نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁴⁷》 #رسول صندلی علی زود کنار ز
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴⁸》
#رسول
اداره.۱۰ صبح
منتظر عمو بودم تا حرفی بزنه..با دادن تمام اطلاعات بدست اومده باید سریع یه کاری میکردیم تا دیر نشده
عمو خیره به تصویر هوایی خونهها بود و منم با خودکار میزدم به میز و واقعا کرم وجود داشتنُ اینجا فهمیدم...چشمام بدجور از بیخوابی میسوخت ولی جرعت نمیکردم حتی مالششون بدم از ترس عمو تهدیدش برای نذاشتن اینکه چند روز نخوابم
دلم میخواست به عمو بگم اگه فکر کردنت طول میکشه من یه چرتی بزنم ولی خب دیگه، جونمو دوست دارم..
خمیازهای کشیدم که گفت:بررسی کردی کسی ساکنِ توی این خونهها یا نه؟
رسول:نه خونه خالیه
محمد:خب پس رسول ریسکه اگه بخوایم تمیم بزاریم چون خیلی کارشونُ بلدن و ممکنه که لو بریم..تو فعلا از طریق پرنده و دوربین مغازههای اطراف چک کن،اگه کسی وارد خونه شد سریع بگو بهم
رسول:چشم آقا
خواستم از اتاق برم بیرون که صدام زد و همون موقع بابا اومد داخل و با دیدنم گفت
حامد:چرا چشمات سرخِ؟باز نخوابیدی تو
رسول:چرا بابا خواب بودم..چون خیلی به سیستم نگاه کردم سرخ شده همین
برگشتم سمت عمو تا ببینم باهام چیکار داره،بدون اینکه نگاهم کنه و همینجور که داشت با سیستم کار میکرد گفت: فکر کنم ساده گرفتم بهت که دیگه حرفمو گوش نمیدی
متعجب زده از حرفش یه نگاه به بابا کردم که سوالی نگاهم کرد..چشماش زیر نویس داشت که " باز چه گندی زدی رسول "
رسول:منکه هرچی گفتی گفتم چشم عمو
دست از سیستم برداشت و با چهره جدی گفت:حق خوابیدن و استراحت کردن تا ۳روز نداری..این تنبیه کاری میکنه که یاد بگیری هروقت بهت میگم استراحت کن بگی چشم... درضمن بخاطر اینکه بهم گفتی عمو هم ۲ ساعت باشگاه تشریف میبری..حالا میتونی بری به کارت برسی
با قیافه و لحن درموندهای گفتم:عمووو غلط کردم خو
محمد:۴ ساعت باشگاه
اصلا حواسم نبود که نگم عمو بهش...خب آدم از بچگی به یکی بگه عمو بعدش سخته دیگه هی بگه آقا
رسول:قول میدم دیگه بخوابم و به حرفت گوش بدم
محمد:تو مخم بری میکنم ۶ ساعت رسول
رسول:ای بابا...چشم
شکست خورده از تمام نقشه هایی که کشیده بودم تا بعد از اینکه همهچیو به عمو گفتم میام تخت میخوابم،پشت سیستم نشستهم
صدای داوود از پشت سرم اومد،برگشتم سمتش:استاد رسول ما چطوره
رسول:استاد رسولت داره میمیره
داوود:عه؟چه بیخبر..چرا حالا
خمیازهای کشیدم وگفتم:یعنی محمد انقدر منو توبیخ کرده که دیگه چیز جدید پیدا نمیکنه میگه ۳روز نخوابم
با حرفم خنده داوود بلند شد..دستشو گذاشته بود رو دهنش تا صداش بلند نشه
رسول:زهرمار
برای گوشیم پیام اومد که دیدم آرمانه.. " سلام چطوری..کجایی تو چند روزه ازت خبری نیست،امروز پاشو بیا خونهم تنهام"
داوود:واقعا میگی رسول
رسول:شوخی دارم مگه باهات؟..نمیبینی قیافهمو
داوود:چرا میبینم..خب پس سوژهم با سعید جور شد تو تمیم فرهادی،دمت گرم
رسول:کووفت
داوود:لوکیشن بفرست تا نمردی..فعلا
زیر لب دوتا فحش به داوود دادم که واقعا حقش بود.برای آرمان تایپ کردم " سلام خوبم.هیچی سرکارم دیگه،تو آدم باش ازم خبر بگیر.نمیدونم برسم یا نه ولی خبر میدم بهت"
برای خودم یه قهوه درست کردم تا بتونم تحمل کنم این بیخوابی اجباریُ
••••••••••••••••
#حامد
تو اتاق کارش..ساعت۱۳
سررسیدُ آورده بودم تا بخونم،میتونستم یه کتابُ توی دو،سه روز تموم کنم ولی اینبار نمیشد.آنقدر که بهم با خوندن هر خطش شک وارد میشه دلم میخواد فقط ببندم و بزارم برای سال بعد بخونمش
همه کارامو انجام دادم و الان راحت میتونستم برای خوندن گذشتهی نه چندان جالب پدرم وقت بزارم
رو قالیچه کوچیک که همیشه گوشه اتاقم پهنِ برای نماز خوندنم نشستهم و سررسید باز کردم.ورق زدم تا رسیدم به همون قسمت ازدواج بابام
••••••••••••••
#گذشته
#مسعود
با کمک بابا تونستم یه خونه کوچیک ولی باصفایی بخرم.اون حیاطُ باغچه کنارش.حوض کوچیک وسط خونه و از همه مهمتر نزدیک بودنش به کتابفروشیم
با فرشته خونه رو تمیز کردیم و وسایل چیدیم
یه جشن کوچیک و خودمونی شد عروسی ما و یه لباس سفید ساده شد لباس عروس فرشته.برامون هیچی مهم نبود جز خودمون و من این عشقُ میپرستیدم
چندماهی میشد که سر خونه و زندگی خودمون بودیم و کارا هم بدجور گرفته بود. به قول منصور اگه یکم دیگه میگذشت میشد پول پارو زد
یه روز که تو مغازه بودم و با بچهها نشسته بودیم سر میز قمار و تو چند قدمی برد بودم یهو خیلی غیرمنتظرانه در باز شد و داداشم علی(بابای محمد) اومد داخل..چشماش رنگ سرخ به خودشون گرفته بود و از عصبانیت رنگ چهرهش در ثانیه عوض شد،وقتی دید تو چه حالتیام اومد و با پاهاش میزُ برگردوند..منصور بلند شد و یقهشو گرفت، داشت با صدای بلند عربده میزد که چرا اومدی و خراب کردی همه چیو..ولی من خیره به اون چشمایی بودم که هم نگران بود هم عصبانی
_________________"♥︎"_______________
پارتنوشنگاهتون...💞
《میدونید دیگه من همیشه تو همه موقعیتهای حساس زندگیم داوود بودم یا میدونید؟؟...(:》
پ.ن¹:محمد واقعا دیگه توبیخ پیدا نمیکنه...😑
پ.ن²:الان جاشه بگم رسول حقته؟؟؟؟😂🙄
پ.ن³:اصلا دلم نمیخواد لحظهای جای حامد باشم..
پ.ن⁴:سر میز قمار و در آستانه بردن...
پ.ن⁵:منی که خیره بودم به چشمای نگرانش..(:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا بببن 🎀
سلام خوبین...
خب نمیدونم الان چی بگم بهتون جز شرمندگیم...
شما پا به پای من امسال تحمل کردین تا من نهایی و کنکورمو بدم.. الان ازتون خواهش میکنم چند روزم صبر کنید تا اینم بگذرونم و خیالم راحت بشه
اینکه تا پنجشنبه نزدیک ۶۰۰ صفحه با مطالب زیاد و سنگینش بخونی و ۱۵۰ تا رشته انتخاب کنی سخته یکم...و خب وقت کم دارم واقعا
الان فقط تمرکزم روی انتخاب رشتهاس نمیتونم پارت بنویسم
ممنونم ازتون که درک میکنید و میمونید کنارم.
یاعلی