(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد و سی و نهم💛
#عماد
عماد:چیه خب؟
سینا:هیچی، راستی علیرضا چطوره خوبه؟اونسری رسول آورده بودش انقدر شیرین بود که نگو
عماد:خدا حفظش کنه، خیلی پسره باحالیه
سینا:حالا چشم نزنیم بچهرو
عماد:تو چشمات شومِ
سینا:لا اله الا الله، زودتر بخور برو کار دارم
عماد:تو از من بدتر میشینی مگسهای اتاقت رو میشماری
سینا:من مگس میشمارم؟؟چقدر تو پرویی آخه
گوشیم زنگ خورد
عماد:چه حلالزادهایِ
سینا:کیه مگه؟
عماد:رسول، غروب بهش زنگ زدم جواب نداد الان بهم زنگ زده
سینا:خب جواب بده دیگه،آها فقط نگو اینجایی و اینکه مثل آدم جواب بده لطفا تند باهاش حرف نزن
عماد:برو بابا
تماسُ وصل کردم
رسول:سلام آقا عماد گل
عماد:علیک،چه عجب شما جواب دادی
رسول:وای تو چقدر شبیه مهردادی، اصلا لحن حرفزدنتون شبیهِ
عماد:میدونی مشکلمون کجاست فقط؟تو حرف اونو گوش میدی به حرف ما محل سگم نمیدی
رسول:نفرمایید برادر،کجایی؟
عماد:فضولی
رسول:گفتم مزاحمت نباشم، کارم داشتی زنگ زدی؟؟
عماد:پیش سینا رفتی.؟
رسول:اوه، یادم رفت
عماد:الان چه انتظاری ازم داری؟؟
رسول:آروم بودن😂
عماد:زهرمار تو چرا میخندی، مگه من باهات شوخی دارم رسول؟؟اصلا همین فردا به محمد میگم شاید اون بتونه مشکل منو شمارو حل کنه، خسته شدم
سینا هی داشت بهم اشاره میکرد آروم باهاش بزنم، یه شکلات از روی میز برداشتم پرت کردم سمتش تا ساکت باشه
رسول:من که مشکلی با شما ندارم برادر
عماد:انقدر برادر برادر نکن خوشم نمیاد، بهت زنگزدم که بری پیش سینا، فردا نری پیشش من میدونم و تو و آقامحمد
رسول:خیله خب باشه، فقط داداش جان فردا مشغولم،پسفردا میرم قول میدم
عماد:از دست تو، خیله خب کاری نداری؟
رسول:نه قربونت
عماد:برو بگیر بخواب، قرصتم کوفت کن
رسول:مهمون دارم بابا خواب چیه، بعدم چشم قرصم میخورم
عماد:من که میدونم نمیخوری ولی خب شب بخیر
رسول:شب بخیر
تماسُ قطع کردم دیدم سینا با چهره پکر داره نگاه میکنه
خودمم نمیدونم چرا با رسول حرف میزنم عصبی میشم، اصلا این مدت انقدر اعصابمو خورد کرد که اینجوری شدم
عماد:چته شما
سینا:میدونی من سه ساعت داشتم برای در و دیوار صحبت میکردم
عماد:رسول عادت کرده
سینا:نباید عادت میکرد برادر
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
ساعت ۱ شب بود، بابا حسناینا رفته بودن
بیبی و آقاجون هم رفته بودن خونه خودشون
رسول:عمه من جای شما و عمو رضا رو پهن کردم تو اتاقم پیش علی
زینب:دستت درد نکنه عمه،علی خوابید؟
رسول:آره خوابیده
حامد:وای منم دارم بیهوش میشم
محسن:بگیر بخواب خب دایی
مهدی:وا احسانو نگاه رو مبل مثل جنازه افتاده
محسن:مهدیییی
مهدی:دارم تشبیه میکنم نگفتم که جنازست
محسن:مهدی بَدَم میاد اینجوری حرف نزن
رسول:😂همه دارن بیهوش میشن چرا
مهدی:چی ریختی تو غذات رسول،قرص خواب آور؟
رسول:نهبخدا نریختم
رضا:احسانو بیدار کنید گردنش درد میگیره ها
امیرحسین:عمو رضا،یکی میخواد مارو بیدار کنه
حامد:بهترین کارو علی کرد که رفت گرفت خوابید
امیرحسین:واقعا
رسول:من تشکهای همهتون رو پهن کردم بخوابید خب
امیرحسین:احسان، احساااان
رسول:هیس،احسانو میخوای بیدار کنی آروم، علیرضا بیدار بشه من بدبختما
امیرحسین:پوزش، احسان
احسان:هااا
محسن:بابا پاشو برو سر جات بخواب اینجوری گردنت درد میگیره
احسان:نمیخوام
رسول:پاشو احسان دیگه
احسان:اَه
احسان با کلافگی پاشد روی تشک افتاد
بابا پتو رو کشید روش
امیرحسین هم رفت کنار علیرضا خوابید
برقو خاموش کردم
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:احسان😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘)
💛رمان نعمت الهی💛
💛پارت سیصد وچهل💛
#مهدی
همه خواب بودن، کنار رسول دراز کشیده بودم
هوا سرد بود،بارون هم میبارید
پتو رو کشیده بودم تا گردنم
چند دیقه گذشت که رسول بلند شد نشست، از زیر مبل قوطی قرص رو درآورد یکی رو بدون آب خورد
مسکن که نبود،مسکنی که رسول میخورد توی قوطی نبود
دوست نداشتم حرفی بزنم، اگه میخواست جلوی ماهم میتونست بخوره
یکم نشست، سرشو تکیه داده بود به مبل
مبدا خیره شدنش سخت نبود فهمیدنش
حتما عکسای خانمش،میتونستم رسولو درک کنم
بلاخره هر آدمی به یه چیزی تو دنیا علاقمند بود
رسول به خانمش
محسن به بچههاش
من به..
واقعا من به چی تو این دنیا علاقه داشتم؟
تابه حال فکر نمیکنم عشقُ تجربه کرده باشم،البته عشق به دختر وگرنه که تنها عشق و علاقهام به بچههای برادر و خواهرمه، خدایی اگه نبودن نمیدونستم چطوری زندگی میکردم
بیخیال رسول شدم، شاید اینجوری راحتتر بود، یا شاید تنها قسمت زندگی که رسول دوست داره همین شبه که بتونه تنها باشه
پتو رو کامل کشیدم روی سرم
انقدر خسته بودم که حال فکر کردن به چیزی رو نداشتم
☆☆☆
★★★★★
☆☆☆☆☆☆☆
#رسول
#دوروزبعد
پرونده رو بستم دادم به داوود
رسول:کارِت دراومد
داوود:همیشه کارِت لنگ دیگرانه استاد
رسول:میدونستی بدجور تو مخی؟؟
داوود:نه بابا فقط تو میتونستی
رسول:آقامحمد منتظره ها
داوود:خیله خب تو خوبی
رسول:😂
داوود که رفت منم چایی که تازه ریخته بودمُ خوردم
گوشیم زنگ خورد، دیدم علیِ
رسول:سلام پسرعمه گل
علی:سلام چطوری
رسول:قربونت
علی:بیکاری؟این علیرضا بیتابی میکنه یکم باهاش حرف بزن
رسول:چرا؟
علی:دلش برات تنگ شده، سوزنش هم گیر کرده هی میگه بابا
رسول:خیله خب گوشی رو بده بهش
یکم مکث شد و بعدش صدای بغضآلود علیرضا اومد
علیرضا:بابا
رسول:جونم قشنگم سلام دورت بگردم
علیرضا:توجا لفتی؟بیا پیشم
رسول:الهی من فدات بشم بابا،الان چرا صدای شما شبیه کساییِ که گریه کرده؟
علیرضا:دلیه تلدم
رسول:نباید گریه میکردی دیگه،زود تند سریع اشکاتو پاک کن زود باش
علیرضا:بیا
رسول:چشم بابا، زود میام،قرار ما این نبود که هر روز بیام سرکار شما دلتنگ بشی
علیرضا:بابایی بیا پیشم
رسول:چشم میام، علیرضا بابا دیگه نبینم یا نشنوم گریه کرده باشیا،شب میام پیشت میبرمت پارک، باش؟
علیرضا:پشمک میخلی؟
رسول:آره دورت بگردم میبرمت فروشگاه خودت هر چی دوست داشتی بردار
علیرضا:باش
رسول:حالا حالت خوبه؟دلتنگیت برطرف شد بابا؟
علیرضا:آله
رسول:مطمئن باشم شما دیگه گریه نمیکنی؟؟
علیرضا:آله دلیه نمیتونم
رسول:آفرین نفس بابا،کاری نداری باهام؟
علیرضا:زود بیا
رسول:چشم،توام قول بده اذیت نکنی
علیرضا:باس، خدافظ
رسول:خدافظ قربونت برم
تماسو قطع کردم، بفرما چاییم سرد شد
بلند شدم رفتم تو نمازخونه
بچه ها طبق معمول جلسه گذاشته بودن تو نمازخونه
چایی ریختم رفتم کنارشون
☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆
پ.ن:پایان فصل اول🌱🙂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡ پارت¹♡
#رسول
#سههفتهبعد
دکتر:خب آقای محمدی خداروشکر که حالتون خوبه و میتونید پاهاتونُ مثل روز اول تکون بدین، فقط باید مراقب باشید ضربههای سنگین و محکم به پاتون وارد نشه، تا یه مدت بهش فشار نیارید بخاطر پلاتین پاتون
علی:بله چشم،ممنونم ازتون
دکتر:خواهش میکنم وظیفه بود،امیدوارم دیگه اینجا نبینمت
علی:انشاءالله،بااجازه
رسول:خدانگهدار
دکتر:بسلامت
از فیزیوتراپی بیرون اومدیم
یه نفس عمیق کشیدم
رسول:آلودگیِها
علی:تف تو این شانس
رسول:😂بیا سوار شو بریم، من هزار تا کار دارم
علی:وای خدا من قربون اون فسقلی بشم که قراره ۴ساله بشه
رسول:جلوی خودش فسقلی نگی
علی:میدونم بابا، رسول سوئیچُ بده من بشینم،رانندگی یادم رفته اصلا
رسول:خب یادت رفته برو کلاس،به کشتن ندی منو
علی:زیادی حرف میزنیااا، سوئیچُ بده
رسول:بفرما
نشستیم تو ماشین،کمربند رو بستم
رسول:بسم الله الرحمان الرحیم، خدایا به تو پناه میبرم زنده از این ماشین پیاده بشم
علی:رسول پاهامو فرو میکنم تو حلقت، خودم دوباره میام اینجاهاااا
رسول:خب چیه داری میگی یادم رفته😅
علی:آدم ۴ ماه نشینه پشت فرمون چه حسی بهش دست میده؟؟
رسول:والا من تجربه نکردم خداروشکر
علی:حیف که پسردایی منی
رسول:اگه پسر عموت بودم فحش میدادی؟؟
علی:خوبه عمو ندارم😂
رسول:خب فکر میکنم نمک بازی بسه، کار داریم
علی:خب اول کجا بریم؟
رسول:بریم قنادی من...
علی:رسووول تو هنوز کیک سفارش ندادی؟؟؟
رسول:آروم برادر، چرا کیک که چند روز پیش سفارش دادم خیالت راحت،بریم من برف شادی و فشفشه و بادکنک بگیرم
علی:تم تولدشو کی میخواد درست کنه؟رو خانواده ما حساب باز نکن رسول هیچکس بلد نیست، البته داییمهدی بلده
رسول:سهیل هم خیلی خوب بلده،بهش گفتم بیاد، با عمو هم هماهنگ کردم
علی ماشینو روشن کرد راه افتاد
علی:خب تم تولدش چه رنگیه؟؟
رسول:سال پیش آبی و طلایی بود امسال رفیقام گفتن بنفش و سفید بزنیم
علی:آخه بنفش؟؟
رسول:خوشت نمیاد؟
علی:واسه پسر نه
رسول:قشنگ میشه که
علی:نمیدونم، چون هیچی نمیتونم تو ذهنم تصویر سازی بکنم خوشم نمیاد،حالا درست کنن شاید پسندیدم
رسول:وای علی همه حرفات واسم شده جوک
علی:نخند رسول
رسول:وای مُردم
علی:میگم کیا دعوتن؟
رسول:شماها،خانواده همسرم، رفیقام و آقامحمد با سهیل رفیقم
علی:کادو براش چی گرفتی؟
رسول:باورت میشه هنوز نگرفتم؟
علی:خاک
رسول:نمیدونم چی بگیرم خب
علی:لباس میخوای بخری؟
رسول:یه لباس گرفتم براش که شب تولدش بپوشه وگرنه واسه کادو نوچ
علی:میخوای براش اسباببازی بگیری؟چون یه سنیِ که جز لباس و اساببازی چیزی نمیشه براش گرفت
رسول:من میگفتم دوچرخه بگیرم ولی خب
علی:آفرین عالیه،دوچرخه بگیر براش،خطری هم فکر نمیکنم براش داشته باشه
رسول:پس بریم بگیریم؟وقت داری؟
علی:آره بابا بیکارم، وای رسول دایی نامرد دوروز نگذشته رفتم اداره توبیخم کرد
رسول:🤣
علی:نخند بابا
رسول:بابا که خیلی مهربونه
علی:تو خونه بعله مهربونه، ولی تو سرکار نمیدونم چرا عوض میشه
رسول:خداروشکر وقتی کنار ما بود عوض نمیشد
علی:شانس داری دیگه
رسول:قربان شما😂
علی:بفرما اینم قنادی
ماشینو کناری پارک کردیم وارد شدیم
رسول:وای شیرینی زبون
علی:رسول منو هوس ننداز لطفا
رسول:زبون دوست داری
علی:بشدت،وای نه دیگه به هوس افتادم،برم دوکیلو بگیرم
رسول:اول بزار وسایل رو بخریم بعد شیرینی هم میگیرم
علی:کلاه میگیری؟
رسول:دوست نداره علیرضا نمیزاره رو سرش باشه
علی:حالا یهدونه برای عکس گرفتن بگیریم شاید بزور تونستیم نگه داریم رو سرش
رسول:با اینکه میدونم نمیزاره ولی باش
علی:آفرین
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:تولد علیرضا😉💛
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²♡
#رسول
علی:وای خدا رسول تا پنج دیقه دیگه اینجا باشم تمام شیرینی هارو دلم میخواد
رسول:یه دودیقه وایسا من شمع بردام
علی:تا تو برداری من برم شیرینی بگیرم
رسول:شکمو
علی:میدونم😂
رسول:این قشنگه؟
علی:نوچ سلیقه نداریا، صبر کن..اوووم این قشنگتره
رسول:آره خوبه،بیا بریم حساب کنیم
علی:باش
همه وسایل رو حساب کردم، دو کیلو هم شیرینی زبون گرفتیم وقتی تو ماشین نشستیم علی جعبه رو باز کرد
علی:من نمیدونم چرا با حامد و احسان و امیرحسین متفاوتم، البته تو شبیه منی، اونا شیرینی تر دوست دارن
رسول:ما خشک
علی:دقیقا، وای رسول میدونستی
رسول:چیو
علی:تولد علیرضا دقیقا میفته شب ولادت امام حسین
رسول:😐
علی:نگو که میدونستی
رسول:خوبه خودم هفته پیش وقتی گفتم میخوام جشن بگیرم....
علی:راست میگیا گفتی😅
رسول:خنگ شدی رفت
علی:هوی بزرگتری گفتن کوچیکتری گفتن
رسول:شما پدر بزرگ
علی:چرا تو امروز با من اومدی؟؟
رسول:خودت گفتی خب
گوشیم زنگ خورد و مانع از ادامه حرفامون شد
علی:کیه؟
رسول:عمو مهدی
تماسُ وصل کردم
رسول:جونم عمو
مهدی:سلام کجایید؟کارتون تموم نشد؟
رسول:کار که میخوام برم میوه بگیرم، چطور؟
مهدی:بابا این علیرضا از خواب بیدار شده پدرمو در آورد
رسول:ای وای، عمو داره گریه میکنه؟
مهدی:نه بابا گریه چیه، داره از سر و کولم بالا میره، میگه بیا واسم خر شو
علی:🤣
رسول:خاک برسرم، عمو من معذرت میخوام
مهدی:به اون علی بگو دهنشو ببنده
رسول:علیییی،عمو احسان یا امیرحسین مگه خونه نیستن؟
مهدی:خیر، رسول زود بیا خونه من طاقت ندارما، باید برم سرکار دیرم شد
رسول:چشم چشم اومدم
تماس قطع شد علی بزور جلوی خودشو گرفته بود، با قطع تماس بلند زد زیر خنده
علی:وای خدا خفت نکنه علیرضا،به دایی میگه بیا خر بازی، وایییی🤣
رسول:علی زود بیا بریم خونه
علی:نگران نباش بابا،عمو کم حوصله هست ولی خب علیرضا رو خیلی دوست داره کنار میاد باهاش
رسول:حالا که باید زود بریم پس بجنبد
علی:چشم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡♡
#مهدی
مهدی:علیرضا امروز چقدر تو شیطون شدی
علیرضا:عههه عمو بازی تُن
مهدی:بچه جان من تابه حال تو عمرم انقدر شرفم زیر پا نرفته بود
علیرضا:خل بازی تُن
مهدی:ای خدا رسول خفه شی ایشالا، بیا رو کولم ببینم، من امیرحسینُ یه بار نذاشتم رو کولم بشینه نه چرا یه بار گذاشتم، هوف ای خدا
علیرضا:آخ جووون تندتل بلووو
مهدی:بچه جان بیشتر از این نمیشه
علیرضا:عمو
مهدی:جون عمو
علیرضا:بلام پشمک میخلی؟
مهدی:آره قربونت برم همه چی میخرم میشه بیای پایین؟
علیرضا:نه
مهدی:چه قاطع
علیرضا:منم میبلی سلکال؟
مهدی:تورو که نمیتونم ببرم سرکار قربونت برم،ولی خب شب زود میام میبرمت سینما خوبه؟
علیرضا:باس
در خونه باز شد رسول و علی اومدن، علیرضا زود از کمرم بلند شد رفت سمت رسول
علی:سلام دایی
مهدی:علیک
رسول:سلام عمو،شرمنده توروخدا، علیرضا بابا این چه کاری بود؟
مهدی:سلام، اشکال نداره،بچهاس، ناهارتون توی یخچالِ بخورید،چیزی هم لازم داشتید بهم بگید اومدنی میخرم من دیرم شده
علیرضا:پشمک
مهدی:چشم عزیزم اونو که میخرم
رسول:دستت درد نکنه،چشم
مهدی:خدافظ
رسول:خدانگهدار
علی:خدافظ
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بنده خدا مهدی🤣🌱
من فاطمهام
۱۶ سالمه(یعنی امسال ۱۵ رو تموم میکنم وارد ۱۶ میشم)
رشتهام انسانیِ
توی تهران زندگی میکنم
۲سال و نیمِ که نویسندگی رو شروع کردم
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت³♡
#علی
دایی مهدی که رفت رسولم فاز تربیت برداشت واسه من
علی:اَه ول کن دیگه،علیرضا عمو بیا بغلم ببینم
رسول:😐میرم ناهارو آماده کنم
علی:ممنون
خندهای کردم و با علیرضا رفتیم نشستیم
تلوزیونُ روشن کردم
علی:چیکار کردی از صبح؟
علیرضا:با عمو بازی تلدیم بعد بلام پفک دلست کلد
علی:علیرضا؟
علیرضا:بله
علی:میدونستی عاشقتم؟
علیرضا:آله😍
علی:من دور اون ذوق کردنت بشم خوشگلم
رسول:ای بابا
علی:چیشده
رسول:سوپ شد غذا مگه
علی:رسول اون آگاهی فستفودُ بده، من مریض میشم بزور بهم سوپ میدن
رسول:خودم زنگ میزنم،چی میخورید؟
علی:پیتزا بگیر
رسول:باش، علیرضا بابا دوست داری؟
علی:آله
علی:قارچ سوخاری و سیبزمینی فراموش نشه
رسول:چشم
علی:اها بگو نوشابه هم بیارن، با سس اضافه
رسول:میدونم علی
گوشی رسول زنگ خورد
علیرضا:بابایی بده من
رسول:بیا داییِ حرف بزن
علیرضا:سلام دایی
چون کنارم بود صدای مهردادُ میشنیدم
مهرداد:سلام عزیز دایی خوبی؟
علیرضا:آله خوفم،آفلین توجاست؟
مهرداد:آفرین خسته و کوفته از مدرسه اومدُ گرفت خوابید
علیرضا:عههه بگو بیاد باهم بازی تونیم
مهرداد:ای جانم چشم عزیزم بهش میگم بیاد بازی کنید، بابا رسول کجاست؟
علیرضا:اینجا
مهرداد:دورت بگردم گوشی رو میدی بهش؟
علیرضا:آله، بابایی
رسول:جان؟
علیرضا:دایی باهات کال داله
رسول:بده بابا،جانم مهرداد؟
رسول گوشی به دست رفت تو آشپزخونه
منم علیرضا رو محکم به خودم چسبوندم و باهم مشغول دیدن تلویزیون شدیم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#رسول
ناهارو که خوردیم علیرضا و علی رفتن خوابیدن
منم باید میرفتم خونه تا،خونهرو برای فردا شب تمیز کنم
سوار ماشین شدم تو راه میوه و خوراکی هم گرفتم، امروز میخواستم تمام وسایل رو بگیرم که فردا اسیر نشیم
وقتی رسیدم بعد از یکم نشستن و حرف زدن با بیبی و آقاجون بلند شدم رفتم تو خونم
هوف خونه بازار شام بود،یعنی پشت دستمو داغ کردم علیرضا رو نزارم بیاد اینجا،هر وقت اومده واسم کار درست کرده
اول رفتم تو آشپزخونه قبل از کار یه آهنگ گذاشتم، بعد هم میوه ها رو شستم، خشک کردم گذاشتم تو یخچال، بعد هم ظرفای نشسته رو شستم،تی کشیدم رفتم سراغ خونه ،اساببازیهای علیرضا رو جمع کردم چیدم تو کمدش،اتاقشو جارو کشیدم
نوبت به اتاق خودم رسید
تمیز بود ولی خب بهتره یه جارو بکشم
همه جا رو تمیز کردم از روی میز عطرمو برداشتم سیر نمیشدم از بوش،
درش از دستم افتاد رفت زیر تخت
نشستمُ دست بردم زیر تخت، پیداش نمیکردم بیشتر خم شدم که دستم به چیزی برخورد کرد
کشیدمش بیرون یه پاکت بود
این دیگه چیه؟تابه حال ندیده بودمش
پشت پاکتو دیدم جواب سونوگرافی بود
وا این اینجا چیکار میکنه؟
اسمش برای عاطفه بود
باز کردم فکر کنم برای وقتیکه علیرضا رو باردار بود
خواستم مچاله کنم برگه رو که چشمم افتاد به تاریخش
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:پاکت سونوگرافی../:
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴♡
#مهرداد
پشت میزم نشسته بودم
خداروشکر تونستم تو یک هفته کارخونه رو مثل قبل راه بندازم
از این بابت خیلی خوشحال بودم و مدیون آقامهدی و امیرحسین بودم
کارگرا خداروشکر دوباره مشغول کار بودن
منم از اون سردردهای مزاحم راحت شده بودم
اون سام(شریکش)عوضی رو گرفتنُ و انداختن زندان و من یه نفس راااااحت کشیدم
سرم تو حساب کتابای کارخونه بود گوشیم زنگ خورد
دیدم رسوله، وا اینکه تازه باهام حرف زده
تماس رو وصل کردم
مهرداد:به آقارسول، بابا شما تا چند هفته پیش باید التماست میکردیم زنگ بزنی بعد الان واسه من روزی دوباره زنگ میزنی؟البته صبح خودم زنگ زدم😂
چند لحظه صبر کردم جوابی دریافت نکردم فقط صدای نفس کشیدنش بود که میاومد
مهرداد:رسول...رسول خوبی؟
دوباره صدای نفس هاش
مهرداد:وا چرا حرف نمیزنی،لال شدی بسلامتی؟
صدای ارومش به گوشم خورد؟
مهرداد:چیمیگی؟؟نمیشنوم؟
رسول(با داد):میگم این چیههه
مهرداد:چی چیه؟دیوونه شدی؟
رسول:این وامونده چیه؟ دروغه دیگه نههه
مهرداد:خب چی؟؟ چی دروغه
رسول:این برگه لامصب، این چیمیگه، چرا تاریخش با مرگ عاطفه یکیه این برگه سونوگرافی چیهههه
خودکار از تو دستم افتاد، یکم که گذشت و با خودم تحلیل کردم که چیشده محکم زدم تو سرم، وای خدایا بدبخت شدم اونو از کجا پیدا کرد آخه
مهرداد:اون هیچ..
رسول:خفهههه شووووو
تماس قطع شد
مهرداد:لعنت بهت مهرداد، لعنت
سوئیچمُ برداشتم سریع رفتم سوار ماشین شدم،روندم سمت خونه رسول
منه خر چرا یادم رفته بود پرونده پزشکی عاطفه رو بردارم آخه
________
درو که حاجآقا باز کرد سریع سراغ رسولو گرفتم، گفتن که تو خونهاس
پا تند کردم، کفشهامو که درآوردم وارد خونه شدم
مهرداد:رسول
جوابی دریافت نکردم، معلوم بود کجاست
زود رفتم تو اتاق
برقو روشن کردم،گوشهای پاهاشو جمع کرده بود و سرش روی پاش بود
رفتم جلوش نشستم دست گذاشتم روی شونهاش
مهرداد:رسول جان
سرشو بلند کرد، دوباره چشمای قرمز شدهاش رو دیدم، یه مدت بود راحت شده بودم از این قرمزی چشمها ولی الان..بخاطر گندی که خودم زدم دوباره قرمز شد
مهرداد:توضیح میدم
رسول:چیو توضیح میدی؟؟ اینکه زنم وقتی مُرد باردار بود؟ اینکه من دوتا عزیز از دست دادم چیووو میخوای بگی
مهرداد:تو آروم باش من همه ماجرا رو واست میگم
رسول:نه بابااا..بازم چیزی مونده که ازم پنهون کرده باشید؟ اگه این برگه رو پیدا نمیکردم بازم بهم میگفتی
مهرداد:آره بخدا، میخواستم توی شرایط بهتر بهت بگم
رسول:کدوم شرایط بهتررر؟؟هااا چه شرایطی، بدبختیم آره؟ خیلی نامردی
مهرداد:یکم درکم کن رسول، حال خرابت از یه طرف داغونم کرد،از یه طرف داغ عاطفه.. اگه بهت میگفتم و بیشتر عذاب میکشیدی چی
رسول:الان درد نداره؟؟عذاب نداره؟ یعنی از این به بعد قراره تو آرامش زندگی کنم که میگی
مهرداد:تو چه الان بفهمی یا همون روز هیچ فرقی نمیکرد، هیچ کاری نمیتونستی بکنی رسول
رسول:یعنی.. نمیشد ذوق کنم؟ذوق کردنم نمیتونستم؟🥺
حرفی زد که لال شدم تکیه دادم تخت بدون نگاه نکردم به رسول، و فقط تصویر سفید دیوار روبهروم بود، شروع کردم به حقیقت ماجرا، شاید دیگه وقتش بود، شاید اگه الان میفهمید دردش کمتر بود
مهرداد:میخوام بهت همه چیو بگم، فقط باید قول بدی آروم باشی
رسول:چی؟
مهرداد:اونروز اول رفتیم مطب دکتر برای تشخیص جنسیت بچه، عاطفه ۲ماهِ باردار بود، اونموقع نمیخواست به تو بگه چون پرونده سنگینی تو دستتون بود،عاطفه میگفت یکم که سرت خلوت شد جشن میگیره و بهت میگه، دقیقا همون روز تصادف... من باهاش رفتم برای سونوگرافی،فهمیدم که بچه..بچه..بچه دختره، عاطفه کلی ذوق کرد که تو قراره ذوق کنی،همه میدونن که چقدر دوست داشتی دختر دار بشی، عاطفه میگفت هیچ شبی بهتر از سالگرد ازدواجتون نیست پس بهتره که همون موقع بهت بگه، لحظه تصادف کنارش بودم میشنیدم که داره برات ویس میگیره، میگفت که زود بیای و میخواد خوشحالت کنه، اونجا برق ذوق و شادی رو تو چشماش دیدم،وقتی میخواست بگه دوستت داره لبخند زده بود، یه لحظه قافل شدم، یه لحظه سرعتم بیشتر شد و از خیابون رد شدم برای اینکه از بچه کار که داشت گل میفروخت برای عاطفه گل بگیرم، و بعد هم که ماشین خورد بهش،وقتی بردیمش بیمارستانُ گفتن که حالش بده و فوت کرده،اونجا با دکترا حرف زدم که بهت نگن باردار بود، حالت خیلی بد بود نخواستم بیشتر عذاب بکشی، رسول به خداوندی خدا فقط بخاطر خودت بود، بخاطر اینکه کمتر عذاب بکشی، می دونم الان دردت زیاده، ولی میتونی بلند بشی...(:
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:تو این دنیا انگار شادیِ بعد از شادی حرومه...(:🙂💔
بچه هاا
میدونم جنسیت توی ۲ ماهگی معلوم نمیشه ولی خب این رمانِ به اینجور مسائل زیاد توجه نکنید خواهشا
بعدم از مدرسه که اومدم پارتو درست میکنم دیشب همینجوری با چشمای بسته نوشتم😂