدی:بله برای تو یکی جرمه رسول:وای خدایا.‌.عمو علیرضا میگه بهتون بگم حالم خوبه تا سوپ نزارید...بچم خسته شد این چند روز فقط سوپ خورده محسن:اخ من قربونت برم بابا...ببخشید امشب قول میدم یه غذای خوشمزه برات درست کنم خوبه؟ علیرضا:اوهوم...قلمه سبزی محسن:چشم...فقط من برم یکم دراز بکشم سرم خیلی درد میکنه.‌محمد جان ببخشید محمد:این چه حرفیه محسن راحت باش برو بخواب بابا رفت تو اتاق و عمو هم اومد علیرضا رو ازم گرفت و قربون صدقه اش رفت.. محمد:من برم دیگه مهدی:وا کجا بمون الان ناهار درست میکنم باهم میخوریم محمد:نه دیگه برم..هم خونه باید برم هم یه سر اداره باید بزنم..اومده بودم فقط رسولو ببینم مطمئن بشم خوبه رسول:حالا بمونید بعد ناهار باهم میریم محمد:لازم نکرده تو بیای اداره..فعلا استراحت کن خودم میگم کی بیای..آهان خدا شاهده تو خونه هم خوب غذا نخوری من تو اداره باهات کار دارم رسول...میدونی سر این قضیه اصلا با کسی شوخی ندارم رسول:بنظرتون با وجود عمو خان میتونم غذا نخورم؟ مهدی:آفرین که زود اعتراف کردی داشت دمپایی می‌اومد تو دهنت اگه میگفتی نه
آقا محمد بلند شد که ماهم به احترامش بلند شدیم سرگیجه مجبورم کرد چند لحظه دستمو بگیرم به دیوار و نتونم برای خدافظی تا دم در برم..وقتی محمد رفت و عمو درو بست منو دید..با دیدنم که دست به دیوار گرفتم زود سمتم اومد و نگران حالمو پرسید..نخواستم بیشتر از این نگران‌شون کنم برای همین گفتم خوبم ولی عمو بیخیال نشد و کمک کرد بشینم روی مبل..خودش رفت از اتاق برام بالشت و پتو آورد بعد گفت که دراز بکشم تا برام یه چیزی درست کنه از خدا خواسته بودم که بازم بخوابم،اینبار علیرضا بالا سرم نشست و موهامو نوازش کرد و بیشتر پلک‌هامو سنگین‌تر می‌کرد... ☆☆☆ در خونه رو که باز کردم صدای خنده های علی و زهرا پیچیده تو فضای حیاط..لبخندی بهشون زدم و نزدیک تر رفتم..داشتن دنبال هم میکردن دور حوض با دیدنم بدو اومدن تو بغلم و مجبور شدم بشینم تا به آغوش بکشم‌شون محمد:سلام عزیزای دایی خوبین؟ هر دو سلام دادن و بعد شروع کردن به خبر چینی که امروز چیکار کردن و چیشد به این قسمت که کلی بالا سر حلما جیغ و داد کردن تا بیدار بشه تا بتونن باهاش بازی کنن رسیدن الکی اخم کردم و گفتم محمد:عه عه وروجکا حالا دختر منو اذیت میکنید؟من میدونم و شماها حسودی‌شون گل کرد و شروع کردن به بهانه و دلیل آوردن...با صدای عطیه حواسمو دادم بهش که روی پله ها وایساده بود و خنده قشنگ‌ش روی لب‌ش بود با سلامی که کلی شرمندگی و ذوق از دیدنش بود بلند شد و رفتم سمتش..علی و زهرا هم همینجوری که داشتن تقصیر بیدار کردن حلما رو مینداختن گردن همدیگه پشتم اومدن...با عطیه دست دادم لبخند زدم محمد:خوبی عطیه:الحمدلله‌‌..خسته نباشی،...بیا بریم بالا یه چایی بخور خستگی‌ت در بره تازه اومدی محمد:اخ که چقدر هوس چایی های عطیه خانمُ کرده بودم بلند خندید رفت بالا منم به بچه ها گفتم برن به ادامه بازی‌شون برسن و خودمم رفتم بالا...حلما روی تشک کوچکش بود و داشت انگشت پاهاشو می‌خورد..رفتم کنارش نشستم و انگشت‌شو درآوردم محمد:اخ من قربونت بشم الهی..سلام حلمای بابا خوبی؟...پستونک دیگه جواب نمیده نه بابا؟..اخه کی میشه تو بزرگ بشی بتونی حرف بزنی نفس عطیه:بفرمایید سینی چایی و خرما به همراه کیک خانگی رو گذاشت کنارم که تشکر کردم دستای حلما دور انگشتم جمع شده بودن برای من بهترین حس و لحظه دنیا بود با یادآوری اینکه براش عروسک گرفتم خواستم بلند بشم برم از تو ماشین بیارم ولی یادم افتاد برای علیرضا هم ندادم..آروم زدم به پیشونیم که عطیه گفت عطیه:چیشده؟ محمد:برای علیرضا و حلما اسباب بازی گرفتم یادم رفت بهش بدم عطیه:خب حالا که چیزی نشده بعدا میدی بهش...کجا بودی این مدت؟یه زنگ میزدی حداقل فرمانده محمد:اخ اخ عطیه به روم نیار که کلی شرمنده‌ام..ماموریت بودم اصلا راه ارتباطی نبود که زنگ بزنم عطیه:نظرت چیه پیشنهادتو قبول کنم؟ محمد:پیشنهاد؟کدومش؟ عطیه:همون که گفتی درخواست میدی تا من بیام پیش‌تون..اینجوری حداقل میفهمم کجایی و حالت خوبه‌..از دلشوره و نگران مردم این چند روز محمد لیوان چایی رو برداشتم گرفتم سمتش..یه تیکه از کیک هم گذاشتم روی پیش‌دستی جلوش محمد:خدانکنه عطیه خانم...بادمجون بم آفت نداره..نگرانم نباش،حالا به جای نگرانی یه چایی کنار شوهرت بخور...این شوهر همیشه شرمنده‌ت هم قول می‌ده که درصد نگران کردن شمارو با کارهاش کم کنه خندید و لیوان چایی رو به لب هاش نزدیک کرد و امیدوارمی گفت منم چایی‌مو برداشتم و مزه کردم.... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:وچای‌دغدغه‌ی‌عاشقانه‌ی‌خوبی است برای با تو نشستن بهانه خوبی است 🥲❤️
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹²⁷پارتღ چندروزی گذشته بود از به اداره اومدنم و تقریبا وضعیت‌مون درست شده بود و روال قبل برگشته بود به جز آراز...بعد از بهوش اومدنش گفتم که کسی چیزی نگه بهش و اونم تمایلی به شنیدن نداشت..اما از همون روز نه با کسی حرف میزد نه اهمیتی به سلامتی‌ش میداد،حتی با مادرش حرف نمیزد زیاد...خیلی نگرانش بودم و میترسیدم دوباره بلایی سر خودش بیاره و خب این ترس طبیعی بود برام آقای عبدی دیشب برگشته بود‌.. سفر دو‌روزه به دو هفته کشیده بود و باید همه گزارشاتُ می‌بردم براش...الانم توی جلسه بودن راجب پرونده و انتقال صفایی به زندان و دادگاه به ساعتم نگاه کردم که دیدم هنوز مونده تا جلسه آقاعبدی تموم بشه برای همین میتونستم برم پیش آراز سوار ماشین فرشید شدم..این چند روز هیچ‌کدوم نمیذاشتن زیاد کار کنم یا حتی با موتور برم خونه و بیام اداره...دیگه امروز باید ماشینُ بهش میدادم اینجوری راحت‌تر بودم.. توی راه براش کمپوت و آبمیوه به اضافه چندتا شکلات تلخ گرفتم از رسول بدتر عاشق چیزای تلخ بود... چون میخواستم زود برگردم نرفتم توی بیمارستان و کنار خیابون پارک کردم.. قبل از رفتن پیش آراز باید با دکترش صحبت می‌کردم که با پرس‌وجو فهمیدم توی اتاقشِ خداروشکر هیچکس نبود پیشش و رفتم داخل محمد:خسته نباشید دکتر:به سلام آقای محمدی..خوب هستین؟ محمد:سلام ممنونم دکتر:بفرمایید بشینید نشستم روی صندلی و از حال آراز پرسیدم دکتر:وضعیت جسمانی‌ش خوبه ولی روحی نه..حتما باید پیش روان‌شناس بره تا بهبود پیدا کنه محمد:کی مرخص میشه؟ دکتر: الانم میتونم مرخص‌ش کنم..فقط بخاطر حال روحی‌ش نگه داشتم‌ش محمد:اگه بشه مرخص‌ش کنید اینجا بیشتر اذیت میشه دکتر:باشه حتما..کارای ترخیص‌شو انجام بدین لطفا بعد ببرینش محمد:حتما...ممنونم ازتون دکتر..بااجازه از اتاق بیرون اومدم و رفتم حسابداری و کارای ترخیص‌ انجام دادم بعد از نیم ساعت که کارا تموم شد تونستم برم پیش‌ آراز در اتاق‌شو زدم و با لحنی که سعی می‌کردم یکم شاد باشه گفتم محمد:سلاااام آقا آراز..اجازه هست؟ نشسته بود روی تخت و با صدام برگشت..دوباره مثل روز‌های قبل چشماش سرخ بود اونم تنها دلیلش گریه‌های توی تنهایی‌ش بود آراز:سلام آقا رفتم کنارش روی تخت نشستم و نایلون خوراکی هارو گذاشتم روی میز محمد:بهتری آروم سر تکون داد دیگه خسته شده بودم از این حالش..از این حال بچه‌هام که داغون بود...درسته من ظاهرا فکر میکردم برگشتیم به قبل ولی اون باطن هیچ وقت برنمی‌گشت دوتا دستاشو گرفتم تو دستم که سرشو بلند کرد و خیره شد بهم محمد:دوست ندارم حال بد داداش‌مو ببینم آراز..این حالت بدجور داره اذیتم میکنه جدا از خودت که این غم داره کم کم جون‌تو میگیره و آب‌ت میکنه اطرافیان‌ت هم تو عذابن...مادرت داره دق میکنه هم برای تو هم شوهرش..بچه ها نگرانت‌ن...من نگران‌تم و حال خرابتُ نمیتونم ببینم دوباره چشماش پر شد...در کسری از ثانیه قطرات اشک صورت‌شو خیس کردن..انگار که ۳،۲،۱ شروع مسابقه رو شنیدن نزدیک‌تر رفتم و تن خسته و بی‌جون‌شو تو بغل گرفتم هق هق می‌کرد و لباس‌مو که تو مشتش بود بیشتر فشار میداد آراز:چرا اخه من باید باشم تو این دنیا...چرا روی پیشونی من نوشتن بدبخت..نوشتن بیچاره..نوشتن نباید یه روز خوش ببینه..بخدا منم آدمم آقا..منم توی این سینه وامونده دل دارم..دلم نمیخواد اشک مامان‌مو دربیارم ولی تا کی باید برای دل بقیه زندگی کنم؟اخه من گفتم بابام بره جاسوس بشه..مگه من خواستم؟بخدا از زندگی فقط محبت و آرامش‌ خواستم که هیچ کدوم‌م نداشتم...میخواستم یه بار مثل بقیه بچه ها با تموم جونم درک کنم پدر داشتن و اینکه مثل کوه پشتمِ یعنی چی...درک کنم که میگفتن میریم تفریح و کلی خوش‌می‌گذشت بهمون یعنی چی...من دلم نمیخواد زنده بمونم و اینجوری زندگی‌مو ادامه بدم...هربار یاد حسرت‌هام بیفتم و دلم غم بگیره..آخه چرا نجاتم دادین...چرا رسول اومد..چرا خوده خاک بر سرم زنگ زدم بهتون..من نمیخوام توی این دنیای جهنمی زندگی کنم و نفس بکشم هق‌هق با هر جمله و کلمه و حرفی که میزد بیشتر می‌شد..دست می‌کشیدم به کمرش تا شاید یکم از حال بدش رو خوب کنه ولی خب خیال خام و چرتی بود محمد:آراز..ما قبل از اینکه بیایم توی این دنیای به قول خودت جهنم از ثانیه اول تا ثانیه آخر زندگی‌مونو می‌بینیم...خدا بهمون میگه دلت میخواد بری این دنیا؟بری اینجا و زندگی کنی؟و ماهم قبول میکنیم..شاید اون لحظه گفتیم با خودمون عه اینجای زندگی‌م قشنگه‌ها..به به بریم دیگه..و اون همه سختی قبل‌شو ندیدیم...آراز خودت انتخاب کردی بیای شاید برای روزهای قشنگ آینده‌ت.
میدونم تحت فشاری ولی یادت رفته بهت یه رفیق معرفی کردم که همیشه هست؟که همیشه صداتو میشنوه؟که الانم تو گناه کبیره انجام دادی بازم دوست داره و منتظره که باهاش حرف بزنی؟تا ازش کمک بخوای؟..آراز خدا کسایی که زیاد دوست‌شون داره بیشتر امتحان میکنه تا آدم ها بفهمن هیچ‌کس به اندازه خدا مارو دوست نداره و درک نمیکنه..هیچ کس به اندازه خدا کمک حال‌مون نیست...آراز تو الان بخاطر ۲۵ سال زندگی‌ت که گذشته گریه میکنی ولی یه روزی‌قول میدم بهت که بخاطر روز‌ها و اتفاقات قشنگی که برات قراره بیفته از ته دل اشک شوق بریزی...آراز تو مثل برادر خودمی..من برادر ندارما..ولی تو زندگی‌م آدم هایی بودن که جای برادر پر کردن برام،توهم یکی از اونایی..الان که تو بغلم داری گریه میکنی و میلرزی از شدت غم و ناراحتی‌ت حالم بد میشه..این وظیفه منه که باشم پیشت و غصه هاتو نصف کنیم حتی بیشتر‌شو بزارم روی شونه خودم ولی الان دلم میخواد از شونه تو همه‌شو بردارم...اصلا فکر نکن به اینکه بابام چی کاره بوده و چه کارهایی که درحق‌م کرده و نکرده..به این فکر کن الان باید سرتو بگیری بالا و بیای به ادامه کارت برسی..که مخالف راه پدرت حرکت کنی و به همه ثابت کنی که شاید آدم ها میتونن از خون مثل هم باشن ولی از فکر و قلب و اعتقاد نمیتونن از بغلم بیرون آوردمش و از جیبم دستمالی بهش دادم..گرفت و توی دستش بازی‌ش داد بازم سرش‌پایین بود...دو طرف صورت‌شو گرفتم و آوردم بالا..اشک هاشو پاک کردم و گفتم محمد:هیچ‌وقت ضعیف نباش آراز چون ممکنه خیلی ها از این ضعف تو استفاده کنن و بشن برنده...تو خودتو قوی کن،هم از ظاهر هم از ریشه..جوری خودتو محکم کن توی زندگی که افسارش دست تو باشه نه کسای دیگه...میدونم سخته ولی قول میدم که میتونی و خدا کمکت میکنه..مگه از رفاقت با خدا توی این مدت ناراضی بودی؟ سری به نوشته منفی تکون داد که لبخند زدم محمد:خب تو که نتیجه دیدی..الانم بیا از خدا معذرت خواهی کن بخاطر کاری که کردی و ازش کمک بخواه...باور کن منتظره تو یه قدم سمتش برداری تا هزاران قدم برای تو برداره چند لحظه سکوت بین‌مون شد که بلاخره گفت آراز:یه چیزی بخوام نه نمیگید؟ محمد:همیشه بچه‌ها وقتی میشم براشون برادر ازم سواستفاده میکنن و نهایت استفاده رو ازم میکنن..توام الان که شدم داداشت خواسته هاتو پیش ببر..یعنی تا تنور داغه بچسبون... بعد از چند روز بلاخره اون لب‌ها کش اومد و چشم ها خندید.. آراز:میشه عکس دختر‌تونو نشونم بدین محمد:عکس دخترمو؟اون الان چه ربطی به حرفای من داشت؟..هر کنشی یه واکنش داره ها...یه حداقل بگو چشم انجام میدم دلم نسوزه برای خودم انقدر حرف زدم بی‌نتیجه بود آراز:ببخشید.. گوشی‌مو درآوردم و عکس حلما رو آوردم..چند لحظه بهش خیره موندم و لبخند زدم به لبخند شیرین توی خوابش...سنگینی نگاه آرازُ حس کردم و چشم از خنده‌اش گرفتم...گوشی رو دادم دستش که با دیدن حلما تلخ خندید و اشک‌ش ریخت محمد:چیشد آراز؟باز دوباره گریه؟ آراز:هیچ‌وقت به یه نوزاد که حتی عکس‌شم ندیده بودم حسادت نکردم..ولی وقتی اونروز توی نماز‌خونه باهام حرف زدید به حلما‌تون حسودی کردم که شمارو داره..که شما پدر اونی...همش توی دلم با این کوچولو حرف میزدم که قدر‌تونو بدونه و همیشه همون رفیق ابدی‌مون یعنی خدارو شکر کنه..حالا که دیدم عکس‌شو بیشتر حسودی میکنم بهش نمیدونستم با حرفاش ناراحت بشم بخاطر حال داغون‌ش یا خوشحال از تایید خوب پدری کردنم برای حلما تنها کاری که اون لحظه به ذهنم رسید بغل کردنش بود...کسیُ باید به آغوش می‌کشیدم که کلی حسرت داره تو دلش... برای عوض کردن جو بوجود اومده بین‌مون از بغلم بیرون آوردمش و نایلون از روی میز برداشتم..شکلات هارو بیرون آوردم و گرفتم سمتش محمد:نکه بچه خوبی بودی این مدت و کم اذیتم کردی..برات جایزه هم خریدم.. اینبار تضاد دفعه های قبل خنده‌ش عمیق و با صدا بود... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن: گریه‌کن‌عیبی‌ندارد!دل سبک تر میشود در گلو بغض بماند؛ چشمِ دل تر میشود زندگی بالا و پایین دارد؛ اما چاره چیست؟ گر بخواهی گر نخواهی،زندگی سرمیشود حسرت شیرین و تلخ زندگی را مخور هرچه در پیشانیت باشد مقدر میشود🙃 پ.ن: ته همه چی رو نگاه میکنم میبینم فقط خدا رو دارم رفاقت با خدا قشنگ ترین رفاقت دنیاست❤️‍🩹
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
دیگر فرقی ندارد جمعه و شنبه...فقط برگرد گرفتاریم ما از دست این هجران💔 آقاجان‌‌فقط‌برگرد...⁵⁹
https://eitaa.com/Zangar_Novel لینک کانال شخصیت‌هامون... عضو بشید تا شخصیت های نعمت الهی به اضافه زنگار رو ببینید(البته زنگار چند روز دیگه گذاشته میشه)🙃🦋