eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
858 دنبال‌کننده
208 عکس
107 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی 💛 💛پارت دویست و هشتادم💛 از اتاق بازجویی بیرون اومدم بلاخره اعتراف کرد مهدی:با پرونده‌اش صبح راهی دادگستری بشه سجاد:چشم مهدی:امیرحسین کو؟ سجاد:با کمیل تو اتاقشِ فکر کنم مهدی:باشه ممنون رفتم سمت اتاقش،در زدم و وارد شدم کمیل:سلام آقا مهدی:سلام امیرحسین:چیشد؟اعتراف کرد؟ مهدی:آره،کاری نداری بریم خستم امیرحسین:شما برین من میخوام برم بیمارستان پیش احسان مهدی:خیله خب،مراقب خودت باش،کمیل توام خسته‌ای برو خونه پیش زن و بچه‌ات کمیل:چشم آقا،فعلا که کار دارم بعدا میرم امیرحسین:عمو شما برو من کمک کمیل کنم کارش تموم بشه بعد میرم بیمارستان مهدی:خیله خب خدافظ امیرحسین:سلام برسون،خدافظ کمیل:خدانگهدار از اداره اومدم بیرون باید میرفتم خونه تا لباسامو عوض کنم یونیفورمم تنم بود ولی خب حال اینکه برم خونه لباس عوض کنم بعد بیام برم خونه زینب رو نداشتم،پس همینجوری برم بهتره ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ عمو رفت منم کمک کمیل کردم کار هارو زودتر انجام دادیم کمیل:از علیرضا چه خبر؟حرف زد یا نه؟ امیرحسین:نه هنوز،ازم خیلی می‌ترسه،دلم تنگ شده واسه اینکه بغلش کنم کمیل:میگم امیرحسین عجیب نیست یکم؟ امیرحسین:چی عجیبه؟ کمیل:ببین علیرضا تورو خیلی دوست داشت،و بخاطر اینکه فقط تو اونو بردی شهربازی امکان نداره ازت بترسه،علیرضا پسر ترسویی نیست اونجور که تو ازش تعریف میکردی‌و من دیدمش امیرحسین:منظورت چیه؟ کمیل:ببین تو رفتی براش پشمک بخری،اون بدو میره سمت وسایل بازی،اونجا یه مرد با یه ماسک شکل دار میاد و میبرتش،خب تو اینجا هیچ کاره بودی دلیلی نداره ازت بترسه امیرحسین:خب برا چی ازم فراریه؟ کمیل:بنظرم اونجا یه چی درباره تو بهش گفتن و ترسوندنش امیرحسین:مثلا چی؟ کمیل:هرچیزی امکان داره گفته باشن بهش،حتما حتما باید بره پیش یه روانشناس امیرحسین:رسول میخواد ببرتش کمیل:بهش بگو حتما حتما قضیه توام بهش بگه امیرحسین:خداکنه زودتر خوب بشه،دلم واسه حرف زدنش تنگ شده کمیل:برادر من نگران نباش خوب میشه،یه دعایی بکن امیرحسین:اصلا نذر میکنم زودتر خوب بشه کمیل:چه نذری؟دوکیلو به داداش کمیل شیرینی زبون میدی نه؟ امیرحسین:وای،کمیل خسته نشدی انقدر شیرینی زبون خوردی؟ کمیل:ببین من توی این دنیا بهم بگن فدایی کی میشی میگم شیرینی زبون،خیلی دوست دارم اصلا عاشقشم امیرحسین:تو که انقدر عاشق شیرینی زبونی،خب اسم بچتم میزاشتی شیرینی زبون دیگه کمیل:حیف،حیف که زنم اسم بچه رو گذاشت ایلیا،وگرنه این کارو حتما میکردم امیرحسین:دهنتو ببند کمیل😂اسم به این قشنگی،منم بچه داشته باشم اسمشو میزارم ایلیا الهی قربونش بشممم کمیل:قربون کی؟ امیرحسین:بچه نداشته خودم کمیل:اخ بمیرم که تو چقدرم ازدواج میکنی داداش امیرحسین:تو الان زن گرفتی چیشد؟والا کمیل:از دست تو امیر خنده‌ای کردیمو به کارمون رسیدیم ساعت ۹و نیم بود که بلاخره تموم شد بلند شدم بعد از خدافظی با بچه ها سوار موتورم شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردم توی راه صدای پیام گوشیم بلند شد ولی خب محل ندادم پشت چراغ قرمز وایسادم به کنارم نگاه کردم یه پسر بچه خوشگل سرشو از شیشه بیرون آورده بود لبخندی ‌بهش زدم دست تو جیبم بردم یه شکلات کاکائویی که کمیل عصری بهم داد تا بخورم رو درآوردم گرفتم سمتش اونم لبخند دندون نمایی زد و ازم تشکر کرد چراغ سبز شد منم گاز داد تا زودتر برسم ۱۰ دیقه‌ای رسیدم،موتورمو گوشه‌ای پارک کردم رفتم داخل از بوفه بیمارستان یکم خوراکی خریدم و بعد وارد شدم به سمت ایستگاه پرستاری قدم برداشتم امیرحسین:سلام خانم خسته نباشید پرستار:سلام ممنون بفرمایید امیرحسین:اتاق آقای محمدی کجاست؟احسان محمدی پرستار:چند لحظه...ایشون مرخص شدن امیرحسین:مرخص شده؟مطمئنید؟ پرستار:بله ایشون چند ساعت پیش مرخص شدن امیرحسین:کی مرخص کرده؟اصلا قرار بود چند روز بمونه پرستار:بنده اطلاعی ندارم تازه شیفتم شده ولی ایشون مرخص شدن امیرحسین:خیلی ممنون از بیمارستان بیرون اومدم گوشیمو برداشتم زنگ زدم به بابا محسن:سلام آقا امیر گل امیرحسین:سلام بابا چرا احسان بیمارستان نیست محسن:مهدی که بهت پیام داد امیرحسین:چه پیامی؟حالش خوبه مگه محسن:آره خداروشکر حالش خوب بود دکتر مرخصش کرد بیمارستانی بابا؟ امیرحسین:اوهوم،اومدم گفتن مرخص شده محسن:آره عصری مرخص شد،بیا خونه عمه‌اینا امیرحسین:نه دیگه میرم خونه خستم محسن:کجا بری خونه،اعصاب منو خورد نکن امیرحسین،همین الان میای امیرحسین:بابا خودت میدونی چرا نمیام،علیرضا ازم می‌ترسه. محسن:گفتم میای امیرحسین:ولی.. محسن:ولی نداره امیرحسین،تمام تماس رو قطع کرد هوف سوار موتور شدم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:دلش تنگه حرف زدنشه🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و هشتاد و یکم💛 محسن تو اتاق بود داشت با امیرحسین حرف میزد بلند شدم رفتم پیشش پشت سرم درو بستم کنارش روی تخت نشستم مهدی:چیشده داداش؟ محسن:کِی این روزا میگذره؟کِی برمیگردیم به همون خانواده که شاد بودن کنار هم؟ مهدی:برمیگردیم نگران نباش،امیر چی گفت؟ محسن:هیچی پیامتو نخونده رفته بیمارستان،بهم زنگ زد بهش گفتم بیا اینجا ولی میگه میره خونه مهدی:بیخود کرده بره خونه،خودم میرم میارمش محسن:نمیخواد الان داره میاد،نذاشتم بره مهدی:کار خوبی کردی محسن:بعضی وقتا میگم امیرحسین حق داره قرص بخوره بخوابه تا بهش گیر‌ندیم بیاد کنارمون،یا حتی الان که بزور داره میاد، نمیخواد علیرضا ازش بترسه مهدی:علیرضا زود خوب میشه،دیدی که رسول گفت فردا میبرتش پیش یه دکتر محسن:ولی ترسش از امیرحسین چی؟ مهدی:باهاش حرف می‌زنیم نگران نباشید محسن:خودت اخلاق امیرحسینُ میدونی،میدونی چه عادت هایی داره،تو حتی بهتر از من اونو میشناسی،میدونی که عذاب وجدان بگیره چجوری بهش آسیب میزنه،میدونی سر همه چیز‌ خودشو مقصر میدونه،امیرحسین خیلی علیرضا رو دوست داره،قبل از این اتفاقا میگفت چی‌میشد زودتر می‌رفتید اون اداره تا از اول بچگی میدیدمش،می‌گفت سه سال عقب افتادم،بهم گفت اگه توی عملیات شهید بشم چی؟من تازه علیرضا رو دیدم دلم نمیخواد دور بشه ازم،هعی الان چی مهدی:درست میشه برادر من نگران نباش،امیر بچه منطقیِ باهاش حرف میزنم،شرایطُ درک میکنه حتما محسن:درک میکنه ولی به ازای آسیب زدن به خودش؟ مهدی:غلط کرده نگران نباش نمیزارم محسن:ببینیم چه میکنی دیگه مهدی:ولی جدی میخوام یه چی بهت بگم محسن محسن:چی؟ مهدی:اصلا رو تربیت بچه‌هات وقت نذاشتی نگو نه محسن:والا اونقدری که امیرحسین کنار شما بود من اصلا وقت نکردم تربیتش کنم،پس تربیت امیرحسین پای شما بوده مهدی:از دست تو محسن،حالا پاشو بریم،پاشو من چاییم یخ کرد محسن:برو میام مهدی:کم فکر و خیال کن،لطفا محسن:چشم مهدی:آفرین،من رفتم زود بیا محسن:باش میام اومدم بیرون کنار رضا نشستم و مشغول حرف زدن شدیم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ خواستم برم بیرون که گوشیم زنگ خورد دیدم محمده دوباره نشستم روی تخت تماس رو وصل کردم محسن:سلام محمد جان محمد:سلام خوبی؟ محسن:الحمدالله چیزی شده؟ محمد:نه،فقط اینکه الان آقای شهیدی از این پسره فتح یه آدرس گرفته الان بچه‌ها رفتن سراغ اون لوکیشن ولی کسی نبود محسن:خب؟ محمد:این پسره راجع‌به یه مردی حرف زده که تمام کارای ساموئل رو انجام میداده محسن:اسمش؟ محمد:مجید توسی،ولی خب بچه ها هیچ مشخصاتی ازش نکردن محسن:برو سراغ رادوین،اون حتما میدونه محمد:فعلا که نمیشه محسن:چرا؟ محمد:دوباره حالش بد شده،الان بهداریه،آقای عبدی گفتن فعلا باهاش حرف نزنیم تا یکم بهتر بشه محسن:چیشده باز بهش؟ محمد:نمیدونم،باید برم با دکتر حرف بزنم محسن:باشه،از حالش باخبرم کن محمد:خیله خب، صدام میکنن باید برم محسن:کارم داشتی زنگ زدی؟ محمد:آره ولی فردا بهت میگم الان کار دارم خدافظ محسن:بسلامت تماس رو قطع کرد بلند شدم رفتم بیرون کنار علی نشستم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:رادوین حالش بد شد🥲💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و هشتاد و دوم💛 ساعت ۱۰ونیم بود بچه ها گفتن صبر کنید امیرحسین هم بیاد بعد شام بخوریم منم مشغول دیدن اخبار بودم حامد:دایی بسه دیگه اخبار دیدی،شبکه۶ همه خبرهاش تکراریه ول کن مهدی:بیام تورو ببینم؟ حامد:اره،وای دایی صبح نبودی ببینی علی چجوری شده بود محسن:باز اذیتش کردی؟ حامد:دایی محسن از عصبانیت قرمز شده بود اصلا لبو شده بود علی:ببین حامد بگی این عصارو افقی میزنم تو دهنت عمودی در بیاد محسن:علییی، علی:خب دایی نبودی ببینی صبح چه بلایی به سرم آورد احسان:چیکار کردی حامد اگه خنده‌دارِ بزار امیرحسینم برسه..‌ هنوز حرفش تموم نشده بود صدای آیفون بلند شد چه عجب اومد،دیگه داشتم نگرانش میشدم درو زدم براش،بعد در هال هم باز کردم نشستم احسان:دهنم فال بودا حامد:خب پس بزار بیاد میگم احسان:باش بلاخره آقا افتخار دادن اومدن امیرحسین:سلام زینب به استقبالش رفت همه جواب سلامش رو دادن،نگاهم کشیده شد سمت علیرضا که زود رفت بغل رسول سرشو فرو برد تو بغلش سرمو برگردونم،محسن و امیرحسینم نگاهشون سمت علیرضا بود، زینب:بیا بشین دورت بگردم امیرحسین:ممنون،بفرمایید احسان:واسه من خریدی داداش؟ امیرحسین:دوتا مریض تو خونه افتادن واسه اونا خریدم احسان:خب منم جز اون دونفرم دیگه،عه امیرحسین چرا آبمیوه پرتقال گرفتی؟؟خسته شدم آنقدر پرتقال خوردم بابا انار بگیر دیگه امیرحسین:نمیدونستم،بعدا واست میخرم حامد:عه پشمک هم گرفته که😍 علی:حامددددد محسن:علی چته؟مگه چی گفت علی:دایی تو نبودی ببینی امروز با این پشمک چه ریختی واسه من درست کرده بود حامد:بابا واسه خودمو علیرضا هم درست کردم دیگه احسان:چی میگید؟ حامد:بابا صبح رفتم واسه علیرضا پشمک گرفتم،از اون بزرگا بعد دیدم نمیخوره،منم کرم درونم فعال شد گفتم بیا بازی آقا پشمکو ریختم تو موهای خودمو علیرضا،بعد واسه خودمون سبیل و ریشم درست کردم،خیلی خندیدیم باهام،بعد علی هم خواب بود رفتیم اونم درست کردیم چندتا تو خواب ازش عکس گرفتم بعد دیدم نمیشه به مامان گفتم پاهاشو قلقلک بده این بیدار که شد من عکس بگیر آقا مامانم پایه شد قلقلک داد این بیدار شد منم عکس گرفتم،بعد عصبی شد جالب اینجا بود که نمی‌تونست دنبالم بیاد من راحت فرار کردم🤣 احسان:دهنت🤣عالی بودی حامد:پس چی،دایی یه عکسمون خیلی قشنگ شده،خوام ببرم تابلو بگیرم،خیلی خوشگل شدیم احسان:بیا عکسارو نشون بده حامد:بیا حامد رفت کنار احسان اصلا هیچی از حرفاش نفهمیدم،فقط به امیرحسین و محسن فکر میکردم بچه ها در حال بحث بودن محسنم یکم خندید و غر زد سرشون رسولم هی قربون صدقه علیرضا میرفت حامد:بیا ببین امیرحسین امیرحسین:حالا میبینم برم نماز بخونم میام و رفت تو اتاق هرکی ندونه خوب میدونم امیرحسین چرا نرفت کنار بچه ها بعدم اون نمازشو اول وقت خوند وقتی دید علیرضا ترسید رفت تو اتاق بچه ها فهمیده بودن حال علیرضا رو سعی میکردن یکم شادش کنن بلند شدم رفتم تو اتاق دیدم گوشه‌ای نشسته و سرش تو گوشیشِ مهدی:چیکار میکنی؟ امیرحسین:دارم به سجاد میگم چند دیقه دیگه بهم زنگ بزنه و بگه بیام اداره،پاشم برم گوشی رو از دستش کشیدم و اخم کردم مهدی:امیرحسین عصبی نکن منو امیرحسین:چیز بدی مگه گفتم؟الانم فقط واسه خاطر احسان اومدم که ببینمش الانم کاری.. مهدی:دهنتو ببند تا اون روی سگم بلند نشده فهمیدی؟ امیرحسین:عمو علیرضا ازم میترسه،اون بچه الان یکم حالش خوبه واسه چی باید حالشو بد کنم؟برم کارامو هم انجام میدم مهدی:خبرت میای بیرون،واسم مهم نیست کسی ازت می‌ترسه یانه،فهمیدی؟؟؟ امیرحسین:عمو اون بچه ازم می‌ترسه،خدارو خوش نمیاد بیام بیرون ازم بترسه، ول کن اصلا برو بگو امیرحسین خوابید مهدی:میای بیرون امیرحسین:عمو من بیرون نمیام، ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:بمیرم🥺💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و هشتاد و سوم💛 مهدی:تو غلط میکنی بیرون نمیای امیرحسین بلند شد روبه‌روم وایساد امیرحسین:بیا یه اینبارو جدی و منطقی باهم حرف بزنیم مهدی:خب؟ امیرحسین:ببین عموی من اون بچه ازم می‌ترسه،هیچ کس نمیدونه چی تو ذهنشه راجع‌به من،دیدی که حامد میگفت امروز حالش خیلی خوب بوده،پس واسه چی آرامششُ به‌هم بزنم؟الان بیام بیرون میخواد کلا بغل رسول بمونه،ولی اگه نباشم یکم ورجه‌ورجه میره یکم میخنده حال رسولم بهتر میشه پس واسه چی بیام؟اگه بیرون بیام همه ناراحت میشن،میرم اداره به کارام میرسم،یا شیفت سجادُ من میگیرم اینجوری بهتره مهدی:میشه یکم به فکر محسن باشی؟تا الان به حرفات گوش دادم و صدام در نیومد،ولی میشه یکم به بابات فکر کنی؟تا بیای نگران بود اومدی..‌. امیرحسین:اومدم که بیشتر نگرانه؟بخدا به فکرشم بزار برم عمو،الان اصلا من مهم نیستم خواهش میکنم عصبی بودم ولی نمیتونستم چیزی بگم سرم نبض میزد.. گوشیشو گرفتم سمتش و رفتم بیرون دیدم علیرضا هنوز بغل رسوله آخه به این بچه چیشده؟ امیرحسین که فراری از کارش بود تا بیاد خونه زینب ولی الان فراریِ از خونه زینب خدایا خواهش میکنم همه چی مثل قبل بشه،التماست میکنم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ هوف بلاخره قبول کرد به سجاد پیام دادم چند دیقه گذشت که دید و جواب داد بهش گفتم چند دیقه دیگه زنگ بزنه بهم رفتم بیرون زود رفتم روی زمین پشت مبل نشستم تا علیرضا منو نبینه حامد اومد کنارم داشت اون عکسارو نشون میداد ولی من همه حواسم پی بدبختی خودم بود حرفای کمیل همش تو سرم اکو میشد،اگه اینجوری که کمیل گفت باشه،چی بهش گفتن که اینجوری ازم میترسه؟ حامد:باتوام امیرحسین امیرحسین:ببخشید نفهمیدم،چیکارم داشتی؟ حامد:میگم فردا میای باشگاه؟ امیرحسین:اگه تونستم حامد:خبر بده پس،وای امیر اونروز یکی داشت.. حرفش با صدای زنگ موبایلم ناقص موند جواب داد سجاد:گم شو بیا😂 یکم مکث کردم تا لو نرم امیرحسین:خیله خب الان میام تماسُ قطع کردم،بابا سوالی داشت نگام می‌کرد امیرحسین:باید برم آگاهی،کاری پیش اومده، بااجازه رضا:کجا آخه پسر؟شام نخورده زینب:راست میگه دیگه عمه جان،تازه اومدی امیرحسین:کاره مهمی پیش اومده باید برم شرمنده،شما شام بخورید من تو آگاهی یه چی میخورم محسن:خیله خب مراقب خودت باش امیرحسین:چشم از همه خدافظی کردم رفتم بیرون کفش هامو پوشیدم زود پله ها رو پایین رفتم سوار موتور شدمو از خونه زدم بیرون توی اداره که کاری نداشتم ولی خب بهتر بود برم آگاهی نیم ساعتی تو راه بودم وقتی رسیدم موتورو پارک کردم بنزین نداشت امیرحسین:محمودی بیا محمودی بعد از احترام نظامی سلامی کرد امیرحسین:سلام، بیا این سوئیچ ببر بنزین بزن محمودی:چشم آقا محمودی که رفت منم وارد شدم کمیل:تو مگه نرفتی خونه؟ امیرحسین:نه بابا،به سجاد گفتم بهم زنگ بزنه اونم زنگ زد پیچوندم کمیل:از دست تو امیرحسین:ببین سه ساعت داشتم تو مخ عموی گرام رژه میرفتم تا قبول کنه، تو دیگه تو مخ من رژه نرو کمیل:اوکی سجاد:سلام سلام امیرحسین:سلام،وای دمت گرم سجاد:ببین اون دنیا میخوام بگم این گفتا😂 کمیل:آره دیگه نمیخواد شریک جرم بشه امیرحسین:باشه بابا،یه زنگ زده‌ها کمیل:خب اینارو ول کن، شام خوردی؟ امیرحسین:خیر سجاد:برو بخور پس،کمیل مگه تو نگفتی خونه پدر زنت دعوتی؟برو دیگه کمیل:ولم کن توروخدا، کی حال داره،به سوگل زنگ زدم بچه رو برداشت اسنپ گرفت رفت سجاد:خاک کمیل:چرت نگو ها برم اونجا چیکار خیلی خوشم میاد سجاد:از دست تو،من برم گشت امیرحسین:برو بسلامت سجاد:خدافظ کمیل:خدافظ سجاد که رفت منو کمیلم رفتیم تا شام بخوریم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆☆ پ.ن:مهدی دلش سوخت به حالش🥲💔
به‌زور یکم غذا خوردم،اصلا هیچی از گلوم پایین نمی‌رفت حرف نزدن علیرضا سوهان قلبم بود از طرفی هم امیرحسین تشکر آرومی کردمو از سر سفره عقب کشیدم علی داشت به علیرضا غذا میداد عمه کلی سرم غر زد که چرا کم خوردم و من فقط معذرت خواهی میکردم گوشیم زنگ خورد دیدم مهردادِ،یا قمر‌بنی‌هاشم،بدبخت شدم زود بلند شدم ببخشیدی گفتم رفتم تو اتاق درو بستم و گوشه‌ای نشستم تماسُ وصل کردم رسول:سلا.. مهرداد:سلام زهرمار،سلام حناق،سلام کوفت،من زنگ نمیزنم یعنی نباید تو زنگ بزنی؟ببینی مُردم،زنده‌ام رسول:آروم باش مهرداد،نفس کم آوردی مهرداد:خفه شو بابا،کدوم گورستونی هستی؟؟ یعنی تو خانواده جدیدت اومدن مارو باید فراموش کنی؟خودت به جهنم و اسفل‌سافلین نمیگی دلمون واسه علیرضا تنگ میشه؟گوشی رو بده بهش میخوام باهاش حرف بزنم محکم زدم تو سرم حالا چه خاکی بریزم تو سرم خدایا رسول:یه لحظه میشه امون بدی بزاری حرف بزنم؟؟ مهرداد:بنال دیگه رسول:اولا سلام،حال شما؟خوبین؟ مهرداد:به‌توچه،خوردی؟هسته‌شو تف کن،زودتر بگو دیگه رسول:بابا علیرضا یکم سرما خورده بود بعد داداش احسانم تو عملیات زخمی شده درگیر اونا بودم مهرداد:چرا سرما خورده؟حال داداشت چطوره؟ رسول:خب زمستونه،بدن علیرضام که میدونی چقدر ضعیفه رفت تو حیاط سرما خورد،احسانم خداروشکر حالش خوبه مهرداد:خب خداروشکر،گوشی رو بده به علیرضا دلم تنگ شده واسش رسول:اوووم.چیزه مهرداد:چیزی شده رسول؟تو اون رسول همیشگی نیستی رسول:نه بابا داداش چیزی نشده، علیرضا خوابه الان مهرداد:مطمئن باشم خوابه و هیچ اتفاق دیگه‌ای هم نیفتاده؟ رسول:من کی ازت پنهون کاری کردم که دومین بارم باشه مهرداد، حالش خوبه نگران نباش مهرداد:فردا بیارش خونه بابا حسن میخوام ببینمش محکم سرمو میزدم به دیوار، میگن یه دروغ بگی مجبوری پشت سرش هی دروغ بگی راست گفتن والا رسول:راستش سرم شلوغه داداش وقت نمیکنم مهرداد:ادرس بده خودم میام میبرمش رسول:نه آخه فردا باید علیرضا رو ببرم دکتر وقت نمیشه،بعدم داداش بیارمش آفرین مریض میشه مدرسه میره اذیت میشه مهرداد:تو چرا هی داری بهانه میاری؟یه چی شده رسول:هیچی به جون خودم،راستی از اون شریکت چه‌خبر؟ مهرداد:چه خبری؟عوضی،بیشرف آب شده رفته تو زمین، پیدا نمیشه که یه پام آگاهیِ یه پام کارخونه، یعنی دلم میخواد خودمو اون کارخونه رو آتیش بزنم باهم رسول:نگران نباش پیدا میشه دیگه مهرداد:بابا رسول یه ماهِ،خسته شدم دیگه بدبختی سرشون گرم یه پرونده دیگه‌است وقت نمیکنن به پرونده من رسیدگی کنن رسول:ای بابا،حالا غصه نخور یه کاریش میکنیم مهرداد:هی. غصه خوردن کار یه‌دیقه‌مه،اصلا دیگه روم نمیشه بیام خونه بابا‌اینا، با این وضعیت بیکاریم و بدهکاری خرج خانواده‌ام رو دوش اوناست رسول:مهرداد منو تو الان ۲۰ سال یا بیشتر رفیقیم،خودت میدونی اخلاق منو،منم میدونم اخلاقای گند تورو،میشه یه اینبارو لجبازی نکنی مهرداد:چی میخوای بگی؟ رسول:بابا الان اون زمینو آقاجون زده به نام من،منم خب لازمش ندارم،پس‌اندازم یکم دارم خب میدم به.. مهرداد:دهنتو ببند،من همینجوری که از بابامو داداشم پول گرفتم عذاب وجدان دارم،چه برسه به تو رسول:مگه من غریبه‌ام؟ مهرداد:نه داداش من غریبه نیستی دوست ندارم زیر دِین کسی بمونم رسول:از من بگیری که بهتره تا از.. مهرداد:میدونی قید همه‌چی رو زدم،کارخونه و دم و دستگاه‌ها رو میفروشم حقوق عقب مونده کارگرا رو میدم بعدش یه خونه واسه خودم میگیرم،اینجوری میتونم طلب بابا و کامرانم بدم رسول:به هرحال خودت میدونی،ولی به این فکر کن که چقدر واسه اون کارخونه زحمت کشیدی،اگه اون کارخونه رو بفروشی چقد کارگر بیکار می‌مونن مهرداد:الان مگه کاری دارن؟ولم کن توروخدا رسول خسته شدم رسول:خب چرا الان لج کردی باهام نمیزاری پول بزنم به حسابت؟ مهرداد:نمیخوام،لازم باشه یه چی میفروشم رسول:چی مونده که میخوای بفروشی؟طلاهای زنتو که فروختی،ماشینو و خونه رو هم که فروختی،دقیقا میشه بگی چی مونده؟ مهرداد:من زنگ زدم با علیرضا حرف بزنمو احوالی از تو بپرسم،نکه واسه این حرفا رسول:خیله خب علیرضا که فعلا خوابه مهرداد:باش فردا که نمیتونم زنگ بزنم، کار دارم حالا شاید پس‌فردا زنگ زدم رسول:باشه مهرداد:کاری نداری؟ رسول:نه قربونت،سلام برسون مهرداد:حتما توام سلام برسون،مراقب خودتونم باشید،خدافظ رسول:خدافظ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:سوهان قلب💔🙂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و هشتاد و پنجم 💛 تماس که قطع شد در اتاق باز شدو علیرضا بدو اومد بغلم محکم به خودم فشارش دادم رسول:الهی من فدای پسر خوشگلم بشم،میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟مُردم وقتی نبودی، باید بهم قول بدی هیچ وقت تنهام نزاری،حتی یه دیقه باشه نفس بابا سرشو از بغلم بیرون آورد، الهی بمیرم که چشماش خیس بود اشکاشو پاک کردم رسول:گریه کنی منم گریه میکنما، میدونی که به یه آهی بندم سعی میکردم یکم بخندم تا اونم بخنده، ولی موفق نبودم رسول:میخوای بابا رو دق بدی؟؟گریه کنی منم گریه میکنم بعد بابا محسن میاد دعوا میکنه مارو، زود تند سریع اشکاتو پاک کن اشکاشو پاک کرد، لبخندی بهش زدمو محکم‌تر بغلش کردم به حالت خوابیده تو بغلم گرفتم بلند شدمو دور اتاق چرخ زدم تا بخوابه چند دیقه گذشت که بلاخره خوابید در اتاق زده شد آروم بله‌ای گفتم در باز شد بابا اومد محسن:خوابید؟ رسول:بله خوابید،بابا زنگ بزنید به داداش بگید بیاد میدونم واسه علیرضا رفته،واقعا شرمنده شدم،فردا میریم خونه آقاجون تا امیرحسین بیاد خونه بابا جلو اومد علیرضا رو ازم گرفت گذاشت روی تخت پتو هم کشید روش محسن:نشنوم از این حرفا،امیرحسینم میاد نگران نباش رسول:نگرانم بابا،نگران اینکه نکنه علیرضا همینجوری بمونه، نگران اینکه نکنه همش از داداش بترسه،خیلی میترسم بابا خیلی بابا بغلم کرد، شاید می‌دونست فقط پناه گرفتن تو آغوشش بود که آرومم می‌کرد بیشتر خزیدم تو بغلش محسن:توکلت به خدا باشه، اول به‌خدا و بعدش هم به خدا، اصلا وقتی خدا رو داری چرا باید نگران باشی،چرا باید ترس بندازی تو دلت، رسول تو خدا رو داری، پس اصلا نگران نباش، تو امتحانای سخت‌تر از اینارو هم پاس کردی،پس اینم میتونی از بغلش بیرون اومدمُ روی تخت نشستم رسول:اینبار امتحان با پسرمه،با جیگر‌گوشه‌ام،نمیتونم محسن:میتونی دورت بگردم،میتونی بابا فقط یکم صبوری کن باشه؟ رسول:اگه صبوری کردمو و نتیجه چیزی نشد که میخواستم چی؟ محسن:نتیجه همون میشه که خدا میخواد،حکمت خدا رو باید قبول کنی و بگی خداروشکر همینو بس رسول:خستم بابا، دیگه جون ندارم، علیرضا که پیدا شد جون گرفتم ولی حرف نزدنش... محسن:خوب میشه پاشو بریم بیرون این بچه هم خوابه ما داریم حرف می‌زنیم بیدار میشه،بلند شو رسول:چشم محسن:برو اول دستو صورتتو بشور بعد رسول:اونم به چشم،فقط بابا زنگ بزن به داداش بگو بیاد محسن:چشم اونم زنگ میزنم،البته این کار دست مهدی رو میبوسه رسول:😂فکر کنم اونقدر که داداش از عمو می‌ترسه از هیچی نمیرسه محسن:خیلی زیاد می‌ترسه رسول:خوبه دیگه،منم قبلش یه مهرداد داشتم،شاید باورتون نشه ولی از عمو بدتر بود محسن:جدی؟بدتر از مهدی هم وجود داره تو دنیا؟ رسول:بله 😂 محسن:هیس نخند علیرضا بیدار میشه،پاشو بریم رسول:چشم بریم اومدیم بیرون رفتم سمت سرویس و یه آبی به دستو صورتم زدم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:تاوقتی خدا هست غم چرا اخه مومن😉❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و هشتاد و ششم💛 محمد:حالش چطوره؟ پزشک:خوبه،بهش آرامبخش زدم خوابه محمد:کی بیدار میشه؟ پزشک:خیلی وقته خوابیده،میتونید الان بیدارش کنید محمد:نه نمیخواد،بیدار که شد صدام کن پزشک:چشم از بهداری بیرون اومدم داوود:آقامحمد محمد:چیشده؟ داوود:آقای شهیدی میخوان از اون خانمِ خادمی بازجویی کنن محمد:الان؟ داوود:آقای عبدی دستور دادن محمد:خیله خب بریم با داوود سریع رفتیم داخل اتاق آقای شهیدی هنوز نرفته بودن داخل محمد:آقای شهیدی حتما راجع‌به علیرضا ازش سوال کنید شهیدی:حتما محمد:ممنونم آقای شهیدی سری تکون دادن و رفتن داخل هدفونُ گذاشتم داوودم هدفونُ گذاشت کنارم وایساد آقای شهیدی بعد از نشستن و صحبت های همیشگی خودشون شروع کردن شهیدی:خب خانم روژین خادمی، دلیل اومدن‌تون به ایران؟ روژین:اومدن به ایران دلیل میخواد؟ شهیدی:نه دلیلی نمیخواد، اما وقتی یه نفر از انگلیس به امارات و بعد به ایران سفر میکنه، فردای اومدن به ایران زندانی سیاسی که به جرم جاسوسی علیه کشور گرفتار بوده رو فراری داده، این دلیل نمیخواد؟پسر یکی از مامورین رو گروگان گرفتید،به قتل رسوندن فردی به نام مسعود و همینطور نفوذ به سرویس های امنیتی ایران، این همه جرم و جنایات گفتم که همه مقصرش شمایید خانم،پس دلیل ازتون بخوام منطقیه روژین:مگه من نفوذ کرده بودم به سرویس هاتون؟ شهیدی:مسعود به دستور شما وارد این اداره شده روژین:من دستور ندادم به منصور پس الکی اتهام نزنید شهیدی:شما از کجا میدونید اسم نفوذی سرویس منصورِ؟ روژین:خب..خب خودتون گفتید شهیدی:خانم خادمی بهتره به سوال هام جواب بدین روژین:من هیچی‌نمیدونم، فقط اومده بودم ایران واسه دیدن شوهرمُ گشت‌وگذار شهیدی:اومده بودید گشت و گذار؟پس چرا تو این یک هفته‌ای که در ایران بودین هیچ‌جا نرفتید و فقط خونه بودید؟مگه نباید می‌رفتید یکم تفریح کنید؟ روژین:درحال استراحت بودم شهیدی:یک هفته استراحت؟پس اگه درحال استراحت بودید مهمون برای چی واسه خودتون آوردید؟اونم بزور؟ روژین:راجع‌به چی صحبت میکنید؟ شهیدی:یعنی نمیدونید؟درباره همون پسر بچه‌ای که گروگان گرفتید،قصد خروجش از کشور رو داشتید،خانم خادمی شما خوب میدونید کجایید، و میدونید باید چی بگید، پس اینجارو به شوخی نگیرید روژین:چی باید بگم؟ شهیدی:دلیل فرار دادن زندانی ساموئل اسکات؟ روژین:اون نامزدمه شهیدی:در رابطه با اون پسر بچه چی؟ روژین:توی شهربازی ازش خوشم اومد بردمش خونه خودم شهیدی:نمیخواید بس کنید از این همه دروغ؟میدونستید بخاطر همین فراری دادن ساموئل حکم سنگینی قاضی براتون میبره آقای شهیدی پرونده‌های روی میز رو جمع کرد، دوربین و شنود رو قطع کرد و اومد بیرون شهیدی:حرفی نمیزنه که به دردمون بخوره محمد:باید همینجوری به بازجویی ادامه بدیم شاید حرف زد شهیدی:امیدوارم، حال علیرضا چطوره؟بهتره؟ محمد:از ترس که نمیتونه حرف بزنه، شهیدی:ان‌شاءالله چیزی نیست حالش خوب میشه محمد:ان‌شاءالله آقای شهیدی خدافظی کرد رفت محمد:خب آقاداوود داوود:جان آقا؟ محمد:خسته‌ای یا نه؟ داوود:نه بابا خسته چیه،تا ۲ دیقه جون دارم😂 پکر نگاهش کردم که فهمید و خودشو جمع‌و‌جور کرد داوود:ببخشید آقا،درخدمتم محمد:بیا تو اتاقم یه ماموریت هست که تا صبح باید بری انجام بدی داوود:چشم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکمم آقا داوود ضایع بشه😂😂
متاسفم دوستان ولی کسانی که هی درحال رفت و آمد به کانال هستن رو ریمو میکنم واقعا راضی به این کار نیستم ولی خب دیگه نمیشه خیلی ناراحت میشم
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و هشتاد و هفتم💛 کنار علی نشستم چاییم رو برداشتم که بهم نزدیک شد و تو گوشم اروم گفت علی:رسول خیلی دمقِ دایی مثل خودش آروم جواب دادم محسن:می‌دونم علی:امیرحسینم از رسول بدتر، دایی مهدی بهم گفت چیشده، باید با امیرحسینم حرف بزنی،خودت میدونی چقدر روحیه‌اش ضعیفه محسن:اونم میدونم علی:خب چیکار میخوای بکنی؟ محسن:دعا کنم بدبختیم تموم بشه علی:دایی دارم جدی حرف میزنم،اگه علیرضا ماه‌ها طول کشید حرف بزنه چی؟که البته زبونم لال، یعنی تا اونموقع امیرحسین باید تو این وضعیت بمونه؟یا حتی اگه بعد از اینکه علیرضا حرف زد بازم ازش بترسه چی؟یکم به اینا فکر کنید محسن:میگی چیکار کنم علی؟زنگ زدم امیرحسین اومد بچه ترسید و مجبور شد رفت، چیکار میتونم بکنم تو این وضعیت؟اصلا نمیدونیم اون بچه از چی می‌ترسه علی:باید به هر حال یه کاری بکنیم، نمیشه که امیرحسین کلا آگاهی بمونه محسن:علی تموم کن خواهشا، زنگ بزن بهش بگو علیرضا خوابه بیاد،سرم داره میترکه از درد ،منو ول کن علی:باشه،ببخشید میخوای واست مسکن بیارم؟ محسن:قرصهای خودتم یکی باید بیاره علی:اها،راست میگینا😅 سری تکون دادمو بلند شدم،به سمت آشپزخونه رفتم زینب داشت ظرفارو می‌شست محسن:زینب جان زینب:جانم داداش؟ محسن:مسکن داری؟ زینب:باز علی پاهاش درد گرفته؟ محسن:نه خوبه،من سرم درد میکنه زینب:اها،توی کابینتِ داداش محسن:ممنون یه قرص خوردم بعد یه لیوان آب خوردم بیرون که رفتم علی گفت علی:زنگ زدم بهش گفت یه ساعت دیگه میاد مهدی:کی؟ روی مبل نشستم که مهدی زود پاشد اومد کنارم مهدی:کی داداش؟ محسن:امیرحسین مهدی:پس علیرضا چی محسن:خوابه،بیاد یکم غذا بخوره،استراحت کنه مهدی:عه خب پس،اومد یه .. محسن:مهدی سکوت،سرم داره میترکه مهدی:وا،میگم من میرم دنبالش محسن:الان میاد دیگه مهدی:کار دارم باید قبلش باهاش جایی برم محسن:خیله خب،مراقب خودتون باشید مهدی:چشم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ وارد آگاهی شدم همون لحظه کمیلُ دیدم کمیل:سلام آقا فکر نمیکردم بیاید مهدی:سلام کار داشتم،امیر کجاست؟ کمیل:تو اتاقه آقا مهدی:چیزی خورد؟ کمیل:بله مهدی:مطمئن باشم یا مثل چند روز پیش داری بهم دروغ میگی؟ کمیل:من بابت اون موضوع که معذرت خواستم، امیرحسین قسمم داد،وگرنه الان راست میگم خورد غذا مهدی:باش ممنون،راستی تو چرا اینجایی؟ کمیل:کار داشتم آقا واسه همین موندم مهدی:خیله خب برو به کارات برس کمیل:بااجازه به سمت اتاقش رفتم در زدم جواب نشنیدم درو باز کردم، دیدم سرش روی میز خوابه، خنده‌ای کردم و زیر لب آروم گفتم مهدی:دیوونه به سمتش رفتم، کاپشنمو درآوردم کشیدم روش دستی به موهاش کشیدم، آخ خدا حیف که خوابی و دلم نمیاد موهاتو به‌هم بریزم از اتاق خارج شدم به سمت اتاق کارم رفتم تا وقتی که من کارامو انجام میدم امیرحسینم یکم بخوابه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:عمو مهدی میخوام😢🥺
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و هشتاد و هشتم💛 ساعت ۱۲ شب بود که بلاخره اومدن حالا خوبه گفت زود میایم محسن:زود اومدنتون این بود مهدی:سلام،ببخشید کارام یکم مونده بود دیگه انجام دادم نمونه واسه صبح محسن:امیرحسین کو؟ مهدی:داره کفش درمیاره،امیر زودباش دیگه،از خواب مرد انگار امیرحسین:خب چیکار کنم،خوابم میاد،سلام بابا محسن:سلام بابا جان، خسته نباشی امیرحسین:مرسی رسول:سلام داداش امیرحسین:سلام،همه خوابن؟ محسن:نه فقط علی و علیرضا خوابن،بیا بشین امیرحسین:برم دستو صورتمو آب بزنم،شاید خوابم بپره محسن:باش امیرحسین که رفت برگشتم سمت مهدی که ولو شده بود رو مبل محسن:چیزی خورده؟ مهدی:آره محسن:برو بخواب خسته‌ای مهدی:فوتبال داره محسن:مهدیییی مهدی:به جان داداش میخوام ببینم محسن:تو بیخود می‌کنی احسان:راست میگه عمو،فوتبال داره که بیدار موندیم بابا محسن:احسان تو باید استراحت کنی،وگرنه برمی‌گردونمت بیمارستان احسان:عه بابا،خب خوابیدم رو مبل دیگه، کاری هم نمیکنم محسن:احسان تو فوتبال ببینی و یه جا آروم بشینی؟ مهدی:راست میگه دیگه تو مثل آدم نگاه نمیکنی برو بخواب احسان:عموووو رسول:احسان احسان،خوابه‌ها علیرضا احسان:ببخشید،بابا توروخدا امیرحسین:بابا نگران نباشید خودم حواسم هست نمیزارم از جاش بلند بشه محسن:مطمئن؟ احسان:مطمئن بابا،قول میدم محسن:خیله خب ببینید،فقط بدون سر و صدا سرم درد میکنه میخوام بخوابم احسان:چشم،رسول فوتبال میبینی؟ رسول:من فوتبال میبینم؟ احسان:اَه لوس،پاشو برو مهدی:نگاه نمیکنی؟؟؟ رسول:نه دوست ندارم مهدی:خاک محسن:مهدی مهدی:داداش توام بچه داری اخه؟ محسن:چطور؟؟ مهدی:خب باید فوتبالی باشه دیگه بچه‌هات محسن:همین این دوتارو فوتبالی کردی بسه،این یکی رو نمیزارم مهدی:مگه دست توعه داداش؟ محسن:جانممم؟پس دست کیه؟ مهدی:عمو جانشون محسن:لا اله الا الله، حیف،حیف داداشمی مهدی:الهی من فدای اون داداش خوشتیپ و خوشگلم بشممم محسن:اولا خدانکنه، دوما یکم ولوم صدارو پایین بیار عمو جان، بچه خوابه حامد:عه سلام، امیرحسین:سلام مهدی:علیک کجا بودی؟ حامد:داشتم علی رو بیدار میکردم دارو‌هاشو بدم، دایی این علی خونه مونده ۲ماه خوابش سنگین شده،خودت باید درستش کنی مهدی:بسپارش دست خودم، دوروزِ تحویل میدم، تخفیفم میدم بهتون تا مشتری ‌بشید حامد:😂زنده میخوامش آخه دایی مهدی:زنده به چه دردت میخوره آخه حامد:عمو کنه منو بعد زینب:هیس هیس،راجع‌به پسر من درست صحبت کنید مهدی:آبجی پسرت شیر پاستوریزه‌است ولی خب قابل تحمله زینب:مهدیییی مهدی:😂خیله خب ببخشید حامد:مامان خدایی اگه من بودم انقدر دفاع میکردی؟ زینب:کی بین‌تون فرق گذاشتم آخه حامد رضا:بسه دیگه ساعت۱۲ شب دارن باهم بحث میکنن زینب:امیرحسین عمه جان غذا گرم کنم واست؟ امیرحسین:نه ممنون من با بچه ها شام خوردم زینب:نوش جونت،خب هرچی خواستید بردارین، چایی هم دم کردم فقط خواهشا بی‌سروصدا مهدی:سعی می‌کنیم آبجی محسن:بهتره سعی نکنی چون اگه سکوت نباشه، برقارو قطع میکنم مهدی:یزید محسن:داداش توام متاسفانه مهدی:دیگه داره بهم برمیخوره محسن:شب خوش احسان:شب بخیر بابا امیرحسین:شب بخیر ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ درد داشتم ولی خب قابل تحمل بود همه که رفتن واسه خواب سعی کردم بشینم امیرحسین زود اومد کنارمو کمکم کرد بلند بشم امیرحسین:جایی میخوای بری؟ احسان:نه میخوام بشینم فقط،داداش امیرحسین:جانم؟ احسان:یکم بهم آب میدی امیرحسین:آره داداش الان میارم برات امیرحسین بلند شد رفت با صدای اروم عمو رو مخاطب قرار دادم احسان:عمو مهدی:جانم؟ احسان:حالا چی میشه؟امشب اینجوری گذشت، فردا چی؟یعنی داداش نمیاد خونه امیرحسین از آشپزخونه بیرون اومد دیگه نتونستم ادامه بدم فقط عمو واسم سری تکون داد و گفت مهدی:تو نگران نباش خودم درستش میکنم امیرحسین:چی رو؟ مهدی:اگه فضولی بگم؟ امیرحسین:نامرد،داداش بیا احسان:ممنون امیرحسین:نوش جان احسان:کنارم میشینی کارت دارم امیرحسین:برم یه چایی واسه خودم بریزم بیام احسان:باش منتظرم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:محسن پیر شد با این داداش و بچه هاش😂👍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و هشتاد و نهم💛 بچه ها رفته بودن سرکار،جز مهدی. مرخصی گرفتم تا کنار احسان باشم نمیشد همش خونه زینب موند، اون بنده خدا به علی برسه یا به احسان احسان که از خواب بلند شد بهش گفتم که بریم اونم قبول کرد مهدی:حالا نمیشه بمونیم؟من خوابم میاد برادر محسن:نمیشه مهدی،زیاد موندیم این چند وقت، اذیت میشن، علی از یه طرف احسان و علیرضا هم اضافه شده،بریم بهتره ،توام خونه بخواب خب مهدی:اَه باش بریم محسن:از دست تو،کمک احسان کن برید پایین الان میام مهدی:داداش من ساعت۲ باید برم اداره‌ها چند ساعت مرخصی گرفتم فقط محسن:مرخصی گرفتم خودم امروزو،کنارش میمونم مهدی:باش،علیرضا خوابه آخه محسن:مهدی میدونستی خیلی بهونه میاری؟ مهدی:خیر محسن:برو مهدی حوصلمو سر بردی مهدی:زیرشو کم کن خب سر نره محسن:مهدییی مهدی:پوزش محسن:زودباش مهدی:زینب نیست؟ محسن:رفته بیرون مهدی:خب بزار بیاد خدافظی کنیم محسن:بهش گفتم داریم میریم دیگه مهدی هیچی نگفت، منم رفتم تو اتاق علیرضا خواب بود آروم جوری که بیدار نشه کاپشن‌شو تنش کردم بلند کردمش و کوله‌اش رو برداشتم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ احسان سرشو گذاشته بود روی شونم و خواب بود علیرضا هم که توی بغلم بود خودمم که به‌شدت خوابم میومد سرمو تکیه دادم به سر احسانُ چشم بستم نمیدونم چقدر خواب بودم که با صدای محسن بیدار شدم محسن:پاشو دیگه مهدی:باش،احسان محسن:بیدارش نکن مهدی:بیدارش نکنم پس چه غلطی بکنم؟ محسن:تو علیرضارو ببر خودم احسانو میارم مهدی:واسه ماهم از این کارا بکن محسن:حسودی نکن پاشو آروم پیاده شدم علیرضا هم تو بغلم محسن دست انداخت زیر گردن و پای احسان بغلش کرد دیگه منتظر نموندم سوار آسانسور شدم،اونکه میخواست با پله بیاد بیکار نیستم که وایسم نگاهی به چهره غرق خواب علیرضا انداختم مهدی:الهی قربونت بشم من عمو آروم لپ‌هاشو بوسیدم، آخيش، چه حالی داد به طبقه که رسیدیم زود در خونه رو باز کردم علیرضا بردم تو اتاق روی تخت خوابید خدا بچه هاتو واست نگه داره محسن،آخه ساعت ۱۰ صبح چرا آواره میکنی آدمو اَه صدای در اومد روی علیرضا رو کشیدم،خمیازه کشان رفتم بیرون احسان خوابوند روی مبل محسن:یه پتو بیار بکش روش،من برم اداره مهدی:وا تو که گفتی مرخصی گرفتی محسن:تک راه زنگ زدن باید برم،تا ظهر میام اگه نیومدم هم احسان هست دیگه پیش علیرضا میمونه تو میتونی بری مهدی:یکی باید مواظب این احسان باشه محسن:گفتم شاید نیام،بعدم رسول قراره ظهر بیاد علیرضا رو ببره پس‌مشکلی نیست،من رفتم خدافظ مهدی:باش،آها محسن زنگ نزنیا،میخوام بخوابم محسن:خیله خب مهدی:بسلامت محسن زود رفت بیرون،حالا خوبه گفت امروز مرخصی گرفته،نمی‌گفت چی میشد یه پتو و بالشت آوردم واسه احسان ای خدا لعنت نکنه این فوتبالو،خب اگه میخواید ببازید بگید ما نبینیم،تا ساعت ۳ بیدار موندیم هیچ و پوچ پتو رو کشیدم روش و به سمت آشپزخونه رفتم قشنگ نزدیک بود بخورم زمین از خواب این محسن گفت برید بخوابیدا،توجه نکردیم آهش گرفت رفتم کنار علیرضا دراز کشیدم که اگه بیدار شد نترسه خواستم چشم ببندم که گوشیم زنگ خورد قشنگ دود از سرم بلند میشد دوتا فحش زیر لب به کسی که پشت خط بود دادم بعد برداشتم دیدم امیرحسینِ مهدی:بر دشمنات لعنت تماس رو وصل کردم مهدی:تو بیماری هی زنگ میزنی بهم؟؟ امیرحسین:منکه همین الان زنگ زدم مهدی:دهنتو ببند، چیکار داری؟ امیرحسین:خواستم ببینم کجایی مهدی:سر قبر تو، حالا کارت امیرحسین:از خواب بیدارت کردم انقدر عصبانی هستی عمو مهدی:داشتم میخوابیدم، که اگه خوابیده بودمو زنگ زده بودی زنده‌ات نمیذاشتم بچه امیرحسین:اها،اوکی خب بعدا باهاتون صحبت میکنم مهدی:خب بنال ببینم چیکار داری دیگه امیرحسین:چقدر بی‌ادب شدی عمو؟؟؟ بگو عرض کن مهدی:دهن گشادتو ببند امیر، دفعه دیگه بهم زنگ بزنی زنده‌ و مرده‌ات.. امیرحسین:گرفتم گرفتم، میاری جلو چشمم اوکی مهدی:زنگ نزنیا امیرحسین:چشم 😂 تماسُ قطع کردم،مردم آزار بودا پتو رو تا گردن کشیدم روم خواستم چشم ببندم که دوباره این صاحاب مرده زنگ خورد یعنی دلم میخواست گوشی رو بزنم به دیوار هزار تیکه بشه با حرص بلند شدم دیدم ناشناسه تماسُ وصل کردم خواستم حرفی بزنم که دیدم تبلیغاتِ ای تف تو گور دشمنات خبببب گوشی رو خاموش کردم و بعد پرت کردم گوشه‌ای حالا راحت میشه خوابید ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:فقط خنده 🤣🤣🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت دویست و نودم💛 پرونده رو بستمو سرمو گذاشتم روی میز گوشیم زنگ خورد دیدم محسنِ مهدی:جانم داداش؟ محسن:سلام کجایی؟ مهدی:سلام آگاهی چطور؟ محسن:زودتر بیاین خونه بریم بیرون، مهدی:کجا بریم؟ محسن:دکتر گفته علیرضا رو ببریم بیرون یکم روحیه‌اش عوض بشه واسه همین بریم شامو بیرون بخوریم مهدی:باش، فقط امیرحسین جایی رفته،برگشت اگه کاری نداشتیم میایم امشب شیفت نیست محسن:باشه زود بیاین دیگه مهدی:باش خدافظ محسن:خدافظ گوشی رو انداختم رو میز چایی که ریخته بودم سرد شده بود بلند شدم رفتم بیرون امیرحسین هنوز نیومده بود اذان مغرب رو داده بودن وضو گرفتم یونیفورمُ درآوردم و لباس شخصی پوشیدم یه مهر برداشتم گوشه‌ای نمازمو خوندم سلام نمازمو که دادم در باز شد و امیرحسین اومد امیرحسین:قبول باشه مهدی:قبول حق،کاری نداری دیگه؟ امیرحسین:نه چطور؟ مهدی:بریم خونه امیرحسین:آره بریم من باید برم دوش بگیرم مهدی:خیله خب، لباس عوض کن بریم امیرحسین:نمازم نخوندم مهدی:تو خونه میخونی امیرحسین:چرا انقدر عجله داری عمو مهدی:محسن گفت بریم خونه، قراره شام بریم بیرون امیرحسین:اها،پس من اینجا میمونم برو خوش بگذره مهدی:امیر نه حال دارم واسه بحث با تو نه حوصله، پس مثل بچه آدمیزاد لباس عوض کن بیا بیرون تو ماشین منتظرم امیرحسین:دکتر گفته علیرضا رو ببرید بیرون تا یکم روحیه‌اش عوض بشه،خودتم خوب میدونی من بیام چی میشه، پس لطفا شما ادامه نده و خودت برو، مهدی:ببین باهام یا میای،یا بزور میبرمت، هرکاری هم دوست داشتی بکن، ولی کنار محسن، تو ماشین منتظرم نذاشتم حرفی بزنه و رفتم بیرون سوار ماشین شدم سرمو گذاشتم روی فرمون، این مدت امیرحسین خیلی روش فشار بود، زیاد خونه نمی‌اومد و بیشتر آگاهی بود، یا اگه میومد علیرضا میرفت تو اتاق زود واسه همین امیرحسین مجبور میشد بره بالا، و خوب میدونستم اونجا چیزی نمیخوره،کنار خودم بزور و دعوا غذا میخوره، چه برسه به وقتی تنها بود چند دیقه‌ای گذشت که بلاخره اومد بدون هیچ حرفی ماشینو روشن کردم راه افتادم توی راه محسن بهم زنگ زد گفت چیزایی که واسم می‌فرسته بخرم، کنار فروشگاه نگه داشتم مهدی:پیاده نمیشی؟ امیرحسین:حوصله ندارم،خودتون برید مهدی:باش از ماشین پیاده شدم ، همیشه خیلی باحوصله بین قفسه‌ها میگشتم ولی الان نه، هر چی که لازم بود رو برداشتم، حساب کردم و رفتم سوار ماشین شدم، نایلون های خریدو پشت گذاشتم مهدی:تو چیزی لازم نداشتی؟ امیرحسین:نه و دوباره سکوت حاکم شد تو ماشین نزدیک خونه بودیم ، گاز دادم تا زودتر برسیم وقتی رسیدیم دیدم در پارکینگ بازه دیگه ماشینو نبرده داخل، روبه روی خونه پارک کردم با امیرحسین پیاده شدیم، نایلون هارو برداشتم دیدم علیرضا بدو اومد بیرون لبخندی زدم و زود رفتم کنارش خواستم بغلش کنم که با صدای بوق ماشین و صدای برخورد کسی با ماشین برگشتم دیدن صحنه روبه‌روم مساوی با جون دادنم بود نایلون های خرید از دستم افتاد سریع به سمت امیرحسین رفتم از درد آه و ناله می‌کرد، از پیشونیش خون میومد دستم می‌لرزید خدایا، خودت میدونی جونم به جونشون وصله، با این امتحانم نکن مهدی:امیرحسین، دورت بگردم عمو خوبی؟ هیچی نمی‌گفت و فقط از درد ناله می‌کرد راننده بالا سرش بود الان پتانسیل اینو داشتم که یارو رو خفه ‌کنم ولی خب امیرحسین مهم‌تر بود مهدی:کوری،؟؟نمیتونی مثل آدم رانندگی کنی؟ راننده:آقا بخدا ندیدم، یهو شد مهدی:مثل ماست وایستا فقط نگاه کن.. خب زنگ بزن آمبولانس بیاد راننده:چ‌چشم دوباره امیرحسینُ صدا کردم محسن و رسول بدو اومدن کنارم محسن:یاخدا، چیشدی امیرحسین:آییی رسول:داداش خوبی؟صدامو میشنوی؟ مهدی:پس آمبولانس کوووو راننده:تازه زنگ زدم، چند دیقه دیگه میرسه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:تصادف کرد🥺❤️