eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
856 دنبال‌کننده
203 عکس
107 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و بیستم💛 محمد با سرعت روند سمت بیمارستان وقتی رفتیم نیروهایی که گذاشته بودیم اونجا مراقب اومدن سمتون محمد:معلومه شما ها اینجا چیکار میکنید؟؟ یعنی از پس یه نفر بر نیومدید؟؟؟ حسین:آقا شرمنده، ما هیچ کسُ ندیدم که حتی شبیه ساموئل باشه، وقتی پرستار میره برای تزریق داروهاش، میبینه و به سرباز جلوی در اطلاع میده داوود:آقا اون سرباز هم غیب شده محسن:محمد ردیاب... محمد:نه نذاشتیم، خیر سرم میخواستم نقشه‌ام رو عملی کنم که اینجوری...ن‌نادر محسن:چی؟ محمد:زنگ بزن به رسول بگو بره پیش نادر، بگو همونجا بمونه، بگو نزاره چیزی بخوره یا کسی بره پیشش محسن:چیزی شده؟ محمد:ساموئل قطعا نادرُ میخواد و واسه رسیدن بهش هر کاری میکنه، نفوذی هم که توی سایت داریم محسن:خیله خب از بچه‌ها یکم دور شدمُ شماره رسولو گرفتم رسول:جانم ؟ محسن:رسول برو توی سلول نادر، کنارش باش، نه بزار کسی بیاد داخل سلولش نه چیزی بخوره رسول:اتفاقی افتاده؟ محسن:میام توضیح میدم، فقط رسول رسول:بله؟ محسن:تو و حافظ نباید از سایت خارج بشید رسول:بله میدونم، خدافظ حتی نذاشت جواب بدم و قطع کرد، صداش خیلی ناراحت بود، امروز بدجور غرورش زیر پا له شد محسن:اِی خدایا شکرت محمد:چیشد؟ برگشتم سمتش محسن:هیچی محمد:بریم اداره، اینجا کاری از دستمون بر نمیاد محسن:باش رفتیمُ سوار ماشین شدیم محمد پشت فرمون بود، حس و حال هیچیُ نداشتم ای بابا مثلا قرار بود این پرونده بسته بشه بریم اداره خودمون، اونجا هم حسابی کار داشتم، بنده خدا بچه ها تا الان فکر کنم کارارو کردن ولی خب، محسن:محمد محمد:جان محسن:ارومی الان؟ محمد:آره محسن:از لحنت‌ معلومه محمد:😂خوبم میگم محسن محسن:با رسول و حافظ چیکار میکنن لبخند از روی صورتش رفت و چند لحظه سکوت کرد محمد:توبیخ محسن:توبیخی که داری ازش حرف میزنی فرق داره با توبیخی که تو.. محمد:نگران نباش، فوق فوقش.. محسن:فوقشو نمیخوام، اصلشو میخوام محمد:شاید خلع درجه بشن، یا اینکه یه مدت از کارای سایت دور بشن محسن:آها حرفی نزدم، صدای گوشیم بلند شد، امیرحسین بود، اصلا یادم نبود بهش زنگ بزنم محسن:جانم بابا؟ امیرحسین:سلام بابا محسن:سلام امیرحسین:بابا من علیرضا رو کجا ببرم؟تنها که نمیتونم بزارمش توی خونه، باید برم سرکار محسن:مگه مهدی نگفت تا دوروز نری امیرحسین:چرا ولی خب.. محسن:بابا اگه میتونی کنارش باش، اگه نه که ببرش پیش زینب امیرحسین:چیزی شده بابا؟ ناراحتی انگار محسن:نه بابا چیزی نشده، فقط ممکنه امشب نیایم خونه امیرحسین:باشه، کارم اونقدر مهم نیست، میمونم کنارش محسن:دستت درد نکنه بابا، کاری نداری ؟ امیرحسین:نه، فقط مراقب خودتون باشید محسن:چشم، خدافظ امیرحسین:خدانگهدارتون ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خلع درجه🥺❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و بیست‌و یکم💛 چشم باز کردم، یکم طول کشید تا به خودم بیام، فهمیدم که چیشد صدای پای کسی منو به سمت خودش کشوند روژین: بیدار شدی عزیزم ساموئل:تو کی اومدی ایران روژین:وقتی شنیدم که تورو گرفتن چندروز بعدش اومدم...بعدم، دلم واست تنگ شده بود اومد و کنارم نشست، لیوان آب پرتقال رو داد بهم روژین:از رئیس خواستم تا منو بفرسته ایران واسه نجاتت ساموئل:چطوری آخه، نفوذ توی.. روژین:بهش فکر نکن، با دوتا تهدید و هشدار کاری نداشت ساموئل:از دست تو روژین:حالا بگو ببینم، اون احمق برات مواد زیاد آورد تو باید میخوردی همه رو حتما ساموئل:اگه زیاد نمی‌خوردم که منو نمی‌بردن بیمارستان روژین خواست جوابمو بده که گوشیش زنگ خورد روژین:الان میام عزیزم سر تکون دادم و بلند شد و رفت گوشیش رو برداشت روژین:چی میگی منصور منصور:... روژین:انقدر بهم زنگ نزن، هنوز به تو لازم دارم اونجا، باید یکی دیگه رو هم واسم بیاری منصور:.... روژین:چی میگی منصور، یعنی چی که پسره رفته کنارش منصور:... روژین:من نمیدونم، شده دَخلشو بیاری باید این کارو بکنی واسم نادرو بیاری منصور:... روژین: فقط زودتر منصور گوشی رو قطع کرد ساموئل:چیشد؟چرا انقدر عصبی؟ روژین:همون پسری که گروگان گرفتی ساموئل:خب روژین:رفته توی سلول نادر، کنارشِ، منصور هم میگه نمیتونه نادرو بیاره، گفتم دَخلشو بیاره ساموئل:الکی نیست روژین روژین:برای من همه‌چی الکیه،میگم ولش کن اینارو برو یه دوش بگیر بیا، غذا سفارش دادم، چند دیقه دیگه میارن، باهم بخوریم ساموئل:باشه عزیزم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ طبق دستور آقامحسن کنار نادر بودم داشتم بی هدف گوشیم رو بالا و پایین می‌کردم نادر:اومدی بازجویی؟ خب چرا سوالی نمی‌پرسی رسول:اومدم پیشت بشینم تنها نباشی نادر:لازم نکرده، من تنهایی رو بیشتر دوست دارم رسول:خودمم علاقه‌ای ندارم به اینکه کنارت باشم،مجبورم پس باید یکم همدیگرو تحمل کنیم نادر:میگم یه سوال رسول:نپرس چون جواب نمیدم نادر:مُردنه واست رسول:تو هر جور میخوای فکر کن نادر:بنال بینیم بابا، رادوین کدوم گورستونیه؟ با دادن مدرک آزاد شد نه؟ رسول:دهنتو ببند در سلول باز شد... ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:آخ جون استرس😂😐
ولی خواستم یه چیزی رو بگم من به بعضی ها که ازم اجازه گرفتن گفتم که میتونن بدون عضویت بخونن اشکال نداره، حلالشون باشه ولی من راضی نیستم و حلال نمیکنم کسانی رو که میان یه لحظه عضو میشن رمان رو میخونن و بعد لف میدن گفتم که گفته باشم🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و بیست‌و دوم💛 در سلول باز شد و وارد شدم بلند شد و اومد سمتم رسول:مگه نگفتم کسی وارد نشه منصور:گفتن غذاشو بیارم رسول:فعلا چند ساعت غذا نخوره نمی‌میره، منصور:آخه.. رسول:همینکه گفتم عقب رفتم خواستم اسلحه‌ام رو دربیارم که صدای محمدامین اومد محمدامین:چه‌خبره رسول؟ رسول:سلام هیچی، بیا اینجا بشین، من کار دارم نادر:چه خبره امروز؟عاشق چشم و اَبروم شدین اومدید پیشم؟ رسول:آخه چشم و اَبرو درست و حسابی داری تو؟ بتمرگ سرجات نادر:میتونم بخاطر طرز حرف زدنت، ازت شکایت کنم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆☆ با این حرفش برگشتم سمتش و جلو رفتم جوری که نفس هامون به هم می‌خورد رسول:اگه زنده موندی، حتما این کارو بکن نادر:حتما نیشخندی زدمُ رفتم بیرون، محمدامین موند کنارش روبه‌روی منصور گفتم رسول:هیچکس حق ورود نداره،حتی پزشک منصور:بله رفتم پشت سیستم، آخ خدا سرم داره میترکه از توی کشو دوتا مسکن برداشتم و بدون آب خوردم فرشاد:رسول برگشتم سمتش، رسول:جانم؟ فرشاد:خوبی؟ دمقی رسول:خوبم نگران نباش، چیزی میخواستی؟ فرشاد:اینارو امضا کن، باید بدم به آقامحمد برگه هارو از دستش گرفتم و امضا زدم رسول:بفرما فرشاد:دستت درد نکنه رسول:آقامحمد فعلا بخاطر فرار ساموئل رفته بیمارستان، نمیدونم کی میاد، بعدم اینا مهمه نزار تو اتاقش پیش خودت بمونه فرشاد:باشه، ممنون فرشاد که رفت، منم سرمو گذاشتم روی میز دیشب که نتونستم بخوابم، امروزم که اینجوری نگاهی به ساعتم کردم، یه ساعت بود که آقامحمد و بابا رفته بودن، دیگه تا الان باید بیان، این سردرد لعنتی نمی‌افتاد تا به کارام برسم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ ناهارکه خوردیم نشستیم توی تراس روژین:زودتر بریم کانادا،عروسی کنیم ساموئل:ما الانم زن و شوهریم روژین:سامی تو به من قول دادی واسم یه عروسی توپ میگیری؟ ساموئل:الانم میگم، وقتی رفتیم کانادا واست مراسم میگیرم،خوبه؟ روژین:عالیه ساموئل:میگم به یه گریمور زنگ بزن بیاد درستم کنه، زودتر از اینجا بریم روژین:هنوز یه کاری مونده باید بکنم ساموئل:خیلی اینجا کار داریم ولی الان... روژین:کارم با شخص اون آقاییه که شما گرفته بودیش ساموئل:با اون چیکار داری؟شر به پا نکن روژین:یعنی چی، تو بخاطر اون عوضی این همه سختی کشیدی توی اون لونه موش، حقشو میزارم کف دستش ساموئل:لازم نیست، اون ماموره شر میشه روژین:نه نیار دیگه، خودت میدونی چقدر هیجان و بکش بکش دوست دارم ساموئل:از دست تو روژین:میرم واست قهوه بیارم ساموئل:ممنون ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:روژین عوضی😡
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و بیست‌و سوم💛 با همون سردردم به کارام رسیدم صدای اذان گوشیم بلند شد، قطع کردم بعد از جمع کردن وسایل، برگه های مهم رو گذاشتم توی کشوم، بعد قفل کردم رفتم بالا، بچه هاهم طبق معمول نشسته بودن توی نمازخونه احسان:رسول چرا ساموئل فرار کرد؟ رسول:دیگه ببخشید بهش دسترسی ندارم تا ازش بپرسم چرا فرار کرد احسان:وا چته تو، آقامحمد زده به برجکت، چرا تو.. رسول:دهن بسته لطفا احسان:لوس رسول:ببین اینجا.‌ محمدامین:لطفا کَل کَل نکنید، خواهش میکنم رسول:به این بگو رفتم وضو گرفتم، یکی دیگه مسکن برداشتم، فکر کنم معده‌ درد امروز پدرمو در بیاره برگشتم پیش بچه‌ها، گوشه‌ای نشستم و نمازمو خوندم، فکرم خیلی درگیر بود،از این ناراحت نبودم که قراره توبیخ بشم، ولی از اینکه بخاطر بی‌عرضگی من پرونده رو هوا مونده عصبی میشدم، زود نمازمو خوندم، اصلا دلم نمیخواست به چرت و پرتای بچه‌ها گوش کنم، کاری هم نداشتم، هندزفری رو گذاشتم توی گوشم و چشم بستم، صدای موسیقی هم کشیدم بالا تا صدایی نشنوم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ فقط فرشاد و محمدامین کنارم بودن، رسولم که گوشه‌ای نشسته بود، سرش روی پاهاش بود، احسان:نگا نگا، من بمیرم این انقدر زانوی غم بغل نمیگیره که الان گرفته فرشاد:انقدر بهش گیر نده احسان، الان حال و حوصله نداره احسان:یعنی چی، عه، اعصاب نداره که نداره، به من چه محمدامین:یکم درکش کن خب، معلوم نیست باهاش چیکار کنن، بعد توقع داری بیاد واست برقصه؟ احسان:نخیر بلند شدمو رفتم کنارش دست گذاشتم شونه‌اش، سر بلند کرد و هندزفری رو از گوشش بیرون کشید رسول:جان؟ احسان:چرا حالت بده؟ رسول:چرا باید خوب باشه؟ احسان:عه رسول رسول:خب دارم راست میگم دیگه، چرا باید حالم خوب باشه تو این وضعیت؟ احسان:اصلا چرا همون موقع نرفتی به آقامحمد بگی، الانم اینجوری نمیشد رسول یکم صداش رفت بالا و عصبانیت گفت رسول:احسان ولم کن، توروخدا، اگه همون روز میومدم میگفتم، ازم مدرک میخواستن، حتی توام‌‌... محمد:وقتی خواستیم بعد بگو هر دوتامون برگشتیم سمت صدا بابا و آقامحمد چند قدمی ما بودن، چرا نفهمیدم زود از جام بلند شدم و سلام کردم رسولم بدون هیچ تغییری گفت رسول:میگفتی آقامحمد، خودت ازم مدرک میخواستی، نگو نمیخواستی که.. محمد:حداقل امنیت ساموئلُ می‌بردم بالا، که الان فرار نکنه،که الان پرونده رو هوا نمونه رسول بلند شد و خواست بره ولی برگشت و گفت رسول: اشتباه کردم درست، تاوانشو میدم، توبیخ.. محمد:بسته رسول، الان اصلا بحث توبیخ نیست، بحث سر اینکه چند روز دیگه دادگاه تشکیل میشه، بعد من برم بگم ببخشید مجرم فرار کرد، اونم از کجا؟؟ از سازمان امنیت ، خنده‌دار نیستتت؟ بعد الان فقط مشکل و بدبختی ما توبیخی شماست؟؟ به جای اینکه اینجا بشینید برید پشت سیستم‌هاتون تا ساموئل پیدا کنید، چند لحظه توی نمازخونه سکوت شد، اوه اوه باز آقامحمد عصبی شد که رسول چشم بست و چند تا نفس عمیق کشید، بعد رفت پایین کم‌کم بچه ها هم رفتن، بابا بهم اشاره کرد که برم پایین به حرفش گوش دادم و رفتم پایین بچه ها پای سیستم هاشون مشغول کار بودن ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:۳تا مسکن؟؟؟؟😢💊
اول اینکه درباره قرص گفته بودین، باید بگم که بعضی از مسکن ها قوی هستن و بعضی ها هم نه، رسول مسکن قوی نخورد که حالش بد بشه، یا حتی به قول یه دوست عزیز کما بره بعد یه وقفه‌ای ایجاد شده، حالا اگه در حقیقت ۳تا مسکن که قوی هم نیست و به قول آبجیم ضعیفه، توی رمان اینجوری نیست که بلا سر کسی بیاره، نگران نباشید😊
دوم اینکه گفتین چرا رسول با محمد بد حرف زد خب دوستان بد باهاش حرف نزد،بهتره یکم درک کنیم چون تحت فشار بوده، همه بچه ها و حتی محسن و محمدم تحت فشارن،
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و بیست‌و چهارم💛 شب بابا و رسول و احسان که اومدن اصلا قیافه‌ها همشون دمق بود خیر سرم امشب میخواستم فیلم بزارم یکم بخندیم، این آقا رسول بی ذوق که تا رسید گفت سرش درد میکنه رفت توی اتاق بابا هم رفت حموم فقط احسان بود که اونم روی مبل دراز کشیده بود روی زمین نشستم، امیرحسین:چه خبر شده احسان؟ چرا همه کلافه‌ان؟ احسان:هیچی، سوژه پرونده فرار کرده، همه تقصیرا افتاده گردن رسول، واسه همینه امیرحسین:چرا رسول؟ احسان:زیاد نمیتونم بگم، ولی خب رسول از چند روز قبل خبر داشته که یکی توی اداره براش خبر میبره، ولی به کسی نگفته تا مدرک جمع کنه، الانم چون سوژه فرار کرده برای رسول بد شده امیرحسین:ای بابا، ولی احسان تو که گفتی زیاد نمیتونی بگی احسان:عه امیرحسین، حوصله ندارم، گشنمه امیرحسین:خب حالا، خودتو لوس نکن،غذا نیم ساعته دیگه آماده میشه احسان:چی درست کردی؟ امیرحسین:دماغت گرفته دادا؟؟ احسان:بو نمیاد آخه امیرحسین:آها😅 راستی هودُ روشن کردم کباب تابه‌ای درست کردم احسان:نه بابا، بلد بودی و رو نمیکردی؟ امیرحسین:من از این کارا بلدم؟ عمو درست کرده احسان:کجه رفتن؟ نه علیرضا هست نه عمو امیرحسین:رفتن خرید،علیرضا از صبح حوصله‌اش سر رفته بود احسان:یه برو به رسول سر بزن، امروز خیلی حرف شنیده،از صبحم چیزی نخورده امیرحسین:باشه الان میرم پیشش احسان:زیر چایی هم روشن کن امیرحسین:اَمر دیگه احسان:داداشیی امیرحسین:زهرمار، چایی تازه دَمه، برو بریز واسه خودت، فقط زیرشو خاموش نکن باباهم بیاد بخوره احسان:باشه بلند شدم و رفتم تو اتاق رسول ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ روی تخت خوابیدم، دلم خواب میخواست چقدر امروز خسته شدم چشمامو روی هم انداختم، این مدت اصلا وقت نکردم برم به آقاجون و بی‌بی سر بزنم، فقط هر روز زنگ میزنم بهشون قصد داشتم الان فقط به خواب فکر کنم، نه به چیزه دیگه یه امشبو آرامش داشته باشم، از فردا بدبختیه، آخه ساموئل بتمرگ سرجات واسه منم شر به پا نکن دیگه پتو رو کشیدم روی خودم، خداکنه بیدارم نکنن که بدخواب نشم چشم بستم که همون لحظه صدای در اومد ای بابا، بزارید حداقل نیم ساعت بگذره بعد رسول:بله در باز شدو امیرحسین اومد داخل امیرحسین:خواب بودی؟ بلند شدمو نشستم رسول:نه داداش، خواب نبودم اومد و کنارم نشست امیرحسین:نمیای بیرون؟ رسول:خیلی خستم داداش امیرحسین:شرمنده دیشب ما خوابیدم همه کارا افتاد گردن تو رسول:نه بابا، کاری نبود دشمنات شرمنده باشن امیرحسین:پس نمیای؟ رسول:خوابم میاد امیرحسین:باشه بخواب پس رسول:راستی علیرضا کجاست؟ امیرحسین:با عمو رفته بیرون، آها راستی رسول فردا نه پس‌فردا من وقتم آزاده ببرمش شهربازی؟ رسول:زحمت نشه برات؟ امیرحسین:نه بابا این چه حرفیه رسول:شب بخیر امیرحسین:شبت بخیر روی تخت دوباره دراز کشیدم امیرحسین پتو روم کشید و بعد از خاموش کردن برق رفت بیرون ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:امیرحسین بنده خدا😂💛
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و بیست‌وپنجم 💛 ساعت ۹ بود که بلاخره این مهدی و علیرضا اومدن علیرضا دوید سمتم و گرفتم تو بغلم محسن:خوبی بابا علیرضا:آله، باباجون، عمو بلام پاشتیل دِلِفت محسن:نوش‌جونت علیرضا:بابالسول تو؟ محسن:تو اتاق، خوابه علیرضا از پام بلند شدو رفت تو اتاق پشت سرش زود رفتم تا نزارم بیدارش کنه ولی علیرضا درو محکم هُل داد و رسولم ترسیده از جاش بلند شد و دست گذاشت رو قلبش، از قیافه‌اش خنده‌ام گرفت، بلند زدم زیر خنده تعجبش بیشتر شد علیرضا زود رفت تو بغلش رسول:چیشده؟ رفتم کنارش روی تخت نشستم دستی به موهای علیرضا که تو بغل رسول بود کشیدم محسن:هیچی نشده رسول:خوبی علیرضا؟ علیرضا:آله بابایی، چلا باهام باژی نتلدی؟ رسول:شرمنده بابا، بعدا باهم بازی می‌کنیم علیرضا:ایان رسول:خب چی بازی کنیم؟ محسن:علیرضاجان، الان بابا رسول خوابش میاد.. علیرضا:ایااااان محسن:خب باشه عزیزدلم چرا عصبی میشی آخه مهدی:سلام سلام رسول:سلام عمو مهدی:بسته دیگه خوابیدی، بیاین برین که... محسن:باز شام امشب افتاد گردن جناب سرگرد؟بابا شرمنده میکنید مهدی:دیگه چیکار کنیم،پاشین دیگه خسته شدم علیرضا:عمو باهم بلیم بیلون باز؟ مهدی:حال میکنی با من میای بیرونا علیرضا:آله😍 مهدی:😂الهی قربونت برم امیرحسین:قبول نیست برگشتیم سمت امیرحسین که دست به سینه کنار چارچوب در وایساده بود مهدی:منظور؟ امیرحسین:خدایی ما بچه بودیم انقدر قربون و صدقه‌مون میرفتی؟ مهدی:نه دیگه، تورو جوری که خودم دوست داشتم تربیت کردم که اینجوری از آب دراومدی، اون احسانو میبینی، اونو بابات تربیت کرد شد این، علیرضا رو هم ۳ سال دستم نبوده ولی خب اشکال نداره، از الان مهمه، جوری تربیتش کنم که حظ کنید محسن:احسان مگه چشه؟ مهدی:چش نیست، بیا برو بیرون ببین چطوری خوابیده، جوری دهنشو باز کرده که یه سوسک هم بره تو دهنش نمی‌فهمه علیرضا:سوست تو؟ مهدی:چی؟ رسول:میگه سوسک کو مهدی:اها، میرم فردا واست پلاستیکی‌شو میخرم، تا همه رو بترسونی علیرضا:باس😍 محسن:بچمو چیکار داری آخه، خوابیده، خسته شده از صبح مهدی:کوه کنده انگار امیرحسین:حالا ول کنید، گشنمه بریم شام بخوریم محسن:بریم، علیرضا بابا بیا بغلم بریم باهم علیرضا:بلیم محسن:رسول بابا پاشو بریم رسول:میام الان، لباس عوض کنم خدمت میرسم محسن:باشه ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ روی پله های سرد نشسته بودم فکر درگیر پرونده بود، درگیر ساموئل، رسول و حافظ ای بابا، تازه داشتم پرونده رو می‌بستم ولی این اتفاق افتاد انقدر ذهنم درگیر بود که متوجه حضور عطیه نشدم عطیه:محمدجان محمد:جانم عطیه:چرا اینجا نشستی؟سرما میخوری محمد:هیچی، ذهنم درگیره، گفتم یکم هوا بخورم عطیه:زیاد نخور رودل میکنی خنده‌ای کردم و بهش نگاه کردم محمد:آخر معلوم نشد این فسقله دختره یا پسر؟ عطیه:خیررر محمد:ان‌شاءالله سالم به‌دنیا بیاد، فرقی نمیکنه عطیه:ان‌شاءالله، بیا بریم استراحت کن یکم، خسته‌ای محمد:الان میام عطیه:منتظرم عطیه رفت، منم چند دیقه نشستم و بعدش بلند شدم رفتم داخل ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:تربیت مهدی🤣🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و بیست‌و ششم💛 از خواب که بیدار شدم دیدم روژین نیست پتو رو کنار زدم و از تخت پایین اومدم، پله هارو پایین رفتم دیدم داره با تلفن حرف میزنه روژین:آره آره، ببین من سالم میخوامش، پشت خط:.... روژین:اشکال نداره فقط واسم بیارش، چطوری مهم نیست پشت خط:.... روژین:تا آخر هفته واسم باید بیاریش،همینجا پشت خط:.... روژین:گفتم همینجاااا پشت خط:.... روژین:بای تماس رو که قطع کرد برگشت سمتم روژین:عه بیدار شدی عزیزم، خوب خوابیدی؟ ساموئل:آره، با کی داشتی حرف میزدی؟ روژین:حالا حالا‌ها مونده تا منو بشناسی عزیز دلم، یه کاری میخوام بکنم کارستون،اصلا بفهمی چیه‌ها هر چی داری به نامم میزنی همینجوری که داشتم باقی پله ها پایین میرفتم بلند زدم زیر خنده ساموئل:با چی میخوای سورپرایزم کنی؟ روژین:حالا ساموئل:خب بگو دیگه روژین:سورپرایزو میگن؟؟؟ ساموئل:😅خب باشه ببخشید روژین:قهوه یا.. ساموئل:قهوه روژین:شاید پیشنهاد بهتری بود بعدی ساموئل:باز قهوه رو انتخاب میکردم، این مدت انقدر آب خوردم تمام آب بدنم رو پر کردم روژین:🤣خیلی باحالی تو، الان واست یه قهوه تلخ تلخ میارم، جون بگیری ساموئل:ممنون روژین رفت تو آشپزخونه، منم جلوی تی‌وی نشستم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ زنگ زدم به سعید تا بیاد پیشم، این محسنم هر روز یه جاش درد میکنه محمد:سردردت بهتر نشد؟ تو چرا به رسول رفتی؟ محسن:اولا رسول به من رفته نه من به رسول، دوما سردرد رسول بخاطر اینکه پشت سیستم میشینه محمد:و سردرد شما بخاطره؟ محسن:اعصاب محمد:از دست تو محسن، میخوای واست قرص بیارم؟ محسن:دوساعت پیش خوردم، بهتر شده یکم در اتاق زده شد و سعید اومد داخل سعید:جانم آقا؟کارم داشتید؟ محمد:آره، ی جلسه برای عصر تشکیل بدین تا دوباره پرونده رو مرور کنیم سعید:چشم آقا محمد:اها بیا اینارو هم بده به رسول، بگو زود بررسی کنه واسم بیاره سعید:چشم آقا، بااجازه سری تکون دادم و رفت بیرون دوتا چایی ریختم و گذاشتم روی میز، قندون هم برداشتم و گذاشتم رو میز، بعدم روبه‌روی محسن نشستم محمد:اعصابت بخاطر پرونده به‌هم ریخته؟ محسن:نمی‌دونم، دلشوره دارم اصلا، هر لحظه .. محمد:عملیات نداریم که،یا اصلا قرار نیست.. محسن:نمی‌دونم محمد، نمی‌دونم، حالم بده محمد:نگران نباش برادر من،هیچ اتفاقی نمی‌افته محسن:ان‌شاءالله، خدا از دهنت بشنوه دوباره صدای در اومد و رسول وارد شد رسول:بفرمایید محمد:تکمیل بود؟ رسول:آره فقط امضا نداشت که زدم محمد:دست شما درد نکنه،سعید بهت گفت که.. رسول:بله بهم گفت جلسه داریم محمد:خوبه رسول:کاری ندارین باهام؟ محمد:نه، برو رسول که بیرون رفت ما هم مشغول چایی خوردن و حرف زدن شدیم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:فعلا نشد هیجانی😂❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و بیست‌وهفتم 💛 دور میز کنفرانس نشسته بودیم رسول که کنارم بود داشت توی برگه چیزایی می‌نوشت لپتاپی هم که جلوش بود، تصاویر مضنونی پرونده رو می‌آورد محمد:رسول اون یکی تصویر رو بنداز رسول:چشم گوشی رسول زنگ خورد با یه ببخشیدی قطع کرد، محمد دوباره مشغول صحبت شد، محمد:خب ساموئل... و دوباره صدای تماس رسول مانع صحبت شد قطع کرد و بازم شرمنده ببخشیدی گفت محمد بیخیال شد و خواست حرف بزنه که گوشی رسول دوباره زنگ خورد رسول:ای تف به این شانس، هیچ وقت گوشیم زنگ نمیخوره جز الان.. محمد:پاشو برو بیرون جواب بده، شاید کار واجب داره رسول:آخه امیرحسین الان با من چه کاره واجبی داره؟ محمد:رسول برو بیرون جواب بده رسول با حرص بلند شد و رفت بیرون تک خنده‌ای کردم، محمدم سری تکون داد و مشغول حرف‌زدن شد چند دیقه‌ای گذاشت که در با شدت زده شد و بعد علی وارد شد محمد:چه‌خبرههه علی:ر.رسول از جام بلند شدم و گفتم محسن:رسول چی؟ علی:حالش بد شده، نمیدونم چرا زود علی رو کنار زدم رفتم بیرون دیدم رسول پای پله ها زانو زده کنارش نشستم، بچه هام اومدن پیشم، محمد کنارم نشست محسن:رسول بابا خوبی؟ ولی رسول خیره شده بود به گوشی از دستش گرفتم و دیدم امیرحسین هنوز پشت خطه محسن:الو امیرحسین امیرحسین:بابا بدبخت شدیم😭 محسن:چرا داری گریه میکنی؟؟؟ چیشده؟ امیرحسین:با.با.. محسن:امیرحسین دودیقه گریه نکن بگو چیشده، دیگه مخاطبم امیرحسین نبود، چند لحظه گذشت که صدای کمیل پیچید تو گوشم کمیل:.... ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ صدای گریه‌اش بدجور تو مخم بود رو به روژین گفتم ساموئل:این بچه کیه برداشتی اوردی،اعصاب واسم نذاشته روژین در اتاقو بست روژین:بچه همون آقا رسوله ساموئل:چی؟اون پسره بچه داره؟؟؟پس چرا رادوین چیزی به من نگفته؟ روژین: کسی که این ۳ سال داشته مدرک جمع میکرده بر علیه‌ت چه توقعی داری آخه ساموئل:حالا میخوای چیکار کنی؟ روژین:یکم تحت فشار گذاشتن ایرادی نداره که با صدای بلند خندید و از پله ها رفت پایین، واقعا من اینو هنوز نشناختم روژین:منصور یه چیزی به این بچه بده کوفت کنه خفه بشه، اعصاب صداشو ندارم منصور:چشم خانم منصور رفت بالا، منم کنار روژین که بیخیال نشسته بود و داشت قهوه می‌خورد نشستم ساموئل:میدونی چیکار کردی؟؟؟ اینجوری همه... روژین:هیچ اتفاقی نمی‌افته، بعدم تو به من اعتماد نداری؟ ساموئل:چرا عزیزم ولی... روژین:ولی نداره، اصلا میخوام ببرمش کانادا واسه خودم ساموئل:چیییی؟واسه خودت روژین:اوهوم، بچه خوشگلیه، ببریم بشه بچه منو تو، هوم؟نظرته؟ ساموئل:عزیزم این اصلا شدنی نیست، اون بچه، بچه‌یِ یه ماموره، میدونی اگه بفهمن کار ما بوده که حتما میدونن برامون بد میشه روژین:عه ساموئل، من این بچه رو میخوام حرفی نزدم، آخه این چرا الان باید به سرش بزنه واسه بچه داشتن؟؟؟ ما هنوز ازدواج نکردیم بلند شدم رفتم بالا، میخواستم یکم استراحت کنم، ولی قبلش رفتم سری به بچه‌ زدم، دیدم خوابه ساموئل:زیاد که بهش ندادی؟ منصور:نه بابا، یکم خواب‌آور ریختم تو حلقش تا خفه‌خون بگیره ساموئل:از کجا دزدی؟ منصور:شهربازی در اتاقو بستم رفتم تو اتاقم، روی تخت دراز کشیدم چشم بستم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:علیرضا رو دزدیدن🥺💘
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت دویست و بیست‌و هشتم💛 باز یه مصیبت دیگه؟ وای خدایا، دلم میخواد بگیرم بخوابم وقتی بلند میشم این پرونده تموم شده باشه صدای محسن می‌لرزید، دستای رسول می‌لرزید و زل زده بود به زمین احسان:رسول، دا.داش منو نگاه ولی رسول هیچ توجهی نکرد، گوشی رو از دست محسن کشیدم محمد:الو امیرحسین؟ کمیل:کمیلم آقا، بفرمایید محمد:کجایید شما؟ کمیل:شهربازی هستیم الان محمد:ببینید دوربین داره اونجا یا نه، تصویر کسی که علیرضا رو برده پیدا کن، همین الان کمیل:چشم آقا محمد:لوکیشن شهربازی هم بفرست به همین خط کمیل:الان میفرستم واستون آقا، تماس رو قطع کردم دوباره نگاهم برگشت سمت رسول که بدجور شکه شده بود، محمد:یه لیوان آب قند بیارین براش فرشاد:چ‌چشم آقا محمد:رسول خوبی؟ و بازم هیچی... انگار زبونش قفل کرده بلند شدم رو به محسن گفتم محمد:باید بریم شهربازی محسن:اونجا که چیزی نمیشه بدست اورد؟؟ محمد:تنها سرنخ اونجاست، باید بریم،احسان،فرشاد احسان:بله فرشاد:جانم آقا نزدیک تر رفتم و آروم بهشون گفتم محمد:رسولو ببرین نمازخونه،نزارید کسی نزدیکش بشه، حتی بچه های خودمون، تاکید می‌کنم هیچ کس جز شما دونفر نباید کنارش باشن، نزارید اون یکی موبایلش هم در دسترس باشه فرشاد:چرا اخه؟ محمد:بچه ها ما هنوز نفوذی رو پیدا نکردیم، ممکنه بخوان به رسولم صدمه بزنن، مراقبش باشید، نزارید از سایت خارج بشه، متوجه شدید؟ فرشاد:بله آقا احسان:بله محمد:بریم با محسن و بچه ها زود رفتیم پارکنیگ و سوار ماشین شدیم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ همه جا به‌هم خورده بود، امیرحسین که توی ماشین نشسته بودم و همش گریه میکرد، انگار نه انگار که جلوی سربازا یکم باید غرور داشته باشه ادم، ولی این اصلا واسش مهم نیست رفتم سمت ماشین امیرحسین، دستم رفت که درو باز کنم ولی خب بسته بود یکم سرمو کج کردم دیدم سرش روی فرمونِ شونه هاش می‌لرزید زدم به شیشه ولی هیچ واکنشی نشون نداد سرباز:ببخشید آقا برگشتم که احترام نظامی گذاشت کمیل:چشیده؟ سرباز:آقا از اداره امنیت اومدن کمیل:خیله خب بریم، فقط تو برو آگاهی.. محسن:کمیل کمیل:بعدا بهت میگم میتونی بری، سلام آقا محسن:سلام چی شده؟ کمیل:آقا راستش منم چیزه زیادی نمیدونم، امیرحسین از همون اول رفته تو ماشین محسن:علیرضا چی؟ کمیل:آقا یه مردی که نقاب داره علیرضا رو بغل میکنه، بهش به آبمیوه میده و می‌برتش، پلاک ماشینشو استعلام گرفتیم، سرقتی بود محسن:امیرحسین کجاست؟ کمیل:تو ماشین آقا، میشه یکم باهاش حرف بزنید؟حالش خیلی بده، محسن:باشه محمد:سلام، تصاویر دوربینا؟ آقا محسن نموند و رفت سمت ماشین، منم با آقامحمد کنار رفتم تا بهش توضیح بدم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شکه شده💘