بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت³⁸♡
#مهدی
ساعت ۹ونیم شب بود ولی دیگه چشمام باز نمیشد دیشبم که کم خوابیده بودم امروزم خیلی شلوغ بودم دیگه جون تو بدنم نبود
لیوان چاییم رو برداشتم با اینکه سرد شده بود ولی خب بازم خوردم
گوشیم زنگ خورد محسن بود
مهدی:بهبه جناب آقای برادر خان
محسن:علیک سلام جناب سرگرد، تشریف نمیارید منزل؟
مهدی:منت سرتون نمیزارم دیگه
محسن:😂یه امشب افتخار بده منت به دیده ما بزار تشریف بیار منزل
مهدی:چون شما گفتید چشم افتخار میدم تشریف میارم
محسن:مهدی دیگه داری پرو میشیا، زود بیاید خونه شام نخوریدم هنوز احسان از گشنگی نزدیکه بیاد ماهارو بخوره
مهدی:کجایید؟
محسن:خونه رسول
مهدی:😂به احسان بگو اگه گرسنهاس بره علف بخوره
محسن:بیشعور، چه طرز صحبت کردنه
مهدی:برو بابا، خب راست میگم دیگه،اصلامحسن ما انسان ها حیوانات ناطق هستیم دیگه، اون ناطق رو سانسور بگیر میشیم حیوان البته فقط خانواده خودمونو میگما😂
محسن:من نمیدونم بابا چرا تو تربیت تو کم کاری کرد،یکم ادب داشته باش برادر من پس ۱۲سال چی درس خوندی؟بهترین ثروت انسان همین ادبِ
مهدی:محسن از بالای منبر بیا پایین لطفا، حالا واسه من فلسفی حرف بزن شده
محسن:شما مؤدب صحبت بکن بعد منم پام قلم بشه یه بار دیگه برم رو منبر،خوبه؟
مهدی:خدانکنه
صدای در باعث قطع صحبت هامون شد
گوشی رو فاصله دادم
مهدی:بله
در باز شد و امیرحسین اومد داخل
مهدی:آه بفرما محسن خان تربیت شمارو هم دیدیم، آدم باید ادب داشته باشه، اول بیا اینارو به پسرای احمقت بگو بعد نوبت به من برسه، بیشعور انگار وارد طويله شده یه احترام نمیزاره
امیرحسین:وا عمو،چشمات مشکل پیدا کردهها
مهدی:چی گفتییی؟
محسن:ای خدا باز این دوتا شروع کردن،اصلا غلط کردم زنگ زدم
مهدی:محسن شام نخوریدااا،خوشم نمیاد تنها غذا بخورم،بزار بیام بعد
محسن:اَمر دیگه ندارید قربان؟
مهدی:خیر فقط غذا چی هست؟
محسن:غذای مورد علاقه شما
مهدی:راست میگییییی😍
محسن:یعنی یه غذا انقدر ذوق داره
مهدی:وای خدا انقدر واسه این ذوق میکنم که واسه بدنیا اومدن بچه هات نکردم
امیرحسین:چه بهتر
مهدی:چه زری زدی تو؟
محسن:مهدی جاااان
مهدی:محسن به این پسرت یه چی بگوهااا،از صبح تو مخ من داره پلانک میزنه
امیرحسین:عموجان پلانک با اینکه سخته ولی تو مخ رفتن نداره بدنو رو دستات نگه میداری، البته تعریف گستردهتری داره ولی برای شما همینم کافیه،جمله صحیح اینکه بگی داره رو مخم رژه یا به زبان شما یورتمه میره
محسن:🤣
مهدی:آخ خدا امشب یا من شهید بشم یا امیرحسینُ با دستای خودم خفه میکنم،احمق،واسه من کلاس درس گذاشته بیشخصیت،برو باباتو مسخره کن،محسن نخنداااا، بعد به من میگه ادب نداری، پسرتو دیدم، گاو تحویل جامعه دادی به جا پسر
محسن:خیله خب خیله خب،هر دوتاتون دهنتونو ببندید،یکی از یکی بدتر دیگه چیکار کنم من،اینم از بخت سیاهِ منه
مهدی:لا اله الا الله
امیرحسین:😂
مهدی:کوفت، بیشعور حیف که بابات داره میشنوه وگرنه چنان با فحش های آبدار ازت پذیرایی میکردم که..
محسن:منتظرتونم،خدانگهدار
مهدی:خدافظ
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دلم به حال محسن سوخت😂😂
تصویری از فوج پهپادهای ایران بر فراز کربلا
این یک خبر است و نه تحلیل:
پهپادها عامدانه و برنامهریزی شده از فراز کربلا و بینالحرمین عبور کردند.
✨راه قدس از کربلا میگذرد......
@alghadir_balade
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت³⁹♡
#امیرحسین
امیرحسین:یاد یه جملهی ارزشمندی افتادم عمو
عمو داشت وسایلشُ جمع میکرد یه نگاهی بهم کردوگفت
مهدی:چی؟
امیرحسین:ادب را از که آموختی؟از بیادبان
مهدی:ارزشمند بود واقعا
امیرحسین:😂حال میکنی با وجود من عمو
مهدی:دهنتو ببند بریم که گشنمه
امیرحسین:یه چیز جدید بگو
مهدی:اعصاب ندارم امیرا
امیرحسین:چشم میبندم😂، تو ماشین منتظرم
اومدم بیرون اول رفتم لباسم رو عوض کردم بعد یه آبی به صورتم زدم رفتم تو ماشین
تا عمو بیاد گوشیم رو برداشتم یکم بازی کردم، من نمیدونم تا مرحله ۷۰ اومده بودم ولی این مرحله پدر منو درآورد
در ماشین باز شد عمو سوار شد
امیرحسین:خب اول بریم خونه بعد بریم اونجا یا مستقیم بریم اونجا
مهدی:خونه بریم چیکار؟
امیرحسین:صبح گفتی میخوای بری حموم واسه این گفتم
مهدی:نه دیگه فردا میرم حسش نیست
امیرحسین:چشم
چند دیقه به سکوت گذشت عمو که داشت بیرونُ نگاه میکرد منم حواسم به رانندگی بود
امیرحسین:عمو خوبی؟چرا ساکتی
مهدی:مگه هرکی ساکت باشه یعنی خوب نیست؟
امیرحسین:منظورم این نبود
مهدی:پس چی بود
امیرحسین:آخه همیشه تو ماشین حرف میزدی
مهدی:امروز خستم
امیرحسین(آروم):روزا خسته میشدی دیگه
مهدی:چی؟؟؟
امیرحسین:هیچی باخودم بودم
مهدی:بگو جرأت نداشتم بلند بگم
امیرحسین:😂آفرین،میگم عمو یه چی بگم تیکه تیکه نمیکنی منو؟
مهدی:سوراخ سوراخت میکنم
امیرحسین:پس نمیگم
مهدی:کار خوبی میکنی
امیرحسین:نه میگم،چون خیلی جملهمو دوست دارم
مهدی:بگو ببینم میتونی امشب یه کاری کنی محسن با جنازه بچهاش روبهرو بشه یانه
امیرحسین:🤣
مهدی:کوفت
امیرحسین:نه روبهرو نمیشه انشاءالله
مهدی:بگو دیگه
امیرحسین:میگم فکر نکنم تو شهید بشی عمو چون انقدر که بد دهنی خدا هم مونده تورو چرا آفریده،خدا با خودش میگه اینو چرا فرستادم رو زمین
مهدی:تموم شد؟
امیرحسین:ادامه هم داره ولی دیگه میترسم😂
مهدی:حیف که امشب تا آمپر رسیدم
امیرحسین:تا آمپر جواب دادن؟
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#مهدی
وقتی رسیدیم دیدم علیرضا داره با رسول بحث میکنه تو حیاط
علیرضا:دوست نداااالم
رسول:به جهنم بیادب
مهدی:سلام چیشده
علیرضا تا متوجه من شد دوید اومد سمتم
نشستم روی پاهام و بغلش کردم
مهدی:چیشده خوشگلم،چرا گریه میکنی؟
علیرضا:باباییُ دعوا کُن
مهدی:اونکه چشم ولی چرا؟
علیرضا:نمیزاله من ماشینمُ ببلم تو خونه
مهدی:وا رسول مریضی؟چرا نمیزاری بچه ببره ماشینشو تو خونه
رسول:سلام عمو جان
مهدی:علیک، چرا اذیت میکنی یچهرو
رسول:وا عمو
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یکمم دعوای این پدرو پسرو بخونیم😂😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴⁰♡
#مهدی
مهدی:وا عمو کوفت، چرا نمیزاری؟
رسول:عمو جان، عزیز دلم لاستیک ماشین گِلی شده خونه رو کثیف میکنه
مهدی:خب احمق جان لاستیک هاشو تمیز کن ببر تو خونه
رسول:مشکل اینجاست که نمیزاره تمیز کنم
مهدی:تو برو خونه خودم تمیز میکنم، امروز همتون تو مخ مَنید
رسول:من تو مخم؟
مهدی:نیستی؟
محسن:سلام
مهدی:سلام برادر جان عزیز،چطوری
محسن:به خوبی شما
مهدی:خوب نیستم، این پسرات تو مخ من دارن رژه میرن
محسن:یه امشبُ خواهش میکنم آدم باشید
مهدی:مگه حیوونیم؟
محسن:دور از جون حیوون
مهدی:😐بعد میگی آبرو داری کنم؟
محسن:خجالت بکش بیا تو
مهدی:چشم اینو اول تمیز کنم میام تو
رسول:خودم تمیز میکنم عمو خستهاید برید تو خونه
مهدی:لازم نکرده تو اگه میخواستی تمیز بکنی،میکردی
امیرحسین:بیا بریم رسول این عمو مواد بهش نرسیده امشب،بزار بیام به ساقی تو پارکش زنگ بزنم ببینم چیزی داره یا نه البته فکر کنم الان ته جنسشه بدرد نمیخوره ولی خب واسه عموی ما بس میشه
مهدی:😡
محسن:امیرحسین خب ببند دهنتو دیگه باباجان
عمو شلنگ کنار حوض رو برداشت و آبو باز کرد افتاد دنبالم از بخت سیاه منم شلنگ خیلیی دراز بود
کل تن و بدنم خیس آب شده بود
عمو علاوه بر خیس کردن مارو مورد عنایت فحشهاش قرار میداد
بابا هم بنده خدا داشت عمو رو دعوت به آرامش میکرد
چند بار نزدیک بود بیفتم ولی بزور خودمو نگه داشتم آخرم دویدم سمت ته حیاط که عمو دیگه شلنگش نرسید اونو انداخت خودش اومد دنبالم
احسان:مار بزنه اون زبونتو امیرحسین که نمیتونی دهنتو ببندی
امیرحسین:غلط کردممممم
مهدی:دهنتو ببند بیشعور، من مواد میزنم؟؟خالت مواد میزنه، احمق باید ببرنت تيمارستان بستریت کنن
امیرحسین:خودم میرم میخوابم تو تيمارستان ولم کن جان جدت
مهدی:تا نزنمت آروم نمیشم
محسن:بس کن مهدی
مهدی:نمیخواااام
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#امیرحسین
روی تشک افتادم،پتو رو کشیدم رو سرم
انقدر خسته بودم که خدا میدونه
علیرضا هم امشب انگار قصد خواب نداره رسولم که از من بدتر خسته بود میخواست بخوابه ولی علیرضا نمیذاشت
عمو خانَم که بعد از مسواک اومد کنارم دراز کشید
مگه ما باهم قهر نبودیم؟خوبه چند ساعت پیش مثل سگ و گربه افتاده بودیم بههم😐
امیرحسین:جناب سرگرد اشتباه نیومدی؟
محسن:امیرحسین اصلا اعصاب جنجال دیگه ندارما
مهدی:میبینی تقصیر کیه؟؟دهنتو ببند سرم داره منفجر میشه میخوام....
رسول:عه علیرضا خستم کردی بخواب دیگه
احسان:با بچه درست حرف بزن
رسول:ولم کنیدا، بگیر بخواب دیگه اَه چی میخوای این وقت شب
محسن:رسول سر بچه داد نزن، علیرضا بابا بیا پیش خودم بخواب
علیرضا:باهات قهلم بیشعول
رسول:میدونستی امشب خیلی دارم سعی میکنم عصبی نشم
علیرضا:جهنم
امیرحسین:بیا اینجا دیگه اون به عموش رفته عصبی بشه بدبختیم
بابا یه نگاه چپ بهم کردُ بعدم رفت علیرضا رو آورد پیش خودش
رسول زیر لب یه چیزایی داشت میگفت که فقط احسان میشنید اونم چون نزدیک بود، احسانم به یه چرت نگویی بسنده کرد
عمو پاشد رفت تو آشپزخونه بعد از چند لحظه اومد
مهدی:رسول مسکن میخوام کجاست
محسن:چته؟خوبی؟
مهدی:سرم درد میکنه
رسول:الان میارم برات عمو
مهدی:دوتا بیار
محسن:نقل و نباتِ مگه
مهدی:نمیتونم تحمل کنم محسن ولم کن
رسول:بفرما
مهدی:ممنون
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دلم برای مهدی میسوزه ولی😐
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقت استراحت رسید سید جان😔
به دل، تلاطم داریم و حالِمان خوش نیست درست مثلِ شب جمعه، ساعتِ یک و بیست 💔
┅✿💠❀🇮🇷❀💠✿┅
🌐 به #پایگاه_خبری_مرصاد بپیوندید👇
https://eitaa.com/joinchat/2273706174C80227ca04c
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✘ قرعه کشی کردن کی بره روی سیم خاردار بخوابه که بقیه بتونن رد شن!
اسم یه جوانِ زیبا و رعنا دراومد!
همه گفتن این حیفه یه بار دیگه قرعه کشی کنیم، جز یه پیرمرد که میگفت : ول کنین بابا...
دوباره قرعه کشی کردن و اینبار .......
#کلیپ | #استاد_شجاعی
@ostad_shojae | montazer.ir
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴¹♡
#رسول
صبح زودتر از همه پاشدم بعد از خوندن نمازم
رفتم لباسامو عوض کردم تا برم اداره
از اتاق بیرون اومدم دیدم بابا بیدار شده داره احسان و امیرحسینُ بیدار میکنه
رسول:سلام صبح بخیر
محسن:سلام باباجان کجا بسلامتی؟
رسول:برم اداره سرم شلوغه امروز باید به کارای عقب موندم برسم
محسن:خب اول یه چیزی بخور بعد برو
رسول:میرم اونجا یه چیزی میخورم حالا
محسن:از این حرفا زیاد زدی یه چیزی بخور
رسول:اونم به چشم
محسن:احسان پاشو دیگه،نصف عمر من به بیدار کردن شماها رفت
رسول:عمو خوبه خوابه هنوز
محسن:کل شبُ بیدار بود تازه خوابش برده
رسول:چرا؟
محسن:سردرد داشت
رسول:دیشب که مسکن خورد
محسن:میگفت اثر نذاشته، حالا امروز بهش بگم مرخصی بگیره یکم استراحت کنه،البته این مهدی این گوشش درِ اون گوشش دروازه
رسول:حالا یکم بهش اصرار کنید شاید موند خونه
محسن:ببینم چیکار میتونم بکنم دیگه،احسان پاشو،امیرحسین پاشید نماز، خستم کردید شما دوتا
امیرحسین:باش
محسن:باشه میگید ولی کیه که بلند بشه
از جام بلند شدم رفتم آشپزخونه از جانونی یه تیکه نون برداشتم خوردم بعدش رفتم بیرون
اول خم شدم سر علیرضا بوس کردم بعدم از بابا خدافظی کردم اومدم بیرون
دیشب دیر خوابیدم ولی خب همینقدر خواب هم جای شکر داشت
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#همایون
دانیال یه گوشه کز کرده بود و بالشتُ بغلش گرفته بود
تلویزیونُ خاموش کردم رفتم کنارش نشستم
همایون:شام که نخوردی، الانم اینجا کز کردی مثل افسردهها، خسته شدم
دانیال:من از تو خستهترم
همایون:هیچ اتفاقی واسه تو و کمند نمیافته نگران نباش
دانیال:بعضی وقتا میگم به درک همه اون سفتهها، اون آرزوها، عملیات و هر کوفت و زهرمار دیگهای،فقط یه شب آروم بخوابم، یه شب با آرامش بخوابم ولی نمیشه
همایون:میگم تو واقعا عاشق چیه کمند شدی؟بابا اون مریضه، هیچی یادش نمیاد ولش کن
دانیال:چی میگی واسه خودت نمیتونم ولش کنم، یعنی نمیشه
همایون:چرا نمیشه؟
دانیال:دهنت قرصه؟
همایون:تا به حال از من دهن لقی دیدی؟شاید خیلی اسکل باشم ولی دهن لق نیستم
دانیال:کمند دوستدخترم نیست
همایون:لابد الان میخوای بگی ما چند ساله ازدواج کردیم یه بچههم داریم نه؟🤣
دانیال:دارم جدی حرف میزنمممم😠
همایون:خیله خب حالا واسه من جوشی میشه خواستم فضای خونه عوض بشه
دانیال:با این چرت و پرتا عوض نمیشه،اصلا نمیگم
همایون:عه لوس،بگو دیگه
دانیال:یعنی دلم میخواد یکی بفهمه زنده زنده آتیشت میزنم،میدونی که اینکارو میکنم
همایون:باشه چشممممم
دانیال:منو اون،چطوری بگم آخه
همایون:تو و اون چی؟
دانیال:دخترعمو،پسرعمو هستیم
همایون:شوخی میکنی؟به قول خودت فضای خونه با این چرت و پرتا عوض نمیشه
دانیال:شوخی چیه بابا،راسته من اونو دوست داشتم ولی عموم مخالف بود،فاز مثبت داشت میگفت پولت حرومه و سیگار میکشی،قمار میکنی با رفیقای جلف میگردی و از اینجور چیزا
همایون:پس اینجا چیکار میکنه؟
دانیال:قرصی که میخوره کمک نمیکنه حافظهاش برگرده، بدتر حافظهشو از دست میده
همایون:چی داری میگی دانیال،چیزی زدی باز؟؟صنعتی و سنتی باهم زدی؟
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خب خواب بنده خدا سنگینه دست خودش نیست که😶والا
پ.ن:اوه🙄
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴²♡
#همایون
همایون:چی داری میگی دانیال، چیزی زدی باز؟
دانیال:نه کاملا هوشیارم،رفتم المان، از طریق یکی از رفیقام تونستم این قرصُ گیر بیارم اونم از یکی از داروساز های آمریکا خواست که این قرص رو واسم بیاره اونم بهم داد
چند ماه اول هر هفته بهش میدادم کم کم شروع کرد به اثر گذاشتن
یه روز که رفته بود با رفیقاش بیرون به یکی از رفیقام گفتم با ماشین بهش بزنه
اونم آروم بهش زد
هیچیش نشده بود ولی خب همینو بهانه کردم که واسه این تصادفِ که همه چیز یادش میره
همایون:خاک تو سرت کنن دانیال تو چه غلطی کردی
دانیال:میگی چیکار میکردم؟؟
همایون:دهنتو ببند یعنی چی چیکار میکردم؟زدی زندگی اون دخترو نابود کردی بعد میگی چیکار میکردم؟کاری هم موند که انجام بدی؟من هرچقدرم که وحشی و بیعقل باشم ولی اینکارو با هیچ کس نمیتونم بکنم فکر کنم قبلش از اون قرصا خودت خوردی
دانیال:همایون بسه،یکم درکم کن،خانوادهات از خونه انداختنت بیرون،از دختری که خوشت میاد جدا افتادی،پول نداشته باشی،یه سقف نداشته باش چیکار میکردی؟
حداقل مژگانُ واسه خودم کردم باهم سختی بکشیم
همایون:یعنی الان پتانسیل اینو دارم که گِل درست کنم دهنتو گِل بگیرم، یعنی خاک هرچی عالمه بخوره تو سرت
بابای این کمند چیکار کرد؟
دانیال:هنوزه که هنوزه در به در دنبالشه، ازم شکایت کرده
همایون:اسم واقعیت چیه حالا؟نگو که اسم واقعیت همینه که باورم نمیشه
دانیال:اسمم شاهینِ
همایون:همون دانیال بیشتر بهت میاد،هنوزم اون قرصارو بهش میدی؟
دانیال:اوهوم،عادت کرده بهش،شبیه موادِ
واقعا الان دلم میخواست یدونه محکم بخوابونم زیر گوشش که اینکارو کردم
دانیال:چرا میزنی؟
همایون:عوضی تر از تو،توی دنیا ندیدم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#محسن
صبح ساعت ۱۱ بود که مهدی بلند شد وقتی ساعتو دید محکم زد تو سرش
مهدی:خاک بر سرم چرا انقدر خوابیدم من
محسن:نزن تو سرت بدتر میشی
مهدی:چرا بیدارم نکردی؟آدم با امید تو بره شنا فقط
محسن:بابا مهدی جان توام نیاز به استراحت داری دیگه، یکم استراحت کن حالت خوب بشه
مهدی:ولم کن بابا اون همه کار ریخته رو سرم بگیرم بخوابم
محسن:امیرحسین واست امروز مرخصی گرفته
مهدی:غلط کرده
محسن:عه بگیر بشین ببینم،یکم استراحت کن خستهای
مهدی:من نمیدونم امیرحسین به اجازه کی همچین غلطی کرده؟
محسن:بااجازه من
مهدی:اَه
مهدی همینجوری که داشت دراز میکشید و پتو رو،روی خودش تنظیم میکرد گفت
مهدی:نباید همچین کاری بکنید
محسن:من از شما معذرت میخوام
مهدی:خواهش میکنم،پس بیدار نکن اذان ظهر بیدارم کن
محسن:چشم
سری از روی تاسف تکون دادم مرخصیام میگیریم ناز میکنه آقا
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:🙄🙄🙄🙄