نعمتالهی/زنگارღ
واااای بچه ها این شهید...
اصلا یه هفتهبود میتونم بگم شده بود برام آرزو که برم سر مزارش...
دیشب وقت داشتم به عکس سنگ قبرش نگاه میکردم دلم میخواست زودتر برم و پیداش کنم..که همون لحظه رفیقم زنگ زد که بریم بهشت زهرا..نمیدونید چه ذوقی کردم من
هیچی رو سنگ قبرش نوشته نشده جز جمله" در قلب منی"
انقدر قشنگ بوووووود که نگم براتون
رفتید بهشت زهرا حتماااا برید سر مزارش
قطعه ۲۸
ردیف ۱۰۲
شماره ۱
پشت تابلوی محور طلائیه
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴³》 #حامد با حس گرمی پتو که دا
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁴》
#حامد
تو محوطه نشسته بودم تا رسول بیاد. هوا بدجور سرد بود ولی الان دلم این هوا رو میخواست
انگار تو هوای سرد میتونستم راحتتر نفس بکشم تا هوای خفه سایت
رسول کنارم نشست،کلاه کاپشنشو انداخته بود رو سرش و دستاشو به هم میکشید
رسول:آخه پدر من مجبوریم تو این هوا بیایم اینجا؟
کامل برگشتم سمتش و از تو جیبم شیرکاکائو درآوردم گرفتم سمتش:بخور غر نزن تا حرف بزنیم
مثل همیشه با ذوق گرفت و اینبار بلند خندید:چرا همه برای خفه کردنم بهم شیرکاکائو میدن؟
لبهام کش اومد و گفتم:مگه رفته بودی تو مخ کی؟
رسول:عمو محمد...دیشب میگفت بیا بریم بیرون یه چی هم میدم بخوری تا حرف بزنیم باهم،آخرم داد بنده خدا
حامد:اینجوری خوشبه حال توعه دیگه همش شیرکاکائو میخوری
رسول:آره..ولی دیشب شکلات داغ خوردیم جات خالی
حامد:نوشجونت
یکم سکوت کردیم،شاید این سکوت خودخواسته بود تا ببینیم باید از کجا شروع کنیم...من برای پرسیدن سوال و رسول برای حرف زدنی که منتظر فرصت بود..
ذهنم بازم درگیر مسائل مختلف ولی معلوم بود و باعث میشد این سردرد همچنان مهمون اجباریم باشه
رسول:خودت نمیخوری بابا
حامد:میل ندارم
رسول:هوا سردهها..حرف نزنیم؟
حامد:چرا بزنیم.. شروع کن خودت،تو حرف مهمتری داری تا من
چشماش رنگ تعجب گرفت،البته مصنوعی،انگار میدونست برای چی گفتم بیاد اینجا و الان داشت نقش بازی میکرد که نفهمم...چند ثانیهای خیره موندم بهش که خودش فهمید و سر انداخت پایین
حامد:مگه سردت نیست؟پس زود بگو که چی باعث شده چند روز فکرت درگیر بشه و حواست پرت؟..نه تو اداره متمرکزی نه خونه..دیگه بعد ۲۰ سال بزرگ کردنت میفهمم کِی حالت خوبه کی بد، کی سرحالی کی بیحوصله
رسول:بابا من مگه ۲۰ سالمه که میگی؟
حامد:پس چندسالته؟۳۰ سالته؟
رسول:بابا خودمو میزنمااا..من ۲۵ سالمه
خندیدم و پس گردنی آرومی بهش زدم:خب حالا..بعدم سنتو آوردم پایین ناراضی هستی؟..منظور من تقریبی تو سن ۲۰ سالگی تا ۳۰ سالگی بود
رسول:هعی، همه باباها همینن
حامد:میزنمتا..حرفُ عوض نکن بگو
رسول:من چه حرفی عوض کردم آخه؟خود شما داشتی حرف میزدی اول
حامد:رسول اینبار محکمتر میزنما..هی ازم آتو میگیره
خندید،جوری که گوشه چشمش جمع شد و دندونهاش معلوم و دل من قند آب میکرد برای خودش
رسول:راستش میخواستم حرف بزنم باهاتون ولی میترسیدم ناراحت بشید یا اینکه قبول نکنید
یکم نزدیکش شدم و دست انداختم دور بازوش به خودم چسبوندم،حدس اینکه چی میخواد بگه برای منه پدر سخت نبود..
حامد:بگو حرف دلتو بابا
از خجالت سر پایین انداخت و دل من بیشتر از قبل مشغول آب کردن قند شد...
رسول:میخوام ازدواج کنم اگه بزارید
محکم بغلش کردم،جوری که حس میکردم الان رسول میخواد بره سر خونه و زندگیش و دل من بیشتر از همیشه تنگ میشه براش
حامد:چرا زودتر نگفتی تا برات آستین بالا بزنم پسر جون؟
از بغلم خودشو بیرون کشید:ببخشید واقعا ولی فکر میکردم قبول نکنی و ناراضی باشی؟
حامد:چرا باید از خوشبخت شدن خودم ناراضی باشم؟
رسول:چونکه...
با فهمیدن منظورم اخم کرد و معترضانه گفت:خیلی نامردی بابا...یعنی چییی
حامد:خب حق گفتم رسول جان...شما دوتا رو من سروسامون بدم تازه میتونم از زندگی لذت ببرم
رسول:عجب
حامد:حالا دیگه جدی توضیح بده بهم
رسول:مگه میزاری شما
حامد:کتک لازم داریا حرف بزن
یه نفس عمیق کشید،انگار که داره بمب خنثی میکنه آقا
رسول:خب همون دختریه که باهاش تصادف کردم و چند بار همدیگهرو دیدیم...اوایل اصلا برام مهم نبود و حسی بهش نداشتم،ولی سری آخر که دیدمش از اون روز به بعد همش تو فکرمه و دلم میخواد زود به زود ببینمش..همش چهرهش جلو چشممِ..در کل یعنی دوستش دارم
حامد:بهش گفتی؟
رسول:نه نگفتم هنوز
حامد:خب اول بهش بگو ببین نظر اون راجب تو چیه
رسول:میدونی آخه بابا یکم فرق داره با من
حامد:یعنی چی فرق داره؟
رسول:اصلا نشده راجب این موضوع باهم حرف بزنیم و من نمیدونم هیچی ولی پوشش اونجور نیست که...
زود پریدم وسط حرفش و دست گذاشتم رو شونهاش:تا وقتی با دختره حرف نزدی حق نداری راجبش نظر بدی که چجوریه...از رو ظاهری که چند دقیقه کلا دیدی که نباید قضاوت کنی بابا..بعدم هر جوری باشه باهر پوششی، مهم دلتونِ.. صادقانه جلو برو و باهاش حرف بزن
رسول:چشم
نمیدونم برای بار چندم بود که لبخند میزدم تو این چند دقیقه ولی من دلم خوش این لحظههای شیرین و تکرار نشدنی بود
حامد:چقدر زود بزرگ شدی تو بچه..تا چشم به هم بزنم رسامم همینارو میگه بهم
رسول خندید، خندهای که اومده بود تا امروز حال منو پسرمو خوب کنه..خندهای که دلم میخواست همیشه مهمونم باشه
حامد:شیرکاکائو رو بخور بریم دیگه سرده واقعا
پاکت شیرُ گرفت سمتم:من نصفشو خوردم بقیهشو شما بخور
حامد:گفتم که میل ندارم
رسول:حالا یکم بخور..میلت باز میشه
تک خندهای کردم و از تو جیبم اون یکی شیرکاکائو برداشتم
رسول:پس از اول برای خودتم گرفته بودی؟
حامد:نه،این یکی رو برای وقتی گرفتم که اگر حرف زدنات طول بکشه و مجبور شم تحملت کنم بدم بهت
رسول:عجب پدری دارم من واقعا
نی گذاشتم تو دهنم و یکم ازش خوردم.. نمیدونم کدوم آدم عاقلی میاد تو هوای سرد شیر سرد هم میخورده..
رسول:بابا حامد
برگشتم طرفش و جانمی زمزمه کردم
رسول:هیچی..فقط خواستم بگم خیلی دوست دارم(((((:
تو ذهنم کلمهای برای جواب دادن پیدا نکردم ولی بنظرم چشمها بهتر میتونن حرف دلُ به زبون بیارن.. فقط بهش خیره شدم و لبخندی زدم..
رسولم لبخند زد و دوباره شونهاش رو به شونهام تکیه داد.هردو خیره شدیم به روبهرو...از شیرکاکائو خوردم و فهمیدم برای اولین بار بهم چسبید...شیرکاکائو شیرین بود..شاید زیادی شیرین. اما اون لحظه، هیچ مزهای به شیرینیِ آرامشی نبود که الان داشتم
رسول:ممنونم بابا..دیگه بریم دارم یخ میزنم
حامد:نوشجونت.. برو منم یکم دیگه میام
سرتکون داد و رفت..
به رفتنش نگاه کردم..به قد و قامتش..به رسولی که تا دیروز تنها دغدغهش برنامه کودک و بستن دکمه لباسش بود و الان به فکر ازدواجِ.. ذهنم میرفت سمت وقتایی که تو کوچه با بچهها بازی میکرد و تا منو میدید میومد بغلم
من برخلاف حرفم دلم تنگ میشه براش..از الان که حتی نمیدونم میشه یا نه ولی بازم دلم تنگ میشه..
______________"♥︎"______________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 پارت پدرو پسری.🤌🏻❤️🩹..(:》
پ.ن¹:آن روز فهمیدم پدر بودن یعنی برای خوشبختیِ فرزندت لبخند بزنی،حتی وقتی ته دلت از دورشدنش میترسی🌱
پ.ن²:هنوزم در نگاه من همان کودکِ دیروزی
اگرچه قد کشیدی، باز هم مهمانِ آغوشی(:
پ.ن³:دلم میخواست زمان از رفتنت چیزی نداند
کنارم باشی و دنیا تو را از من نگیرد🦋
پ.ن⁴:بزرگ شدی و من به لبخند تو دل بستم
تو تکیهگاهِ فردایی،من تکیهگاهِ دیروزم
پ.ن⁵:دلم میخواست فقط پن های قشنگ بنویسم🥹
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁴》 #حامد تو محوطه نشسته بودم
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁵》
#رسول
با بسماللهی وارد کافه شدم، روی میزهای آخری نشسته بود که با دیدنم یه دست تکون داد... خیلی با خودم فکر کردم که چطوری بهش بگم، اصلا چجوری بحثُ باز کنم
همه چیو سپردم به خدا و تقدیری که برام رقم زده بود.. به قول عمو من ازش خواستگاری میکنم قبول کرد که چه بهتر و نوکرشم هستم تا آخر اگه جواب منفی داد شاید قسمت نبوده دیگه ولی تا تهش میرم
به سمتش رفتم و با خوشروئی سلامی دادم
ساحل:سلام خوبین
پشت میز نشستم:مچکر..خیلی وقته منتظر موندید؟
ساحل:نه زیاد
رسول:دیگه ببخشید واقعا کارم طول کشید
ساحل:خواهش میکنم
رسول:خب چی میخورین شما؟
ساحل:یه قهوه لطفا
دوتا قهوه با کیک سفارش دادم.. هردومون ساکت بودیم و نمیدونستم باید از کجا شروع کنم و تمام تمرین هایی که کرده بودم یادم رفته بود
با صداش سر بلند کردم و گوش سپردم به حرفش:راستش خیلی خوشحال شدم که گفتید اینجا همدیگرُ ببینیم، بهتون هم عذرخواهی بدهکارم هم تشکر
رسول:برای چی؟
ساحل:تشکر برای حساب کردن کرایه..واقعا شرمنده شما شدم، صاحب کارم حقوق نریخته بود برای همین دوماه عقب افتاد اجاره خونه
رسول:اشکال نداره بابا..مهم نیست انقدر بخاطرش خودتونو اذیت نکنید
ساحل:لطف دارید ممنون
سفارشاتمونو آوردن و حرف قطع شد،بعد از مزه کردن قهوه تلخم گفتم:خب عذرخواهی برای چی
ساحل:دیدار اولمون بد صحبت کردم باهاتون..حوصله نداشتم فقط منتظر یه دعوا و بحث بودم..طلبکارانه حرف زدم ببخشید
رسول:ایرادی نداره،دیگه گذشته فراموش کنید..قهوهتونو بخورید لطفا
دوباره هردومون ساکت شدیم، برای گوشیم پیام اومد،دیدم از طرف عمو محمدِ 《بَرنداری چرت و پرت بگیا، قشنگ حرف بزن، انتظار دارم با نیش باز برگردی اداره..درضمن طولش نده کار داریم》 زود براش چشمی نوشتم که دختره گفت:خب میشه شماره کارت بدین من پولو واریز کنم و برم، کار دارم
گوشیمو کنار گذاشتم و دستامو تو هم قفل کردم:اگه بشه حرف بزنیم باهم
ساحل:چه حرفی
تا الان سعی میکردم به چشماش نگاه نکنم ولی برای صحبت دیگه سرمو بالا گرفتم و چشمامُ بهش دوختم:راستش من هیچ تجربهای با یه خانم صحبت کردن ندارم و نمیدونم چطوری باید درخواستمُ بگم بهتون ولی خب خواستم با دلم رو راست باشم تا یه وقت مدیون قلبم نشم
ساحل:منظورتونُ متوجه نمیشم..چه حرفی؟
یه نفس عمیق برای کم کردن استرس وجودم کشیدم و گفتم:بعد از رفتنم از خونهتون خیلی فکر کردم به تصمیمم، اینکه صادقانه جلو بیام و حرفمو بزنم.شاید شما قبول نکنید ولی من تا جایی که بتونم برای بهدست آوردنتون تلاش میکنم،بقیهش دست خداست
چهرهش متعجب زده موند، انگار انتظار هر حرفی رو داشت غیر از این..
سر پایین انداختم و انگشتمُ نامحسوس رو میز حرکت میدادم
ساحل:نفهمیدم..منظورتون چی بود دقیقا؟
اینبار هم زل زدم به چشماش و گفتم:گفتم میخوام برای بهدست آوردن شما تلاش کنم..
چند ثانیه نگاهم کرد. بعد نگاهش از چشمهام سر خورد روی فنجون قهوهاش. انگشتش رو دور لبهی فنجون چرخوند و گفت:یعنی الان شما از من خواستگاری کردید؟
رسول:نمیدونم اگه اینجوری قبول دارید که آره وگرنه اگه اجازه بدین....
پرید وسط حرفم:ممنون بابت تمام زحماتی که کشیدید برام، سعی میکنم حرفتونو نشنیده بگیرم.. لطفا شماره کارت بفرستید برام تا دیگه به بهانهش منو نکشید جایی
بلند شد که زود بلند شدم و گفتم:توروخدا صبر کنید ساحل خانم...من قصد توهین یا اذیتکردن شما رو نداشتم، ولی خب حق دارم اگه کسی تو دلم بود بهش بگم دیگه نه؟
خندهای که کاملا معلوم بود از عصبانیتِ زد و گفت:آقای محترم منم حق دارم که قبول کنم یا نه دیگه... پس برید به زندگیتون برسید
رسول:یه لحظه لطفا صبر کنین... آخه چرا؟ خب من با نیت خیری قدم برداشتم، حداقل یه دلیل برای رد کردنم بگید
ساحل:کاملا معلومه تابهحال با دختری حرف نزدید و بلد نیستید چطوری احساستونو بهش بفهمونید..آقای محترم من خوشم نمیاد اینم یه دلیل محکم
خواست بره که رفتم یکم جلوش و گفتم:میدونم حق دارید ولی خواهش میکنم یکم به درخواستم فکر کنید...اصلا اجازه بدید زنعموم با مادرتون صحبت کنم، من مادرم فوت شده و کسیُ جز ایشون ندارم تا برام پا پیش بزاره، خواهش میکنم ازتون
ساحل:میشه از سر راهم برید کنار؟
رسول:یه فرصت بهم بدید فقط..خواهش میکنم
ساحل:روزخوش
از کنارم رد شد و رفت...
رسول:گندت بزنن رسول..خب احمق اینطوری خواستگاری میکنن؟ خاک تو سرت
_____________________"♥︎"___________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 میخوام برای بدست آوردنتون تلاش کنم❤️🩹..(:》
پ.ن¹:ای خوداااا🤌🏻🥹
پ.ن²:بچه خواستگاری کرد(((:
پ.ن³:فقط محمدی که دلش خوشه😐
پ.ن⁴:واااااقعا گند زد/:
پ.ن⁵:اصن هم تابلو نبود دیالوگ آخر حرف دل خودم بود...🦦
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁵》 #رسول با بسماللهی وارد ک
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁶》
#رسول
مستقیم بعد از اومدنم به اداره رفتم تو اتاق عمو که بابا هم اونجا بود..
نمیدونم چرا ولی الان تو این موقعیت فقط حس میکردم با عمو راحتم و از بابا خجالت میکشم..اینکه الان بگم نشد جلو بابا روم نمیشد واقعا...سلام آرومی دادم که عمو تو نیم نگاهی که بهم کرد گفت:قاطع رد کرد نه؟
کنار بابا نشستم و سرمو گذاشتم رو میز و به عمو نگاه کردم
رسول:آره بابا رد کرد
حامد:چطوری گفتی مگه
سرمو بلند کردم و از ظرف رو میز یه شکلات برداشتم: زدم تو این چت جی پی تی احمق..گفت اینطوری بگو
محمد:اون دیالوگی که گفتی رو بگو رسول
رسول:حالا یه چیزی گفتم دیگه عمو نپرس
حامد:خب چرا باید به حرف ربات گوش بدی تو؟
محمد:راست میگه دیگه، مثل بچه آدم میرفتی حرف دلتو میزدی..من میدونم دیگه رفتی یه چرتی گفتی دختر رو فراری دادی.. یعنی خاک تو سرت
حامد:وا محمد، توقع جواب مثبت هم نداشته باشید همین اول کاری
محمد:هزار دفعه هم بره این بشر نمیتونه درست باهاش حرف بزنه..اصلا شماره شو بده،بدم عطیه حرف بزنه
حامد:حالا فعلا یکم بگذره بعد..الانم رسول فکرتو درگیر نکن زیاد برو کارتو انجام بده،حالا بعدا میری دوباره بهش میگی
محمد:راستی تونستی اون سه نفرُ پیدا کنی؟
رسول:نه هنوز
محمد:رسول جان عقبیم..از بچه های سایبری کمک بگیر میخوای
رسول:چشم همه سعی خودمو میکنم
حامد:تو امروز جلسه داری؟
محمد:آره باید برم یه ساعت دیگه...حامد تو بیا اینارو بخون یه خلاصه ازش بنویس بزاریم تو پرونده قبلی تا دیگه بره تو بایگانی
حامد:باش مینویسم
یه شکلات دیگه برداشتم و اومدم پایین پای سیستم
خب اینم از امروزِ ما که خودم گند زدم توش..حالا یکم بگذره بعد دوباره میرم جلو خونهش
•••••••••••••••••••••
#هومن
فنجون قهوهمو رو میز گذاشتم و به عکس تو سیستم زل زدم..یه پرینت ازش گرفتم و پشت برگه اسمشو نوشتم
در اتاق بیهوا باز شد و همایون اومد داخل
هومن:طویلهص اینجا در نمیزنه؟
همایون:بلانسبت طویله..حالا چیکار میکنی
هومن:اون انبارمون که لو رفت و پلیس همه مواد و اسلحه هارو گرفت،کلی خسارت مجبور شدم بدم به طرف قرارداد..الان یارو زنگ زده میگه جنس هامو میخوام، میتونیم آماده کنیم تا آخر هفته؟
همایون:تا آخر هفته که نه..دو،سه روز بیشتر وقت نداریم اینجوری، ازش تا هفته دیگه مهلت بگیر آماده میکنیم
هومن:باید یه سفر یک روزه برم جنوب
اومد کنارم وایساده و کاغذ از تو دستم گرفت:برای چی بری؟...اینو کِی گرفتی؟(اشاره به عکس)
هومن:گفت قراره طرف قرار یه خانم باشه که میاد کیش.. اونجا اطلاعات میگیره ازم پولو میده
همایون:بیام باهات؟
بلند شدم و رفتم سمت کمدم
هومن:نه نمیخواد بالاسرِ کارگارا باش... آها راستی حقوقشون هم ریختم به حسابت خودت دیگه بده بهشون
همایون:نگفتی این عکسُ
هومن:سرگرد میثم مولایی..نفوذیمون برام فرستاد که داشته باشمش
کتمو پوشیدم و یه شونه زدم به موهایی که دیگه کم کم داشت رو به سفیدی میزد.. چقدر زود دارم پیر میشم، کنار گوشم سفید شده بود و تک و توک موی سفید معلوم میشد
همایون:میگم هومن بنظرت ریسک نکردی به ماهان خودتو نشون دادی؟
هومن:مگه قراره زنده بمونه که نگرانش باشم؟جایی حس کنم دیگه بهدردم نمیخوره کارشو تموم میکنم خیالت راحت
اخمی کرد و جلوم قرار گرفت:هومن صد دفعه گفتم فکر کشتنُ از سرت بنداز..قرار ما آدمکشی نبود
فاصله بینمونو پر کردم و سرمو بردم نزدیک گوشش:اون قرارُ فراموش کن همایون.. قراره همه رو بکشم.. بعد از اونا هم خودمو
همایون:باز مست کردی تو؟
هومن:نه اتفاقا هوشیارم و میفهمم چی میگم، من جیگرم فقط با کشتن حامد خنک نمیشه.. اصلا دلم میخواد قبل مرگش زجر کشیدنش هم ببینم همینجوری که من این همه سال زجر کشیدم، باباشو که کشتم، بقیه کسایی هم که دوست داره میکشم
همایون:بیا برو یه باد به کله خرابت بخوره بلکه عقلت بیاد سر جاش
در جوابش فقط نیشخندی زدم و رفتم بیرون
تو خیابونها قدم میزدم تا بلکه به قول همایون باد بخوره به کلهم.. حال خودمو درک نمیکردم، اینکه دوست دارم بُکُشم و نَکُشم...
خودمم به ضد و نقیض افکارم خندهم میگیره..دلم میخواست انتقام بگیرم ولی دلم اینم میخواست که نگیرم
اما خب بیخیالِ گذشتهی داغونم نمیشم..گذشتهای که هنوز مثل فیلم جلو چشممِ، هنوز اون صداها تو گوشمه و شده لالایی شبهام
از گذشتهای که دیگه جزء کابوسهای ثابتم شده نمیگذرم،حالا هرچقدر هم که یهو دلم به رحم بیاد
•••••••••••••••••
#رسول
ساعت۱۲ شب
اداره
بازم خمیازه کشیدم، دیگه چشمام داشت بی اراده میرفت برای خواب و منم هیچ تلاشی برای باز نگه داشتنشون نمیکردم..
چند ساعت پای سیستم بشینی و هیچی هم پیدا نکنی زور داشت خدایی...سرمو گذاشتم رو میز، کمکم داشت خوابم میبرد که صدای علی اومد:خوابی رسول؟
سرمو بلند کردم و با چشمای بسته گفتم:تو فکر کن آره
با صدا خندید و زد رو شونهام:نه دیگه فکر نمیکنم،بیدار شو ببین چی پیدا کردم برات، هلو
منگ خواب بودم و هیچی از حرفاش نمیفهمیدم، دوباره سرمو گذاشتم رو میز که شونه هامو گرفت تکون داد:بلند شو یه لحظه رسول بعد میخوابی..بیا این آبو بخور خوابت بپره
بزور بلند شدم و چشمامو مالش دادم:خب نمیخوام بپره،زوره مگه
علی:بله زوره..برو یه آب به سرو صورتت بزن چیز مهمی پیدا کردم به دردت میخوره
همینجوری که زیر لب به فحش بسته بودمش بلند شدم رفتم سمت سرویس بهداشتی..هیچکس تقریبا سایت نبود جز دو ،سه نفر، بابا و عمو هم رفته بودن خونه و یه نگفتن بدبخت رسول خستهس
رفتم پایین که دیدم پشت سیستمم نشسته و داره از ظرف همیشگی مویز میخوره
رسول:قبلا اجازه میگرفتی
علی:من هیچ وقت از شما اجازه نمیگیرم..همیشه دستور میدم
یه پسگردنی زدم بهش و نشستم رو میز
علی:میز میشکنه احمق
رسول:علی خوابم میاد کم چرت بگو..چی پیدا کردی حالا
علی:ببین چند روز پیش که ما انبار مواد و اسلحهشونو پیدا کردیم بچه ها یه تبلت هم کنار اون دارو ها میارن اداره..این تبلتُ بچههای ما چند روز براش زحمت کشیدن تا تونستن رمزشو باز کنن و صبح که دادن به من مشغول شدم برای خالی کردن اطلاعات این تبلت
خودمم چندتا مویز گذاشتم تو دهنم و همونجور منگ سر تکون دادم:خب که چی؟پیدا کردی که کردی،تشویقی میخوای صبح باید بیای تا فرمانده بده بهت..ببین میدونم که من به عنوان برادرزاده و پسر دوتا فرمانده اینجا قدرت و احترام زیادی دارم و خیلی کارا ازم برمیاد میتونم براتون پارتی بازی کنم ولی خب برادر بعضی چیزا رو قانون دستامو میبنده، من نمیتونم تشویق بدم..آفرین برو بخواب مزاحم منم نشو فردا آقامحمد میاد دوبله بهت تشویقی میده با یه آبنبات اضافه
علی:رسول بخدا میزنمت با دیوار یکی بشی..بیشعور من امروز باید خونه میموندم روز تعطیلم بود اومدم اینجا دارم این تبلت خالی میکنم بعد تو الان چرت و پرت میگی؟حرفامو گوش کن بعد برو بخواب
رسول:بگو خب کشتی منو
نفس کلافهای کشید و چندتا برگه گرفت سمتم..واقعا مغزم خواب بود و فکر میکردم این کلمات فارسی که نشونم میده یه زبان ناشناختهایِ که تابه حال ندیدم
علی:ببین رسول از توی این تبلت فهمیدم که(میبینه رسول نشسته داره خوابش میبره)رسول بخدا زنگ میزنم آقامحمد بیاد برای خودش بگما عه،نخواب دیگه
رسول:ها..چی..آهااا بله ببخشید بگو دارم گوش میدم
علی:از دست تو..ببین با این تبلت با کسایی که میخواستن آقامحمدُ بزنن در ارتباط بودن..همون قضیه مهاباد
با شنیدن مهاباد و عمو بلند شدم و سعی کردم از منگی بیام بیرون:یعنی چی که ارتباط داشته؟
علی:این تبلت هرکی که بوده داشته دستور منفجر کردن ماشین آقامحمد میداده...ببین اینجارو اون یارویی که میخواد محمد بزنه براش لایو لوکیشن فرستاده و بعد نوشته مسیر حرکت دوستمون،حالا اینجارو بخون کسی که دستور میداده نوشته به محدوده مشخص شده که رسید آتیش بازی راه بنداز
رسول:هیچکس خبر نداشت محمد داره میره مهاباد که بتونه دنبالش کنه و از مسیر اول محمد خبر داشته باشه..اینا انگار از فرودگاه دنبالش بودن
علی:بچه های اداره هم نمیدونستن یعنی؟
رسول:ببین اونروز انقدر عجلهای شد رفتن محمد که فقط منو آقای عبدی فهمیدیم.. منم چون تو اتاقشون بودم فهمیدم، حتی بابا هم نبود و نمیدونست من فرداش گفتم
علی:نمیدونم رسول ولی هرکی که هست خبر داشته محمد کی میاد مهاباد..کجا میره.. با کی میره.. حتی مسیر رفت و برگشتش هم میدونسته
رسول:نمیتونیم بفهمیم این تبلت برای کیه؟
علی:اثر انگشت نداشت،چک کردن بچهها.. حتما با دستکش کار کرده یا بعد کار پاک کرده صفحه تبلتُ
رسول:طرف مقابل کی بوده؟
علی:ببین سه نفر برای این ماموریتشون بوده چون فیش واریزی سه تا بود، من حتی حساب بانکی های هر سه نفر چک کردم ولی برای دختر و پسر ۱۵ ساله بوده که اونا سفیدن پس این حساب بانکی ها برای خودشون نیست...اون طرفی هم که حرف میزده باهاش پیدا نکردم
رسول:چقدر پول گرفتن برای اینکار؟
علی:هزار دلار... ولی این فیش واریزی سه تا ۱۰۰ میلیون بود
رسول:پس از کجا میدونی هزار دلار گرفتن؟
علی:نگاه اینجارو، بعد از فرستادن اسکرین واریزی گفته اینُ علیالحساب داشته باش تا هزار دلار برسه دستت
رسول:خب دیگه چی؟
علی:ببین اینجا رو رسول..آخر پیامهاشون یارو سه تا پیام میفرسته که کد گذاری شده،روش کار کردم و فهمیدم که ۳تا لوکیشن مختلف از تهرانِ..فاصلهشون هم زیاده باهم ولی خب نفهمیدم این سه تا آدرس برای چیه و چرا فرستاده
____________________"♥︎"____________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《 گذشتهای که همیشه همراهِ...(:》
پ.ن¹:یه پارت طولانی به جبران دیشب...
پ.ن²:چقدرررر محمد رسولو خوب میشناسه...باور کن الان میدونه از چه دیالوگی استفاده کرده///:
پ.ن³:دلی که قراره موقع رحم کردن هم بیرحم باشه...(:
پ.ن⁴:چقدر من رسولم موقعای که خوابم میاد😅😶🌫
پ.ن⁵:شماهم به اون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنید؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
این پارتو یکم توضیح میدی نفهمیدم
•••♥︎•••
چشم..ولی بنظرم یه بار دیگه با دقت و تمرکز بخونید متوجه میشید...
توی پارت های قبل همون جایی که حامد قوطی قرص هارو پیدا کرد و از قضیه دارو باخبر شدن یه تبلت هم پیدا شد که اونو دادن بچه ها سایبری برای بازیابی اطلاعات
توی این تبلت یکی از افراد هومن که بعدا متوجه میشید کیه با اون سه نفری که تو مهاباد به محمد شلیک کردن درارتباط بوده از طریق پیام
یکی برای افراد هومن لایو لوکیشن محمد میفرسته پس میشه این آدم یکی از اون سهنفر مظنون اصلی تو مهاباد
درباره اون دیالوگ آخر و آدرس ها فکر کردم متوجه میشید
همون فردی که برای هومن کار میکنه آدرس سه جا رو برای اون مظنونین فرستاده
یعنی سه تا آدرس خونه توی تهران براشون
اگه هر جایی از پارت رو نفهمید بگید که اون قسمتُ توضیح بدم من فکر کردم این دوتا تیکه براتون گنگِ که توضیح دادم