eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
857 دنبال‌کننده
205 عکس
107 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت هشتم💛 وقتی بچه‌ها درباره ازدواج و خوشبختی‌م حرفا زدن بغض کردم نگاه سنگین بچه ها رو حس کرده بودم ولی نمیتونستم بغضمو نگه دارم لیوان آب داوود رو برداشتم و با اون لقمه تو دهنم رو قورت دادم لبخند زورکی زدم تا نگرانم نباشن آقامحمد فهمید که حالم خوب نیست اما نخواست بقیه متوجه بشن بحث رو عوض کرد محمد:راستی علی کجاست محسن:اون چند روز پیش تو عملیات پاهاش آسیب دید دوماهی باید تو گچ باشه محمد:آها..مهدی و امیرحسین خوبن محسن:اره خوبن محمد:کجان محسن:والا من نمیدونم این دوتا اصلا چیکار میکنن هفته پیش زنگ زدن گفتن میرن ماموریت و دیگه خبری ازشون ندارم محمد:😂 خوبه دیگه دوست نداشتم دیگه اینجا باشم حالم دست خودم نبود دیگه تحملم تموم شد با ببخشید ارومی که به زور شنیده می‌شد ازشون دور شدم و رفتم پایین پایه سیستم نشستم کشو رو باز کردم و عکسشو برداشتم دلم براش خیلی تنگ شده بود،خیلی💔 ☆☆☆ به وضوح بغض توی گلوی رسولو دیدم بمیرم الهی برات خواستم بحث رو عوض کنم تا حواسش پرت بشه ولی یه دفعه پاشد رفت داوود خواست بره دنبالش که گفتم محمد:داوود بشین داوود:ولی آقا محمد:نگران نباش میخواستم تنها باشه بازم یادش افتاد بازم مثل دفعه های قبل یادش افتاد اون روزها رو روزهایی که میشه گفت بدترین روزهای یا بهتر بگم بدترین ثانیه های عمر رسول بود محسن:اتفاقی افتاده؟ محمد:نه یکم حالش خوب نبود بهتر میشه محسن:خوب بود که محمد:حالا یکم حالش بد شد دیگه محسن فهمید منظورم چیه دیگه ادامه نداد بچه ها تو سکوت غذاشون رو خوردن البته سعید و داوود و فرشید که فقط با غذا هاشون بازی کردن رفتیم پایین،از بالا دیدم سرش روی میزه محمد:بچه ها برین یکم حال و هواشو عوض کنید شاید بهتر بشه داوود:چشم ☆☆☆ رفتیم پایین کنار رسول احسان و فرشاد و محمدامین هم اومدن سرش روی میز بود فرشید:آقارسول خوابت میاد بیا برو نمازخونه دیگه سرش رو بلند کرد و نگاهی بهمون کرد لبخند ظاهری زد و گفت رسول:خواب نبودم داوود:میبینی چه از زیر غذا خوردن در رفت بچه پرو رسول:ببخشید داوود:نبخشم رسول:دلت بزرگ تر از این حرفاست فرشید:خوب آدمو جذب میکنه بی‌شعور همه:😂 رسول:ممنون خندیدیم برین میخوام کارامو انجام بدم سعید:میگم رسول یه خبر بدم بهت رسول:آره بگو سعید:آقامحمد گفت احسان پیش تو کار کنه رسول:نههههه احسان:کِی گفت؟ سعید:گفت دیگه وقتی تنها بودیم فرشاد:حالا رسول تو چرا انقدر عصبی شدی رسول:آقا من نمی خوام داوود:وا احسان بچه به این خوبی رسول:در اون شکی نیست ولی من دوست ندارم محمدامین:وا..یعنی چی؟ یه دفعه سعید و فرشید زدن زیر خنده منم خندیدم رسول عصبی به همه نگاه می‌کرد داوود:رسول روی میزش خیلی بیشتر از خیلی بهش حساسه کسی اجازه نشستن روش رو نداره احسان:آها خب دوست نداره چرا آقامحمد گفته من بشینم پیشش داوود:سعید داشت شوخی می‌کرد احسان:خب خوشش نمیاد چرا شوخی میکنی آخه فرشید:حرص خوردنش انرژی میده به آدم رسول:میرین یا پاشم سعید:رفتیم رفتیم چرا خشونت آخه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:اخ اخ رسول🥺
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت نهم💛 شب بود و دیگه باید میرفتیم خداروشکر که بچه ها باهم رفیق شده بودن محمد زودتر رفته بود خونه گویا مهمون داشتن به بچه ها گفتم برن خونه فقط رسول نرفت هرکاری کردم گفت نمیرم و کار دارم دیگه از پسش بر نیومدم خیلی لجباز بود احسان یکم سرحال نبود خودم نشستم پشت فرمون وسطای راه دیدم نه خیلی تو فکره محسن:چی تو فکرته بابا احسان:هیچی محسن:چیزی شده احسان:نه محسن:میخوای نگو ولی من میدونم تو یه چیزت هست احسان:به رسول فکر میکنم محسن:رسول؟ احسان:بابا اداره امنیت نباید کسی رو آورد ولی رسول بچش رو آورده عجیب نیست محسن:خب شاید اجازه گرفته احسان:اصلا این به کنار دیدین سر ناهار تا درباره ازدواجش حرف زدیم حالش خراب شد؟ محسن:اره دیدم احسان:خب این عجیب نیست؟ محسن:نه احسان:بابا خیلی عجیبه اصلا سر در نمیارم لباس مشکی پوشیده بچه ها همش سعی دارن بخندن حتی به بی مزه ترین حرفا هم داوود و سعید و فرشید می‌خندن چرا باید علیرضا رو آورده باشه اداره چرا وقتی تا درباره ازدواجش گفتیم حالش بد شد محسن:هرکی تو زندگی مشکلاتی داره شایدم رسول یه مشکلی داشته که مجبور شده علیرضا رو آورده اداره لباس مشکی هم شاید یکی از فامیل هاشون فوت کرده یا به خاطر اینکه سِت کنه خندیدن هم عزیز من جرم که نیست احسان:نه نه حس میکنم چیزی شده محسن:اصلا شده به منو تو چه ربطی داره اخه احسان:وا بابا خب کنجکاوم محسن:من نمیدونم نه من نه مادرت انقدر کنجکاو نبودیم که تو هستی تو به کی رفتی والا نمیدونم احسان:مگه بده؟ محسن:فضولی تو زندگی دیگران بله بده احسان:اسمش فضولی نیست کنجکاویه محسن:نباید تو زندگی دیگران کنجکاوی کرد آقا احسان احسان:چشم تا رسیدن به خونه دیگه هیچی نگفتیم درو باز کردم و کنار رفتم تا احسان بره اول وقتی رفتیم داخل بازم مهدی و امیرحسین نبودن زنگ زدم به مهدی خاموش بود به امیرحسین هم زنگ زدم ولی خاموش بود اونم،احسان رفته بود تو اتاقش خیلی خسته بودم ساعت ۱۱ بود رفتم تو اتاقم و خوابیدم ☆☆☆ از وقتی اومدم خونه همش فکرم درگیره رسول بود میترسیدم حالش بد بشه خیلی دوست داشتم برم اداره ولی خب نمیتونستم مادر و پدر عطیه اومده بودن انقدر اصرار کردیم که شبم موندن تو اتاق بودم گوشیم رو،روشن کردم ساعت ۱ بود نمیتونستم الان برم پس مجبورم نماز صبح برم اداره تو جام دراز کشیدم و بعد از کلی فکر کردن به پرونده و رسول خوابم برد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:پدر،پسری محسن و احسان😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت ده💛 تو نمازخونه نشسته بودم علیرضا ظهر خوابیده بود و الان دیگه نمیخوابید،دلم تنگش بود خیلی تنگ دوست داشتم الان برم پیشش ولی علیرضا بود نمیشد تو فکر بودم تو فکر خاطره هامون که علیرضا پرید روم رسول:ترسیدم بابا علیرضا:چلا جوابمو نمیدی رسول:ببخشید چیکارم داری علیرضا:بی بی‌ و آقاجون کی میان؟ رسول:اوووم فکر کنم تا ۳روز دیگه بیان علیرضا:جایی که لفتن خوبه رسول:مگه میشه بد باشه رفتن پیش امام رضا علیرضا:امام لضا آدم خوبیه رسول:بله ایشون امام ما هستن آدم خیلی خیلی خوبیه علیرضا:خدا دوستش داله؟ رسول:معلومه خدا امامش رو دوست داره علیرضا:منم دوست داله خدا؟ رسول:توام دوست داره علیرضا:تو از توجا میدونی رسول:خدا بچه ها رو خیلی دوست داره علیرضا:خدا تولم دوست داله رسول:اوهوم،اگه دوستم نداشت که تورو نمی‌داد بهم علیرضا:چطولی میشه با خدا حلف زد؟ رسول:تو حرف بزن خدا صداتو میشنوه علیرضا:جواب میده؟ رسول:آره ولی یه طور دیگه علیرضا:بابایی رسول:جانم علیرضا:تو لفتی پیش امام لضا رسول:چندبار آقا طلبیده علیرضا:یعنی تی؟ رسول:یعنی اینکه چند باری آقا خواسته که من برم علیرضا:منو نمیخواد رسول:چرا خوشگلم توهم می طلبه علیرضا:بابایی رسول:جانم علیرضا:امام حسین هم داداش امام لضا بوده رسول:نه قربونت برم یکم سکوت کرد بعد دوباره گفت علیرضا:بابایی تو خوابت میاد؟ رسول:خواب؟نه علیرضا:پس میای بازی تونیم؟ رسول:چی بازی علیرضا:خب بیا نقاتی بتشیم رسول:پس بدو برو دفتر نقاشی با مدار رنگی هاتو بیار تا بکشیم علیرضا:الان میلم رفت و کیف کوچیکش رو آورد دفتر نقاشی و مداد رنگی هاشو بیرون ریخت علیرضا:بابایی تو این طلف بکش من این طَلَف رسول:طلف نه طرف علیرضا:طلف رسول:باشه اصلا ولش کن چی بکشم علیرضا:هل چی دوست دالی بکش رسول:باش مداد سیاه رنگی رو برداشتم و فقط سفیدی برگه رو مشکی کردم یاده زندگی خودم افتادم که سیاه شده جوری سیاه که هیچ اثری از رنگ سفید نیست انقدر فکرم مشغول بود که اصلا نفهمیدم کی کل صفحه سیاه شد و صدای اعتراض علیرضا بلند شد علیرضا:بابایی چلا سیاه کلدی رسول:خب خب آخه خیلی شباهت داره با زندگی تو چی کشیدی خوشگلم علیرضا:لنگ کنم نشون میدم رسول:باشه رنگ کن نگاه نمی‌کنم من علیرضا:آفلین چشامو بستم تا رنگ‌آمیزی علیرضا تموم بشه ۱۵ دیقه ای گذشت خوابم گرفته بود که باصدای عصبی علیرضا چشم باز کردم علیرضا:چلا خوابیدی رسول:ببخشید خوابم برد،جانم علیرضا:بوست تُنَم؟ رسول:اجازه میگیری‌خوشگل بابا پرید بغلم و بوسم کرد ولی من کلی بوسش کردم علیرضا:بستههه رسول:باشه خوشگلم..خب حالا اون نقاشی مثل خودت خوشگل رو بهم نشون بده علیرضا:بیا ببین رسول:این چیه؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:اخ خدا این پدرو پسرو ببینید فقط😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت یازدهم💛 علیرضا:ببین چی تِشیدم ب نقاشی که کشیده بود نگاه کردم یه آدم کشیده بود کنار درخت ولی خیلی قد بلند کشیده بود و درخت رو خیلی کوچیک تا پاهای اون مرده هم نمیشد درخته یه مرد و زن کشیده بود که دست یه بچه رو گرفتن ولی خیلی نامرتب رنگ‌آمیزی کرده بود اما خب بچه بود و همینم از داوود یاد گرفته رسول:خب گل پسر بابا نمی خوای اینارو معرفی کنی علیرضا:این خولشیده،این دِلَخته اینم امام لضاست رسول:این مرد قد بلند امام رضاست؟ علیرضا:اوهوم خب امام باید بزلگ باشه دیده رسول:آره عزیز دلم امام بزرگ ماست ولی بابا منظورمون جایگاه و مقام امامِ نه قدشون که علیرضا:یعنی قد امام لضا توچولوعه؟ رسول:از این کوتاه تر بابا علیرضا:بعدا یتی دیده میتشم رسول:باش یکی دیگه بکش بعدا،حالا بقیه رو بگو ببینم اینا کی‌ان؟ علیرضا:تویی این که دست تولو گرفته منم اینم مامانیه بغض راه گلومو دوباره گرفت دلم میخواست گریه کنم علیرضا داشت معرفی می‌کرد ولی خب صدایی نمیشنیدم اومد تو بغلم دستاش رو دور گردنم انداخت و گفت علیرضا:بابایی خوشت نیومد نمیتونستم حرف بزنم فقط لب زدن چرا آخر نفهمیدم چیشد که علیرضا رو سفت بغل کردم و بلند زدم زیر گریه تنها همدم شب هام که پای گریه هام میشینه علیرضا بود راحت میتونستم گریه کنم نمی‌دونست بخاطر چیه فکر می‌کرد حالم بده فقط هیچی نمیگفت و فقط صدای گریه های من بودن که تو فضا پیچیده بود خداروشکر کسی تو نمازخونه نبود چند دیقه گذشت و آروم شدم ولی همچنان علیرضا رو بغل کرده بودم و دوست نداشتم ازم جدا بشه ولی بنده خدا خسته شد از بغلم بیرون آوردمش دیدم خوابیده لبخندی زدم و آروم خوابوندمش رو زمین یه پتو رو برداشتم و دو لا پهن کردم علیرضا رو آروم برداشتم و گذاشتم روش پتو هم کشیدم خودم پاشدم یه مسکن خوردم امروز میتونم بگم جز همون دو لقمه سر ناهار با یه لیوان چایی هیچی نخورده بودم و قطعا بچه ها فردا پدرمو در میارن امروزحالمو دیدن نخواستن اذیتم کنم اما فردا جبران میکنن زیاد خوابم نمی اومد میخواستم برم به کارام برسم ولی میترسیدم علیرضا بیدار بشه ببینه نیستم گریه کنه رفتم وضو گرفتم قرآن رو هم برداشتم کنار علیرضا نشستم و شروع به قرآن خوندن کردم ☆☆☆ ساعت ۲ونیم بود که از خواب بیدار شدم دیگه خوابم نمی برد همش فکر و ذکرم شده بود رسول انقدر تو جام تکون خوردم عطیه هم بیدار شد عطیه:خوبی محمد محمد:آره عطیه:پس چرا نمی خوابی محمد:نگران رسولم عطیه:مگه اداره‌اس محمد:آره نرفت خونه عطیه:خب برو پیشش دیگه محمد:مادر و پدرت ناراحت نشن عطیه:نه بابا چرا ناراحت بشن بیا برو محمد:باش زود پاشدم و آماده شدم سوار موتورم و راه افتادم خیابونا خلوت بود منم برای اولین بار سرعت رو زیاد کردم وقتی رسیدم نگاهی به ساعت کردم ساعت ۳و ۵ دقیقه بود رفتم تو سایت رسول پشت سیستم نبود و این جای شکر داره رفتم سمت نمازخونه کفش هامو در آوردم و وارد شدم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:اخ خدا رسول🥺 پ.ن:محمد اومد😃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی 💛 💛پارت دوازدهم💛 وارد شدم دیدم رسول داره قرآن میخونه لبخندی زدم و رفتم سمتش تک سرفه ای کردم که سرش رو بالا گرفت و بهم خیره شد رسول:عه آقا مگه شما نرفتین؟ محمد:چرا رفتم ولی برگشتم رسول:کاری دارین؟ محمد:نه اومدم که تنها نباشی نگاهی پر از تشکر کرد رسول:ممنون محمد:علیرضا کی خوابید؟ رسول:یک ساعتی میشه محمد:خودت خوابیدی؟ رسول:خوابم نمی برد محمد:قرآنُ ببند بیا یکم بخواب رسول:خوابم.. محمد:رو حرف داداش بزرگت حرف نزن بچه پرو رسول:چشم قرآن رو بست و گذاشت تو قفسه اومد کنارم اول پتو علیرضا رو مرتب کرد بعدم سرش رو گذاشت رو شونم محمد:بزار رو پام راحت بخواب رسول:نه خوبه محمد:چیزی خوردی؟ رسول:😔 محمد:حداقل چیزی میخوردی ضعف نکنی رسول:نمیتونم محمد:خوبی؟ رسول:نه ،دلم میخواد بمیرم محمد:دلت میخواد؟ ولی فکر کنم دلت اول علیرضا رو بخواد نه؟ رسول:😭 سرش رو گذاشتم رو سینم و دست رو موهاش می کشیدم محمد:می‌دونم خسته شدی ولی به علیرضا نگاه کن اون فقط تو رو داره اون تازه زندگی رو شروع کرده اون تازه داره لذت دنیا رو می بره رسول:لذت دنیا بدون عاطفه؟بدون مادرش؟ محمد:خداروشکر یه پدر داره که مثل کوه پشتش هست، کسی رو داره که بهش تکیه کنه رسول،علیرضا فقط تورو داره فقط تورو توام از دست بده دیگه تنها میشه یکم به حال علیرضا نگاه کن رسول:پس حال من چی حال من مهم نیست؟ محمد:چرا رسول حال تو خیلی مهمه خیلی مهم منم میگم حال تو باید خوب باشه که حال علیرضا هم خوب باشه اون یه بچست یه بچه ۳ساله هیچی نمی‌فهمه هنوز ولی وقتی بزرگ بشه و تو این حرفارو بزنی پیشش حالش بد میشه تو الان تنها نباید به خودت فکر کنی میدونم خانمت رو از دست دادی ولی تو تنها به کسی که نباید نگاه کنی خودتی تو باید به علیرضا نگاه کنی به حاج آقا و حاج خانم نگاه کنی اونام بعد از عاطفه خانم نابود شدن مثل دخترشون بود تو الان دلت گرفته بدجور عزیز از دست دادی ولی خواهش میکنم دیگه نگو میدونی وقتی اینجوری میگی چقدر ناراحت میشم وقتی اینجوری میگی خیلی درد داره رسول خیلی رسول:از این می سوزم که اگه اگه فقط یکم زودتر می‌رسیدم میتونستم بازم چشم هاشو ببینم میتونستم باهاش حرف بزنم ولی دیر رسیدم محمد:حکمت خدا بوده رسول خدا میخواسته تورو امتحان کنه رسول:آخه چرا با زندگیم چرا با عاطفه امتحان میکنه محمد:تو کار خدا چرا نباید گفت خدا دردی که میده صبرم میده چند برابر صبر میده خدا بهت صبر میده رسول رسول:الان دقیقا هفت ماهِ که نیست از پیشم رفته صداشو نشنیدم دلم خیلی تنگ شده براش محمد:چطوری آروم میشی که منم از اون راه آرومت کنم رسول:بزن زیر گوشم و از خواب بیدارم کن بگو کابوس دیدی تا آروم بشم قطره اشکی از چشمم چکید با چشمای اشکی به چشم هام نگاه می‌کرد منتظر بود بگم خواب دیده ولی..💔 محمد:حکمت خدا اینجوری بوده که کابوس نباشه گریه اش شدت گرفت هیچ کاری نمی تونستم بکنم جز اینکه بزارم گریه کنه چند دقیقه ای گریه کرد تا آروم شد سرش رو گذاشت رو شونم بی حرف ☆☆☆ خیلی دلم پر بود دوست داشتم خالی کنم و چه جایی بهتر از بغل اقامحمد آقامحمد بهترین برادر دنیا بود با حرفاش آرومم می‌کرد همیشه وقتی حالم بده کنارمه وقتی تنهام کنارمه همیشه کنارمه و این خیلی برام مهمه سرم رو از روی شونش برداشتم و گذاشتم رو پاهاش چشم هامو بستم آقامحمد دست می‌کشید به موهام و آرامشی که ازش گرفته بودم رو چندین برابر می‌کرد آروم آروم چشم هامو بستم و خوابم برد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن: رسول...!💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیزدهم💛 رسول رو پاهام خوابید بود ساعت ۴و نیم بود که صدای اذان اومد آروم رسول رو بیدار کردم محمد:رسول جان همون لحظه چشم هاشو باز کرد من نمیدونم این به کی رفته انقدر خوابش سبکه رسول:سلام محمد:علیک سلام پاشو نمازمون رو بخونیم رسول:چشم رسول رفت وضو بگیره خواستم بلند بشم دیدم علیرضا داره بیدار میشه رفتم کنارش این اگه الان ببینه رسول کنارش نیست گریه میخواد بکنه چشم هاشو باز کرد و به کنارش نگاه می‌کرد دید رسول نیست آروم بغلش ‌کردم موهاشو درست کردم محمد:سلام خوشگلم علیرضا:بابایی🥺 محمد:الان میاد قربونت برم سرش رو گذاشت رو شونم بلند شدم آروم آروم میزدم به پشتش تا بخوابه رسول اومد رسول:بیدار شد محمد:آره رسول:خوشگلم، علیرضا علیرضا زود رفت بغل رسول ،رفتمو وضو گرفتم برگشتم دیدم رسول داره راه میره و علیرضا هم بغلشه آروم آروم میزنه پشتش تا بخوابه لبخندی زدم و جانماز رو پهن کردم نمازم رو خوندم دیدم رسول همچنان مشغوله خوابوندن علیرضاست رفتم سمتش محمد:علیرضا رو بده من بخوابونم تو نمازتو بخون رسول:باشه...ممنون علیرضا رو ازش گرفتم نشستم و یه بالشت گذاشتم رو پاهام علیرضا هم خوابوندم رو پاهام هی تکون می دادم اونم چشم هاش هی میرفت رو هم و خوابش برد ☆☆☆ ساعت ۵ بود نمازمو خوندم احسان هنوز خواب بود بلند شدم و رفت تو اتاقش رو تخت نشستم و گفتم محسن:آقا احسان..احسان پاشو نمازتو بخون احساااااان احسان:بله محسن:پاشو نمازتو بخون احسان:۵ دقیقه دیگه محسن:پاشو ببینم مگه بچه ای که میگی ۵ دقیقه احسان:بابا خوابم میاد محسن:شب زود بخواب که الان هی نگی ۵ دقیقه احسان پاشد و رو تخت نشست و رو به من گفت احسان:شما از کجا فهمیدید من شب بیدار بودم؟ محسن:بزرگت کردم بچه حالا بگو چیکار میکردی احسان:🥱به پرونده فکر میکردم محسن: پاشو احسان احسان:بابا خوابم میاد محسن:وای خدا این به کی رفته انقدر خوابش سنگینه احسان..احسااااان احسان:باش محسن:چی باشه؟..بخدا فکر می‌کنم یه بچه دبستانی رو دارم بلند میکنم بره مدرسه احسان:یادش بخیر چقدر اذیت میکردم محسن:یادش بخیر؟ احسان:اخ خدا دلم تنگ شد برا اون روزا محسن:😂بچه پاشو دیر شد احسان:چون منو یاد دوران شیطونی هام انداختین چشم محسن:آها اگه نمی انداختم پا نمی شدی؟ احسان:نه محسن:خدا پارچ آبو برای این مواقع آفریده دیگه احسان: خداروشکر بیدار شدم محسن:پاشو احسان دیر شد احسان:چشم بلند شدم اومدم پایین رفتم تو آشپزخونه و زیر کتری رو،روشن کردم پنیر و کره و مربا رو بیرون آوردم یه نیمرو هم زدم احسان هم نمازش رو خوند و اومد احسان:اخ باباییم چه کرده همه رو مخصوصا آقا احسان خلو دیوونه کرده محسن:چه تعریفی بود😂 احسان:خیلی ممنون 😐 محسن:خب حالا آقای خل بشین بخور احسان:بابااااا محسن:خیله خب ببخشید نشستیم و صبحونه خوردیم بعد از اون آماده شدیم البته آماده شدن آقا احسان سه ساعت طول کشید سوار ماشین شدیم انقدر خواب‌آلود بود که خودم باز نشستم پشت فرمون تو راه دیدم که همش چشم هاش میرفت رو هم محسن:دیشب باز چیکار کردی دیر خوابیدی احسان:داشتم به پرونده و رسول فکر میکردم🥱 محسن:آخه رسول چه ربطی به نخوابیدن تو داره احسان:همش فکر میکردم چرا انقدر.. محسن:احسان جان عزیز من پسرم..زندگی دیگران به ما مربوط نمیشه انقدر بهش فکر نکن احسان:باش دیگه تا رسیدن به اداره حرفی نزدیم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:به به چه فضول خانی هم داره آقا محسن😊
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت چهاردهم💛 رسیدیم سایت رفتیم داخل محمد و رسول رو پله ها بودن البته علیرضا هم بغل محمد بود محسن:سلام احسان:سلام آقا‌‌..سلام رسول محمد:سلام صبح بخیر رسول:سلام خوبین؟ محسن:ممنون..خوبی خوشگل علیرضا:اوهوم رسول:بابایی سلام بکن علیرضا:سلام محسن:سلام صبحت بخیر احسان:سلام عزیزم رسول:احسان چرا با آقامحسن اومدی محسن:یعنی میخوای بگی تو نمیدونی چرا رسول:😂چرا میدونم احسان:چیو میدونی رسول:اینکه شما پسر آقامحسنی احسان:از کجا فهمیدی؟؟ محمد:این استاد رسول ما اطلاعات‌تون رو درآورده و میدونه احسان:چرا؟ بفرما پدرمن بعد به من میگی فضولی کار خوبی نیست رسول:ببخشید میدونم بی اجازه این کارو کردم ولی مجبور بودم احسان:کی مجبورت کرده بود؟ محمد:عصبی چرا میشی احسان؟ بابا رسول یکی از وظایفی که داره همینه هر کی پاشو میزاره تو سایت باید اطلاعاتش رو پیدا کنه احسان:به کسی نگو باشه رسول:باشه نمیگم ولی این علیرضا شنید الان احسان:علیرضا..عمو..جان جدت نرو به ‌کسی بگو باشه؟ علیرضا:بلام شوتولات بخل نگم رسول:عه علیرضا احسان: تو ساکت باش رسول فضولی میکنه..خب من اگه شوتولات بخرم برات به کسی نمیگی؟ علیرضا:نوچ احسان:باشه بیا بریم برات بخرم رسول:الان هیچ سوپری باز نیست بعدم اینجا شکلات هست احسان:رسول میزنمتا انقدر تو کار من دخالت نکن الان که قشنگ دلم میخواد خفه‌ات کنم رسول:چرا احسان:دوست نداشتم بفهمید..راستی بابا شماهم میدونستی؟ محسن:اقارسول اومد ازم اجازه گرفت احسان:بهش اجازه نمیدادی محسن:اگه اجازه هم نمی‌دادم اون کارش رو انجام می‌داد دیروزم فقط به خاطر احترام بود مگه‌نه؟ رسول:دقیقا علیرضا:بابایی رسول:جان دلم علیرضا:دوشیت رو بده رسول:اصلا به سن شما خوب نیست گوشیا احسان:رسول چرت و پرت نگو لطفا بیا عمو جون گوشی منو بگیر رسول:احسااان من نمیخوام به گوشی عادت کنه بعد تو میگی بیا احسان:تربیت بچه رو بزار برای بعد بیا خوشگلم علیرضا:ملسی احسان:خواهش میکنم علیرضا گوشیم رو گرفت و رفت سمت نمازخونه رسول:بابا احسان الان دستش به یه چیزی میخوره پاک میکنه احسان:تو نگران نباش رسول:ای خداااا احسان:بیا برو به کارت برس دیگه آقای وظیفه شناس رسول:ببین با کنایه حرف نزن میرم میگما احسان:تو غلط میکنی اگه بگی رسول:وای چقدر خوبه از کسی آتو داشته باشی وای خداجونم چه حس قشنگیه احسان:درد رسول:😂 من برم به کارام برسم احسان:فقط برو من دو ساعت تورو نبینم رسول:شرمنده من میزم جوری هست که همه منو میبینن احسان:آهان ببین رسول اگه بگی منم میزت رو خط می اندازم رسول:تو غلط میکنی ببین میزم جز مهم ترین چیزهای زندگیمه احسان:اخ جون منم ازت نقطه ضعف پیدا کردم..وای خداجونم چه حس قشنگی داره رسول:زهرمار..ببین طرف میزم بیای خونت حلاله محسن:بسه دیگه خسته شدم حالا انگار پدر و پسری ما چیزه مهمیه رسول:مگه مهم نیست؟ محسن:نه اصلا..چون اصلا بین بچه هام و بچه های سایت فرق نمیزارم بدتر احسان رو توبیخ میکنم و بهش سخت میگیرم رسول:ای بابا آقامحسن میذاشتین یکم حال بکنم تازه ازش آتو گرفته بودم محسن:حالا ان‌شاءالله یه آتوی دیگه جبران کن رسول:ایووول محمد:رسول؟ رسول:غلط کردن رو گذاشتن برا این موقع ها دیگه محمد:انقدر نگو ایول رسول پیرم کردی تو رسول:خب ببخشید محمد:به جز این کار دیگه ای میتونم بکنم؟ رسول:نمی‌دونم😅 محمد:برین به کارتون برسید الان بچه ها میان دیگه رسول:چشم رسول و احسان رفتن منو محمدم رفتیم تو اتاقش حرفای احسان تو سرم اکو میشد واقعا برای منم سوال شده بود محسن:محمد محمد:جانم محسن:برای رسول اتفاقی افتاده محمد:تا چی باشه اون اتفاق محسن:چرا مشکی پوشیده؟ محمد:حال شنیدن داستان داری؟ محسن:اره محمد شروع کرد به تعریف کردن با حرفایی که میزد دلم برای رسول آتیش میگرفت آخه این بچه با این سن کمش انقدر باید عذاب بکشه؟ انقدر باید پیر شده باشه؟💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:انقدر باید یه جوون پیر شده باشه؟😊💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت پانزدهم💛 بچه ها اومده بودن و مشغول کار بودیم دستی رو شونم نشست برگشتم علی سایبری بود رسول:سلام علی آقا علی:سلام چطوری خوبی؟ ۰رسول:قربونت خوبم..جانم کاری داشتی؟ علی:آره ببین یه سری برگه بود گفتن بهم بدی رسول:آره آره الان میدم کشو رو باز کردم ولی چشمم باز افتاد به عکسش دیگه از خود بی خود شدم به چیزه دیگه فکر نمیکردم نمیدونم چقدر به چشم هاش خیره بودم که با صدا زدن های علی به خودم اومدم رسول:جانم؟ علی:کجایی انقدر صدات کردم رسول:ببخشید علی:حالا برگه هارو میشه بدی رسول:بفرما علی:مرسی رسول:خواهش میکنم علی:فقط رسول؟ رسول:جانم علی:مهرداد میخواد ببینتت رسول:حالو حوصله دعوا با کامران رو دیگه ندارم علی:کامران نیست فقط مهرداد رسول:کجا؟ علی:گفت تو بری خونه خودش میاد دنبالت رسول:باش علی رفت با اینکه هیچ تمرکزی تو کار نداشتم ولی بازم کارامو انجام دادم ☆☆☆ بعد از فوت عاطفه شکستم بدم شکستم همه ما شکستیم ولی رسول بیشتر... رسول داغون شد..پیر شد به علی زنگ زدم و گفتم به رسول بگه بره خونه و خودم برم دنبالش تا باهاش حرف بزنم دلم براش تنگ شده بود و هم دوست داشتم تنها نباشه دوست نداشتم فکر کنه تنهاست و کسی رو نداره کسی پشتش نیست،توی چند ماه رابطه‌مون کم‌رنگ شده بود،اونم بخاطر دعوایی بود که دوباره هر بار سر مراسم عاطفه با ساسان کردم ولی دعوای کامران و رسول فرق داشت،کامران از اینکه رسول،عاطفه رو توی روز به اون مهمی ول کرده و رفته بود ماموریت عصبانی شد از طرفی دعوا سر ساسان هم بی‌تاثیر نبود از اتاقم اومدم بیرون که دوباره کامران رو دیدم کامران:کجا میری داداش مهرداد:میخوام برم پیش رسول کامران:تو غلط میکنی بری پیش اون عوضی تو چرا نمیخوای بفهمی که ما با اون قطع رابطه کردیم،اون یکم شعور نداشت زودتر برسه زنشو ببینه ماموریتش مهم بود براش،آنقدر احمقی که... با سیلی که بهش زدم حرفش ناقص موند مامان دو دستی زد تو صورتش مامان:خدا مرگم بده این چه کاری بود مهرداد مهرداد:دفعه آخرت باشه صدات رو برای برادر بزرگترت بلند میکنی فهمیدی،؟ کامران:.. مهرداد:ببین کامران یک بار دیگه این چرت و پرت ها از دهنت بیرون بیاد من میدونم و تو بابا:چه خبرتونه بدون توجه به حضور کل خانواده و آفرین بلند سر کامران داد میزدم (تمامی حرفای کامران و مهرداد با فریاده😁) مهرداد:رسول هیچ گناهی نکرده منو تو گناه کردیم که این مدت تنهاش گذاشتیم این مدت فکرای الکی راجبش کردیم کامران:الکی؟ فکرای الکی؟ اون عوضی اگه از کارش میزد و می اومد بیمارستان دیدن عاطفه... مهرداد:آره آره رسول نیومد ولی تو چی؟ هاااا..جواب بده تو اومدی؟ تو اومدی خواهرت رو ببینی،؟تو بعداز رسول رسیدی اون باید طلبکار باشه نه تو کامران:چرا انقدر هواشو داری..چرا طرف داری اون بی پدرو میکنی مهرداد:چون خواهرم دستش تو سفره اون بود چون شوهر خواهرمه چون برادرمه رسول جز خوبی کاری برامون نکرد الان انصافه که اینجوری جبران کنیم.؟ببین کامران حرف آخرو میزنم نه فقط تو بلکه با مامان و بابا هم هستم رسول داماد این خانوادست..دخترتون مرده دلیل نمیشه از داماد و علیرضا که نوه خودتونه بگذرید رسول تا قیامت هم که شده داماد این خونست چه با عاطفه چه بی عاطفه کامران:نیست اون داماد این خانواده نیست مهرداد:باشه باشه پس منم دیگه پسر این خانواده نیستم..آفرین هم دیگه نوه شما نیست ۰آرزو هم دیگه عروس این خونه نیست رو به آرزو و آفرین گفتم مهرداد:زودتر وسایلتون رو جمع کنید تو ماشین منتظرم مامان:مهرداد مامان جان کجا میخوای بری تو که خونتو فروختی مهرداد:کارتون خواب بشم بهتره از اینکه جایی باشم که حرمت خانواده و فامیل رو نمیدونن مامان:توروخدا مهرداد از خر شیطون بیا پایین آخه کجا میخوای بری مامان جان بابا:مهرداد بشین سرجات ببینم هر چی.. مهرداد:خیلی ممنون ازتون این چند روز زحمت دادیم بهتون دیگه زیاد نمی مونیم آرزو..آفرین بیاین دیگه ارزو:اومدم از مامان و بابا خدافظی کردم و اومدم تو ماشین نشستم اگه پول لازم نداشتم و لنگ نبودم دیگه نیازی نبود خونم رو بفروشم و پول طلبکار هامو برم هی خدایا آرزو و آفرین اومدن نشستن و بی حرفی راه افتادم سمت خونه رسول تا الان دیگه باید می رسید ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:هیچ مردی رو شرمنده زن و بچه اش نشه انشالله 🤲🏻
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://nazarbazi.timefriend.net/16795969300850 این لینک برای رمان نعمت اللهی هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت شانزدهم💛 کارام رو کردم رفتم سمت اتاق آقامحمد در زدم و اجازه ورود گرفتم آقامحسن هم بودن آقامحسن خیلی آدم خوبی بود به دل میشینه مثل آقامحمد وقت استراحت باهامون شوخی می‌کرد از فکرایی که داشتم بیرون اومدم محمد:جانم رسول رسول:آقامحمد میشه من چند ساعت ازتون مرخصی بگیرم محمد:جایی میخوای بری رسول:مهرداد گفت برم خونه می یاد اونجا محمد:آها باشه برو فردا بیا مراقب خودت باش رسول:چشم ممنون فقط علیرضا هم میبرم محمد:باشه ببر به سلامت رسول:خدافظ محسن:خدانگهدار اومدم بیرون رفتم سمت نمازخونه علیرضا یه گوشه نشسته بود نزدیک شدم دیدم داره نقاشی میکشه رسول:خوشگل بابا علیرضا:بابایی پرید بغلم بلند شدم و لپ علیرضا رو آروم بوسیدم علیرضا:توجا بودی رسول:من داشتم کار می‌کردم دیگه ببخشید تو چیکار میکردی علیرضا:داشتم نقاتی می تشیدم و از شوتولاتی که عمو احسان خلیده میخولدم رسول:نوش جونت بابا..حالا پسر خوشگل بابا میره وسایلش رو جمع میکنه میخوایم بریم علیرضا:توجا؟ رسول:دایی مهرداد میخواد بیاد خونمون علیرضا:اخ جووون..اخ جووون علیرضا رو گذاشتم زمین می‌پرید هوا و می‌گفت اخ جون رسول:زودباش دیگه علیرضا:باشه رفتم از ساک کوچیک که کلا لباسای علیرضا رو میذاشتم یه دست لباس تمیز خوشگل برداشتم رفتم سمتش وسایلش رو جمع کرده بود و داشت بازم می پرید هوا و می‌گفت دایی مهرداد رسول:آقاپسر خوشگل بابا بیا خوشگل تر کن بریم علیرضا:بلیم لباساش رو عوض کردم بعد سوئیچ ماشین فرشید رو گرفتم و رفتم سمت پارکینگ در عقب ماشین رو باز کردم و علیرضا نشست منم پشت فرمون نشستم و راه افتادم ۴۰ دیقه ای تو راه بودم خریدم کرده بود هیچی تو خونه نداشتم یه اهنگ گذاشته بودم که فقط فقط علیرضا باهاش شاد بود رسیدم خونه پیدا شدم و علیرضا هم اومد پایین خرید هایی که کرده بودم رو از صندق عقب برداشتم کلید رو تو در چرخوندم و درو باز کردم علیرضا زود دوید رفت سمت تاپی که تو حیاط آقاجون براش درست کرده بود وارد خونه شدم خونه آقاجون و بی بی زندگی می‌کردیم حتی وقتی که عاطفه هم بود یه حیاط بزرگ داشت پر از درخت و گل های رنگی یه خونه ۷۰متری یه سمت خونه بود که آقاجون و بی بی زندگی میکردن خونه ماهم یکم اونور تر بود ولی بزرگتر نزدیک ۱۴۰ متری میشد با دو خواب رفتم تو خونه درو باز کردم همین که درو باز کردم چشمم افتاد به قاب عکس سه تامون چشم هامو بستم و بعد از مدت طولانی باز کردم بغض تو گلوم رو قورت دادم و وارد آشپزخونه شدم خیلی به هم ریخته بود البته کل خونه به هم ریخته بود خیلی وقته که دستی به خونه نکشیدم اول از آشپزخونه شروع کردم ولی قبلش یه مداحی گذاشتم ظرفارو شستم و خشک کردم و گذاشتم سر جاشون یه دستمال تمیز برداشتم و نم دارش کردم روی کابینت هارو دستمال کشیدم بعد از اون روی گاز رو سرامیک هارو هم تمیز کردم سماور رو آب پر و زیرش روشن کردم اومدم تو حال اول گردگیری کردم بعدم جارو برقی کشیدم مبل ها خیلی اومده بود جلو از دست این علیرضا مبل هارو مثل روز اولش کردم یه دستمال برداشتم و قاب عکس هامون که روی دیوار بود رو تمیز کردم باز دوباره مثل هر ثانیه زندگیم اشکام ریختن روی گونه هام خیلی سخته عشقتو از دست بدی خیلی سخته خیلی رفتم تو اتاق مشترکمون با عاطفه البته اون یکی صاحبش دیگه نیست💔 اتاق رو هم جارو کشیدم روی تخت رو مرتب کردم یه میز گذاشته بودم کنار تخت که عکس عاطفه روش بود با یه روبان مشکی میز پر شده بود از گل رز های پرپر شده با شمع سکه ای های زیاد لبخند تلخی زدم از تلخی لبخندم قلبم تیر کشید دست گذاشتم رو قلبم چشم هامو بستم و گفتم رسول:می‌دونم سخته..میدونم خورد شدی ولی به خاطر علیرضا تحمل کن چشم هامو باز کردم که یه قطره اشک افتاد با کبریت شمع هارو روشن کردم پرده هارو کشیدم برق رو خاموش کردم و درو بستم اتاق تاریک تاریک بود جز روی میز جز عکس نفس من روی تخت دراز کشیدم به پهلو شدم و خیره شدم به شمع هایی که درحال سوختن بود نمیدونم چقدر گذشت که صدای زنگ در اومد بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون آیفون رو بدون اینکه نگاه کنم کیه زدم اینه کنار آیفون بود به خودم نگاه کردم رسول:چقدر شکسته شدم از دوریت عاطفه💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:آدم ها تغییر میکنن با گذشت زمان ولی خیلی زمان میبره فقط یه چیزه که زود پیر میشی و تغییر ‌میکنی اونم اینکه عزیز از دست بدی💔 اینکه نفست دیگه کنارت نیست🥺 دیگه نیست...💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت هفدهم💛 قبل از اومدن اونا رفتم تو اتاق و لباس عوض کردم دوباره لباس مشکی لباسی کی این چند ماه همدم تنهایی هام بوده🖤 موهام خیلی به هم ریخته بود شونه رو برداشتم الکی یه دستی بهش کشیدیم عطر تلخی که داشتم رو به خودم زدم میگن آدم وقتی مهمون می یاد خونش باید مثل رفتن به مهمونی تمیز و خوش تیپ باشه ولی...💔 شمع های روی میز رو خاموش کردم قبل از اینکه از اتاق خارج بشم به تابلو بزرگ عروسیمون نگاه کردم اون تو لباس سفیدعروس من تو کت و شلوار دامادی آه پر دردی کشیدم و اومدم بیرون هنوز نیومده بودن داخل از پنجره نگاه کردم مهرداد،علیرضا رو بغل کرده بود و رو هوا می چرخوند صدای جوشیدن سماور اومد به سمتش رفتم و چایی دم کردم قبلا چایی با طمع های مختلف می‌خوردیم با طعم بهار نارنج..طعم هل و دارچین.. طعم گلاب ولی الان چایی تلخ میخورم چون زندگیم تلخ شده قند و شکر و شیرینی رو گذاشتم کنار فقط فقط تلخ مثل زندگیم🕶 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ وقتی در باز شد و رفتیم داخل علیرضا بدو بدو اومد سمتم منم سمتش دویدم و محکم بغلش کردم و تو هوا می چرخوندم مهرداد:سلام نفس دایی علیرضا:سلام دایی جونم مهرداد:اخ من فدات بشم..خوبی علیرضا:آله ارزو:سلام علیرضا جان علیرضا:سلام زندایی افرین:سلام علیرضا خوبی؟ علیرضا:سلام آله خوبم مهرداد:بابا رسولت کجاست؟ علیرضا:تو خونه بلیم مهرداد:باش بریم اول گذاشتم آرزو و آفرین برن منم همینجوری که علیرضا رو محکم بغل کرده و بودم و بوسش میکردم رفتم تو خونه رسول از آشپزخونه بیرون اومد چقدر تغییر کرده چقدر پیر شده هنوز لباس مشکی می‌پوشید هر کاری کردم نتونستم لباسش رو در بیارم با هم روبوسی کردیم و نشستیم رو مبل ها رسول دیگه لبخند نمیزد دیگه شاد نبود آبجی عاطفه رفتی و رسول رو نابود کردی دلت اومد اخه؟ رسول با ببخشیدی از پیشمون بلند شد و رفت تو آشپزخونه علیرضا و آفرین هم داشتن بازی میکردن گوشه خونه بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه دیدم داره میوه میشوره البته بهتره بگم گربه شور میکنه کنار وایسادم و آبو بستم مهرداد:نمیخواد تو پذیرایی کنی تو لطفا به کشتمون نده تلخ خنده ای کرد و گفت رسول:به کشتن نمیدم کسی رو ادامه حرفش رو آروم گفت ولی خب شنیدم رسول:چون خودم صف اولم قلبم آتیش میگرفت وقتی بعد از عاطفه می اومدم اینجا ولی خب رسول مهمتر بود خودم میوه هارو شستم رسولم شکلات هارو می‌ریخت توی جا شکلاتی مهرداد:تو که شکلات تلخ دوست نداشتی چیشده الان از اینا میخری رسول:دوست دارم همه چی شبیه هم باشه دوست دارم هر چیزی که میخورم شبیه زندگیم تلخ باشه مهرداد:ولی به نظرم تو با وجود علیرضا تو زندگیت هیچ تلخی نداری رسول:عسل زندگی من عاطفه بود دیگه چیزی نگفتم نخواستم دوباره به عاطفه فکر کنه حالش بد بشه رسول:بابا و مامان خوبن مهرداد:خوبن سلام رسوندن رسول:کامران چی خوبه،؟ مهرداد:بله ایشون هم خوبن رسول:چیزی شده مهرداد مهرداد:بازم دعوامون شد رسول:به خاطر من؟ صد بار بهت نگفتم به خاطر من باهاش دهن به دهن نشو مهرداد:از خونه زدم بیرون رسول:چی؟ مهرداد:گفتم دیگه پامو نمیزارم تو اون خونه رسول:می فهمی چی میگی؟ مهرداد:دوست ندارم کسی بهت.. رسول:کسی بهم چی؟ مهرداد من برای خانواده زنم مُردم همون لحظه ای که عاطفه رو خاک کردن منم باهاش خاک شدم شاید بابا و مامان خوب باشن باهام ولی میدونم که دلشون پره از دستم مهرداد:تو تا ابد داماد اون خانواده ای رسول:نیستم برادر من نیستم خیلی وقته که نیستم مهرداد:رسول اعصاب درست و حسابی ندارم یه چیزی بهت میگما...قرار نیست که وقتی خواهرم مرد خانواده‌اش هم بمیرن اینو به همه گفتم به تو هم میگم تو داماد اون خونه ای علیرضا هم نوه اون خونه تمااااام رسول:تو مگه خونت رو نفروختی پس حالا میخوای کجا بری با زن و بچت آخه مهرداد:چه بدونم..هتلی..مسافر خونه ای جایی رسول:تا کی؟ مهرداد:بسه رسول میگی چیکار کنم رسول:تو از من طرفداری میکنی دستت درد نکنه ولی من راضی نیستم تو آواره این هتل و اون مسافرخونه بشی به خاطر من مهرداد:اگه سخنرانی هات تموم شد ظرف رو بردار بریم رسول:دیوونه رفتیم و نشستیم کلی حرف زدیم بیشتر سعی می‌کردم رسول رو بخندونم ولی جز یه لبخند تلخ که تلخیش حال آدم رو بد میکنه چیزی نصیبم نمیشد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شاید مزه تلخ رو دوست نداشته باشی ولی یه زمانی جوری بهش وابسته ای که اون تلخی برات از عسل هم شیرین تره💔🖤
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت هجدهم💛 یک ساعتی مشغول حرف زدن بودیم رسول داشت برای علیرضا میوه پوست میکند از وقتی اومدیم اینجا رسول لب چیزی نزده بود از علی(سایبری) شنیده بودم که غذا نمیخوره و زیاد نمیخوابه ای بابا من چیکار کنم با این آخه رسول:ای وای اصلا یادم نبود ناهار درست کنم مهرداد:اشکال نداره بابا یه نون پنیری میخوریم دیگه رسول:نون پنیر چیه... الان زنگ میزنم از بیرون غذا سفارش میدم ارزو:نه بابا آقارسول لازم نیست رسول:وا مگه میشه ارزو: بله میشه لازم نیست مهرداد:بشین تو..ارزو جان میشه یه چیزی درست کنی رسول:مهرداد زشته مهرداد:میخوام باهات حرف بزنم ارزو:چشم با اجازه ارزو بلند شد و رفت تو آشپزخونه علیرضا و آفرین هم داشتن بازی میکردن نمیشد پیش اونا حرف زد دست رسول رو گرفتم و بردمش تو اتاق خودش و عاطفه در و باز کردم و وارد شدم چراغ روشن کردم همون لحظه چشمم افتاد به روی میز بغض راه گلومو گرفته بود برگشتم سمت رسول دیدم خیره شده به عکس عاطفه مهرداد:چرا با خودت اینجوری میکنی؟ رسول:چیکار کنم پس نشوندمش روی تخت خودمم کنارش نشستم مهرداد:نمیخوای لباس عزا رو در بیاری رسول:خودت در آوردی؟ مهرداد:من فرق دارم رسول رسول:چه فرقی؟ تو برادرشی و من شوهرش مهرداد:رسول، عاطفه هم راضی نیست بخدا رسول:دلم راضیه این مهمه مهرداد:اصلا حال روز خودت رو دیدی؟ها ببین چقدر لاغر شدی رسول:ببین اصلا حوصله.. مهرداد:بسته رسول بسته..خسته شدم ۶ ماهِ دارم این جمله رو ازت می شنوم حوصله ندارم حوصله ندارم پس کی حوصله داری تو..هر وقت من زنگ زدم به علی ازش حال تورو پرسیدم جز اینکه حالش خوب نیست غذا نمیخوره و نمیخوابه هیچی نشنیدم یکم به خودت بیا عاطفه دیگه نیست اون رفته..دیگه نباید به خودت سخت بگیری رسول آفرین داداش لباست رو عوض کن به خدا عاطفه دوست نداره تو به خاطرش انقدر سختی بکشی رسول:من وقتی عزیزترین هامو از دست دادم بی بی بهم میگفت اونا شاید جسمشون کنارت نباشه ولی همیشه روحشون کنارته وقتی عاطفه هم رفت بی بی همین جمله رو گفت ولی هیچ وقت نتونستم درکش کنم چون برای من مهم اینکه کنارم باشه هم جسمش،هم روحش..مهم برام اینکه زل بزنم به چشم هاش باهاش حرف بزنم دلم وقتی براش تنگ میشه بهش زنگ بزنم و دل تنگیم رو بر طرف کنم😭 رسول زد زیر گریه سرش رو گذاشتم روی سینه ام مهرداد:گریه نکن..حرفات درست ولی عاطفه رفته و دیگه برنمیگرده رسول رسول تو بغلم همینجوری گریه میکرد در اتاق بدون در زدن باز شد و رسول همون لحظه صورتش رو برگردوند دیدم علیرضاست مهرداد:عزیز دایی تو نمیدونی هرجا میخوای وارد بشی اول باید در بزنی علیرضا:نوچ مهرداد:خیلی ممنون..حالا کاری داشتی؟ علیرضا:زندایی دُفت بلیم ناهار بخولیم مهرداد:می یایم تو برو بدون حرفی رفت بیرون رسولم اشکاش رو پاک کرد خداروشکر ندید که داره گریه میکنه و گرنه ناراحت میشد بچه مهرداد:پاشو برو یه آبی به دست و روت بزن بیا رسول:باش رفت تو حیاط منم رفتم آشپزخونه ارزو:چیشد؟ مهرداد:این از خود من لجبازتره ارزو:ای بابا..بنده خدا تو اوج جوونی این بلا سرش اومد مهرداد:درست میشه..یکم زمان میبره فقط..چی درست کردی ارزو:دیدم وقت نیست املت درست کردم دیگه مهرداد:آها دستت درد نکنه ارزو:سفره رو میبری مهرداد:آره ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شاید بگیم لباس مشکی آدم رو افسرده میکنه ولی بعضی موقع ها یه جوری به آدم آرامش میده که فقط فقط اون کسی که تجربه کرده میفهمی🖤