eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
843 دنبال‌کننده
235 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³²》 #محمد بین جمعیتی که یه عده
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³³》 برای بار چندم بود که عرض اتاقُ راه می‌رفتم نمیدونم...حتی بار چندم بود که رسول و حامد یه سوال تکراری رو ازم میپرسیدن هم نمیدونستم حامد:محمد خسته‌م کردی..حرف‌که نمیزنی لااقل بشین سرم گیج رفت تا خواستم حرفی بزنم همون لحظه در باز شد علی و سعید اومدن داخل محمد:خب چیشد علی؟ برگه‌ای سمت گرفت و گفت:آقا حدس‌تون درست بوده...هیچ کدوم از بیمارستان‌های اون منطقه بیماری که تیر خورده باشه رو گزارش نکردن..من حتی بیشتر بیمارستان‌های تهران رو هم چک کردم،ولی اون فرد نرفته بیمارستان حامد:یعنی چی نرفته بیمارستان؟..شما که گفتید یه ماشین شخصی اومد و گفت میخواد ببرتش بیمارستان پس حتما برده دیگه علی:همینو بررسی کردیم..نبرده محمد:رسول برو بشین پشت سیستم تا صبح چشم از دوربین های اون محل برنمیداری...سعید توهم شماره پلاکی که بهت میدم رو بررسی کن ببین برای کیه...حامد هست امشب راستی؟ علی:بله یه سری کار داشت گفت میمونه محمد:خیله خب بگو نیم ساعت دیگه میام تا چهره‌نگاری کنه رسول:مگه چهره‌شونُ دیدید؟ محمد:آره هم اونی که تیر خورده بود هم راننده علی:اینجوری زود میشه پیداش کرد آقا..میرم به حامد بگم پس،بااجازه علی و سعید رفتن بیرون،رو صندلی نشستم که نگاهم افتاد به رسول محمد:تو چرا هنوز اینجایی؟ خنگ بهم نگاه کرد و بعد به حامد.. رسول:پس کجا باشم؟ محمد:چرا چند وقته گرایی‌ت اومده پایین رسول..حواست سرجاشه این مدت؟ سرشو خاروند و خندید:آها دوربین ها..ببخشید یادم رفت،الان میرم..بااجازه حامد:خسته نباشی بابا لبخندی به حامد زد و رفت..از پارچ رو میز یه لیوان آب ریختم برای خودم:بزار یه دقیقه کار کنه بعد خسته بشه و تو بگی بهش خسته نباشید چشم غره‌ای حواله‌ام کرد و نشست محمد:حامد چرا رسول چند وقته حواسش سر جاش نیست؟ حامد:نمیدونم..ازش پرسیدم صبح جواب سربالا داد که خوبم و هیچی‌م نیست،میگفت از خستگیِ محمد:نه از کار و خستگی‌ نیست...باید باهاش حرف بزنم بعدا حامد:کاراگاه بازی‌ت تموم شد گزارش کامل‌شو برام بیار حتما به حرفش خندیدم و پرویی زیر لب گفتم حامد:یکم استراحت کن محمد... سر تکون دادم و رفت بیرون خسته بودم و بی‌خوابی دیشبم شده بودن وزنه روی پلک‌های نیمه‌بازم.. گوشی‌مو برای نیم ساعت دیگه زنگ گذاشتم که تا اونموقع بتونم یکم بخوابم ••••••••••••••••• چراغ مطالعه رو روشن کردم و گوشه‌ای نشستم..کتاب و جزوه‌هامو گذاشتم رو میز کوچیک و برگشتم تا مطمئن بشم حمید و رضا خوابن... از کوله پشتی‌م بسته قرص هارو درآوردم.. فردا امتحان ریاضی داشتم و هیچی هم تو این دو روزِ فرجه نتونسته بودم تمرین کنم.. دوتا از قرص هارو انداختم تو آب، داشت تموم میشد و فقط یکی ازش داشتم..باید اون یکی بسته رو باز میکردم لیوان سر کشیدم و چندتا نفس عمیق مهمون ریه‌م کردم...هیچی به اندازه بدن درد و سرگیجه اذیت‌م نمیکرد،آخه نمیفهمم دقیقا موقع امتحانا باید من مریض میشدم آخه با خوردن قرصا انگار جونی که چند روزه ولم کرده دوباره اومد و پخش شد تو بدنم...خداروشکر میکردم بابت پیدا کردن این قرص‌ها، میتونستم راحت شب‌ها بدون خواب‌آلودگی درس بخونم و به هدفم برسم، همین برام مهم بود.مهمتر‌ از هرچیزی خودکار دست گرفتم و مشغول شدم نمیدونم ساعت چند بود که با بدن درد شدیدی مواجه شدم..همونجا دراز کشیدم و آروم دست راست‌مو با دست چپ که بزور حرکت می‌کرد ماساژ دادم این مدت فکر کنم انقدر قرص های مسکن خورده بودم که این قرص انرژی‌زا هم زیاد تاثیر نداشت: یکم ازت تعریف کردما پرو شدی رفت نگاهم ساعت روی دیوار رو شکار کرد و با دیدن عقربه های ساعت که نشون میداد الان ۴ونیم صبحِ واقعا هنگ کردم... یعنی ۳ساعت بکوب داشتم ریاضی تمرین می‌کردم؟ ساعت ۸ امتحان داشتم پس میتونستم یکی دوساعت بخوابم تا استاد شریعتی باز از چشمای سرخم نفهمه بیدار موندم _‌_‌_‌_‌_‌_‌‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_" ♥︎ " _‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《میشه پارت کوتاه امشبُ پذیرا باشید؟...(:》 پ.ن¹:خب بچه ها تا حدودی از نقشه هومن باخبر شدن.. پ.ن²:رسول همیشه باید پیش محمد ‌ورژن خنگ خودشو نشون بده/: پ.ن³:رسام بمیری الهی که حرصم میدی🩴 پ.ن⁴:دلم میخواد استاد شریعتی یدونه از طرف من بخوابونه تو گوشش https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
بچه ها سلام پارت آماده‌ست فقط باید از چت جی پی تی یه چیزو بپرسم راجب پارت ولی قات زده نمیاره... درگیر یه جمله‌شم.‌ تا ظهر میفرستم پارتو حتی اگه نماز صبح درست شد اون موقع میفرستم براتون ببخشید دیگه
خب آورد خداروشکر
الان پارت میدم
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³³》 #محمد برای بار چندم بود که
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁴》 بلاخره این روزِ پرکار و خسته کننده تموم شد و میتونستم برم خونه..روزی که کلا نشستن پایِ دوربین بود.. چشمام از شدت خیره بودن به صفحه سیستم و بی‌خوابی می‌سوخت و عجیب آزارم میداد زود رفتم تو ماشین سمت شاگرد نشستم و منتظر موندم بابا بیاد...گوشی برداشتم و شماره رسام گرفتم بعد چندتا بوق برداشت..هنوز صداش گرفته بود و خش داشت:سلام داداش خوبی رسول:سلام بهتر نشدی تو مگه؟ تک خنده‌ای کرد وگفت:میشناسی منو که سرما بخورم تا چند مدت درگیرشم... الانم خیلی کسلم فقط رسول:دکتر چی گفت بهت؟ رسام:گفت سرماخوردگیِ رسول:پیش دکتر خوب رفتی دیگه ؟ رسام:آره بابا...انقدرم دارو داده که فقط دلم میخواد بخوابم و نمیتونم درس بخونم اصلا رسول:به جهنم..رسام به خدا بفهمم به جای اینکه به فکر خودت باشی و استراحت کنی نشستی درس خوندی و بدتر شدی من میدونم و تو و به اضافه دهن لقی‌م جلو عمو محمد...میدونی که چجوری‌ پدرتو درمیاره رسام:باشه بابا تو هم... مثل این پسربچه های لوس که هرچی میشه میرن به بزرگتر‌شون میگن شدی..تا یه چیزی میشه زودی میگی به عمو محمد میگم رسول:ببند دهنتو دیگه..وای رسام الان دلم میخواد داروهای تورو بخورم و بخوابم رسام:شیفت بودی؟ رسول:نه ولی دیشب عمو بهم کار داد مجبور شدم بیدار بمونم.. خیلی خسته‌م رسام:برو خونه یکم بگیر بخوابم....رسول منو دارن صدا میزنن بعدا حرف می‌زنیم رسول:باش خدافظ تا تماس قطع شد بابا اومد..نگاهی بهم انداخت و گفت:محمد کلی دنبالت می‌گشت رسول:که باز بهم کار بده؟..اتفاقا به‌خاطر همین از دستش فرار کردم..اومدنی نرفتم خدافظی کنم تا باز نگه بیا این کارو بکن صدای شیرین خنده بابا تو فضای سرد و خفه ماشین گم شد:از دست تو رسول...خب اون بنده خدا هم مسئولِ،اینکارو نکنه که پرونده پیش نمیره خسته با چشمایی که بزور باز بودن به بابا نگاه کردم و گفتم:الان خیلی خوابم میاد بابا..فردا کار‌هارو انجام میدم ماشین روشن کرد و قبل از راه افتادن‌ش گفت:خب اینبار محمد نیومده بود بهت کار بده سوالی نگاهش کردم که گوشه لبش جمع شد:رفته بود بیرون بعد اومدنی دید که خسته‌ای و شام نخوردی برات شیرکاکائو و کیک گرفته بود میخواست بده بهت پیدات نکرد با شنیدن اسم خوراکی مورد‌علاقه‌م خواب و خستگی رو یادم رفت با ذوقی که همیشه مثل بچگی داشتم خواستم پیاده بشم که بابا بازو‌مو گرفت:بشین سرجات ببینم..حالا فردا میخوری دیگه الان دیروقته.. از موقعی هم که دایی‌ت اومده زیاد خونه نبودیم زشته بابا با حرص و کور شدن ذوق‌م درُ بستم و بابا راه افتاد:یعنی هنوزه که هنوزه حس میکنم به رسول ۶ ساله دارم میگم شیرکاکائو خریده برات محمد..همونجوری ذوق میکنی سرمو تکیه دادم به شیشه و با صدایی که خواب داشت تحلیل‌ش میداد گفتم:پیر هم بشم بازم ذوق میکنم با وجود شیرکاکائو حامد:میخوای بخوابی؟ رسول:تا خونه فقط چشمام کم‌کم داشت خواب مهمون خودشون می‌کرد که حس کردم ماشین متوقف شد..با فکر اینکه رسیدیم خونه پلک‌هامو نصفه باز کردم که یه چیز گرم و نرم روم کشیده شد..بوی عطر مست کننده بابا مشام‌مو پر کرد و چشم‌هام خوابُ فراری دادن بیشتر خزیدم تو پالتو بابا و همین برام یه دنیا بود و بس دیگه تا رسیدن به خونه خوابم نبرد ولی یه چیزی شبیه سوهان مغزمو به بازی گرفته بود...چیزی که این مدت شده بود برام دغدغه..چیزی که هر بار با یادآوری‌ش لبخند به لبم میاد و قلبم تپش زیادی رو طلب میکنه... چیزی به اسم ساحل که فقط مدت کوتاهی اومده بود تو زندگی‌م..شاید یه پیام بازرگانی ساده بوده باشه ولی برای من و شاید سرنوشت یه چیز فراتر بود نمیدونستم چمه ولی اینکه تا قبل از اون به هیچ دختری فکر نمیکردم و الان حتی با شنیدن اسمش هم که شاید مخاطب‌، اون نباشه من دلم باز میشه و فکرم درگیرش...لبم خنده میاد و ذهنم آماده پخش اون چند ساعت کنار هم بودن،میشه.‌. معنی این دگرگونی ذهن و قلبمُ نمیدونستم ولی هرچی که هست فقط میدونم من از این دغدغه و جدال قلب و عقلم خوشم میاد..و بیشتر طرف قلبمم تا ذهنم _‌_‌_‌_‌_‌_‌‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌‌‌‌_‌_" ♥︎ " _‌_‌_‌_‌‌_‌_‌_‌_‌‌‌_‌_‌_‌‌_‌_‌_‌_‌‌_‌_‌
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《هرچند عقلِ من به جدالِ دلم نشست اما به نفعِ مهرِ تو، دل، عقل را شکست...(:》 پ.ن¹:واااای خدا از دست این رسول و رسام... پ.ن²:رسول از دست محمد فراری شده😂 پ.ن³:نمیرم برای پدرانه‌های شیرین حامد؟🥹 پ.ن⁴:جدال عقل و قلب(: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁴》 #رسول بلاخره این روزِ پرکار
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁵》 در خونه رو که بابا باز کرد بوی کتلت خورد به صورتم.زود کفش درآوردم و بدون اینکه حتی به خودم زحمت بدم بزارمش تو جا‌کفشی رفتم تو آشپزخونه:سلاااام بر دایی خان آشپز و خوشگل و جذاب خودم دایی خندید و جواب سلام‌مو داد، خواستم از ظرف یه کتلت بردارم که با قاشق چوبی تو دستش زد پشت دستم و یکم روغن ریخت روم:عه دایی..چرا میزنی خو سوختم حمید:جهنم..ناخونک نزن تو غذا خوشم نمیاد رسول:یدونه فقط حمید:میزنمتا با صدای بابا هردومون برگشتیم:بزار برسی رسول بعد شروع کن حمید:پسره توعه دیگه حامد خان حامد:عجب دایی خندید و خسته نباشیدی گفت..تو این حین که داشت با بابا دست می‌داد زود یدونه کتلت برداشتم و فلنگُ بستم تو هال حمید:من راضی نیستم از گلوت پایین...بره به دعا و نفرین دایی که برعکس همه بود، خندیدم و رفتم تو اتاق تا لباسامو عوض کنم..خواب از سرم پریده بود و فقط دعا دعا می‌کردم بعد شام بتونم بخوابم تا فردا حداقل یکم انرژی داشته باشم بعد عوض کردن لباسام رفتم سمت سرویس تا آبی به صورتم بزنم... وقتی خودمو تو آینه دیدم چند لحظه‌ای متوقف شدم..زمان برای من وایساد انگار‌.. و تنها چیزی که اون لحظه حضور داشت من بودم و قلبی که کم‌کم داشت آواره میشد..قلبم سمت دختری داره میره که کلی باهام فرق داره..ولی مگه مهمه؟ اصلا مگه من اونو میشناسم خوب که دارم قضاوت میکنم؟..جز چند جمله که راجب ماشین و کرایه خونه و یکم خانواده‌ اون بود مگه حرف دیگه‌ای زده بودیم تا من کامل بشناسم‌ش؟ دستی به صورتم کشیدم و باعث شدم قطره‌های آب روی صورتم یکم محو بشن به تصویر افتاده رو آینه که خلاصه میشد به خودم گفتم:دلت داره میره سمتش یا رفته آقا رسول؟ نفس کلافه‌ای کشیدم و رفتم آشپزخونه..سعی میکردم زیاد بروز ندم که یه‌چیزیم هست و فکرم درگیره..درگیرِ یه چیزه شیرین و دوست داشتنی پشت میز نشستم و بلاخره میتونستم آزادانه غذا بخورم و دایی باز نزنه تو دستم..لقمه‌ای گرفتم و رو بهش گفتم:قبلا دایی خان یه نیمرو ساده هم درست میکردی ما بعدش مسموم می‌شدیم..چی شده که از وقتی برگشتی انقدر غذاهات خوشمزه میشه؟ حمید:دیگه اونجا تو غربت باید به فکر شکم خودم میبودم دیگه رسول:پس زندایی نقش کشک داشت تو زندگی‌ت؟اون درست میکرد خو بابا تذکرانه اسم‌مو صدا زد و برای چندمین بار صدای خنده پیچید تو فضای خونه..دایی لب‌های خندون‌ش که کنار‌ه‌هاش سسی شده بود با دستمال پاک کرد و گفت:خب سرکارمون اینجوری بود که من چندساعت زودتر می‌رسیدم خونه تا اون بیاد غذارو درست میکردم.. بعدم پدرسوخته غذاتو بخور کمتر حرف بزن حامد:خونه حوصله‌ت سر نمیره حمید؟ حمید:با تور گردشگری که پسرت منو میبره معلومه که نه به زور نوشابه لقمه رو قورت میدم و میگم:بخدا که کارام زیاده..خودمم دوست دارم بیام باهات ولی نمیشه دیگه حامد:حالا یکی دو روزم تحمل کنی بهش مرخصی میدم باهم برید بیرون حمید:آهان این شد...چرا نمیخوری حامد؟ حامد:من شام خوردم دستت درد نکنه حمید:نوش‌جان..تو چرا داری دوبار شام میخوری..بچه چاق میشی خواست بشقاب جلو دستمُ برداره که نذاشتم:بخدا من شام نخوردم دایی..ناهار فقط دو سه قاشق خوردم.‌بعدم خداروشکر من ژن‌م خوبه چاق نمیشم حمید:چون نمیخوری رسول:وا دایی فازت چِ هست؟...الان داشتی ظرف غذارو برمی‌داشتی حمید:میزنمتا رسول:دیگه قبول کن ضایع شدی حمید:پرو زبونی براش دراز کردم و به خوردن ادامه دادم.. حمید:راستی حاج‌رضا رو دیدی حامد؟ حامد:آره دیدمش حمید:خب چیکارت داشت؟ حامد:هیچی..میخواست یکم باهم حرف بزنیم..میخواست ببینه حال و روز‌مون خوبه بعد بابا یا نه حمید:آها.منو دید تعجب کرد.فکر نمی‌کرد برگردم انگار حامد:خب همه فکر می‌کردن برای همیشه رفتی..حق بده بهمون حمید:آره خب..ولی خیلی خوشحالم برگشتم..میخوام دیگه کارامو بکنم برای همیشه ایران بمونم رسول:کار بسیار خوبی میکنی...پیش خودمون هم زندگی باید بکنی حمید:نه دیگه..دنبال خونه دارم میگردم، بهتره جدا زندگی کنم حامد:چرا آخه؟..میبینی که ما زیاد خونه نیستیم و تو میتونی راحت باشی حمید:نه نه..کلا میخوام خونه‌م به محل کارم نزدیک باشه بعد اینجوری بهتره حامد:نمیتونم زورت کنم که بمونی پیش‌مون ولی بدون ما خوشحال میشیم که باهامون زندگی کنی... هانیه که از پیشمون رفت بعدش هم که بابا..الان خیلی تنها شدیم و فقط محمد‌اینا برامون مونده.. تو حداقل باش تا یکم از تنهایی دربیایم حمید:نمیخوام برم جای دور که...بعدم نگران نباش انقدر میام خونه‌تون که خودت پرتم کنی بیرون حامد:همچین کاری نمیکنم نترس تو با فکری که به سرم زد محکم دو دستی زدم رو میز و ایول همیشه مورد آزار بقیه رو به زبون آوردم دایی دست گذاشت رو قلبش و بخاطر ترسی که یهو انداختم به جونش چندتا زیر لب فحشم داد _‌_‌_‌_‌‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌‌_‌_‌" ♥︎ "_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌__‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《دلی که زودتر از هرچیزی پر زده...(:》 پ.ن¹:یکم پارت خانوادگی بخونیم در کنار پشه‌هایی که دارن فقط نیشم میزنن😂 پ.ن²:رسول دیگه دلش رفته (: پ.ن³:آقا حمیدمون آشپز شده.. پ.ن⁴:آخ اگه محمد بود و میشنید باز گفت ایول‌‌‌.../: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀
🌻بسم‌رب‌المهدی... این‌روزها که شرایط دیگه از سخت بودن هم گذشته... این همه داغ برای مردم جنوب ایران عزیزمون و مردم جنوب لبنان دیگه ما نوجوانا رو هم پیر کرده چه برسه بقیه... واقعا هیچکاری از دستمون برنمیاد انجام بدیم جز دعا کردن برای ظهور منجی عالم عج و پیروزی جبهه حق... بچه ها.! جنوب لبنان شده عاشورا..بچه‌های ما الان تو محاصره دشمن گیر کردن و همه دارن میگن تو محاصره عاشورایی موندن...💔 بیاید حداقل با توکل به خدا که هیچ‌چیز بدون خواست خودش اتفاق نمیفته و توسل به مادر سادات و ائمه اطهار، برای شیربچه های حیدر کرار دعا کنیم... به همین خاطر نذر صلوات راه انداختیم و هرکدوم از شما چه کم چه زیاد سهیم باشید لطفا... بیاید برای کسایی نذر صلوات بگیریم که الان دارن تو جنوب ایران و لبنان حیدری می‌جنگند و امیدشون بعد خدا به دعای ماست حداقل اون دنیا اگه مارو فرستادن پیش حضرت زهرا بتونیم یه کوچولو سرمونو بگیریم بالا..بگیم ما تو خط نبودیم ولی دعا کردیم برای بچه‌هات.. پس تا هرچقدر که میتونید صلوات بفرستید به آیدی زیر بگید تا رقم ها جمع بشه ازتون خیلی ممنونم تو کار کوچکی که راه انداختیم شرکت میکنید...(((: ان‌شاءالله خبر پیروزی جبهه حق و نابودی دشمنان رو بشنوید و از تَه قلب‌تون بخندید🙃 @fatemeh_315_133 یاعلی(: (ممنون میشم از عزیزانی که کانال یا گروهی دارن این پیامُ بدن تا بتونیم تعداد زیادی صلوات بفرستیم)
نعمت‌الهی/زنگارღ
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁵》 #رسول در خونه رو که بابا ب
《به‌نام‌خدایی‌که‌همدم‌تنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³⁶》 خوابی که سرشب افتاده بود به جونم الان ولم کرده بود و من یک ساعتی میشد فقط دراز کشیده بودم رو تخت... پنجره هم که اومدم تو اتاق و باز کردم هنوز باز بود و از تنبلی حوصله نداشتم ببندم تا از سرما اینجوری زیر پتو نلرزم بی‌هدف و بدون فکری فقط به سقفِ بالا‌سرم که یه صفحه سیاه بود زل زده بودم ذهنم درگیر این بود که داره به چی فکر میکنه و نمیتونست به جواب برسه... نفس‌مو عمیق بیرون دادم و به پهلو شدم.. اینکه دوست‌داشتم بخوابم ولی خوابم نمی‌برد اذیتم می‌کرد اینکه میخواستم به هرچیز چرت فکر کنم ولی تهش باز می‌رسیدم به ساحل اذیتم می‌کرد..یه طور حس عذاب وجدان که الان دارم به یه دختر نامحرم فکر میکنم.. همش دلم میخواست بهش پیام بدم یا دوباره فرصتی پیش بیاد که ببینمش ولی چیزی به ذهنم برای شروع نمی‌اومد..خیلی ضایع بود که برم جلو در خونه‌ش،پس این مورد باید گزینه آخر باشه بلند شدم و پشت میز نشستم..چراغ مطالعه رو روشن کردم و زود گوشی‌مو از شارژ کندم دستم میرفت برای تایپ ولی زود پشیمون میشدم ناخن انگشت دستمو از استرس شروع کردم به جویدن چند لحظه به خودم زمان دادم برای فکر کردن و آخرم پیامی رو تایپ کردم " سلام خوب هستید؟رسولم شبتون بخیر..خواستم بگم که...." سرمو بلند کردم و به سایه افتاده رو دیوار خودم گفتم:خاک تو سرت..خب اون میدونه تو رسولی قبلا باهاش پیامی حرف زدی لازم نیست دوباره خودتو معرفی کنی..بعد چی مثلا میخوای بهش بگی؟...همون لحظه بگی خوشم اومده و تمام؟..تف نمیکنه تو صورتت احمقِ خر از حرص و کلافگی که داشتم بلند شدم خودمو پرت کردم رو تخت..واقعا ذهنم داشت آمپر می‌چسبوند از دست خودم گوشی دست گرفتم و پیام چرتی که نوشته بودم پاک کردم..دوباره براش تایپ کردم.." سلام خوبین؟شبتون بخیر..ببخشید مزاحم‌تون شدم میخواس..." ادامه نوشتن‌مو متوقف کردم..بازم داشتم شبیه قبلی می‌نوشتم دیگه واقعا حرصم گرفته بود از دست‌و پاچلفتی خودم گوشی رو پرت کردم گوشه‌ای بلند شدم رفتم آشپزخونه از تو یخچال آب برداشتم و از ظرف دارو ها یه آرامبخش که امشب شدیدا بهش نیاز داشتم قرصُ قورت دادم و نشستم پشت میز حمید:چرا نخوابیدی؟ با صدای دایی ترسیدم و زود بلند شدم:وای دایی سکته کردم..چرا مثل جن ظاهر میشی آخه حمید:حالا که سکته نکردی..چرا نخوابیدی؟حامد که میگفت اومدنی تو ماشین داشتی پس میفتادی نشستم رو صندلی و آروم گفتم:خوابم نمی‌بره.. جلوم نشست و سوالی خیره شد بهم:چرا چیزی شده؟ رسول:نه بابا فقط کلافه‌م حمید:خب دیگه پس یه چیزی شده...تعریف کن رسول:گفتنی نیست حمید:پس اگه گفتنی نیست فکر کردنی هم نیست...حالا هر موضوعی که هست زیاد مهم ندون و بخاطرش خودتو اذیت نکن این وقت شب رسول:نمیتونم دایی..بدجور تو فکرشم دایی خنده محو معناداری زد و گفت:می‌دونم، درکت میکنم خودم... ولی اونقدر الان ارزش نداره خودتو اذیت کنی..بزار بعدا.. برو بخواب رسول:خوابم نمی‌بره..آرامبخش خوردم شاید تاثیر کنه حمید:بخوابی خوابت میبره.. از جمله همیشه تکراری و خسته‌کننده و البته واقعی روزهای بچگی‌م خندیدم... همیشه از این حرف دایی زمانی که بچه بودم میگفت بهم عصبی میشدم که یعنی چی؟خب خوابم نمی‌بره چرا بخوابم تا خوابم ببره؟ولی هربار که دراز کشیدم و چشم بستم خوابم برده و الانم دایی خواست از تکنیک اونموقع‌ها استفاده کنم رسول:بازم این تو مخُ گفتیدا حمید:خوبه همیشه هم خوابت میبره..بیا برو چشمتو ببندی خوابت برده..میشناسم‌ت الان جوگیر شدی یکم پکر نگاهش کردم و گفتم:دست شما درد نکنه دایی‌خان حمید:برو بخواب رسول الان حامد بیدار میشه..خسته‌اس بیچاره..بزار حداقل تو خواب از دست تو آرامش داشته باشه رسول:واقعا بهم بر خورد بلند و همینجوری که داشت از آشپزخونه خارج میشد یه به جهنمی گفت و رفت تو اتاق نصف آبِ تو لیوانُ سر کشیدم رفتم تو اتاق..پنجره رو بستم و رو تخت دراز کشیدم..سعی کردم واقعا بهش فکر نکنم تا صبح کسل نباشم تو اداره _‌_‌_‌_‌_‌‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_"♥︎"_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌_‌
پارت‌نوش‌نگاهتون...💞 《حوصله ندارم چیزی بنویسم/:...(:》 پ.ن¹:مثل رسول خوابم میاد ولی خوابم نمیاد😶‍🌫 پ.ن²:رسول دیگه واقعا جدی جدی عاشق شد... پ.ن³:وای این جمله که میگن چشم‌تو ببند تا خوابی خیلی تو مخه(خودم از اون دسته آدم هایی هستم که به آبجی کوچیکم میگم و واقعا اثر داره براش😂) پ.ن⁴:یعنی حمید راست‌ترین حرف طول عمرشو زد...(بزار حداقل تو خواب از دست تو آرامش داشته باشه👍) https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناس‌زنگار(: اینجا‌ جواب‌‌تونو ببینید 🎀 شخصیت‌های‌رمانم اینجا بببن 🎀