eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
858 دنبال‌کننده
207 عکس
107 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سی و چهارم💛 شب با بچه ها روبه روی در هیئت وایساده بودیم فقط چشمم به بخش خانم ها بود ساعت ۱ شب بود هیئت خالی شده بود ناامید شدم مثل روزهای قبل دلم گرفت از بچه ها دور شدم و شروع کردم به قدم زدن توجه ای به صدا کردنای بچه ها نکردم و فقط میرفتم خدایا داشتیم؟ بعد از عمری یه عاشق شدیم بعد اینجوری؟ انگار اون دختر آب شده رفته تو زمین البته منم فقط دارم وقتم رو تلف میکنم از کجا معلوم اون روز توی هیئت رفته و دیگه نیومده هیئت از کجا معلوم من یه چهره ی دیگه تو ذهنم درست کرده باشم انقدر تو فکر بودم که راه رو گم کردم هیچ جارو نمی‌شناختم یه کوچه ای شانسی انتخاب کردم از بین اون سه تا کوچه و ازش رد شدم همینجوری داشتم میرفتم که صدای جیغ یه دختر حواسم رو پرت کرد نگاهی به اطراف کردم بلاخره ته کوچه بن‌بست دیدم یه دختر چادری رو دوتا پسر داشتن اذیت می‌کردن تنها فکری که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که اون دختر رو نجات بدم دویدم سمتشون یکی از اون پسرا منو دید نزدیک رفتم و باهاشون درگیر شدم هم میخوردم هم میزدم خداروشکر یه جا این کاراته به دردمون خورد یه مشت زدم به دماغ یکیشون که خورد زمین و طرف حساب من شد اون یکی پسره بدجور میزد منو چقدر دستش سنگین بود صدای گریه اون دختره بدجور رو اعصابم بود رسول:زنگ بزن به پلییییس دیدم دختره با تلفن داره حرف میزنه که اون پسره ای که افتاده بود زمین به سرعت رفت سمتش و چادر از سر دختر برداشت رگ غیرتم زد بیرون و به سمتش یورش بردم ولی فهمید و محکم پاهاشو زد به پام خیلی درد گرفت و نتونستم طاقت بیارم به زانو افتادم پسره منو خوابوند و دونفر شروع به زدنم کردن دیگه جونی تو بدنم نمونده بود سوزش بدی روی بازوم حس کردم و آخ بلندی گفتم همون لحظه صدای یکی اومد که می‌گفت فرار کنید فرار کنید اون دونفر هم پا به فرار گذاشتن با ته مونده جونم بلند شدم و به دیوار تکه دادم دستم روی بازوم بود خیلی خون داشت ازم میرم و منم چشمام هی سیاهی میرفت به دختری که چادر از سرش افتاده بود و پوشیه به صورتش زده بود و نشسته بود و داشت گریه میکرد نگاه کردم از خودم متنفر شدم که چرا هیچ غلطی نمیتونم بکنم برای امنیت این مردم فقط رو خودم اسم گذاشتم سرباز آقا آقاسرباز بی غیریت میخواد چیکار چادرش کنارم بود با دستای خونی برداشتم و گرفتم سمتش رسول:س.سر.سرت.ک.کن دختره با لرز و ترس اومد سمتم و چادرش رو ازم گرفت و سر کرد بعدش اومد سمتم سرم رو انداخته بودن پایین بنده خدا همینجوری داشت از ترس سکته می‌کرد دیگه دوست نداشتم با دیدن قیافه ام ترسش بیشتر بشه دختره:ح.حال.حالتون.خوبه بنده خدا لکنت گرفته بود دوست داشتم جوابش رو بدم ولی درد امونم رو بریده بود رسول:خ.خو.بم دختر اومد جلو و خواست دست بزنه به زخم که نذاشتم عصبی شد و گفت دختره:فقط میخوام ببینم زخمت رو نمی‌خورمت که آقاجان..دستت رو بکش آروم دستم رو برداشتم اونم بدون اینکه دستش بهم بخوره به زخمم نگاه کرد زود بلند شد و کیفش رو آورد پوشیه اش رو آورد پایین و با دیدنش هنگ کردم خودش بود..کسی که این همه مدت دنبالش بودم کسی که عاشقش شده بودم فقط زول زده بودم بهش اشک تو چشمام حلقه شد خدایا نوکرتما..نوکرتم خدا ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خدایا نوکرتم😊❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سی و پنجم💛 خیلی ترسیده بودم اون پسره که منو نجات داد بدجور زخمی شده بود از کیفم زود چفیه ام رو برداشتم و بستم به بازوش گره محکمی که بهش زدم صدای آخش دراومد یه لحظه باهاش چشم تو چشم شدم نگاهش خیلی فرق داشت یه حسی داشت چشم هاش ولی الان هیچی نمی فهمیدم عاطفه:آقا حالتون خوبه؟ خیلی بی‌حال شده بود فقط آروم لب زدم خوبم بطری آبو از کیفم بیرون آوردم اینو خداروشکر داخل حیاط هیئت شستم وگرنه عذاب وجدان میگرفتم اگه به پسره میدادم بطری آبو به طرفش گرفتم سرش رو تکه داده بود به دیوار چشم هاشو بسته بود دیدم یه قطره اشک از چشم هاش افتاد یعنی انقدر درد داره که گریه میکنه؟ عاطفه:آب چشم باز کرد ولی دوباره بست خودم مجبور بودم پس آروم بطری رو گذاشتم روی لب هاش یکم بطری رو به سمت بالا گرفتم تا راحت تر بخوره یکم که خورد بطری رو از لب هاش جدا کردم گوشیم رو بیرون آوردم و زود به پلیس زنگ زدم بهشون گفتم چیشده و آدرس دادم وقتی گوشی رو قطع کردم به پسره نگاه کردم یکی در میان نفس می‌کشید ترسیدم نکنه از هوش رفته باشه عاطفه:آقا..آقاااا آروم لای چشم هاشو باز کرد نمیدونم چرا خوشحال شدم و خداروشکری زیر لب گفتم پسره دهن باز کرد چیزی بگه ولی انگار لال شده بود هیچ صدایی بیرون نمی اومد یکم نزدیک تر رفتم تا بشنوم چی میگه رسول:ب‌ا.م‌ن.ا.ز.د.وا.ج.م‌ی‌ک‌ن‌ی؟ اینو که گفت چشم هاش بستم شد و افتاد رو زمین ولی من همه فکرم رفت سمت حرفی که زد این چی گفت؟ چون ازش خون رفته داره هذیون میگه مگه نه؟ گفت ازدواج؟ یعنی یعنی چی به پسره نگاه کردم چراغ های کوچه روشن بود برای همین میتونستم صورتش رو ببینم خیلی رنگ پریده بود یه لحظه ترسیدم نکنه مرده باشه آروم دستای لرزونم رو نزدیک بینیش گرفتم آروم آروم نفس می‌کشید خدایا یه وقت نمیره بدبخت بشم صدای آژیر باعث شد از جام پاشم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ بعضی جاها باید حرف دلت رو بگی چون امکان داره دیر بشه و هیچ وقت نتونی حرفت رو بزنی💔🤗پس هر وقت دلت حرف داشت زود بگو
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سی و ششم💛 همه جا پر شده بود از آدم پلیس ها سعی داشتن متفرق کنن به آمبولانس تماس گرفتن و چند دیقه گذشت که اومد اون پسر رو بعد از معاینه و وصل سرم سوار آمبولانس کردن منم مجبور بودم با یه مامور پلیس برم تو آمبولانس من پایین پاهاش نشسته بودم بهش نگاه کردم خیلی رنگ پریده بود وقتی رسیدیم بردنش تو یه اتاق گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم به داداش مهرداد مهرداد:الو عاطفه معلوم هست تو کجایی عاطفه:داداش توروخدا بیا بیمارستان مهرداد:یاخدا واسه چی؟ا عاطفه:نگران نباش فقط زود بیا داداش مهرداد:باشه کدوم بیمارستان؟ عاطفه:امام علی مهرداد:اومدم دکتر اومد بیرون زود رفتم کنارش عاطفه:چیشد؟ دکتر:زخمش عمیقه باید عملش کنیم شما از بستگانش هستین عاطفه:خیر مامور پلیس:لطفا سریع عملش کنید دستوره دکتر:چشم تخت رو آوردن بیرون و بردنش اتاق عمل نشستم پشت در یک ساعت عملش طول کشید دکتر که اومد بیرون ماموره زود رفت سمتش مامور:حالش چطوره؟ دکتر:خوبه تا یه ساعت دیگه بهوش می یاد مامور:ممنون آوردنش توی بخش از دور دیدم که داداش داره می یاد سمتم زود رفتم کنارش مهرداد:سلام چیشده؟ عاطفه:سلام هیچی یعنی هیچی هم که نه مهرداد:خب بگو دیگه نصف عمر شدم عاطفه:از هیئت که داشتم می اومدم خونه دوتا پسر مزاحم شدن و میخواستن منو بگیرن ولی یهو نمیدونم از کجا یکی اومد و منو از دستشون نجات داد ولی خوده پسره زخمی شد آوردنش اینجا مهرداد:تو حالت خوبه عاطفه:آره داداش ولی اون پسره. مهرداد:نگران نباش..اتاقش کجاست؟ با دست به روبه رو اشاره کردم مهرداد زود رفت تو اتاق ولی همین که رفت گفت رسول پس اسم پسره رسوله ولی مهرداد از کجا میشناسه؟ رفتم داخل سرم رو انداختم پایین از لباسش گرفتم و کشیدمش بیرون کلافه برگشت سمتم و گفت مهرداد:چیه عاطفه:این پسره رو تو از کجا میشناسی؟ مهرداد:ایشون رفیق بنده هستن عاطفه:پس چرا من تابه حال ندیدمش؟ مهرداد:شما نکه خیلی به درس اهمیت میدادی هر وقت این می اومدم خونه شما تو اتاق درحال درس خوندن بودین بعد هم که بزرگ شدیم جنابعالی رفتین تبریز برای دانشگاه از کجا میخواستی ببینیش؟ عاطفه:عاقلانه بود مهرداد:جدی رسول تورو نجات داد؟ عاطفه:آره..چطور؟ مهرداد:خوشم اومد ازش..پسر باغیرتیه آفرین بعد دوباره برگشت تو اتاق منم روی صندلی ها نشستم حرفای این آقا رسول تو ذهنم تکرار میشد ای بابا بدبختی گیر آوردما حالا این آقارسول چرا باید بشه رفیق داداش خنگ ما؟؟ زیر لب فقط داشتم ذکر میگفتم ای وای اگه به داداش بگه چی؟ اون حساسه روی ازدواج من وای خدایا امشب رو بخیر کن سرم رو تکه دادم به دیوار و چشم هامو بستم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:آدما همیشه عاشقن ولی عاشق چی؟خدا میدونه بعضی ها اصلا نمیفهمن که عاشقن ولی عشقه که آدم رو سرپا نگه داشته حواست باشه😉
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سی و هفتم 💛 کنارش نشسته بودم یک ساعتی میشد اینجا بودم و به این پلیسا جواب پس میدادم بالاخره ولم کردن دیدم چشم هاشو باز کرد مهرداد:رسول..رسول صدامو می‌شنوی؟ رسول:آخ مهرداد:خوبی؟ رسول:آره خواست بلند بشه که نذاشتم مهرداد:تازه بهوش اومدی یکم دراز بکش حالت بیاد سر جاش رسول:تو اینجا چیکار میکنی؟ مهرداد:آبجیم بهم گفت رسول:آبجیت؟ مهرداد:عاطفه..همونی که نجاتش دادی رسول:د.درو.غ.میگی؟ مهرداد:چه دروغی دارم بهت بگم آخه تو آبجیم رو ندیدی اون یکم خجالتیه وقتی یکی می‌اومد خونه میرفت تو اتاقش تو ندیدی تا به حال رسول:ح.حال.ش.خو.به؟ مهرداد:تو چرا اینطوری شدی آره حالش خوبه رسول زیر لب خداروشکری گفت این چرا وقتی فهمید عاطفه خواهرمه یه جوری شد؟ البته خوب میدونستم وقتی رسول استرس بگیره لکنت میگیره مهرداد:خوبی رسول رسول:آره مهرداد:بیا این لیوان آبو بخور کمکش کردم و آبو خورد یکم که بهتر شد گفتم مهرداد:ممنونم رسول اگه تو اونجا نبودی معلوم نبود الان چه بلایی سر عاطفه میومد تا آخر عمر مدیونتم رسول:وظیفه بود مهرداد:وظیفه من چیه حالا؟ رسول:منظورت چیه؟ مهرداد:دیشب به گوشیت زنگ زدم ولی جواب ندادی بجاش داوود جواب داد البته رو آیفون بود با سعید و فرشیدم حرف زدم میگفتن که جنابعالی در فراق عشقت داری زجر میکشی تا اینو گفتم رنگش پرید وا این چشه مهرداد:وا رسول چرا رنگت پریده ها رسول:ه‌ی‌چی مهرداد:خب بگو ببینم عاشق کی شدی رسول:ه‌ی‌چی مهرداد:هیچی و کوفت..میگم بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم رسول:نمیتونی مهرداد:اصلا نتونستم کمکت کنم هم هیچ بگو کیه دوست بدونم زن داداش من کیه رسول:.... مهرداد:بگو دیگه بی‌شعور ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ چی میگفتم؟ میگفتم عاشق خواهرت شدم بعد راحت می‌خندید و می‌گفت به به؟مبارکه نه بابا بدتر میزنه تو دهنم و تمام رفاقت ما هم تمام روم نمیشد تو چشم هاش نگاه کنم از یه طرف دلم میگفت بگو از یه طرف عقلم میگفت نه خدایا چیکار کنم آروم بلند شدم دستم تیر می‌کشید ولی خب مجبور بودم مهرداد:بخواب چرا پاشدی احمق رسول:خوبم مهرداد:چیزی میخوای؟ رسول:آره مهرداد:چی داداش بگو رسول:بزاری حرفمو بزنم مهرداد:دیوونه ای بخدا خب بگو داداشم نمیتونستم حرف بزنم دلم نمیخواست رفاقت منو مهرداد از هم بپاشه خدایا همیشه به حرف دلم گوش دادم سربلندم کرده این‌بارم به حرف دلم گوش میدم فقط نزار امیدم،ناامید بشه خداجونم (تمامی حرفای رسول با لکنته خودتون اینجوری تو ذهنتون بخونید😂) رسول:راستش داداش من یعنی چیزه تو..نه من اَه من من عاشق شدم بعد...بعدش هم که مهرداد:رسول جان آروم باش چرا انقدر استرس داری راحت بگو منو تو داداشیما مثلا چشمامو بستم و گفتم..گفتم چیزیو که نباید الان میگفتم گفتم و اولین بار خشم داداشم رو دیدم گفتم و برای اولین بار روم دست بلند کرد سرم داد کشید گفت هر چی که بود و نبود رو گفت عاطفه خانم زود اومد داخل ترسیده بود مهرداد با دیدن خواهرش خشمش فوران شد و دستش رو گرفت رفتن بیرون حالا من موندم و با دله شکسته من موندم با یه عذاب وجدان لعنتی من موندم و تنهایی من موندم و این دل عاشقم💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:عشق اِشکِنَک داره سر شِکَستَنَک داره🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سی و هشتم💛 از هر کی توقع داشتم جز رسول اون رفیقم بود اون داداشم بود بعد خیلی ریلکس میگه عاطفه رو دوست داره اون غلط کرده گفته حالا واسه من می یاد برای عاطفه غیرت بازی میکنه اصلا به جهنم که زخمی شدی حقت بود..چه خری بودم نگران اون شدم توی ماشین نشستم عاطفه هم کنارم نشست تموم عصبانیتم رو سر پدال گاز خالی کردم عاطفه هم که از ترسش چیزی نمیگفت و سرش پایین بود عاطفه:داداش مهرداد:ساکت عاطفه:باید حرف بزنم مهرداد:چی میخوای بگی..هاااا عاطفه:اولا سرمن داد نزن..عصبی هستی که هستی حق نداری سر من داد بزنی..دوما تو کار خیلی اشتباهی کردی دست رو آقارسول بلند کردی و الانم تنهاش گذاشتی حالا هر حرفی که زده کار تو اشتباه تر از اون بود اون بنده خدا جوابش معلومه ولی دوروز دیگه چطوری میخوای باهاش چشم تو چشم بشی؟ شاید اون بنده خدا الان پولی نداشته باشه که خودش رو مرخص کنه وجدان داری تو اصلا؟ مهرداد:چیه هواشو خیلی داری عاطفه:واقعا ازت انتظار نداشتم راجبم اینجوری فکر کنی..حرف من رفیق توعه نه کسی که منو ازت خاستگاری کرده مهرداد:نمیخوام دیگه ادامه بدی عاطفه:قبول کن کار خیلی اشتباهی کردی که سرش داد زدی و دست روش بلند کردی اون جز خوبی کاری نکرده بعد جواب همه اون خوبی هارو اینجوری میدی؟بابا حسن اینجوری پسر تربیت کرده؟ همین الان دور میزنی برمیگردی بیمارستان مهرداد:عاطفه عاطفه:همین الان مهرداد:استغفرالله عاطفه:دور بزن به ناچار فرمون رو کج کردم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ نیم ساعتی از رفتن اونا می‌گذشت و من فقط گریه میکردم ساعت ۳ صبح بود دیگه خسته شدم حتما حکمتی بوده دوست نداشتم بیمارستان بمونم جایی که برای اولین بار داداشم منو زد جز از گل نازک تر بهم گفت اشک هامو پاک کردم دستم درد میکرد ولی بیشتر از قلب شکسته ام که نبود گوشیم رو درآوردم ۱۰ تا تماس از داوود ۲۳ تا از آقامحمد ۲ تا از آقاجون ۱۴تا از سعید ۸ تا هم فرشید وای مثلا آقامحمد بهم گفته بود زود بیام اداره که کارم داره چیکار کنم الانم؟ زنگ بزنم بهشون؟ دوست نداشتم به کسی چیزی بگم تا نگرانم بشن خونه هم میرفتم بی بی سکته می‌کرد آروم جیبم رو گشتم کارتم رو پیدا کردم از تخت اومدم پایین وای سرگیجه دیوونم می‌کرد چند لحظه ای صبر کردم یکم که بهتر شد رفتم سمت در همین که خواستم درو باز کنم خوردم به یکی و افتادم چشم هامو محکم بستم و دستم رو فشار دادم خیلی دردم اومد انگار داشتم میمردم😓😖 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:آدما تغییر میکنن خیلی زیاد شاید آدم ها برای یکی که خیلی دوستشون دارن غیرتی بشن و دست روی کسی که بازم براشون مهم بود بلند کنن ولی تو دلشون چیزی نیست مطمئنم🥲❤
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت سی و نهم💛 توی راه فقط عاطفه برام روضه میخوند هی روایت میگفت آخر لجم در اومد گفتم مهرداد:بسه بابا..رسول رفیق منه توروسنَنه؟؟؟ عاطفه:دارم رفاقتتون رو جوش میدم مهرداد:تو خودت عامل این همه اتفاقاتی عاطفه:به من چه؟ مهرداد:تو آخه بیکار بودی رفتی تو هیئت خادم شدی؟ عاطفه:دیگه ببخشید شما به بزرگی خودتون بعدم برای خادم هیئت امام حسین که اجازه شما رو لازم نداشتم مهرداد:خیلی پرو شدی عاطفه:یکم پاتو روی اون گاز وامونده فشار بده زودتر برسیم مهرداد:چیه لَح لَح میزنی واسه دیدن آقا رسول؟ عاطفه:میدونستی دلم میخواد الان جفت پا بیام تو دهنت مهرداد:بزرگتری گفتن کوچیکتری گفتن بی ادب..حالا میگه باباحسن چطوری پسر تربیت کرده والا دختر تربیت کردنش رو هم دیدم با جفت چشمام عاطفه:به این خوبی مهرداد:عاطفه؟ عاطفه:بله مهرداد:تو واقعا جوابت به رسول منفیه؟ عاطفه:چرا از اون شاخه میپری به اون شاخه مهرداد:جواب منو بده عاطفه:... مهرداد:دوستش داری عاطفه:نه مهرداد:پسر خوبیه ها عاطفه:چیشد؟الان شد پسر خوب؟ مهرداد:نه الان که دارم فکر میکنم بنده خدا خیلی مظلوم گفت بعدم اون الان یه هفته هست دنبالته و پیدات نکرده عاطفه:چیییییی؟ مهرداد:آروم بابا کر شدم خب دوستاش میگفتن روز عاشورا تورو توی حیاط هیئت دیده بعد از اون هر شب می اومده دم هیئت تا پیدات کنه ولی نبودی..بنده خدا خبر نداشته این خواهر ما از قبل آشپز هیئت میره و وقتی سالن رو جارو هم می‌کشیدن ظاهر میشه😂 عاطفه:زهرمار چه وقته مسخره بازیه مهرداد:حالا که دارم فکر میکنم میگم من چه ‌اشتباه کردم سر رسول بدبخت داد کشیدم..میگفتم قبول بیا اینو ببر عاطفه:مگه رو دستت موندم مهرداد:آخه دیوونه ای کسی حاضر نیست بیاد بگیرتت عاطفه:فکرتو یکم استراحت بده رسیدیم پیاده شو ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ جدی نمیتونستم باور کنم این آقا رسول یه هفته دنبالم بوده پس بگو چرا وقتی پوشیه ام رو کشیدم پایین تعجب کرد با حرفای مهرداد واقعا دلم میخواست جرش بدم بنده خدا ارزو چطوری اینو تحمل میکنه؟ وقتی رسیدیم رفتیم داخل مهردادم از رفتارش پشیمون بود اینو مطمئنم من ازش کوچیکترم ولی خب من میشناسم داداشم رو دلش خیلی مهربونه مهرداد از پذیرش پرسید که آقارسول تصویه کردن یا نه که خداروشکر گفت که هنوز توی بیمارستانن مهرداد پا تند کرد سمت اتاق آقارسول البته دوید منم پشت سرش آروم آروم میرفتم مهرداد درو باز کرد که همون موقع آقارسول خورد به مهرداد افتاد زمین آخش در اومد مهرداد زود رفت کنارش مهرداد:رسول؟..رسول داداش خوبی؟ دیدم که جواب نمیده و فقط داره درد میکشه زود رفتم و به دکتر گفتم من بیرون اتاق منتظر بودم این مهردادم انقدر اصرار کرد تا بلاخره کنار آقا رسول موند روی صندلی نشستم صلوات شمار رو از کیفم درآوردم و مشغول صلوات فرستادن شدم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:آدم ها خیلی قلب مهربونی دارن هیچ کس سنگ دل نیست این تصور فرد روبه روشه😊
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت چهلم💛 دکتر داشت رسول رو معاینه می‌کرد چندتا از بخیه های دستش پاره شده بود جای انگشتام روی صورتش معلوم بود راست می‌گفت عاطفه الان چطوری میخوام باهاش چشم تو چشم بشم گوشه ای وایساده بودمو فقط چشم دوخته بودم به جای انگشتام از روز اول رفاقتمون که وقتی کلاس اول بودیم تا الان از ذهنم گذشت شاید رسول حق داشت البته شاید نه اون واقعا حق داره چیزی نشده که عاشق شده منم یه روزی عاشق ارزو شدم و تا الانم عاشقش موندم پس رسول هیچ حرف خلاف شرعی نگفته دکتر بهش آرامش بخش زد انقدر که درد داشت وقتی کار دکتر و پرستار تموم شد رفتن منم آروم رفتم کنار رسول بیدار بود ولی چشم هاشو بسته بود آروم لب زدم مهرداد:داداش چشم هاشو باز کرد نمی‌دونست من اینجام از دیدنم تعجب کرد رسول:ت‌و مهرداد:خوبی؟درد نداری؟ رسول:ن‌ه صندلی کنار اتاق رو کشیدم کنار تختش و نشستم دستش رو گرفتم و گفتم مهرداد:شرمنده ام داداش دستم بشکنه..لال بشم که رسول:کاری‌نکردی داداش تقصیر من بود من شرمنده ام نباید اون حرفو میزدم مهرداد:بخشیدی منو؟ رسول:آیییی...آره مهرداد:درد داری؟ رسول:الان که خواستم تکون بدم تیر کشید مهرداد:خب تکون نخور مجبوری رسول:😐 مهرداد:ها؟ فکر کردی تا آخر عمرم نازتو میکشم تو اصلا غلط میکنی منو نبخشی مگه دست خودته..والا حاج آقا و حاج خانم که از گل نازک تر بهت نگفتن یه سیلی بخوری اشکال نداره رسول:رو که نیست سنگ پا قزوینه مهرداد:از خداتم باشه رسول:هست مهرداد:خب حالا من برم یه چیزی برات بگیرم دو روز دیگه برامون حرف درنیارن چیزی نخریدی رسول:مهرداد😐 مهرداد:بخواب بینم بابا ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ مهرداد خره مگه نه؟ پاشد رفت بیرون دستی که سالم بود ولی سرم بهش وصل بود رو گذاشتم روی پیشونیم چشم هامو بستم هنوز به دیقه نکشیده بود که صدای باز شدن در اومد فکر کردم مهرداده گفتم رسول:نرفته برگشتی که آقای پرو دیدم جواب نداد چشم باز کرد دیدم عاطفه خانمه زود پاشدم که دستم تیر کشید دوباره لبم رو گاز گرفتم عاطفه:سلام رسول:س‌لا‌م عاطفه:حالتون خوبه رسول:ممنون..شما خوبین عاطفه:الحمدالله رسول:اوووم راستش من بابت حرفام معذرت میخوام ازتون حلالم کنید عاطفه:نیومدم اینجا راجب این باهاتون حرف بزنم..اومدم اینجا ازتون تشکر کنم من جونمو بهتون مدیونم واقعا نمیدونم اگه نبودین چه بلایی سرم می یومد ممنونم رسول:خواهش میکنم..وظیفه ام بود عاطفه:مهرداد گفت میره چند دیقه دیگه می یاد اگه کاری بود من بیرون اتاقم رسول:ممنون رفت بیرون قلبم تند تند میزد آروم زیر لب گفتم رسول:اینجوری نکوب به سینه ام دیگه باید فراموشش کنی حالا چه بخوای چه نخوای ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:مگه قلب آدم هم میتونه چیزی رو فراموش کنه؟🥲💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت چهل و یکم💛 رفتم یه سه تا ساندویچ گرفتم معده ام سوراخ شد وقتی برگشتم دیدم عاطفه از اتاق رسول اومد بیرون رفتم کنارش مهرداد:چیشد؟ عاطفه:چی چیشد؟ مهرداد:میگم رفتی تو اتاق چیشد عاطفه:آها رفتم ازش تشکر کنم زشت بود نمی‌رفتم مهرداد:خوبه..بیا اینو بخور عاطفه:میل ندارم داداش مهرداد:بگیر‌ببینم با اکراه از دستم گرفت و گذاشت کنارش مهرداد:میری خونه؟ عاطفه:الان برم خونه نمیگن کجا بودی؟ چرا سرو وضعت خاکیه؟ مهرداد:چرا میگین😅صبر کن دکتر گفت میتونه مرخص بشه رسول فقط قبلش سرمش تموم بشه بعد عاطفه:اشکال نداره مهرداد:بیا این سوئیچ ماشین برو بشین تو ماشین عاطفه:باشه ممنون..خدافظ مهرداد:به سلامت عاطفه که رفت منم رفتم تو اتاق دیدم رسول نشسته رو تخت مهرداد:چرا نشستی رسول:خوبم..میشه بری مرخصم کنی؟ مهرداد:مرخصی ولی اول سرمت تموم بشه رسول:بیا این کارتم رو بگیر مهرداد:واسه چی؟ رسول:خب هزینه بیمارستان مهرداد:جرأت داری یه بار دیگه بگو رسول:خب باید خودم حساب کنم دیگه مهرداد:لازم نیست تو بخاطره خواهر من اینجایی رسول زیر لب چیزی رو آروم گفت ولی خب شنیدم رسول:به خاطر قلب خودم بود نقاب نشنیدن به خودم گرفتم نایلون توی دستم رو گذاشتم روی میز و کنارش روی تخت نشستم آروم بغلش کردم جوری که به دستش فشار نیاد مهرداد:من با عاطفه حرف میزنم اگه قبول کرد بهت زنگ میزنم اگه هم که نه شرمنده رسول:... مهرداد:هیچ وقت نترس رسول من باهاتم❤️ رسول:میشه برم از اینجا،؟ مهرداد:میبرمت رسول:نه مزاحمت نمیشم خودم میرم فقط بزار برم مهرداد:باش الان میگم پرستار بیاد زیر لب ممنونی زمزمه کرد از بغلم جداش کردم و رفتم بیرون نظرم به کل عوض شده بود انگار اون موقعی که رسول بهم گفت عاشق عاطفه شده شیطون شده بودم شیطون بهم دستور میداد ولی الان نه..الان دیگه کسی جز قلب رسول بهم دستور نمیده جز حال رسول بهم دستور نمیده به پرستار گفتم اونم سرم رسول رو درآورد رسول میخواست تنها باشه و من هیچ حرفی جز باشه نمیتونستم بزنم وقتی رسول رفت منم رفتم سوار ماشین شدم عاطفه:چرا اومدی؟ مهرداد:رسول رفت ماهم بریم دیگه عاطفه:وا کجا رفت مهرداد:گیر نده رفت دیگه عاطفه هم چیزی نگفت چند دیقه ای تو راه بودیم که زدم کنار کمربند رو باز کردم کامل چرخیدم سمت عاطفه مهرداد:رسولو دوست داری؟ ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ دو روز گذشته و مهرداد بهم زنگ نزده دیگه قشنگ نا امید شده بودم ساعت ۹ شب بود توی خونه بودم حال سایت موندن نبود کنار حوض نشسته بودم گوشیم زنگ خورد حال جواب دادن نبود ولش کردم اصلا نفهمیدم کیه البته مهم هم نیست دوباره زنگ خورد کلافه شدم و بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم رسول:هااااا مهرداد:ها زهرمار با صدای مهرداد تنم یخ کرد از استرس خدایا یعنی الان میخواد بگه نه؟ معلومه رسول:ببخشید مهرداد:اشکال نداره..میخواستم بهت راجب عاطفه بگم رسول:خ‌ب مهرداد:شرمنده داداش دیگه تموم نمیخواستم چیزی بشنوم خواستم گوشی رو قطع کنم که با ادامه حرفش هنگ کردم مهرداد:شرمنده داداش این آبجی خل و چله ما تا آخر عمر قراره وَر دلت باشه🤣🤣 این دو روزم خواستم یکم اذیتت کنم خبر ندادم حرفی که زد واقعا برام غیر باور بود از خوشحال بود یا هر چیزی پریدم تو حوض ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:آدم باید بعضی موقع ها به دستور قلب کسه دیگه ای گوش کنه نه قلب خودش بلکه قلب اون طرف اول😊❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت چهل و دوم💛 اشک روی گونه ام رو پاک کردم فکر کردن به گذشته قلبم رو به درد می آورد با اینکه شش ماه از فوت عاطفه می‌گذشت ولی انگار واسه من همین دیروز بود همین دیروز بود که زنگ زدن گفتن بیا بیمارستان بیا که عاطفه ات تصادف کرده تصادف؟ تصادف؟ اسمی که وقتی ۵ سالم بود شنیدم و همین تصادف بود که عزیزانم رو ازم گرفت آخه چقدر درد باید بکشم چقدر زجر باید بکشم آخه خدایا فقط ۵ سال زندگی با عاطفه؟ من هنوز سیر نشده بودم از نگاهش سیر نشده بودم از خنده هاش از همه چی عاطفه سیر نشده بودم به علیرضا نگاه کردم که خیلی راحت خوابیده عاطفه خانم این علیرضا فقط زمان بچگیش راحت می‌خوابه وقتی بزرگ بشه به دوستاش توی مدرسه بگه مادرم فوت کرده؟ بزرگ بشه و ببینه بچه ها با مادراشون میرن پارک میرن خرید میرن مدرسه ولی علیرضا چی؟ من تا یه حدی میتونم جای تورو براش پر کنم بقیه اش چی؟ میدونی عاطفه،علیرضا از وقتی تو رفتی شبا بلند میشه اگه کنارش نباشم گریه میکنه میدونی چرا؟ آخه فکر میکنه منم تنهاش گذاشتم عاطفه روز های اولی که نبودی و از پیشمون رفتی علیرضا انقدر گریه میکرد که نگو منم نمیتونستم آرومش کنم فقط میگفت مامان شبا همش خواب تورو میدید توکه میدونستی علیرضا به مادرش وابسته اس توکه میدونستی علیرضا شبا اگه مادرش کنارش نبود نمی خوابید پس چرا تنهاش گذاشتی آخه لعنتی چراااااا چرا انقدر زود ازم خسته شدی چرا صبر نکردی بیام پیشت چرا بدون خدافظی تنهام گذاشتی چرااااااااا😭💔 انقدر بد بودم که زود رفتی از پیشم من خاطره هاتو میخوام چیکار؟ من تورو میخوام فقط فقط تورو اشکام دوباره روونه شدن این چند ماه سرخود شدن این اشک ها هی دم به دیقه می باره به ساعت نگاه کردم ۳ بود دو ساعت دیگه باید میرفتم دنبال فرشید و فرشاد اشک هامو پاک کردم البته برای صدمین بار جالبه مگه نه عاطفه؟ قبل خوابیدن به مهرداد نگاه کردم دوباره همون لبخندهای تلخ اومد روی لبم چی میشد دوباره برگردم به زمان قبل توام هر چقدر دوست داری منو بزن فقط عاطفه نفس بکشه این تنها آرزومه🥺 که البته هیچ وقت برآورده نمیشه چندتا نفس عمیق کشیدم برگشتم سمت علیرضا و خوابیدم آروم بغلش کردم و به خودم چسبوندمش تنها آرامشم علیرضا بود پتو رو روش مرتب کردم چشمامو بستم فکر و خیال عاطفه نمیذاشت بخوابم نمیدونم چند دیقه بیدار بودم که خوابم برد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:گذشته بعضی ها شیرینه بعضی ها تلخ گذشته تلخ بدجور توی ذهن و قلب آدم میمونه جاش میمونه و درد میکنه ولی گذشته های شیرین زیاد یادمون نمی یاد این خصلته سرنوشته💔🖤
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت چهل و سوم💛 با ویبره گوشیم بیدار شدم آروم دستم رو از زیر سر علیرضا برداشتم و گوشیم رو خاموش کردم به علیرضا نگاه کردم دیدم آروم خوابیده اول رفتم و وضو گرفتم مهرداد و بابا حسنم بیدار شده بودن این کامرانم که همیشه خدا ۱۰ دیقه مونده آفتاب طلوع کنه پا میشه نماز میخونه بعد خوندن نماز بلند شدم رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم لباسایی که تنم بود رو بردم انداختم تو ماشین تا بعدا روشن کنم خواستم برم بیرون که گریه علیرضا بلند شد زود رفتم کنارش و بغلش کردم ولی همچنان داشت گریه می کرد بابا حسن زود اومد کنارم حسن:چی شده رسول جان؟! رسول:چیزی نیست بابا یکم ترسیده فقط حسن:از چی آخه؟ رسول:یه مدتیه شبا اگه کنارش نباشم گریه می کنه الانم داشتم می رفتم سر کار بیدار شد دیده نیستم گریه میکنه حسن:اگه دیرت شده بده من آرومش می کنم تو برو رسول:آره بابا حسن دیرم شده اگه بشه علیرضا رو نگه دارین حسن:بده من بابا جان برو به کارت برس علیرضا رو دادم به بابا دستی به سرش کشیدم و بلند شدم خوبه دیشب ماشین رو بردم بیرون وگرنه الان همه همسایه ها رو بیدار می کردم سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه فرشید وسط راه بهش پیام دادم آماده بشن نزدیکم خیلی خسته بودم و با زور خودمو بیدار نگه داشتم خیابونا خلوت بود برای همین زود رسیدم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ دیشب اومده بودم خونه فرشید دلم برای مامان و بابا تنگ شده بود از کی بود نرفته بودم سر خاکشون مامان من بالاخره اومدم پیش داداش بابا از داداش معذرت خواستم بابت دعوای دو سال پیش لطفا شما هم منو ببخشید ببخشید که داداشو تنها گذاشتم🙃 فرشید:رسول نزدیکه پاشو آماده شو فرشاد:چرا رسول انقدر زود میادددد فرشید:عادتشه پاشو زود آماده شدیم و رفتیم پایین همون موقع رسول رسید پیاده شد و باهامون دست داد رسول:فرشید بیا خودت بشین من خوابم میاد فرشید:باز تو نخوابیدی؟ رسول:چرا خوابیدم ولی کم فرشید:تا برسیم بخواب پس رسول:باشه رسول رفت عقب نشست فرشید پشت فرمون نشست منم جلو دیشب یادم رفت از فرشید درباره رسول بپرسم برگشتم پشت دیدم خوابیده آروم لب زدم فرشاد:داداش اونم مثل خودم آروم جواب داد فرشید:جانم؟ فرشاد:چرا نخوابیده؟ فرشید چیزی نگفت و فقط یه لبخند زد فکش می لرزید آخه چرا؟! فرشید آروم می رفت تا رسول یکم بیشتر بخوابه سرمو تکیه دادم به شیشه چشم هامو بستم زیر لب ذکر صلوات رو زمزمه کردم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خیلی خسته ای؟میدونم ،تحمل کن همه چیز تمام میشه این زندگی تلخ تموم میشه🙃💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت چهل و چهارم💛 دیشب توی اداره مونده بودم با محمد احسان هم فرستادم خونه دیگه تا الان باید می یومد رفتم پایین که دیدم فرشید و فرشاد و رسول رسیدن رفتم جلو با لبخند بهشون دست دادم رسول:سلام آقا صبح بخیر محسن:سلام رسول صبح توام بخیر فرشید و فرشاد:سلام آقا محسن:سلام برادرای گل..آقافرشاد دیشب خوش گذشت؟😂 فرشاد:نه بابا اصلا خوشم نگذشت آقامحسن این بی‌شعور فرشید کلا حموم بود محسن:🤣 رسول:فرشید لااقل یکم به برادرت احترام میزاشتی یه شام میدادی به بدبخت فرشاد:شامم بهم نداد رسول فرشید:چشمات دربیان ندادم؟ فرشاد:املت شد شام آخه رسول:خاک تو سرت فرشید لااقل حال نداشتی درست کنی از بیرون غذا می‌گرفتی فرشاد:میبینی مثلا خیر سرم بعد از دوسال رفتم خونش فرشید:برو خداروشکر کن که گشنه نموندی رسول:گشنه میموند که بهتر بود فرشاد:دقیقا محسن:بسته حالا شاید بنده خدا حوصله نداشته چیزی بهتر درست کنه بعدم آقا فرشاد همون چیزی که درست کرده رو باید بخوری و بگی دستت درد نکنه ناشکری چرا میکنید آخه فرشید:والا حالا یه روز به همتون شام میدم از اون خوشمزه ها فرشاد:دیشب باید میدادی رسول:ای بابا خسته شدم بسته دیگه فرشید:بی اعصاب رسول:آقامحسن شما مگه خسته نشدی؟ محسن:چرا..میگم رسول بیا ما بریم این دوتا به دعواشون ادامه بدن رسول:آره آقا بریم بریم😂خدافظ دعوایی ها فرشاد:بی‌شعور با رسول رفتیم بالا ریز ریز می‌خندید خنده هاش حس خوبی بهم میداد وقتی زندگی رسول رو شنیدم ناراحت شدم از سرنوشت گله میکردم چرا باید یه جوون لبخندهاش الکی باشه یه جوون اون همه درد باید داشته باشه ولی خب وقتی میخنده حالم خوب میشه حسی که نسبت به رسول دارم تا به حال به هیچ کدوم از بچه ها نداشتم به رسول انگار خیلی وابسته شدم اما من فقط یه روز دیدمش دیروزم که مرخصی بود پس چرت انقدر واسم حالش مهم بود آنقدر بهش وابسته شدم آنقدر خنده هاش بهم آرامش میده با رسول وارد اتاق محمد شدیم رسول:سلام آقا محمد:سلام استاد رسول چطوری؟ رسول:خوبم آقا..شما خوبین محمد:الحمدلله..خوش گذشت دیروز؟ رسول:آره جای شما خالی..وای آقامحمد دیشب کامران اومد خونمون محمد:جدی میگی رسول:آره بابا خودم هنگ کردم وقتی مهرداد گفت دارن می یان کامران آنقدر مهربون بود باهام که نگو محمد:تلسم شکست خداروشکر رسول:آره دیگه راحت شدیم محمد:خب دیگه چه خبر رسول:آها شرمنده دیروز نبودم کارا همه افتاد گردن شما محمد:کاری نبود دیروز بچه هام زود رفتن خونه رسول:شانس منه دیگه وقتی هستم کلی کار داریم وقتی نیستم ماشالله کار خوابید محمد:😂میخوای امروزم بهت مرخصی بدم رسول:نه بابا محمد:مگه حاج آقا و حاج خانم قرار نیست امروز بیان رسول:چرا ولی سهیل باهاشونه بعدم بابا حسن اینا موندن خونه نذاشتم برن محمد:آها.. علیرضا موند خونه رسول:آره دیگه موند محمد:خب باشه..استاد استراحت بسته رسول:چشم الان میرم سر کارم محمد:آفرین بدو رسول:بااجازه..بااجازه آقامحسن محسن:😊 رسول رفت روی صندلی نشستم محمد:چیشده؟ محسن:هیچی محمد:بگو دیگه محسن:نمی‌دونم چرا رسول با بقیه بچه ها برام فرق داره..انگار خیلی وقته میشناسمش محمد:خواب میبینی خیر باشه تو اونو از کجا دیدی آخه محسن:نمی‌دونم محمد:بی‌خوابی فشار آورده به مغزت برو بخواب محسن:نه خوابم نمی یاد به کارام میرسم محمد:باش با اینکه همه فکر و ذکرم درگیر بود ولی بازم به کارام رسیدم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:از سرنوشت گله نکنیم بهتره چون سرنوشت هر آدم دست خودشه خودش سرنوشت رو مینویسه😊💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت چهل و پنجم💛 امروز سوژه قرار داشت ت.میم براش گذاشتم ولی طبق گفته بچه ها چون دیروز شک کرده پرنده فرستادم به موقعیت تا گمش نکنم انگار قرارش بیرون از شهر بود فرشاد تماس گرفت رسول:جانم فرشاد؟ فرشاد:این داره از شهر خارج میشه امکان داره منو ببینه،چیکار کنم؟ رسول:برگرد فرشاد مراقبشم فرشاد:باشه تلفن رو برداشتم شماره علی سایبری رو گرفتم علی:جانم رسول؟ رسول:بیا پایین کارت دارم علی:اومدم چند دیقه ای طول کشید تا اومد علی:جانم؟ رسول:ببین میتونی یه جوری از طریق تلفن همراهش صداشون رو شنود کنی علی:آره پاشو باشه ای گفتم و از جام بلند شدم علی زود نشست علی:شماره اش رو میدی؟ رسول:صبرکن..بیا علی:مرسی یک ربعی طول کشید که یه دفعه زد روی میز و گفت ایول منم یه پس گردنی مهمونش کردم و گفتم رسول:تیکه کلام دزد نشو علی:دستم درد نکنه زحمت کشیدم رسول:خب حالا دستت درد نکنه حالا پاشو زود باش کار دارم علی:خیلی آدم بیشعوری هستی رسول:وقت دنیارو نگیر پاشو علی:چشم خنده ای کردم و علی پاشد رفت هدفون رو گذاشتم روی گوشام کلا صدای آهنگ بود یکم صدا رو کم کردم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ امروز با یکی از بچه ها قرار داشتم توی کرج یک ساعتی توی راه بودم که رسیدم توی خونه قرار داشتیم زنگ در رو زدم وقتی باز شد رفتم بالا هومن جلوی در بود هومن:خوش اومدین آقا ساموئل:مهمونا اومدن؟ هومن:بله آقا رفتم تو خونه دو نفر که قرار بود بیان و اطلاعات رو با خودشون ببرن دلار هایی که آورده بودن خیلی زیاد بود ساموئل:اینم از اطلاعات مرده ۱:باید تایید بشه ساموئل:از قبل تایید شده😠 مرده۱:خب پس اینم از دلار ها ساموئل:خوبه قرارمون خیلی زود به پایان رسید و اونام رفتن بچه پررو میگه باید تایید بشه بزنم جرش بدم راحت بشم فقط صبر کن بالاخره که میام نیویورک پدرتو در میارم سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت تهران ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:لایک کنید❤️😊