eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
860 دنبال‌کننده
203 عکس
107 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و هفتم💛 مثل عادت هر شبم چادر عاطفه رو پهن زمین کردم و مُهر و تسبیح ام رو گذاشتم روش نمازم رو شروع کردم تو نماز خیلی سعی می‌کردم همه حواسم پی نمازم باشه و چشمم به مُهرم ولی نمیتونستم هی دلم میخواست به چادرش نگاه کنم زود سوره حمد و توحید رو خوندم و رفتم رکوع بعدش هم سجده و بهترین قسمت نماز که من خیلی دوستش دارم خیلی بیشتر از خیلی من عاشق سجده نمازم چون وقتی میرم سجده میتونم عطر چادر عشقم رو حس کنم وقتی میرم سجده طولانی مدت میمونم دوست ندارم بلند بشم و زیر لب همش ذکر میگم ۷ بار سبحان الله..۳ 《سُبْحَانَ رَبِّیَ الاَعْلی وَ بِحَمْدِهِ》۳ بار الله اکبر میگم ولی بازم دلم نمیخواد بلند شم البته تو سجده اول امید اینکه یه بار دیگه هم میتونم برم سجده زود بلند میشم و باز میرم سجده ولی خب این عطر چادر و اینجور چیزا به پایه خوده عاطفه نمیرسه اینو هیچ کس درک نمیکنه هیچ کس نمی فهمه جز قلبم فقط قلبم میتونه اینو بفهمه فقط قلبم توی رکعت آخر نماز عشاء بودم که علیرضا جلوم نشست نگاهی بهش نکردم که یه وقت نمازم بشکنه نمازم که تموم شد پرید بغلم علیرضا:بابایی اینو بلام باز میتونی؟ رسول:این چیه؟ علیرضا:دایی کاملان بلام بخلیده رسول:مگه اومدن؟ علیرضا:آله رسول:پس پاشو بریم پیششون زشته اینجاییم علیرضا:باز تُن رسول:باز میکنم برات عزیز دلم ولی بریم کنار مهمونا بعد علیرضا:باش علیرضا رو گذاشتم کنارم و چادر رو جمع کردم خواستم بزارمش تو کمد قبل از اینکه بزارمش چادر رو گذاشتم رو صورتم و نفس عمیقی کشیدم چند ثانیه ای همینجوری داشتم نقس های عمیق میکشیدم که یکی از لباسم گرفت چادر رو کنار گذاشتم دیدم علیرضاست علیرضا:بلیم دیگه رسول:بریم نفس بابا رفتیم بیرون اول رفتم سمت بابا حسن و مامان رخساره باهاشون دست دادم و حال و احوال کردم بعد از اون رفتم پیش کامران و همدیگر رو بغل کردیم وقتی از بغل همدیگه جدا شدیم خواستم بشینم که مهرداد زود اومد و دستم رو گرفت و رفتیم تو آشپزخونه رسول:چته ولم کن مهرداد:رسول بدبخت شدم رسول:چرا مهرداد:غذام بد شده رسول:ای خاک تو سرت کنن مگه صد بار ارزو خانم نگفت بزار خودم درست کنم ای خدا مهرداد بمیری الهی رفتم و در زودپز رو برداشتم رسول:این که خوبه چی میگی بد شده؟ مهرداد:بد شده یعنی یه کوچولو شور شده همون موقع کامران اومد تو آشپزخونه کامران:چرا نمی یاید؟ رسول:غذاش شور شده آقا کامران:جدی مهرداد:آره یه قاشق برداشتم و یکم از آب خورشت برداشتم یکم فوت کردم بعد خوردمش انگار داشتی نمک میخوردی هر چی تو دهنم بود رو توی سینک تف کردم رسول:بمیری مهرداد این چیه؟ خورشته یا نمک؟ مهرداد:خب شور شده دیگه..یه راهی بدین توروخدا با این حرف مهرداد یاد خرابکاری خودم افتادم که عاطفه رسید به دادم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:فقط قلبه که میتونه آدم هارو درک کنه فقط اونه که میتونه صاحبش رو بفهمه و هواشو داشته باشه فقط این••••••••❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و هشتم 💛 امروز آقامحمد و همسرش و همینطور مادرشون رو دعوت کرده بودیم عاطفه مرغ درست کرده بود بهم گفت برم خرید کنم قبل رفتن گفتم رسول:خانمی من تو غذا یادم رفت نمک بریزم خودت بریز عاطفه تو اتاق بود و داشت لباسای علیرضا رو عوض می‌کرد فکر کردم شنید برای همین بدون حرفه دیگه ای رفتم فروشگاه هرچی که عاطفه گفته بود رو خریدم دیگه دستام جا نداشت به زور تا ماشین آوردمشون از فروشگاه تا خونه حدود یک ربع راهِ برای همین یک ربع طول کشید برسم خونه درو باز کردم عاطفه:خریدی؟ رسول:آره جان من بیا اینارو بگیر دستم شکست عاطفه:الهی بمیرم بده من رسول:خدانکنه زبونتو گاز بگیر عاطفه:آخ رسول:چیشد؟ عاطفه:زبانم را گاز گرفتم آقا 😜 رسول: دیوونه عاطفه:معلومه دیگه دیوونه نبودم نه زن تو نمیشدم رسول:من دیوونم مگه؟ عاطفه:بی‌شعور مگه تو نگفتی دیوونه منی؟ رسول:معلومه من دیوونتم علیرضا:بابایی؟ رسول:آخ آخ فسقلی من چه خوشگل شده خریدارو گذاشتم زمین و رفتم سمت علیرضا خواستم به موهاش دست بزنم که خودش دستاش رو گذاشت روی سرش و گفت علیرضا:دست نزن خلاب میشه موهام رسول:خب الان که خودت خرابش کردی علیرضا که فهمید دستش رو گذاشته روی سرش و موهاش خراب شده نشست رو زمین گریه کرد آروم بغلش کردم و همینجوری که میرفتم تو اتاق اشک های علیرضا رو پاک کردم و گفتم رسول:عه عه مثلا بزرگ شدی نفس بابا گریه نکن الان میریم دوباره این موهای خوشگل رو درست میکنیم علیرضا:لاست میگی رسول:کاستو بگیر ماست بگیر علیرضا:تاسه بدم؟ رسول:تاسه نه کاسه بابایی علیرضا:ماشت دوست ندالم رسول:ببخشید بابا علیرضا:موهامو دلست کن رسول:چشم موهاتم درست میکنم شونه رو برداشتم و موهاشو حالت دادم خیلی بامزه شده بود دلم میخواست بگیرم بخورمش رسول:علیرضا بابا میشه بخورمت علیرضا:منو بقولی؟ رسول:آره تورو بخورم آخه خیلی خوشمزه شدی علیرضا:ماماااانییییی عاطفه اومد تو اتاق قیافه اش خیلی خنده دار شده بود از دادی که علیرضا کشید ترسیده بود داشت ظرف میشست برای همین با دستکش های کفی اومده بود تو اتاق دست هاشو بالا گرفته بود که کف های دستش روی زمین نریزه کلا خیلی خنده دار شده بود نتونستم طاقت بیارم زدم زیر خنده علیرضا هم بدو بدو رفت سمت عاطفه و پشت پاهاش قائم شد عاطفه:کوفت به چی میخندی تو رسول:آخه اخه🤣 نمیتونستم حرفی بزنم و فقط میخندیدم علیرضا:مامانی بابا میخواد منو بقوله عاطفه:بابات غلط کرده پسر منو بخوره اصلا همین الان میریم حسابش رو می‌رسیم علیرضا:باشه دیدم عاطفه دستکش هارو درآورد انداخت رو میز علیرضا هم بدو اومد سمتم و چون من نشسته بودم و هنوز اثرات خنده روم پیدا بود پرید بغلم و منو خوابوند انقدر اتفاقی این کارو کرد که بی اختیار خوابیدم رو زمین عاطفه هم اومد سمتم و دوتایی شروع کردن به قلقلک دادن من رسول:نامردا چندنفر به یه نفر اخه🤣 عاطفه:تا تو باشی که دیگه حوس خوردن نفس منو نکنی رسول:آقا به قرآن غلط کردم، شکر خوردم ولم کنید😫🤣 هر چی التماس می‌کردم ول کن نبودن و بدتر قلقلک میدادن این علیرضا که قشنگ روی سینه ام نشسته بود و شکمم رو قلقلک میداد هی می‌خندید چون منم بالا و پایین می‌کردم خودمو که قلقلک ندن قشنگ میتونم بگم ۱۰ دیقه منو قلقلک دادن که ولم کردن انقدر خندیدیم که بی‌حال افتاده بودیم رو زمین علیرضا اومد سرش رو گذاشت رو دستام عاطفه هم با لبخند بهمون زل زده بود عاطفه:برو خداروشکر کن که بچم خسته شد وگرنه حالا حالاها ول کنت نبودم به علیرضا نگاه کردم دیدم داره می‌خوابه یکم صدامو آروم کردم و گفتم رسول:یعنی نمیخواستی ولم کنی؟ عاطفه:نوچ..اووم آها شاید نتونم قلقلکت بدم ولی خب میتونم بهت کار بدم که رسول:نه توروخدا عاطفه:آره بخدا..پاشو پاشو برو هم یه سری بزن به مرغم هم برنج رو درست کن من خسته ام میخوام کنار بچم بخوابم رسول:علیرضا اگه میخواست کنار تو بخوابه می اومد پیش تو ولی الان که داری میبینی روی دست من خوابیده عاطفه:🤨 رسول:من برم یه سر به مرغ شما بزنم و هم اینکه برنج رو درست کنم عاطفه:آفرین صبر کن من علیرضا رو از رو دستت بردارم برو رسول:مرسی ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خاطرات خوب الان چقدر تلخه مگه نه؟💔🥺
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت بیست و نهم💛 رفتم تو آشپزخونه در قابلمه رو برداشتم به به خانمم چیکار کرده رسول:عاطفه نمک ریختی؟ عاطفه:ها؟ رسول:نمک عاطفه:آره ریختم رسول:فلفل چی؟ عاطفه:رسول ولم کن جان جدت خوابم می یاد رسول:نخواب بابا نیم ساعت دیگه می یان عاطفه:کو تا نیم ساعت دیگه چیزی نگفتم و ظرف فلفل رو برداشتم هر کاری کردم درش باز نشد یکم زور زدم تا باز شد ولی باز شدن در همانا و ریخت نصف فلفل قرمز ها یه طرف آخ آخ بدبخت شدم رفت زود یه قاشق برداشتم و فلفل های روی مرغ رو آروم آروم برمی‌داشتم تقریبا همه رو برداشتم البته فلفل ریخته شده هر چقدر هم که برداشته بشه ولی بازم تندیش معلوم میشه عاطفه:چیشده؟ رسول:گند زدم؟ عاطفه:چیکار کردی رسول:فلفل درش باز نمیشد یکم فشار دادم تا اینکه باز شد و نصف فلفل ریخت تو غذا😬 عاطفه:رسووول😡 غذای منو خراب کردی رسول:بابا هرچی ریخته بود رو برداشتم با قاشق ولی.. عاطفه:بیا اینور ببینم عاطفه یکم از غذا رو خورد و با اخم برگشت سمتم عاطفه:نمیری ایشالله تند شده رسول😡 رسول:یه کاری بکن الان می یان عاطفه:چه غلطی بکنم من الان نذاشت خرف بزنم و کفگیر که روی بشقاب بود رو برداشت و دوید سمتم منم از دستش فرار کردم عاطفه:غذای منو الان تند میکنی تا نزدمت ولت نمیکنم رسول:آقا گفتم که غلط کردم عاطفه:نه توروخدا میخواستی نگی همینجوری تو خونه داشت دنبالم می‌کرد نگاهم رفت سمت اتاق علیرضا دیدم علیرضا دم در با تعجب و خواب آلود داره نگامون میکنه انقدر دویدیم که هر دوتامون خسته شدیم نشستیم رو زمین علیرضا:چلا داشتی بابایی رو میزدی مامان؟ عاطفه:چون کاره اشتباهی کرده بود علیرضا:تیکار کلدی بابا؟ رسول:یکم شیطونی همین علیرضا:افلین عاطفه:پدر که این باشه از پسر انتظاری نمیره رسول:حالا عاطفه خانم به جا دعوا کردن من پاشو یه کاری بکن جان جدت بلند شد رفت تو آشپزخونه منم پاشدم رفتم عاطفه:بیا اینجا دوتا چیز یادت بدم که وقتی نبودم خونه آبروت نره رسول:چی؟ عاطفه:توی غذایی مثل مرغ که باید یه سس شیرین براش درست بکنیم اگه غذا تند شده باشه باید شیرینی سس رو زیاد کنیم این سس مثلا هویج داره خب هویج هم که شیرینه رسول:خب سرآشپز چیکار باید بکنم عاطفه:این هویج هارو با اون سمت رنده که بزرگه رنده بکن رسول:چشم چند دیقه ای طول کشید تا رنده کنم این وسط هم علیرضا قشنگ داشت از خودش پذیرایی می‌کرد هی شکلات و میوه و شیرینی می‌خورد رسول:بفرمایید عاطفه:خب حالا هویج هارو با پیازهای خلالی باید سرخ کنی شروع کن رسول:من؟ عاطفه:بله شما غذا تند میکنی باید درستش کنی سریع رسول:چشم سرآشپز کارهایی که عاطفه میگفت رو انجام دادم عاطفه:حالا که سرخ شدن یه کوچولو رب بزن بعد از اون زعفرون دم کردم اونم بریز توش یکم ادویه به جز به جز فلفل بریز خندیدم خیلی باحال میشد وقتی حرص می‌خورد رسول:بفرما سرآشپز عاطفه:حالا اندازه یه استکان آب جوش بریز رسول:ریختم بفرما عاطفه:زیرش رو کم کن درش رو هم ببند ۱۰ دیقه دیگه آماده میشه سس رسول:خدا خیرت بده میخواست آبروم جلوی محمد بره ها عاطفه:بله..حالا میریم سراغ شوری غذا رسول:بفرمایید به کابینت تکه دادم و دست هامو گره کردم به هم عاطفه:خب وقتی که غذایی شور میشه مثلا آش رشته حالا میگیم باید برای از بین بردن شوری غذا یه سیب زمینی رو بریزی داخلش البته نه با تیکه های کوچیک که له بشه نه با تیکه های بزرگ که بشه وقتی غذا درست شد بشه سیب زمینی هارو برداشت رسول:اگه خیلی خیلی شور بود چی؟ عاطفه:باید دوتا سیب زمینی ریخت دیگه رسول:اینارو از کجا یاد گرفتی سرآشپز عاطفه:مامانم رسول:خدا حفظش کنه یه شیر زن تربیت کرده فرستاده خونه شوهر عاطفه:پس چی من تکم رسول:تو فقط واسه من تکی..افتاد؟ عاطفه:بله افتاد😂 زل زدم بهش اونم با لبخند زل زد بهم دوست نداشتم چشم از اون چشم های قشنگش بردارم ولی صدای زنگ مجبورمون کرد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ با فکر کردن به گذشته حالم خیلی بد شد دوباره اون بغض لعنتی بهم چنگ میزد دلم خیلی براش تنگ شده بود خیلی💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:چقدر سخته دیگه اون چشم های قشنگ نیست تا بهش زل بزنی💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سیم💛 داشتم از خیار و گوجه های روی سالاد میخوردم آخ که چقدر مزه میده ناخونک زدن دهنمو پر کرده بود از کاهو وای خدا سس کوش؟ چرا وقتی باید در دسترس باشه نیست؟ نگاهی به رسول کردم زل زده بود به زمین دیدم یه قطره اشک از چشمش افتاد به مهرداد نگاه کردم اونم تمام حواسش به خورشتش بود کامران:رسول رسول اصلا تو دنیا نبود انگار مهرداد که دید جواب نمیده کنجکاو شد برگشت سمت رسول ولی همون موقع رسول افتاد خداروشکر مهرداد کنارش بود زود گرفتش زود رفتم کنارش مهرداد:خوبی رسول رسول:آ.ره مهرداد:کامران یه لیوان آب قند درست کن زود باش کامران:الان زود پاشدم و یه لیوان برداشتم یکم آب توش پر کردم و چند تاهم قند انداختم با قاشق هم زدم کامران:بیا بخور خواستم به دهن رسول نزدیک کنم ولی دستم رو پس زد مهرداد اخم کرد و لیوان رو ازم گرفت از شونه های رسول گرفتم و آروم آروم ماساژ میدادم مهردادم خودش لیوان آبو روی لب رسول گذاشت و کم کم بهش میداد تا بخوره چند قلوب بازور مهرداد خورد دیگه نخورد کمکش کردیم روی صندلی بشینه پشتش وایسادم و شونه هاش رو ماساژ میدادم مهرداد:خوبی رسول؟میخوای بریم بیمارستان رسول:نه.خو.بم ..آییی مهرداد:آروم ماساژ بده کامران عه کامران:باشه ببخشید خب رسول:حالم خوبه چیزی نیست که اینجوری زل زدی بهم مهرداد:مطمئن باشم؟ رسول:آره،مهرداد دوتا سیب زمینی بزرگ بردار پوست بکن مهرداد:واسه چی میخوای رسول:بعد خورد کن بریز تو خورشت مهرداد:نذاشتم بخوری زمین میخوردی که فراموشی می‌گرفتی رسول:بی ادب مهرداد:با ادب کی تو قرمه.. رسول:شوری غذا از بین میره میخوای برو از مامان رخساره بپرس کامران:راست میگه مهرداد یه بار مامان اینو امتحان کرد مهرداد:خب بی‌شعور زودتر بگو مهرداد زود پاشد که سیب زمینی بریزه رسولم سرش رو گذاشت روی میز رفتم از کابینت دستگاه فشار رو برداشتم کامران:دستت رو بده رسول:میگم خوبم کامران:خوبم سرم نمیشه مهرداد:رسول تو نمیدونی این پرستاره پدر آدمو در می یاره کامران:دقیقا حالا دست رو رد کن بیاد رسول بی حرف دستش رو سمتم دراز کرد و سرش رو گذاش رو میز دوباره آستینش رو دادم بالا و فشارش رو گرفتم روی ۸ بود مهرداد:چیشد؟ کامران:فشارش پایینه مهرداد:اون آب قند بی صاحبو کوفت کن رسول رسول:میل ندارم مهرداد:درد میل ندارم تو کی میل داری کامران:ول کن دیگه مهرداد مهرداد:ول کن ول کن ول کردم که این شده دیگه کامران:مهرداد میگفت سردرد داری الان بهتری رسول:آره کامران:مطمئن باشم دیگه رسول:بله مهرداد:رسول غذام خراب نشه کامران:حال اینو نمی بینی بعد به فکر غذایی مهرداد:غذام خراب بشه تو میخوای جواب بدی کامران:آره مهرداد:خفه در حال جر و بحث با مهرداد بودم که یه دفعه دیدیم یه چیزی خیلی سریع از زیر پامون رد شد فکر کردم سوسکه برای همین ترسیدم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ همش تصویر عاطفه جلوی چشمام بود خنده هاش غرغر کردناش عصبی شدنش همه چیز فقط چشمم یه چیز رو میدید اونم عاطفه بود حتی وقتی چشم هام بسته بود سیاهی برام معنا نداشت چون تصویر عاطفه جلوم بود سرم روی میز بود دلم گریه میخواست دوست داشتم همین الان بزنم زیر گریه ولی خب زشته نمیشد فقط فقط داشتم به گذشته فکر می‌کرد به گذشته همراه با عاطفه یه دفعه صدای جیغ کامران بلند شد زود سر بلند کردم رسول:چته ترسیدم کامران:باور کن سوسک بود مهرداد:خاک تو سرت کنن تانک علیرضا بود کامران:چی؟ پس چرا من فکر سوسکه رسول:مردم از سوسک می‌ترسه مگه کامران:مرد و زن نداره ترس ترسه منم از سوسک میترسم مهرداد:😐 کامران:مهرداد اونجوری نگاه نکنا رسول:علیرضا بابایی برو یه جای دیگه بازی کن قربونت برم علیرضا:دایی تلسیدی کامران:بله علیرضا:🤣 کامران:چرا میخندی تو علیرضا:خب از تانت من تلسیدی کامران:من از تانت نترسیدم و از تانک شما ترسیدم بعدم خب یه اهم چیزی بگو بعد یه دفعه بیا آدم نترسه علیرضا:ببشید رسول:چیزی میخوای بابا علیرضا:مامان بزرگ دُفت بیاین دیده مهرداد:برو بگو الان می یایم علیرضا:باش علیرضا اومد و تانکش رو برداشت خنده ای کردم و لیوان آب قند که جلوم بود رو برداشتم به طرف کامران گرفتم و گفتم رسول:تو بیشتر بهش احتیاج داری فکر کنم کامران:آره والا از دستم لیوان رو گرفت و یه نفس سر کشید ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:فقط فقط فقط چهره یه نفر می یاد جلو چشمات اونم کسیه که دوستش داری❤️ حواست باشه کسی رو از دست ندی تنهایی خیلی بده دردیه که هیچ وقت خوب نمیشه💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://nazarbazi.timefriend.net/16795969300850 این لینک برای رمان نعمت اللهی هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سی و یکم💛 ساعت نزدیکای ۱۱ شب بود خداروشکر شام مهرداد خوب از آب دراومد و هیچ ایرادی نداشت کامران با علیرضا و آفرین هم که کلا درحال بازی بودن یادم افتاد ماشین فرشید دستمه بلند شدم و با یه ببخشید اومد تو حیاط شماره فرشید رو گرفتم بوق...بوق...بوق..بوق فرشاد:سلام استاد رسول:سلام آقا فرشاد چطوری؟ فرشاد:قربونت خوبم تو چطوری؟ البته بایدم خوب باشی کل کارارو انداختی رو دوش ما رفتی رسول:اخ شرمنده ام بخدا فرشاد:دشمنت شرمنده باشه شوخی کردم امروز زیاد کار نداشتیم رسول:خونه سوژه رو پیدا کردین؟ فرشاد:نه بابا ت.میم داشت بعد شک کرد بهمون ضد زد رسول:نفهمید که دنبالش هستین؟ فرشاد:نه بابا احسان زود ردش کرد رسول:خداروشکر فرشاد:آره دیگه هنوز خونش رو پیدا نکردیم رسول:راستی رفتی پیش فرشید؟ فرشاد:آره یه ساعتی میشه اومدم خونش الانم فرشید منو گشنه ول کرده رفته حموم رسول:مگه کی از اداره برگشتین که هنوز شام نخوردین؟ فرشاد:یک ساعته اومدیم رسول:چیکار میکردین تو اداره؟ فرشاد:هیچی بیکار نشسته بودیم تو نمازخونه البته بیکارم نبودیم داشتیم بازی میکردیم..وای حالا رسول وسط بازی بودیم آقامحسن اومد بعد نمیدونم چرا عصبی بود میخواست مارو توبیخ کنه ها رسول:حالا کرد یانه؟ فرشاد:نه دیگه آقامحمد اومد گفت خسته شدن بزار یکم بازی کنن رسول:شانس منه دیگه دقتی من می یام تو بازی توبیخی تو شاخشه فرشاد:بله دیگه😂 رسول:زهرمار دیگه..آها راستی زنگ زدم اینو بگما مهمونامو ول کردم دارم با تو حرف میزنم فرشاد:خب بگو جانم رسول:ماشین فرشید دستمه امشبم هوا یکم سرده با موتور نرین صبرکنید می یام دنبالتون فرشاد:نه بابا میریم دیگه رسول:دارم میگم هوا سرده..بمونید می یام فرشاد:باشه بیا دستت درد نکنه رسول:کاری نداری داداش برم؟ فرشاد:نه برو به سلامت رسول:خدافظ فرشاد:خداحافظ گوشی قطع کردم یه نفس عمیق کشیدم رفتم داخل کنار بابا حسن نشستم علیرضا اومد نشست رو پاهام دستش رو دور گردنم حلقه کرد و سرش رو گذاشت روی سینم منم بغلش کردم و گفتم رسول:خوابت می یاد خوشگلم علیرضا:اوهوم مهرداد:امروز حسابی خسته شده ها رسول:صبحم زود بیدار شده حسن:ببرش بخوابونش رسول جان رسول:داره خوابش میبره خوابید می برمش تو اتاقش کامران:ماهم بریم دیگه من فردا باید برم بیمارستان رسول:کجا؟ خب همینجا می خوابید دیگه رخساره:نه مادر جان دیگه بریم رسول:عه آخه چرا خب بمونید فردا آقاجون و بی بی هم می یان دیگه تنها نیستین بابا حسن میشه بمونید؟ حسن:والا چی بگم کامران:باشه می مونیم..علیرضا پیش من می‌خوابه ها مهرداد:تو نمیدونی علیرضا شب از خواب بیدار میشه ببینه رسول کنارش نیست گریه میکنه کامران:خب رسولم کنارش بخوابه دیگه رسول:آره من جای خانم هارو ميندازم تو اتاق علیرضا ما هم اینجا میخوابیم مهرداد:پس پاشیم بخوابیم که خستم چون علیرضا بغلم بود کامران و مهرداد رخت و خواب هارو آوردن و پهن کردن بابا حسن اومد علیرضا رو ازم گرفت و گذاشت سر جاش کامرانم کنار علیرضا خوابید مهرداد چراغ هارو خاموش کرد منم رفتم کنار علیرضا البته خوابم نمی اومد فقط نشستم پتو رو روی علیرضا مرتب کردم دست میکشیدم روی سرش خدایا آخه علیرضا تو این سن باید بی مادر میشد؟ یادش بخیر چقدر روز های خوبمون زود گذشت روز هایی که عاشق شدم و بعد از اون ازدواج کردم بعدش هم که خدا این نعمت الهی رو داد بهمون و طعم عشقمون رو چند برابر کرد دلم تنگ شده برای تک تک ثانیه هایی که عاطفه کنارم بود سرم رو تکه دادم به مبل چشم هامو بستم ولی هنوز دستم روی سر علیرضا بود نمیدونم از سر چی بود از سر عشق یا دلتنگی که پرت شدم به ۵ سال پیش ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:از سر دلتنگی یا عشق؟؟؟؟🥲💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سی و دوم💛 روز عاشورا بود آقامحمد بهمون اجازه داد که بریم هیئت خیلی قشنگ بود زیاد نموندیم فقط روضه گوش دادیم انقدر گریه کردن سبکم میکنه که دوست دارم فقط گریه کنم داشتم بند کتونی هامو می‌بستم که سرم و بردم بالا و چشمم افتاد به قسمت خانم ها یه دختر جوون بود که داشت با چندنفر که فکر کنم هم سن خودش بودن حرف می‌زد نمیدونم چرا ولی یه لبخند اومد روی لبم فقط چشمم به اون دختر بود سعید:بریم دیر شد دوست نداشتم برم فقط دلم میخواست زل بزنم به اون دختر سعید:پاشو بریم دیگه رسول یه دفعه دیدم اون دختره رفت آروم از جام بلند شدم چند قدم از بچه ها عقب تر بودم هی برمیگشتم و عقب رو میدیم تا شاید دوباره دختره رو ببینم ولی امیدم،ناامید میشد فرشید:کجایی رسول بیا دیگه سعید:این حواسش اینجا نیستا کجایی تو رسول:هیچی بریم سوار ماشین شدیم خیابونا رو چون بسته بودن نیم ساعتی همونجا بودیم ولی من همش چشم می چرخوندم تا دختره رو ببینم چرا انقدر دیدن دختر نامحرم برم مهم شده بود؟ اصلا چرا من با دیدن اون باید لبخند بزنم؟ چرا همش باید فکر بکنم بهش؟ چرا یه لحظه چهره اش از جلو چشمم کنار نمیره؟ کلی چرا تو ذهنم بود ولی جوابی نداشتم براشون سعید:چه عجب باز شد خیابون سعید پاشو گذاشت رو گاز اگه تو شرایط عادی بودم بهش میگفتم آروم بره احتیاط کنه ولی الان شرایط فرق کرده اصلا کدوم شرایط؟ من تو شرایطی هستم؟ وای خدایا دارم دیوونه میشم سرم رو با دستم گرفتم و هی تکون میدادم سعید و فرشید جلو نشسته بودن منو داوود هم عقب بودیم رسول:واییییییییییی داوود:چته تو رسول سعید ماشین رو زد کنار و برگشت عقب سعید:چیشده رسول حالت خوبه رسول:آره خوبم فرشید:مطمئن؟ رسول:آره سعید بدون حرفی ماشین روشن کرد بازم تو اون حالت بودم البته بدون حرف داوود داشت نگام می‌کرد داوود:رسول چیزی شده؟ رسول:نه سعید میشه منو برسونی خونه سعید:باید بریم اداره ها؟؟ رسول:زنگ میزنم از آقامحمد مرخصی میگیرم فقط منو برسون سعید:باش سعید دور زد و منو رسوند خونه خودشونم رفتن سایت در خونه رو باز کردم چراغا خاموش بود کنار حوض نشستم و دستم رو کردم تو آب همش سعی می‌کردم به اون دختر فکر نکنم ولی نمیشد رسول:خدایا خودت شاهدی تا الان به هیچ دختر نامحرمی نگاه نکردم و حتی بهش فکر هم نکردم ولی نمیدونم امشب چرا اینجوریم بی بی:چجوری؟ برگشتم دیدم بی بی پشتم وایساده و داره بهم لبخند میزنه بلند شدم و بهش سلام کردم اونم با خوشروئی جوابم رو داد بی بی:بگو ببینم این کیه که همش بهش فکر میکنی؟ رسول:اوووم چطوری بگم آخه بی بی:بشین بیا پسرم بشین برام تعریف کن نشستم کنار بی بی آخه چی میگفتم اخه؟ رسول:امروز هیئت رفته بودیم وقتی اومدیم بیرون ..خب ‌..خب بی بی:چرا انقدر مضطربی رسول جان؟ بگو بهم رسول:وقتی اومدیم بیرون چشمم افتاد به یه دختر بعد از اون همه فکرم درگیره اون دخترس بی بی:مطمئنی؟ رسول:مطمئن چی؟ بی بی:من میرم بخوابم..توام بلاخره خودت میفهمی چرا همش داری به اون دخترفکر میکنی خواستم چیزی بگم ولی بی بی پاشد و رفت خب آخه عزیز من بگو من چه مرگمه دیگه راستی چیو بفهمم؟ چرا بی بی وقتی گفتم بهش خندید؟ خدایا من امشب آخر از دست این چرا های توی سرم دیوونه میشم یک هفته بعد یک هفته از روزی که اون دختر رو دیده بودم می‌گذشت و من هنوز فراموشش نکردم بلکه هر روز بیشتر از دیروز دلم میخواست ببینمش خداروشکر اون هیئت که میرفتیم تا اربعین برنامه داشت و این شانس من بود هر شب زودتر از هر موقع از اداره میرم سمت هیئت تو ماشین میشینم و به کسایی که وارد قسمت خانم ها میشه نگاه میکردم در هارو که می‌بستن بازم اونجا صبر میکردم تا وقتی می یان بیرون ببینم الان یک هفته هست که امیدم،ناامید شده تازه حرفای بی بی رو فهمیدم من عاشق شدم عاشق کسی که اصلا نمیدونم اسمش چیه کجا زندگی میکنن اصلا خودش ازدواج کرده یانه ولی خب عشق این چیزا سرش نمیشه به کسی هیچی نگفته بود جز بی بی و آقاجون که می‌دونستن دوست نداشتم کسی بدونه من عاشق شدم هر شب فکرای منفی می اومد سراغم که اگه بهت گفت نه..اگه خودش ازدواج کرده بود چی💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:عاشق میشی ولی خودت خبر نداری اما اطرافیانت خوب متوجه میشن چون هیچ کس چشم های خودش رو نمیتونه ببینه🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سی و سوم💛 خداروشکر پرونده ی سنگینی دستمون نبود چون تمرکزی تو کار نداشتم توی محوطه سایت نشسته بودم و پاهامو تو هوا تکون میدادم انگار بچه شده بودم بازم داشتم به اون دختر فکر میکردم خدایا اگه قراره من یه بار دیگه ببینمش که هیچ ولی اگه نه لطفا یه‌ کاری کن دیگه بهش فکر نکنم و از ذهنم بیرون بیاد خیلی دوست داشتم بدونم اسمش چیه کجا زندگی میکنه همینجوری داشتم پاهامو رو هوا تکون میدادم که چشمام بسته شد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ چندروزی بود رسول کلا عوض شده بود اصلا انگار تو هپروت بود کم اشتها شده بود و زیاد غذا نمی‌خورد شبا هم خیلی زود میرفت خونه ولی این رسول که همیشه آخرین نفر میرفت خیلی شک بر انگیز شده بود با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم و زیر زبونش رو بکشیم سعید:صبر کن یه لحظه فرشید:کجا رفت این؟ داوود:نمی‌دونم چند دقیقه گذشت تا سعید اومد داوود:این چیه سعید:بابا همون دوربینه که گفتم باید برای عروسی هر کدوم باهاش فیلم بگیریم فرشید:راست میگیا داوود:عروسی چه ربطی به حال رسول داره اخه سعید:به نظر من که رسول عاشق شده بابا اگه اشتباه شد پاک میکنم دیگه ما قسم خوردیم از اول اول دل باختگیمون فیلم بگیریم داوود:باشه حالا..سه پایه کو؟ سعید:دیگه نیاوردم پایین گذاشتم رو پله ها فرشید:خب بریم..رسول تو محوطه نشسته رفتیم تو محوطه پیداش کردیم مثل این بچه هایی که بهش بستنی نمیدن و قهر میکنن پاهاشو تکون میداد و دو دستش هم رو صندلی بود البته صندلی رو گرفته بود سعید خیلی نامحسوس دوربین روشن کرد و منم رفتم پشتش دست گذاشتم روی چشم هاش با دستش زد رو دستم رسول:ول کن اما ول کن نبودم سعید:بگو کیه رسول:به جز داوود کی میتونه باشه؟ خنده ای کردم و دستم رو برداشتم کنارش نشستم و گفتم داوود:خیر نمیتونه باشه فرشید:چرا اومدی اینجا نشستی رسول:جرمه؟ سعید:بله جرمه داوود:رسول چیزی شده؟ رسول:نه داوود:آخه من فکر میکنم تو یه چیزیت شده رسول:هیچیم نیست سعید:رسول شبیه آدم های عاشق برخورد میکنی کلک😜 رسول تا حرف سعید رو شنید سرش رو انداخت پایین و به لکنت افتاد رسول:ن.ن.نه سعید:من گوشام دراز نیست استاد داوود:جدی عاشق شدی؟ رسول:ن.ن.نه فرشید:از این لکنتی که گرفتی معلومه عاشق نشدی رسول چیزی نگفت و فقط سرش رو بیشتر مینداخت پایین دیگه مطمئن شدم دل این داداش ما یه جا گیر کرده دست انداختم رو شونه اش و گفتم داوود:عاشقیت مبارک داداش فرشید و سعید زدن زیر خنده داوود:به چی میخندین؟ سعید:چه کیفی میده مچ این آقای عاشق رو گرفت🤣 فرشید:آره واقعا خودمم خنده ام گرفت ولی رسول انگار ناراحت بود داوود:چرا ناراحتی؟ رسول:هیچی سعید:هیچیِ هیچی هم که نیست بگو دیگه رسول:روز عاشورا تو هیئت یه دختر رو دیدم ولی از اون روز به بعد پیداش نمیکنم فرشید:وا یعنی چی پیداش نمیکنم؟ رسول:این یه هفته زود از اداره میرفتم تا برم دم هیئت وایسم و کسایی که میرن داخل رو ببینم ولی پیداش نمیکردم اونجا صبر میکردم هیئت که تموم شد بازم دنبالش میگشتم ولی پیداش نکردم داوود:خب شاید دیگه نمیاد اون هیئت رسول:تنها جایی که دیدمش اونجا بود اونم از دور فرشید:از دور؟من فکر کردم باهاش حرف زدی رسول:حرف کجا بود بابا سعید:خب اشکال نداره ماهم از امشب میایم دیده بان بازی رسول:😂دیده بان بازی؟ سعید:فداکاریم دیگه فرشید:حاج خانم و حاج آقا میدونن رسول:اونا زودتر از خودم فهمیدن داوود:😂 بریم تو دیگه رسول:شما برین منم می یام سعید:پاشو ببینم پاشو بلند شدیم رفتیم داخل البته سعید زود رفت دوربین رو برداشت رسول می‌فهمید جرمون میداد😂 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:عاشقی بد دردیه مگه نه؟❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سی و چهارم💛 شب با بچه ها روبه روی در هیئت وایساده بودیم فقط چشمم به بخش خانم ها بود ساعت ۱ شب بود هیئت خالی شده بود ناامید شدم مثل روزهای قبل دلم گرفت از بچه ها دور شدم و شروع کردم به قدم زدن توجه ای به صدا کردنای بچه ها نکردم و فقط میرفتم خدایا داشتیم؟ بعد از عمری یه عاشق شدیم بعد اینجوری؟ انگار اون دختر آب شده رفته تو زمین البته منم فقط دارم وقتم رو تلف میکنم از کجا معلوم اون روز توی هیئت رفته و دیگه نیومده هیئت از کجا معلوم من یه چهره ی دیگه تو ذهنم درست کرده باشم انقدر تو فکر بودم که راه رو گم کردم هیچ جارو نمی‌شناختم یه کوچه ای شانسی انتخاب کردم از بین اون سه تا کوچه و ازش رد شدم همینجوری داشتم میرفتم که صدای جیغ یه دختر حواسم رو پرت کرد نگاهی به اطراف کردم بلاخره ته کوچه بن‌بست دیدم یه دختر چادری رو دوتا پسر داشتن اذیت می‌کردن تنها فکری که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که اون دختر رو نجات بدم دویدم سمتشون یکی از اون پسرا منو دید نزدیک رفتم و باهاشون درگیر شدم هم میخوردم هم میزدم خداروشکر یه جا این کاراته به دردمون خورد یه مشت زدم به دماغ یکیشون که خورد زمین و طرف حساب من شد اون یکی پسره بدجور میزد منو چقدر دستش سنگین بود صدای گریه اون دختره بدجور رو اعصابم بود رسول:زنگ بزن به پلییییس دیدم دختره با تلفن داره حرف میزنه که اون پسره ای که افتاده بود زمین به سرعت رفت سمتش و چادر از سر دختر برداشت رگ غیرتم زد بیرون و به سمتش یورش بردم ولی فهمید و محکم پاهاشو زد به پام خیلی درد گرفت و نتونستم طاقت بیارم به زانو افتادم پسره منو خوابوند و دونفر شروع به زدنم کردن دیگه جونی تو بدنم نمونده بود سوزش بدی روی بازوم حس کردم و آخ بلندی گفتم همون لحظه صدای یکی اومد که می‌گفت فرار کنید فرار کنید اون دونفر هم پا به فرار گذاشتن با ته مونده جونم بلند شدم و به دیوار تکه دادم دستم روی بازوم بود خیلی خون داشت ازم میرم و منم چشمام هی سیاهی میرفت به دختری که چادر از سرش افتاده بود و پوشیه به صورتش زده بود و نشسته بود و داشت گریه میکرد نگاه کردم از خودم متنفر شدم که چرا هیچ غلطی نمیتونم بکنم برای امنیت این مردم فقط رو خودم اسم گذاشتم سرباز آقا آقاسرباز بی غیریت میخواد چیکار چادرش کنارم بود با دستای خونی برداشتم و گرفتم سمتش رسول:س.سر.سرت.ک.کن دختره با لرز و ترس اومد سمتم و چادرش رو ازم گرفت و سر کرد بعدش اومد سمتم سرم رو انداخته بودن پایین بنده خدا همینجوری داشت از ترس سکته می‌کرد دیگه دوست نداشتم با دیدن قیافه ام ترسش بیشتر بشه دختره:ح.حال.حالتون.خوبه بنده خدا لکنت گرفته بود دوست داشتم جوابش رو بدم ولی درد امونم رو بریده بود رسول:خ.خو.بم دختر اومد جلو و خواست دست بزنه به زخم که نذاشتم عصبی شد و گفت دختره:فقط میخوام ببینم زخمت رو نمی‌خورمت که آقاجان..دستت رو بکش آروم دستم رو برداشتم اونم بدون اینکه دستش بهم بخوره به زخمم نگاه کرد زود بلند شد و کیفش رو آورد پوشیه اش رو آورد پایین و با دیدنش هنگ کردم خودش بود..کسی که این همه مدت دنبالش بودم کسی که عاشقش شده بودم فقط زول زده بودم بهش اشک تو چشمام حلقه شد خدایا نوکرتما..نوکرتم خدا ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خدایا نوکرتم😊❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سی و پنجم💛 خیلی ترسیده بودم اون پسره که منو نجات داد بدجور زخمی شده بود از کیفم زود چفیه ام رو برداشتم و بستم به بازوش گره محکمی که بهش زدم صدای آخش دراومد یه لحظه باهاش چشم تو چشم شدم نگاهش خیلی فرق داشت یه حسی داشت چشم هاش ولی الان هیچی نمی فهمیدم عاطفه:آقا حالتون خوبه؟ خیلی بی‌حال شده بود فقط آروم لب زدم خوبم بطری آبو از کیفم بیرون آوردم اینو خداروشکر داخل حیاط هیئت شستم وگرنه عذاب وجدان میگرفتم اگه به پسره میدادم بطری آبو به طرفش گرفتم سرش رو تکه داده بود به دیوار چشم هاشو بسته بود دیدم یه قطره اشک از چشم هاش افتاد یعنی انقدر درد داره که گریه میکنه؟ عاطفه:آب چشم باز کرد ولی دوباره بست خودم مجبور بودم پس آروم بطری رو گذاشتم روی لب هاش یکم بطری رو به سمت بالا گرفتم تا راحت تر بخوره یکم که خورد بطری رو از لب هاش جدا کردم گوشیم رو بیرون آوردم و زود به پلیس زنگ زدم بهشون گفتم چیشده و آدرس دادم وقتی گوشی رو قطع کردم به پسره نگاه کردم یکی در میان نفس می‌کشید ترسیدم نکنه از هوش رفته باشه عاطفه:آقا..آقاااا آروم لای چشم هاشو باز کرد نمیدونم چرا خوشحال شدم و خداروشکری زیر لب گفتم پسره دهن باز کرد چیزی بگه ولی انگار لال شده بود هیچ صدایی بیرون نمی اومد یکم نزدیک تر رفتم تا بشنوم چی میگه رسول:ب‌ا.م‌ن.ا.ز.د.وا.ج.م‌ی‌ک‌ن‌ی؟ اینو که گفت چشم هاش بستم شد و افتاد رو زمین ولی من همه فکرم رفت سمت حرفی که زد این چی گفت؟ چون ازش خون رفته داره هذیون میگه مگه نه؟ گفت ازدواج؟ یعنی یعنی چی به پسره نگاه کردم چراغ های کوچه روشن بود برای همین میتونستم صورتش رو ببینم خیلی رنگ پریده بود یه لحظه ترسیدم نکنه مرده باشه آروم دستای لرزونم رو نزدیک بینیش گرفتم آروم آروم نفس می‌کشید خدایا یه وقت نمیره بدبخت بشم صدای آژیر باعث شد از جام پاشم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ بعضی جاها باید حرف دلت رو بگی چون امکان داره دیر بشه و هیچ وقت نتونی حرفت رو بزنی💔🤗پس هر وقت دلت حرف داشت زود بگو
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سی و ششم💛 همه جا پر شده بود از آدم پلیس ها سعی داشتن متفرق کنن به آمبولانس تماس گرفتن و چند دیقه گذشت که اومد اون پسر رو بعد از معاینه و وصل سرم سوار آمبولانس کردن منم مجبور بودم با یه مامور پلیس برم تو آمبولانس من پایین پاهاش نشسته بودم بهش نگاه کردم خیلی رنگ پریده بود وقتی رسیدیم بردنش تو یه اتاق گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم به داداش مهرداد مهرداد:الو عاطفه معلوم هست تو کجایی عاطفه:داداش توروخدا بیا بیمارستان مهرداد:یاخدا واسه چی؟ا عاطفه:نگران نباش فقط زود بیا داداش مهرداد:باشه کدوم بیمارستان؟ عاطفه:امام علی مهرداد:اومدم دکتر اومد بیرون زود رفتم کنارش عاطفه:چیشد؟ دکتر:زخمش عمیقه باید عملش کنیم شما از بستگانش هستین عاطفه:خیر مامور پلیس:لطفا سریع عملش کنید دستوره دکتر:چشم تخت رو آوردن بیرون و بردنش اتاق عمل نشستم پشت در یک ساعت عملش طول کشید دکتر که اومد بیرون ماموره زود رفت سمتش مامور:حالش چطوره؟ دکتر:خوبه تا یه ساعت دیگه بهوش می یاد مامور:ممنون آوردنش توی بخش از دور دیدم که داداش داره می یاد سمتم زود رفتم کنارش مهرداد:سلام چیشده؟ عاطفه:سلام هیچی یعنی هیچی هم که نه مهرداد:خب بگو دیگه نصف عمر شدم عاطفه:از هیئت که داشتم می اومدم خونه دوتا پسر مزاحم شدن و میخواستن منو بگیرن ولی یهو نمیدونم از کجا یکی اومد و منو از دستشون نجات داد ولی خوده پسره زخمی شد آوردنش اینجا مهرداد:تو حالت خوبه عاطفه:آره داداش ولی اون پسره. مهرداد:نگران نباش..اتاقش کجاست؟ با دست به روبه رو اشاره کردم مهرداد زود رفت تو اتاق ولی همین که رفت گفت رسول پس اسم پسره رسوله ولی مهرداد از کجا میشناسه؟ رفتم داخل سرم رو انداختم پایین از لباسش گرفتم و کشیدمش بیرون کلافه برگشت سمتم و گفت مهرداد:چیه عاطفه:این پسره رو تو از کجا میشناسی؟ مهرداد:ایشون رفیق بنده هستن عاطفه:پس چرا من تابه حال ندیدمش؟ مهرداد:شما نکه خیلی به درس اهمیت میدادی هر وقت این می اومدم خونه شما تو اتاق درحال درس خوندن بودین بعد هم که بزرگ شدیم جنابعالی رفتین تبریز برای دانشگاه از کجا میخواستی ببینیش؟ عاطفه:عاقلانه بود مهرداد:جدی رسول تورو نجات داد؟ عاطفه:آره..چطور؟ مهرداد:خوشم اومد ازش..پسر باغیرتیه آفرین بعد دوباره برگشت تو اتاق منم روی صندلی ها نشستم حرفای این آقا رسول تو ذهنم تکرار میشد ای بابا بدبختی گیر آوردما حالا این آقارسول چرا باید بشه رفیق داداش خنگ ما؟؟ زیر لب فقط داشتم ذکر میگفتم ای وای اگه به داداش بگه چی؟ اون حساسه روی ازدواج من وای خدایا امشب رو بخیر کن سرم رو تکه دادم به دیوار و چشم هامو بستم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:آدما همیشه عاشقن ولی عاشق چی؟خدا میدونه بعضی ها اصلا نمیفهمن که عاشقن ولی عشقه که آدم رو سرپا نگه داشته حواست باشه😉
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سی و هفتم 💛 کنارش نشسته بودم یک ساعتی میشد اینجا بودم و به این پلیسا جواب پس میدادم بالاخره ولم کردن دیدم چشم هاشو باز کرد مهرداد:رسول..رسول صدامو می‌شنوی؟ رسول:آخ مهرداد:خوبی؟ رسول:آره خواست بلند بشه که نذاشتم مهرداد:تازه بهوش اومدی یکم دراز بکش حالت بیاد سر جاش رسول:تو اینجا چیکار میکنی؟ مهرداد:آبجیم بهم گفت رسول:آبجیت؟ مهرداد:عاطفه..همونی که نجاتش دادی رسول:د.درو.غ.میگی؟ مهرداد:چه دروغی دارم بهت بگم آخه تو آبجیم رو ندیدی اون یکم خجالتیه وقتی یکی می‌اومد خونه میرفت تو اتاقش تو ندیدی تا به حال رسول:ح.حال.ش.خو.به؟ مهرداد:تو چرا اینطوری شدی آره حالش خوبه رسول زیر لب خداروشکری گفت این چرا وقتی فهمید عاطفه خواهرمه یه جوری شد؟ البته خوب میدونستم وقتی رسول استرس بگیره لکنت میگیره مهرداد:خوبی رسول رسول:آره مهرداد:بیا این لیوان آبو بخور کمکش کردم و آبو خورد یکم که بهتر شد گفتم مهرداد:ممنونم رسول اگه تو اونجا نبودی معلوم نبود الان چه بلایی سر عاطفه میومد تا آخر عمر مدیونتم رسول:وظیفه بود مهرداد:وظیفه من چیه حالا؟ رسول:منظورت چیه؟ مهرداد:دیشب به گوشیت زنگ زدم ولی جواب ندادی بجاش داوود جواب داد البته رو آیفون بود با سعید و فرشیدم حرف زدم میگفتن که جنابعالی در فراق عشقت داری زجر میکشی تا اینو گفتم رنگش پرید وا این چشه مهرداد:وا رسول چرا رنگت پریده ها رسول:ه‌ی‌چی مهرداد:خب بگو ببینم عاشق کی شدی رسول:ه‌ی‌چی مهرداد:هیچی و کوفت..میگم بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم رسول:نمیتونی مهرداد:اصلا نتونستم کمکت کنم هم هیچ بگو کیه دوست بدونم زن داداش من کیه رسول:.... مهرداد:بگو دیگه بی‌شعور ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ چی میگفتم؟ میگفتم عاشق خواهرت شدم بعد راحت می‌خندید و می‌گفت به به؟مبارکه نه بابا بدتر میزنه تو دهنم و تمام رفاقت ما هم تمام روم نمیشد تو چشم هاش نگاه کنم از یه طرف دلم میگفت بگو از یه طرف عقلم میگفت نه خدایا چیکار کنم آروم بلند شدم دستم تیر می‌کشید ولی خب مجبور بودم مهرداد:بخواب چرا پاشدی احمق رسول:خوبم مهرداد:چیزی میخوای؟ رسول:آره مهرداد:چی داداش بگو رسول:بزاری حرفمو بزنم مهرداد:دیوونه ای بخدا خب بگو داداشم نمیتونستم حرف بزنم دلم نمیخواست رفاقت منو مهرداد از هم بپاشه خدایا همیشه به حرف دلم گوش دادم سربلندم کرده این‌بارم به حرف دلم گوش میدم فقط نزار امیدم،ناامید بشه خداجونم (تمامی حرفای رسول با لکنته خودتون اینجوری تو ذهنتون بخونید😂) رسول:راستش داداش من یعنی چیزه تو..نه من اَه من من عاشق شدم بعد...بعدش هم که مهرداد:رسول جان آروم باش چرا انقدر استرس داری راحت بگو منو تو داداشیما مثلا چشمامو بستم و گفتم..گفتم چیزیو که نباید الان میگفتم گفتم و اولین بار خشم داداشم رو دیدم گفتم و برای اولین بار روم دست بلند کرد سرم داد کشید گفت هر چی که بود و نبود رو گفت عاطفه خانم زود اومد داخل ترسیده بود مهرداد با دیدن خواهرش خشمش فوران شد و دستش رو گرفت رفتن بیرون حالا من موندم و با دله شکسته من موندم با یه عذاب وجدان لعنتی من موندم و تنهایی من موندم و این دل عاشقم💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:عشق اِشکِنَک داره سر شِکَستَنَک داره🙃