eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
856 دنبال‌کننده
205 عکس
107 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و سی‌ام💛 علیرضا:بلو بابا رسول:من اون کسی که این حرفو بهت یاد داده میدونم باهاش چی کار کنم علیرضا:تی کال میتونی؟ رسول:حالا بماند رفتم پیش بقیه اول پیش‌دستی رو گذاشتم بعد هم شیرینی تعارف کردم امیرحسین:حرف زدی باهاش؟ رسول:با کی؟ نشستم پیش بابا امیرحسین:همون برادر خانمت دیگه رسول:اها، اصلا یادم نبود، الان میان اونام، با خودش حرف بزن مهدی:با کی حرف بزنه؟راجع‌به چی؟ امیرحسین:این بنده خدا برادر خانمش، کارخونه داره بعد شریکش تمام سود کارخونه که توی یه حساب دو امضا بوده رو برمی‌داره و فرار میکنه،الان یه ماهه که دنبالش‌ن، گفتم باهاش حرف بزنه پرونده رو ما بگیریم مهدی:مگه نباید امضا رو دونفر میزدن، پس چرا... رسول:امضای مهرداد خیلی آسونه، جعل کرده مهدی:خب مگه پرونده‌اش دست کسی نیست؟ رسول:چرا ولی خب سرگردی که پرونده دستشه روی یه پرونده سنگین متمرکزِ واسه همین زیاد نمیتونن واسه مهردادُ رسیدگی کنن مهدی:بیاد باهاش حرف بزنیم، شاید تونستم پرونده رو بگیرم ازش منو عمو و امیرحسین مشغول حرف بودیم بقیه هم باهم، علیرضا هم پیله کرده بود به علی که برن اتاق علیرضا رو ببینن زینب:عزیز عمه پاهاش درد میکنه یکم بشینه بعد علیرضا:دیگه دلد نمیتونه، خوب شد دیده زینب:آره عزیزم خوب شده ولی خب یه کوچولو درد میکنه پاهاش علیرضا:قلص بخوله علی:باشه عمو جون، کجا بریم؟ علیرضا:بلیم اتاقمو ببین علی:باش علیرضا دست علی رو گرفتُ باهم بلند شدن رسول:کمکت کنم علی؟ علیرضا:من دالم تُمک میتونم دیده رسول:چقدر خوبه که ک اولشو نمیگیری ولی ک دوم رو میگی احسان:😂وای، من یه روز فدای این حرف زدنت میشم عمو محسن:برین دیگه، زیاد سرپا نمون علی علی:چشم علی آروم آروم راه می‌رفت، ولی این علیرضا دستشو گرفته بود هی میخواست بدوعه که نمیشد احسان:نذری فردا اوکی شد؟ رسول:آره، بیارم کمک کنید؟😂 امیرحسین:کمک چی؟ رسول:داداشا شب باید بیدار بمونیدا، سبزی باید پاک کنیم، پیاز و سیر باید پوست بکنیم خورد کنیم، سرخ کنیم، سبزی هارو هم بشوریم و خورد کنیم احسان:چرا ماااا ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:🤷🏼‍♀🤷🏼‍♀🤷🏼‍♀🤷🏼‍♀
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و سی‌ویکم💛 احسان:چرا ماااا رسول:پس کی؟بی‌بی که گفته فقط میخواد بپزه، مردا باید کاراشو بکنن احسان:چرا اخه محسن:غر نزن دیگه😂حاج‌خانم کار بسیار شایسته‌ای کردن حامد:اونکه بعله، ولی خب من کار دارم فردا رسول:به بچه ها گفتم بیان کمک چنان به فحش بستن که نگو حامد:کدوم بچه‌ها؟ رسول:سعید و داوود و فرشید، همکارام احسان:چرا به فحش بستن؟ رسول:بابا امروز بخاطر من توبیخ شدن، البته منم شدم احسان:چرا؟؟خوب شد ما رفتیما رسول:آره واقعا خوب شد رفتید محسن:باز چیکار کردی که توبیخ شدین؟ رسول:صبح من ساعت ۷و۴۰ دیقه‌اینا رسیدم اداره بعد دیدم بچه ها هی دارن میگن خوابمون میاد، خب منم دیشب کم خوابیدم علیرضا نذاشت دیگه، منم گفتم خوابم میاد، از طرفی آقامحمد زنگ زده گفته که چند ساعت دیر میاد بعد نگو گفته ما کارارو انجام بدیم تا بیاد احسان:خب بعدش؟ رسول:هیچی من احمق گفتم بیاید بخوابیم نیم ساعت، گوشیمو گذاشتم زنگ نگو به جای ۳۰ دیقه من ۳۰ ساعت زنگ گذاشتم احسان:خاک تو سرت کنن😂 رسول:آره بعد علی اومد بیدارمون کرد گفت محمد عصبیه برید پیشش، رفتیم تو اتاق دیدیم ساعت ۱۱و نیمِ بعد که خودش اومدگفت نمیخوام با شما کار کنم، بعد ما هنگ آقا سه ساعت منت بکش و اینجور حرفا آخرش گفت نه که نه، رفت بیرون بعد نگو هنوز جلو دره منِ احمق گفتم خوب شد توبیخ نکرد میتونیم مرخصی بگیریم، بعد اومد ۲ساعت تمرین سخت توی باشگاه برامون نوشت احسان:🤣 رسول:نخندا محسن:واقعا ۲ساعت تمرین کردید یا مثل چند سال پیش باز دوربینارو دست کاری کردید؟ رسول:نه بابا، مسئولش مثل عقاب اومده بود بالا سرمون، ولی خدا خیرش بده یه تمرین رو نتونستیم بکنیم خسته شدیم محمد اومد گفت تموم شده، بنده خدا گفت آره محسن:از دست تو،خب جلوی زبونتو بگیر توبیخ نشی رسول:دیگه از فردا بچه هاچسب میزنن به دهنم امیرحسین:کار خوبی میکنن دیگه علی:به چی می‌خندید؟ حامد:دیر رسیدی برادر مهدی:علیرضا کو علی:رسول این داره کمدشو خالی میکنه‌ها رسول:نگو توروخدا علی:میگه میخواد عکساشو بهم نشون بده، دنبال آلبوم میگرده رسول:ای خدا بگم چیکارت نکنه علیرضا، اَه بلند شدم رفتم تو اتاقش، امیرحسین هم اومد باهام دیدم تمام لباساشو ریخته وسط اتاق، بعد هم اساب‌بازی‌هاشو قشنگ دود داشت از سرم بیرون می‌اومد، امیرحسینم که فقط می‌خندید علیرضا:بابایی عکسای من تووو؟ رسول:عکسات سر قبر باباته، خب؟؟برو بردار امیرحسین:دهنتو ببند رسول:بیا برو بیرون ببینم، هی میگم درو باز نکنم، می‌اومدی میگفتی بهت میدادم دیگه علیرضا:آبوم بده رسول:چی بدم؟آبوم دیگه چیه علیرضا:عکسامو بده رسوع:بگو آلبوم علیرضا:آبوم رسول:هوف، توی اتاقم،کشو دومی،به‌هم بریزی من میدونم و تو علیرضا:باس رسول:ای خدا تازه تمیز کرده بودما امیرحسین:غر نزن برادرجان،بعدا جمع میکنم خودم رسول:جمع بشه باز میخواد بیاد بریزه،وقتی خوابید باید جمع کنم صدای آیفون بلند شد رسول:اومدن بلند شدم رفتم درو زدم بعد هم رفتم حیاط برای استقبال ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:کم حرص بده باباتو، علیرضا😂😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و سی‌ودوم💛 وقتی بابا گفت قراره بریم خونه رسول‌اینا قبول کردم ولی خب اصلا حس و حالش نیست،بعدم الان کلافه‌ام اصلا دلم نمیخواد تو این وضعیتم با خانواده‌اش روبه رو بشم روی تخت دراز کشیدم که در زده شد بعد هم آرزو اومد داخل آرزو:خوبی مهرداد؟ مهرداد:آره آرزو:خوب نیستیا مهرداد:کاری داشتی؟ آرزو:پاشو حاضر شو دیگه، دیر شد مهرداد:حس و حالش نیست آرزو:دیگه باید رفت، منم دوست ندارم بریم اصلا حال مهمونی رفتن ندارم ولی خب ناراحت میشن اگه نریم مهرداد:هوف، یه برم دوش بگیرم آرزو:آقا کامران حمومِ مهرداد:ای بابا آرزو:دیروز رفتی دیگه، برگشتی برو دوش بگیر، الانم باباحسن عصبیه میگه دیر شد بعد میخوای حرف حموم بزنی؟ مهرداد:😂لباسامو آماده میکنی؟ آرزو:امروز چرا هیچکس حال نداره مهرداد:فهمیدی بگو آرزو:حتما در اتاق دوباره زده شد و آفرین اومد آفرین:مامان چادر من کو؟ آرزو:تو چمدون گذاشتم آفرین:چمدون که.. آرزو:اون چادرتو شستم مامان، اون‌یکی رو بپوش آفرین:مامان اوم خیلی بزرگه مهرداد:بابا جون میخوای سوار ماشین بشی اینجا بعد هم پیاده بشی، اونجا که چادرتو درمیاری آرزو:راست میگه دیگه بابا، اصلا میخوای چادر نپوش، لباست که خیلی بلنده آفرین:مامان مهرداد:خب عزیز بابا چرا عصبی میشی، هر کاری دوست داری بکن آفرین:ای بابا آفرین رفت بیرون درو محکم بست مهرداد:میگم.. آرزو:جانم؟ مهرداد:رفیقم زنگ زد گفت که یه خریدار واسه ماشین پیدا شده، شاید بتونیم با اون پول یه جا رو کرایه کنیم فعلا بشینیم اونجا، زیاد اینجا نباشیم بهتره، یه ماهِ آوار شدیم رو سرشون بریم بهتره آرزو:باش،فقط یکم باید به فکر درس و امتحان آفرین باشیم، این مدت خیلی اذیت شد درساش افت کرده، الان هم یه جایی رو پیدا کن نزدیک مدرسه‌اش باشه مهرداد:می‌دونم، خیلی شرمنده تو و آفرین شدم، قول میدم همه چی تموم بشه، قول میدم زندگی‌مون رو همینجوری مثل قبل کنم، شاید نتونم دیگه کارخونه‌داری کنم ولی خب میتونم برم سراغ کارای دیگه، نگران نباش آرزو:مهم برام خانواده‌مه، نه پول و خونه و ماشین، پس لطفا به این چیزا فکر نکن بلند شو بریم مهرداد:الان آرزو:لباسات توی چمدونِ،الان برات میاره مهرداد:ممنون آرزو بلند شد رفت بیرون، خیلی زن خوبی بود، با همه چی کنار میومد، آرزو که لباسامو آورد بلند شدم، چند دیقه طول کشید آماده شدنم، رفتم بیرون که کامران بلاخره اومد مهرداد:لطفا اگه جایی قراره بریم از ۲ساعت قبل به کامران اطلاع بدین تا شاید واسه ۴ ساعت بعدش آماده شد کامران:😂خوب گفتی برادر،ولی خب کم مزه بریز بریم حسن:راست میگه دیگه آفرین:عمو من که دخترم و بشدت وسواسم توی آماده شدنم انقدر طول نمی‌کشه، فوق فوقش ۴۰ دیقه، اصلا کمتر مهرداد:کامران جوراب پوشیدنش ۴۰ دیقه طول میکشه آفرین:😂 رخساره:دیر شد،به ترافیک میخوریم کامران:بریم بریم که دلم لک زده واسه علیرضا،آها آفرین وقتی رسیدیم تو حیاط وایسا ما رفع دلتنگی کنیم بعد بیا، علیرضا تورو ببینه نمیخواد بیاد کنارمون آفرین:نوچ، شرمنده عمو جان ولی خودم اولین نفر قراره برم، دلم خیلی واسش تنگ شده کامران:اگه گذاشتم اونوقت بگو حسن:این بحث بچگانه رو توی ماشین هم میتونید ادامه بدین مهرداد:بابا توی یه ماشین جا نمیشیم، منو آرزو اسنپ میگیریم کامران:نه جا میشیم مهراد:چطوری؟؟ کامران:ببین دونفر که جلو میشینن، بعد یکی میره عقب می‌چرخه یعنی پشتش می‌چسبه به شیشه، بعد یکی میره ته کنار اون میشینه، دونفر بعدی هم به راحتی جا میشن حسن:راست میگه بابا جا میشیم آفرین:اینجوری کیفش هم زیاده کامران:الحق که برادر زاده خودمی، خداروشکر دایی نداری کسی نمیتونه بهت بگه حلال زاده به داییش میره، زنداداش ناراحت نشیا آرزو:اصلا ناراحت نمیشم، من از بچگی عاشق این بودم که تک فرزندم کامران:😂 بزور بحث رو جمع کردیم رفتیم تو ماشین، راست گفتن خیلی کیف داد، آنقدر تو راه کامران و آفرین حرف زدنُ خندوندن که فک درد گرفتم بعد از خریدن شیرینی از محله‌شون دوباره به حالت اول برگشتیم، من نمیدونم کامران الان تو این موقعیت چرا رفته بادکنک گرفته هی باد می‌کرد آفرین میترکوند چند دیقه گذشت که رسیدیم کامران اصلا نذاشت ماشین وایسه که پیاده شد زنگُ زد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:کامران خیلی ****😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و سی و سوم💛 در که باز شد رفتیم داخل، جعبه شیرینی رو آرزو گرفته بود،یادمه بچه که بودیم سر اینکه کی جعبه شیرینی رو نگه داره همیشه با کامران و عاطفه دعوا میکردیم، و خب چون عاطفه تک دختر بودُ، دختر لوس بابا، اون همیشه شیرینی دستش بود، ولی واقعا چرا باید آنقدر سر جعبه دعوا کنیم؟انگار هرکی دستش میگرفت بهش جایزه میدادن یا یه حس غرور بود از این تفکرات خنده‌دارم بیرون اومدم، رسول اومده بود بیرون، بابا و کامران بغلش کردن مامان هم همینطور جلو رفتم دلم میخواست بگیرم خفه‌اش کنم رسول خندید و سرشو پایین انداخت رسول:نقشه قتل‌مو نکش مهرداد، معذرت میخوام بغلش کردم، از حق نگذریم خیلی دلم براش تنگ شده بود رسول:سلام داداش مهرداد:علیک رسول:اوه اوه آتیشی هستی بدجور مهرداد:نباشم؟ از بغلش دراومدم حسن:اینجا جای بحث نیستا رخساره:راست میگه دیگه مادر مهرداد:چشم ببخشید رسول:خیلی خوش اومدید بفرمایید در باز شد و علیرضا اومد بیرون، نشستم و محکم بغلش کردم مهرداد:خوبی دورت بگردم؟ علیرضا:دایی😍 مهرداد:وای نفسم چرا انقدر خوشمزه‌ای امشب رسول:بَدش میاد مهرداد کامران:بسه مهرداد، واسه خودمه حسن:زشته اینجا وایسادیم رسول:راست میگن، بفرمایید داخل، بفرمایید حسن:یاالله بابا و مامان و آرزو رفتن داخل، ما موندیم بیرون، کامران که قشنگ بچه رو له کرده بود آفرین هم بنده خدا گوشه‌ای مونده بود که ما رفع دلتنگی کنیم چند دیقه گذشت که رسول اومد بیرون رسول:بیاید تو دیگه،باید فرش قرمز پهن کنم؟ کفشامُ درآوردم همینجوری میرفتم داخل گفتم مهرداد:وظیفته پهن کنی رسول:از دست تو ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ رسول:بچمو خفه کردی کامران کامران:وای خدایا دلم واست یه نقطه شده بود رسول:آفرین عمو چرا اونجا وایسادی بیا تو دیگه آفرین:الان میام علیرضا:افلین😍 علیرضا از بغل کامران بیرون اومد بدو رفت بغل آفرین دست پشت کامران گذاشتم هدایتش کردم داخل رسول:آفرین جان زود بیاید تو، هوا سرده مریض میشید آفرین:الان میایم عمو علیرضا:تاب بازی تونیم رسول:دورت بگردم هوا سرده علیرضا:سلد نیس رسول:پس بیاید ازتون پذیرایی بکنم بعد لباس گرم بپوشونم بیاید علیرضا:باش آفرین و علیرضا هم اومدن رفتن و سلام دادن علیرضا رفت پیش آفرین نشست، پاهاشو هی تکون میداد با خنده رفتم تو آشپزخونه، دوباره یه سینی چایی ریختم بردم بیرون به همه تعارف کردم علیرضا:بابایی پذیلایی تن دیده رسول:😂 احسان:چیکار کنه؟ علیرضا:پذیلایی رسول:دورت بگردم چشم الان حامد:وای خدا، رسول این واژه "ر" بهش یاد بده خواهشا😂 رسول:یاد نمیگیره چیکار کنم آخه علیرضا:بابااااا رسول:هیس علیرضا:آبوم کو؟ مهرداد:چی کو؟هر روز کلمه جدید یاد میگیری تو چرا رسول:آلبوم‌شو میخواد مهرداد:کجاست؟ رسول:توی اتاقم کشو دوم مهرداد:بیا بریم دایی بهت بدم علیرضا:باس مهرداد با علیرضا رفت تو اتاق بعد از چند دیقه اومدن، علیرضا البومُ دستش گرفت رفت نشست پیش علی و عمومهدی عکسارو نشون میداد و با ذوق تعریف می‌کرد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:نظر شما هم مثل مهردادِ؟واسه جعبه شیرینی 😂😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و سی و چهارم💛 خانواده خونگرمی بودن خیلی زود باهاشون ارتباط گرفتیم و مشغول صحبت کردن شدیم احسان و حامد که بدجور با کامران رفیق شده بودن گوشه‌ای نشسته بودنُ داشتن حرف میزدن میخندیدن علی بنده خدا به پاهاش بدجور فشار اومده بود، البته فشار که چه عرض کنم، موقع پیاده شدن ماشین در خورد تو پاهاش الانم که تو اتاق رسول دراز کشیده رسولم که کلا سرپا بود، علیرضا خیلی اذیت می‌کرد هی میگفت اونو میخواد اینو میخواد بلند شدم رفتم تو آشپزخونه، آقا علیرضا درخواست پفیلا و پفک هندی داده بود امیرحسین:بیا برو پیش مهمونات من درست میکنم رسول:نه بابا میکنم خودم امیرحسین:خسته شدی برادر برو،آها یه مسکن هم واسه این علی ببر رسول:بردم براش خورد امیرحسین:یعنی پیر شدیم سر این پای علی رسول:دیگه برادر من باید تحمل کنه دیگه،ولی خدایی بنده خدا زیاد درداشو نمیگه‌ها، درک میکنه یعنی امیرحسین:از بچگی همینجوری بود، فقط عمه اینو خوب میشناسه،فکر کن اونسری بنده خدا عمه سرش شلوغ بود،یه سری کارای بانکی داشت رفته بود بیرون، این احمق تا شب گشنه موند بعد تازه پاهاشو گچ گرفته بودن اوج دردش بود نمیتونست بلند بشه، می‌شست گریه میکرد میگفت پاهام دیگه پ نمیشه رسول:😂به کی رفته،البته فکر کنم به خودم رفته امیرحسین:تو به اون رفتی رسول:اها راست میگی علیرضا با اخم وارد آشپزخونه شد علیرضا:بابا، خولاکی تو؟ رسول:عزیزم هنوز آماده نشده علیرضا:چلااا؟ رسول:چون دستورات شما بشدت زیاده، و نمیرسم زود انجام بدمش علیرضا:عهههه رسول:علیرضا بابا خیلی داری اذیتم میکنیا، عه گفتم چشم برو بشین درست میکنم میارم علیرضا:الان میخوام رسول:عصبی دارم میشم بدجور علیرضا امیرحسین:عمو جون بیا بریم بیرون درست شد بابا برات میاره دیگه علیرضا:باش بغلش کردم رفتم بیرون نشستم پیش عمو، داشت با مهرداد حرف میزد مهدی:امیرحسین پرونده‌اش دست سرگرد حسینیِ امیرحسین:عه جدی؟ مهدی:آره، فردا بهش زنگ میزنم خودمم می‌افتم دنبال مجوز، مهرداد جان توام نگران نباش، سرگرد حسینی رفیقمه، کارشم خیلی خوبه بیشتر پرونده های سنگین میدن بهش واسه همین زیاد وقت نداره، ولی خب اینو میگیرم خودم بهش رسیدگی میکنم یا حتی من نرسیدم امیرحسین هست مهرداد:ممنونم ازتون، خدا خیرتون بده امیرحسین:خوبه دیگه اینجوری کارای پرونده هم زودتر تموم میشه مهدی:آره،رسول کو؟ امیرحسین:آشپزخونه مهدی:بگو دودیقه بیاد بشینه خب امیرحسین:داشت برای علیرضا پفیلا درست می‌کرد مهدی:از دست این پسر عمو خودش پاشد رفت تو آشپزخونه منو مهرداد هم صحبتُ از سر گرفتیم چند دیقه گذشت که برقا رفت علیرضا ترسید و جیغ کشید البته که نزدیکم بود، زود بغلش کردم امیرحسین:هیچی نیست عمو برقا رفت نترس دورت بگردم صدای افتادن چیزی از آشپزخونه اومد بعد هم صدای آخ عمو علیرضا رو گذاشتم زمینُ چراغ قوه گوشیمو روشن کردم، قبل از من احسان و حامد هم روشن کرده بودن بابا هم زود رفت تو آشپزخونه محسن:چیشد؟ رسول:قابلمه افتاد رو دست عمو زود کنارش رفتم، آقا حسن و مهرداد هم اومده بودن مهرداد:خیلی سوخته؟ مهدی:نه بابا، چیزی نشده امیرحسین:ببینم.‌ عمو بد سوخته‌ها مهدی:چیزی نیست، خمیردندون میدی رسول رسول:الان پماد میارم رسول رفت و زود اومد پماد رو زد به دستش،بدجور سوخته بود دست سالمشو گرفتم آوردم بیرون مهدی:چلاق نیستم که امیرحسین:جسارت نکردم که عمو جان مهدی:از دست تو، آخ آخ الان چه وقت برق رفتنه آخه، دستم میسوزه بشدت زینب:خب یخ میذاشتی روش، اینجوری زیاد باد نمیکنه مهدی:رسول یخ داری؟ رسول:الان میارم زینب:اون بچه خسته شده بابا،خودم میارم برات مهدی:دستت درد نکنه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شب خوش❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و سی وپنجم 💛 بدجور دستم سوخته بود، آخه یکی نیست بگه نونت کم بود، آبت کم بود چرا پاشدی رفتی تو آشپزخونه واسه خودت کار درست کردی زینب:بیا اینو بزار رو دستت مهدی:آبجی بدتر میشم ولش کن زینب:خب میسوزه مهدی:نه خوبه زینب:اینجوری باد نمیکنه‌ها مهدی:حالا بعدا میزارم علیرضا:بابایی من میتلسم زینب:دورت بگردم عمه جون ترس نداره که،چراغ گوشی ها روشنِ علیرضا:نوموخوام رسول:بیا اینجا بابا، بیا بغلم علیرضا بدو رفت تو بغل رسول رسول:شرمنده‌ها،نمیدونم چرا اینجوری شده، الان رفتم بیرون دیدم واسه همسایه هم برقاشون رفته رضا:اشکال نداره، خاطره میشه دیگه کامران:آره، چند سال بعد میگیم واسه اولین همدیگرو دیدیم بعد برقا رفت امیرحسین:😂آره واقعا، ولی خیلی کیف میده برق بره بعد همه جمع، احسان:میگم حاج آقا شما از این چراغ نفتی قدیمیا ندارید؟؟دلم یهو خواست محسن:چرا الان دلت اونارو خواست؟ احسان:آخه شما میگفتید وقتی برقاتون میرفت چراغ نفتی می‌آوردید بعد درس می‌خوندید،درس که دیگه ما نمیخونیم حداقل از چراغ نفتی بهره‌مند بشیم آقاجون:نداریم احسان جان، چند سال پیش این رسول شیطون زد شکوند احسان:رسووول رسول:😂به من چه آخه احسان، من از کجا باید میدونستم که به درد میخوره احسان:احمقی دیگه، آها شمع نداری؟؟ حامد:راست میگه احسان،شمع نداری؟گوشی هامون شارژ نداره یهو دیدی حالا حالا‌ها برق نیومد رسول:از این شمع استوانه‌ای ها دارم چندتا، البته بالای کمد‌دیواریِ،الان میارم امیرحسین:باهات بیام تا چراغُ واست نگه دارم رسول:باش بریم رسول، علیرضا رو برد داد به محسن، بعد هم با امیرحسین رفتن تو اتاق مهدی:علی خوابه رضا:نه نخوابیده، دراز کشیده فقط علیرضا:بلم پیشش؟ زینب:برو عمه جون علیرضا هم زود پاشد رفت تو اتاق مهرداد:دستتون درد نمیکنه؟ مهدی:نه خوبه مهرداد:خداروشکر ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ رسول رفته بود روی صندلی، وسایلارو ریخته بود به‌هم تا دوتا شمع پیدا کنه امیرحسین:وای زودباش دیگه دستم درد گرفت رسول:چیکار میکنی که میگی خسته شدی امیرحسین:دارم گل گلد میکنم😐سه ساعته گوشی رو نگاه داشتم واست علی:میخوای خب بشین رو تخت خسته نشی امیرحسین:باید تعادل این آقارو هم حفظ کنم دیگه علی:الان شمع میخواید چیکار؟ امیرحسین:احسان عوضی گفت دیگه، ایش علی:چرا فحش میدی برادر امیرحسین:بیکاره دیگه، کار درست کرده واسمون رسول:بیا این جعبه رو بگیر سنگینه جعبه رو برداشتم دادم به امیرحسین که نتونست نگه داره افتاد رسول:خاک تو سر اون داداشت خب امیرحسین:آخ آخ پوزش، خب سنگینه چرا میدی؟ علی:😂رسول یه سوال خاک تو سر کدوم داداشش؟ رسول:خودمو گفتم علی، سر دعوا نرخ تعیین نکن😂 علی:چشم از صندلی پایین اومدم و برگه هایی که ریخته شده رو جمع کردم الکی همه رو مچاله کردم ریختم تو جعبه، مهرداد:چیشده؟ رسول:اینا چیه مهرداد؟؟ من الان چند ماه اصلا نظارت نکردم بالارو مهرداد:آها اونا مدارک بانکی، تحصیلی،و.. عاطفه‌اس، همه رو جمع کردم گذاشتم تو اون خودمم نمیدونم دقیق چیه نگاه نکردم رسول:اها جعبه رو گذاشتم سرجاش، شمع هارو برداشتم رفتم بیرون، روشن کردم رسول:خوبه؟ احسان:عالیه، اینجوری دیگه شارژ گوش‌ها هم خالی نمیشه علیرضا:آخ جون آتیش رسول:احسان جان تو که هی میگفتی شمع شمع باید علیرضا رو نگه داری احسان:چشم😂 رفتم تو اتاق، در کمد هارو بستم رسول:خوبی علی؟ علی:آره بابا،میگم اون عصای منو میدی، بلند بشم رسول:بزار کمکت میکنم، اونا اذیتت میکنن علی:دیگه عادت کردم رسول:باید ترک کنی از بازو هاش گرفتم کمکش کردم بره بیرون اول سلام و احوالپرسی کرد بعد هم رفت نشست ساعت ۹ونیم بود،واسه شام فکر کنم زوده ولی خب بپرسم بهتره رسول:شام میخورید؟ کامران:آره آره میخوریم حتما توی این تاریکی که چشم چشمو نمیبینه احسان:راست میگه الان نه رسول:به حال من فرقی نداره کامران جان، گفتم شاید گشنه باشید ولی چشم احسان:اینارو ول کن بیاید بازی کنیم مهرداد:چه بازی؟ احسان:سایه بازی، بعد هم میریم سراغ خاطره تعریف کردن، خوبه؟ کامران:حله، امیرحسین بیا امیرحسین:اومدم، با چی سایه بازی کنیم؟ احسان:خدا بهت دست و پا داده پس واسه چی علیرضا:منو آفلینم بازی میتونیم احسان:دورت بگردم همه بازی میکنن ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:سایه بازی😜❤️
سلام روزتون بخیروشادی وعیدتون‌مبارک 🌸فرارسیدن ولادت خجسته و پرمیمنت ختم المرسلین، رحمه للعالمین، فخر عالم و آدم، پیام‌آور عزت، رحمت وسعادت کلّ بشر، حضرت محمد مصطفی (صلی الله و علیه و آله و سلم) و هفته وحدت و نیز ولادت فرخنده امام جعفر صادق(علیه السلام) را تبریک و تهنیت عرض می‌نمایم.🌸
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و سی و ششم💛 پسرا دور هم جمع شدن، خدایی لقب بچه برازنده اونا بودن احسان:پرنده درست کنیم😂 مهدی:احسان امروز چی زدی؟از سنت خجالت بکشا؟ احسان:وا عمو خب بیکاریم کامران:راست میگه آقامهدی، بیکاری بدجور روی ما تاثیر گذاشته علیرضا:منو نداه تُن چی دلست تلدم بابا رسول:آره فدات بشم خیلی خوشگله، یکی از انگشتاتو بگیر بالا..آفرین خرگوش شد علیرضا:خیلی دَشنده😍 رخساره:آره مامان جان خیلی قشنگه احسان:خدایی قشنگ‌تر از ما درست کرد همه:😂 بی‌بی:رسول جان، برو ببین چرا اخه برقا قطع شده رسول:وا بی‌بی چرا داره؟خب برقا رفته دیگه بی‌بی:آخه مامان جان نمیشه که اینجوری بمونه رسول:چشم میرم سر کوچه ببینم چه‌خبره محسن:منم باهات میام رسول:باش بریم با،بابامحسن از خونه بیرون اومدیم، همینجوری آروم آروم قدم میزدیم و حرف به سر کوچه که رسیدیم،دیدم مامورای برق اونجان بابا رفت کنارشون، خودمم دیگه نرفتم چند دیقه گذشت که بابا اومد رسول:چیشد؟ محسن:گفتن برقا اتصالی کرده، چند ساعتی طول میکشه درست کنن رسول:ای بابا محسن:اشکال نداره بابا،ناراحت نباش بریم دیگه رسول:بریم دوباره هم قدم شدیم تا خونه ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ خیلی باحال شده بود، روی دیوار شکل‌های مختلف امتحان میکردیم امیرحسین خیلی خوشش اومده بود عکس میگرفت، علیرضا رو نشونده بود روی پاهاش، بیشتر عکساش هم خودشو علیرضا بود سایه همه‌مون روی دیوار بود، دستمو بردم عقب واسه حامد شاخ گذاشتم امیرحسینم خیلی زود عکس گرفت، حالا بماند که چقدر فحش خوردیم از حامد،البته میخواست آبرو داری کنه آروم فحش میداد فقط مهرداد و کامران می‌شنیدن کامران:عکسُ نشون میدی؟خیلی خوشگل شده بود امیرحسین:آره بابا، بیا کامران:خدایی خیلی خوشگل شده حامد:کجاش خوشگله؟ کامران:😂اصلا میخوای همه واسه همدیگه شاخ بزاریم تک نشی؟ حامد:اره بیا یهو روی دیوار تصویر چند تا آدم که شاخ داشتن نمایان شد بی‌شعورا امیرحسین:خیلی قشنگ شد این کامران:عالیه اصلا، میزارمش بگ‌گراند گوشیم😂 احسان:بیخود کامران:خدایی خوشگل افتادیم، نگاه،علی قشنگ نشده؟ علی:😂وای عالیه اصلا، بزارید پخش بشه تو فضای مجازی مهدی:ببینم علی:بیا دایی مهدی:شبیه یه چی شدین کامران:کاملا متوجه منظورتون شدم و باهاش موافقم🤣 مهدی:آفرین آفرین، خوشم اومد گرایی بالایی داری کامران:مخلص شما مهرداد:اینو برام میشه بفرستی امیرحسین:آره حتما، شمارتو بده بهت زنگ بزنم، شماره‌مو هم داشته باشی مهرداد:ممنون مهرداد شمارشو داد، امیرحسینم یه تک‌زنگ‌زد کامران:منم میخوام، کل عکسارو بفرست مهرداد:میفرستم واست در باز شد، بابا و رسول اومدن رضا:چیشد؟ رسول:چند ساعتی باید تحمل کنید، احسان:خوبه دیگه، بیا رسول ببین چه عکسایی گرفتم،اصلا حال میکنی رسول:بدون من عکس؟ حامد:اصلا جالب نیست محسن:چرا؟ حامد:واسم شاخ گذاشتن علی:لوس خان،خوبه واسه بقیه هم گذاشتن حامد:اون عکس تکی رو پاک کن امیر امیرحسین:برو بابا ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکم شاخ بازی😂😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و سی و هفتم💛 برق اومده بود خداروشکر،شام‌مون رو خوردیم خیلی خوشمزه شده بود،بعد از شام عمه، رسولو از آشپزخونه بیرون انداخت و خانما رفتن تو آشپزخونه،به قول احسان رفتن برای غیبت های زنانه😂 بابا وآقاحسن وحاج آقا به اضافه عمو مهدی هم توی هال بودن ما جوون ها اومده بودیم تو حیاط،روی تخت چوبی نشسته بودیم با اینکه هوا سرد بود و همه‌مون پتو پیچیده بودیم ولی خب خیلی بهمون خوش می‌گذشت علیرضا هم که با آفرین همش در حال بازی بودن احسان:یه سوال،چرا شما همسن رسولی ولی بچه‌تون کلاس هفتمه؟ مهرداد:😂 احسان:خنده داشت؟ مهرداد:من همسن رسول نیستم،من نزدیکِ ۳۶ سالمه حامد:پس چرا رسول گفتی همسن‌توعه؟ رسول:ما.. مهرداد:خودم توضیح میدم،منو رسول و سهیل توی مدرسه آشنا شدیم،مدرسه ما جوری بود که ۱۰ سال مثلا اونجا درس میخوندیم ۳سال آخر رو میرفتیم یه مدرسه دیگه،چون مدرسه کم بود تو محل‌مون واسه همین،بعد ما باهم آشنا شدیم از اون موقع واسه اینکه من سنم رو زیاد نگم به همه میگم که من همسن رسولم،از اون موقع تو دهن همه افتاده که ما سه تا همسن هستیم در جایی که من ۳۶ سالمه سهیل هم ۲۴سالشه راستی رسول تو چرا به سهیل راجع‌به خانواده‌ات چیزی نگفتی رسول:خاک تو سرم..یادم رفت مهرداد:ببین دو روزِ فقط داره بهت فحش میده علی:سهیل کیه؟؟ مهرداد:رفیق بچگی منو و رسول،یه پسر خوش عکس،ولیییی چندش امیرحسین:چرا چندش؟😂 مهرداد:فقط درس میخونه،ببین سرکار نمیره فقط درس میخونه،بهش زنگ می‌زنیم میگه۵ دیقه دیگه خودم زنگ میزنم بعد از چند دیقه وقتی زنگ میزنه میگیم چیکار داشتی میگه داشتم صفحه آخر کتابم رو میخوندم احسان:اَه اَه از اون پسرایی بوده لابد که همش ۲۰ می‌آورد؟ مهرداد:دقیقا،حال به هم زن عالم حامد:نترس داداش ماهم یکی تو خانواده داشتیم،همین علی و دایی مهدی،آنقدر درس خون بودن علی:ولی دیگه نه در اون حد که سرکار نریم، من که از ۱۸ سالگی مشغول به کار شدم،عمو هم که بعد از اینکه دیپلم گرفت رفت دانشگاه افسری کامران:بفرمایید چایی توی هوای سرد می‌چسبه امیرحسین:دستت درد نکنه بیا اینجا بشین جا نیست😂 کامران:ممنون علی:من فکر کنم جای چند نفرو گرفتم کامران:نه بابا این چه حرفیه،راحت باش تو حامد:تو استسنائی داداش،البته تا وقتی که جلسات سونوگرافی‌تو تموم کنی علی بالشت کنارشو برداشت پرت کرد سمت حامد که قشنگ خورد تو سرش علی:خاک تو سرت صد بار گفتم اگه نمیتونی فیزیوتراپی رو درست بگی، راجع‌بهش حرف نزن همه:🤣 مهدی:به چی می‌خندید؟ احسان:باز این حامد فیزیوتراپی رو گفت سونوگرافی مهدی:خاک تو سر من کنن که میگن حلال زاده به داییش میره حامد:😅خب قاطی میکنم دیگه چیکار کنم مهرداد:وای خدا عالی بودی حامد، این کامران هم نمیتونه بگه آلمینیوم کامران:الان حتما باید میگفتی؟؟ حامد:داداش تو نمیتونی بگی تمام، من ادعا میکنم که بلدم و میگم و گند میزنم😂 علی:چقدر خوبه که میدونی گند میزنی، آبرو برامون نذاشتی، من دیشب به تو نگفتم حرف نزن اصلا در این باره حامد:آقا غلط کردم ول کنید رسول:آره آره ول کنید به جاهای قشنگی نمی‌رسیم مهرداد:بشینیم تورو تماشا کنیم رسول:آره چی میشه مگه مهرداد:تو زیپ‌و بکش که هنوز دلخورم ازت رسول:آقا من بعدا مفصل توضیح میدم به شما مهرداد:سیس رسول:چشم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ دوروز شد یه هفته، دیگه واقعا نمیتونم در برابر سلامتی رسول انقدر بی‌اهمیت باشم خستم کرد ماشینو پارک کردم وارد مطب شدم منشی:سلام دکتر خوش‌اومدید عماد:سلام، دکتر سجادی هستن؟ منشی:بله فقط الان بیمار دارن، لطفا بنشینید تا سرشون خلوت بشه عماد:ممنون منشی:چیزی میل دارید براتون بیارم؟ عماد:نه ممنون رفتم نشستم، گوشیمو در آوردم و مشغول بازی شدم، تنها سرگرمی من شده بود همین بازی نیم ساعتی گذشت که بلاخره بیرون اومد بیمار،سینا هم اومد بیرون برای خوش‌آمد گویی منو که دید لبخندی زد و اشاره کرد برم تو اتاقش کیفمو برداشتم رفتم داخل اتاقش وقتی نشستم از روی شکلات خوری روی میز یه شکلات برداشتم خوردم سینا:سلام خوش اومدی عماد:سلام سینا:بزار برسی بعد این شکلات خوریُ تموم کن عماد:😂صد بار گفتم وقتی من میام اینو بردار تا تمومش نکنم سینا:من از کجا باید بدونم تو کی میای؟؟ عماد:اطلاع میدم از این به بعد سینا:از دست تو، سینا رفت پشت میزش و تلفن رو برداشت، گفت که دوتا قهوه بیارن بعد هم اومد روبه‌روی من نشست دستاشو قفل هم کردُ ساعدشُ گذاشت روی زانوش سینا:نگو دلت برام تنگ شد که باور نمیکنم عماد:نه یعنی چرا دلم که تنگ شده بود برات ولی خب مهم‌تر از اون برای رسول اومدم ☆☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:برای رسول...(:🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و سی و هشتم💛 عماد:نه یعنی چرا دلم که تنگ شده بود برات ولی خب مهم‌تر از اون برای رسول اومدم سینا:رسول؟؟چرا مگه بازم حالش بد شده؟ عماد:نه حالش بد نشده،ولی قرصاشو نمیخوره،هرکاری بهش گفته بودی رو انجام نمیده، غذاش کمه، حرفای تکراری سینا سینا:چرا میگی حرفای تکراری عماد؟اون الان جوری که خودت قبلا بهم گفتی حالش باید خوب باشه،خانواده‌شو پیدا کرده چرا میگی مثل قبل عماد:تو اون دلش.. سینا:حال دلشم عوض شده، تو نگران نباش عماد:میشه نگران نباشم؟؟خودم تو محل کارشم نه ناهاری نه شامی هیچی،دیگه وای به حال خونه سینا:ببین عماد، من کاملا با تو مخالفم، من گفتم کاری به رسول نداشته باش بزار هیچی نخوره، بزار دور تا دور دیوارای خونه‌شو عکس خانمش باشه عماد:چی میگی سینا سینا:عماد جان، رسول آدم درون گرایی شده، باید یه جورایی خودشو تخلیه کنه،بزار خودش حال خودشو خوب کنه، حتی آخرین باری هم که فکر میکنم نزدیک به ۵۰ روزِ پیش بود اومد بهش گفتم زیاد قرص نخور،سعی کن به این قرصا عادت نکنی، رسول جوونِ چرا باید زندگی‌شو فقط با گذروندن این قرصا بگذره عماد:دیگه نه که کلا ببوسه بزاره کنار در اتاق زده شد منشی با دوتا قهوه اومد،وقتی که فنجون هارو گذاشت رو میز رفت بیرون سینا نگاهی بهم کرد سینا:میگی چیکار کنم؟بهش میگم بیا، نمیاد الان ۵ جلسه‌اس نمیاد، زوری که نمیتونم بیماری بشونم اینجا، عماد یادت باشه رسول مریضه، مریضیِ جسمی نداره روحی داره که بدترین بیماریه،باور کن بیشتر از تو نگرانشم ولی من نمیتونم کمکش کنم،تنها تنها اشتباه شما این بوده که نذاشتید رسول همسرشُ ببینه، نذاشتید اونموقع خودشو خالی کنه،رسول اصلا الان باور نداره همسرش فوت کرده، مقصرش شمایید برادر من، اگه همون موقع حتی شده ۵ دیقه میذاشتید رسول بره خانمشُ ببینه،اینجوری نمیشد، وابسطه به قرص و دارو نمیشد، همش فکر نمی‌کرد که داره کابوس میبینه عماد:چطوری میذاشتیم ببینه وقتی حالش بد بود؟ سینا:چه بهتر عماد:اصلا فاز تورو درک نمیکنم سینا سینا:میذاشتید ببینه، حالش بد میشد، یه روز،دو روز، دوهفته، اصلا دوماه، نه اینکه نزدیک به ۷ ماهِ،اگه بیشتر از ۱سال شد چی عماد؟ببین عماد من شیوه بشدت مخالفی با تمام روان پزشکا دارم و خودت خوب میدونی که حال همه بیمارام خداروشکر خوبه الان عماد:می.. سینا:یه لحظه هیس من حرفم تموم بشه، عماد تو اگه زبونم لال یه عزیزی از دست بدی شکه میشی باورت نمیشه که فوت شده،وقتی باور میکنی که بری اون پارچه روی صورتشو کنار بزنی تا چهره‌شو ببینی، فقط در این صورته که تو باورت میشه، به جز این قضیه باور تو از چهره اون طرف سیر میشی،حتی اگه ۱۰ ثانیه چهره‌اش رو ببینی تا قیامت هم سیر میشی از دیدن اون طرف مگه اینطور نیست؟ عماد:خب آره سینا:خب برادر چه انتظاری از رسول داری؟؟سالگرد ازدواج، بهترین روز دوتا آدم، با ذوق و شوق بیاد بره خونه بهش زنگ بزنن بگن خانمت فوت شده بیا، اونم چه جوری بهش خبر دادین یه نه زمینه سازی هیچی، اون مهرداد حالش بد بوده فقط زنگ زده به رسول میگه عاطفه تصادف کرده بیا بیمارستان حالش بده همین،عماد همین جمله رو به من رسول گفت،چه توقعی از این بنده‌خدا دارید؟؟شما بلد نبودید یه خبر بهش بدین عماد:مقصرش منم؟من اونجا بودم؟ سینا:پس عماد توقع حال خوب از رسول نداشته باش، اون از برادر خانمش که اون همه توهین کرد به رسول،اون از خانواده زنش که تا چند ماه رسول نمیدونستن کیه، چطوری انتظار داری حال این بچه خوب باشه، بنظرم باز رسول بوده که تحمل کرده عماد:میگی چیکار کنیم؟ سینا:پدرش میدونه؟ عماد:آره سینا:رسول گفته بهش؟ عماد:نه بابا،آقاجونش گفته، وقتی رفته بودم کنارش بحث افتاد بهم گفت که میدونه سینا:یه قرار بزار من ببینمش عماد:میزارم میشه یه راهکار بدی واسه حال رسول؟ سینا:سه ساعت داشتم واسه در و دیوار صحبت می‌کردم عماد:😐 سینا:هوف،ولش کنید عماد،اصلا بهش گیر نداره که بخوره یا کاری که دوست نداره انجام بده،بزار خودش از وضعیتش خسته بشه، بزار به خودش بیاد،بزار اون بچه به باباش کمک کنه عماد:ای خدا، میگم به محمد بگم؟ سینا:من دیگه اون مورد بهم مربوط نمیشه، فقط یه به رسول بگو بیاد پیشم من باهاش حرف بزنم، ببینمش، آها قبلش هم یا شماره پدرشو بده یا بهش بگو بیاد پیشم باید با اونم حرف بزنم عماد:شمارشو ندارم گیر میارم برات سینا:قهوه‌تو بخور،گلوم خشک شد،هردفعه اومدی اینجا اعصاب واسم نذاشتی عماد:برو بابا سینا:😐 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خودش باید خوب بشه.‌🥲❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد و سی و نهم💛 عماد:چیه خب؟ سینا:هیچی، راستی علیرضا چطوره خوبه؟اونسری رسول آورده بودش انقدر شیرین بود که نگو عماد:خدا حفظش کنه، خیلی پسره باحالیه سینا:حالا چشم نزنیم بچه‌رو عماد:تو چشمات شومِ سینا:لا اله الا الله، زودتر بخور برو کار دارم عماد:تو از من بدتر میشینی مگس‌های اتاقت رو می‌شماری سینا:من مگس می‌شمارم؟؟چقدر تو پرویی آخه گوشیم زنگ خورد عماد:چه حلال‌زاده‌ایِ سینا:کیه مگه؟ عماد:رسول، غروب بهش زنگ زدم جواب نداد الان بهم زنگ زده سینا:خب جواب بده دیگه،آها فقط نگو اینجایی و اینکه مثل آدم جواب بده لطفا تند باهاش حرف نزن عماد:برو بابا تماسُ وصل کردم رسول:سلام آقا عماد گل عماد:علیک،چه عجب شما جواب دادی رسول:وای تو چقدر شبیه مهردادی، اصلا لحن حرف‌زدنتون شبیهِ عماد:میدونی مشکلمون کجاست فقط؟تو حرف اونو گوش میدی به حرف ما محل سگم نمیدی رسول:نفرمایید برادر،کجایی؟ عماد:فضولی رسول:گفتم مزاحمت نباشم، کارم داشتی زنگ زدی؟؟ عماد:پیش سینا رفتی.؟ رسول:اوه، یادم رفت عماد:الان چه انتظاری ازم داری؟؟ رسول:آروم بودن😂 عماد:زهرمار تو چرا میخندی، مگه من باهات شوخی دارم رسول؟؟اصلا همین فردا به محمد میگم شاید اون بتونه مشکل منو شمارو حل کنه، خسته شدم سینا هی داشت بهم اشاره می‌کرد آروم باهاش بزنم، یه شکلات از روی میز برداشتم پرت کردم سمتش تا ساکت باشه رسول:من که مشکلی با شما ندارم برادر عماد:انقدر برادر برادر نکن خوشم نمیاد، بهت زنگ‌زدم که بری پیش سینا، فردا نری پیشش من میدونم و تو و آقامحمد رسول:خیله خب باشه، فقط داداش جان فردا مشغولم،پس‌فردا میرم قول میدم عماد:از دست تو، خیله خب کاری نداری؟ رسول:نه قربونت عماد:برو بگیر بخواب، قرصتم کوفت کن رسول:مهمون دارم بابا خواب چیه، بعدم چشم قرصم میخورم عماد:من که میدونم نمیخوری ولی خب شب بخیر رسول:شب بخیر تماسُ قطع کردم دیدم سینا با چهره پکر داره نگاه میکنه خودمم نمیدونم چرا با رسول حرف میزنم عصبی میشم، اصلا این مدت انقدر اعصابمو خورد کرد که اینجوری شدم عماد:چته شما سینا:میدونی من سه ساعت داشتم برای در و دیوار صحبت می‌کردم عماد:رسول عادت کرده سینا:نباید عادت می‌کرد برادر ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ ساعت ۱ شب بود، بابا حسن‌اینا رفته بودن بی‌بی و آقاجون هم رفته بودن خونه خودشون رسول:عمه من جای شما و عمو رضا رو پهن کردم تو اتاقم پیش علی زینب:دستت درد نکنه عمه،علی خوابید؟ رسول:آره خوابیده حامد:وای منم دارم بیهوش میشم محسن:بگیر بخواب خب دایی مهدی:وا احسانو نگاه رو مبل مثل جنازه افتاده محسن:مهدیییی مهدی:دارم تشبیه میکنم نگفتم که جنازست محسن:مهدی بَدَم میاد اینجوری حرف نزن رسول:😂همه دارن بیهوش میشن چرا مهدی:چی ریختی تو غذات رسول،قرص خواب آور؟ رسول:نه‌بخدا نریختم رضا:احسانو بیدار کنید گردنش درد میگیره ها امیرحسین:عمو رضا،یکی میخواد مارو بیدار کنه حامد:بهترین کارو علی کرد که رفت گرفت خوابید امیرحسین:واقعا رسول:من تشک‌های همه‌تون رو پهن کردم بخوابید خب امیرحسین:احسان، احساااان رسول:هیس،احسانو میخوای بیدار کنی آروم، علیرضا بیدار بشه من بدبختما امیرحسین:پوزش، احسان احسان:هااا محسن:بابا پاشو برو سر جات بخواب اینجوری گردنت درد میگیره احسان:نمیخوام رسول:پاشو احسان دیگه احسان:اَه احسان با کلافگی پاشد روی تشک افتاد بابا پتو رو کشید روش امیرحسین هم رفت کنار علیرضا خوابید برقو خاموش کردم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:احسان😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت الهی💛 💛پارت سیصد وچهل💛 همه خواب بودن، کنار رسول دراز کشیده بودم هوا سرد بود،بارون هم می‌بارید پتو رو کشیده بودم تا گردنم چند دیقه گذشت که رسول بلند شد نشست، از زیر مبل قوطی قرص رو درآورد یکی رو بدون آب خورد مسکن که نبود،مسکنی که رسول می‌خورد توی قوطی نبود دوست نداشتم حرفی بزنم، اگه میخواست جلوی ماهم میتونست بخوره یکم نشست، سرشو تکیه داده بود به مبل مبدا خیره شدنش سخت نبود فهمیدنش حتما عکسای خانمش،میتونستم رسولو درک کنم بلاخره هر آدمی به یه چیزی تو دنیا علاقمند بود رسول به خانمش محسن به بچه‌هاش من به.. واقعا من به چی تو این دنیا علاقه داشتم؟ تابه حال فکر نمی‌کنم عشقُ تجربه کرده باشم،البته عشق به دختر وگرنه که تنها عشق و علاقه‌ام به بچه‌های برادر و خواهرمه، خدایی اگه نبودن نمیدونستم چطوری زندگی میکردم بیخیال رسول شدم، شاید اینجوری راحت‌تر بود، یا شاید تنها قسمت زندگی که رسول دوست داره همین شبه که بتونه تنها باشه پتو رو کامل کشیدم روی سرم انقدر خسته بودم که حال فکر کردن به چیزی رو نداشتم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ پرونده رو بستم دادم به داوود رسول:کارِت دراومد داوود:همیشه کارِت لنگ دیگرانه استاد رسول:میدونستی بدجور تو مخی؟؟ داوود:نه بابا فقط تو میتونستی رسول:آقامحمد منتظره ها داوود:خیله خب تو خوبی رسول:😂 داوود که رفت منم چایی که تازه ریخته بودمُ خوردم گوشیم زنگ خورد، دیدم علیِ رسول:سلام پسرعمه گل علی:سلام چطوری رسول:قربونت علی:بیکاری؟این علیرضا بی‌تابی میکنه یکم باهاش حرف بزن رسول:چرا؟ علی:دلش برات تنگ شده، سوزنش هم گیر کرده هی میگه بابا رسول:خیله خب گوشی رو بده بهش یکم مکث شد و بعدش صدای بغض‌آلود علیرضا اومد علیرضا:بابا رسول:جونم قشنگم سلام دورت بگردم علیرضا:توجا لفتی؟بیا پیشم رسول:الهی من فدات بشم بابا،الان چرا صدای شما شبیه کساییِ که گریه کرده؟ علیرضا:دلیه تلدم رسول:نباید گریه میکردی دیگه،زود تند سریع اشکاتو پاک کن زود باش علیرضا:بیا رسول:چشم بابا، زود میام،قرار ما این نبود که هر روز بیام سرکار شما دلتنگ بشی علیرضا:بابایی بیا پیشم رسول:چشم میام، علیرضا بابا دیگه نبینم یا نشنوم گریه کرده باشیا،شب میام پیشت میبرمت پارک، باش؟ علیرضا:پشمک میخلی؟ رسول:آره دورت بگردم میبرمت فروشگاه خودت هر چی دوست داشتی بردار علیرضا:باش رسول:حالا حالت خوبه؟دلتنگی‌ت برطرف شد بابا؟ علیرضا:آله رسول:مطمئن باشم شما دیگه گریه نمیکنی؟؟ علیرضا:آله دلیه نمیتونم رسول:آفرین نفس بابا،کاری نداری باهام؟ علیرضا:زود بیا رسول:چشم،توام قول بده اذیت نکنی علیرضا:باس، خدافظ رسول:خدافظ قربونت برم تماسو قطع کردم، بفرما چاییم سرد شد بلند شدم رفتم تو نمازخونه بچه ها طبق معمول جلسه گذاشته بودن تو نمازخونه چایی ریختم رفتم کنارشون ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:پایان فصل اول🌱🙂