eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
860 دنبال‌کننده
203 عکس
107 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت چهل و ششم💛 وقت ناهار بود دلم برای علیرضا تنگ شد البته همه بچه ها داوود کنارم نشسته بود گفت داوود:چرا گذاشتی خونه بمونه؟ رسول:می آوردم مهرداد جرم می داد فرشید:اونقدری که تو از مهرداد می ترسی از ما هم می ترسیدی غم نداشتیم رسول:من مثل چی از مهرداد می ترسم نمی دونم چرا ولی می ترسم محمدامین:مهرداد کیه؟ سعید:رفیق بچگی رسول به سعید نگاه کردم لبخندی تحویلم داد اونم می دونست اگه بگه برادر زنمه یادش میوفتم ولی هیچ کس نمیدونه من نفس کشیدنم عاطفه جلو چشممِ آب می خورم عاطفه رو می بینم علیرضا رو می بینم انگار عاطفه رو دیدم همه چیز من عاطفه شده من همه چیز رو عاطفه می بینم پس چرا مراعاتم رو می کنی داداشم محمدامین:وا انقدر از رفیقت می‌ترسی که بچت رو نیاوردی گذاشتی پیش رفیقت؟ رسول:به جز رفیقم برادر زنم هم هست الان خونه ما هستن مادر و پدرمم ظهر از مشهد میان انشالله قسمت خودت باشه برای همین موندن خونه ما علیرضا هم پیش داییش و پدر و مادربزرگش موند محمدامین:آها زیارتشون قبول باشه احسان:همسرت اهل تهرانه؟ دوباره دوباره اون بغض مهمون گلوم شد به اومدن بی وقتش عادت کردم فرشید اصلا نذاشت جواب بدم زود بحث رو عوض کرد فرشید:عه داوود برو ببین آقا محمد و آقا محسن کجان..صبحونه ام نخوردن زود باش برو صداشون کن داوود:باشه باشه فرشید:وای بچه ها زودتر این پرونده تموم بشه راحت بشیم فرشاد:الان ناراحتی از وجود ما فرشید:نه به جان داداش سعید:منظورش این نبود بابا زود بهش بر میخوره فرشاد:پس چی بود آخه ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ چرا سوالم بی جواب موند؟! چرا زود بحث رو عوض کردن؟! بدبختیه ها خب بیاین مثل آدم جواب بدین دیگه اَه این سه تا داشتن با هم بحث می کردن که آقا محمد و آقا محسن اومدن نگاهی به رسول کردم سرش پایین بود و فقط داشت با غذاش بازی می‌کرد محمد:چه خبر؟ احسان:هیچ خبری نیست محسن:خوبی رسول جان؟ رسول:... رسول حواسش اصلا نبود به بابا آقا محمد رفت کنارش و دست گذاشت روی شونه اش به خودش اومد محمد:خوبی رسول؟ رسول:بله آقا محمد:حواست کجاست تو باغ نیستی رسول:ببخشید محسن:خب بشینید غذاتونو بخورید دیگه چرا سرپا هستین محمدامین:هیچی این آقا فرشید شما ناراحته از اینکه ما اینجا حضور داریم محمد:عه فرشید فرشید:به جان داداش منظورم این نبود..گفتم زودتر این پرونده تموم بشه خلاص بشیم همین محمد:😂 در کل این آقا فرشید دل مهربونی داره دوست نداره شما ها برین فقط می خواد پرونده تموم بشه و شما برین همه خندیدن بلندم خندیدن ولی رسول فقط یه لبخند کم جون زد احسان:وای رسول تو چرا شدی برج زهرمار یکم بخند رسول:به چی بخندم؟ احسان:الان همه ما خندیدیم😐 رسول:خوش باشین همیشه احسان:کوفت محسن:احسان ولش کن دیگه شاید دوست نداره بخنده احسان:باشه ببخشید رسول:😊 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خیلی سخته همه چیزت کسی باشه که دوستش داری ولی اون دیگه کنارت نباشه فقط خاطره ها کنارت هستن اونم خاطراتی که آتیش میزنه به قلب ناآرامت💔🥺
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت چهل و هفتم💛 خدایا کی این زندگی من وایمیسته؟ نه واقعا من کی میمیرم؟ دیگه تحمل این دنیا رو بدون عاطفه ندارم دیگه نمی خوام زنده بمونم دیگه نمی خوام نفس بکشم دلم می خواد کنار عاطفه باشم دیگه از این دنیای لعنتی خسته شدم خیلی زیاد از همه چیز خسته شدم اگه علیرضا نبود تا الان میومدم کنارت می دونم دارم کفر میگم ولی حالم بده باید بگم، نگم روانی میشم خدایی دلت اومد عاطفه، که تنهام بزاری ببین همه دارن کاری میکنن من تو رو فراموش کنم .آقا محمد زیاد بهم کار میگه شاید حواسم پرت کارم بشه بقیه هم منو سعی به خندوندن دارن از هر چیزی که یاد عاطفه بیفتم منو فراری میدن ولی اونا نمی‌فهمن چقدر حالم بده خدایی نقاب زدن خیلی بده نقاب زدن مخالف حال دلت خیلی سخته خیلی فکرشو بکن قلبت درد میکنه قلبت شکسته خرد شده جوری که حتی تیکه هاشم به هم وصل نمیشن هیچ جوره حواسم فقط به زندگی و قلب شکسته خودم بود دستی روی شونه ام نشست دیدم آقا محسنه از جام پاشدم رسول:سلام آقا محسن:علیک سلام..شما چرا هنوز سایتی؟ رسول:مگه ساعت چنده؟ محسن:ساعت ۹ شبه..مگه تو نگفتی پدر و مادرت از مشهد اومدن! مهمونم که داری خب بیا برو دیگه رسول:چشم آقا محسن:خوبی رسول؟ خوب نبودم حالم خیلی بد بود معنی خوب بودن رو رسول دیگه نمی فهمید هیچ وقت دیگه نمی فهمید محسن:رسول..رسول رسول:ب‌بله؟ محسن:چندبار صدات کردم کجایی رسول:ببخشید محسن:پاشو بریم خودم می رسونمت رسول:نه ممنون خودم میرم محسن:وقتی میگم می برمت بگو چشم تا ۵ دیقه دیگه پایین منتظرم به احسان هم گفتم زود رسول:چشم نمی تونستم رو حرف آقا محسن حرف بزنم وسایلم رو جمع کردم دیدم احسان داره میاد سمتم احسان:بریم رسول؟ رسول:آره بریم از بچه ها خداحافظی کردیم و رفتیم پارکینگ ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ بابا بهم توی جای خلوت گفت زیاد از رسول سوال نپرسم فقط گفت به رسول بگم بیاد بریم بابا می خواست برسونتش با رسول رفتیم پارکینگ سوار ماشین شدیم هر کاری کردم رسول جلو نَشست رفت عقب منم رفتم عقب کنارش نشستم بابا ماشین رو روشن کرد رسول تو مسیر کلا چشم دوخته بود به خیابون ها و اصلا حواسش نبود به حرفای منو بابا محسن:خب آقا رسول آدرست رو لطف می کنی؟ ولی رسول جواب نداد یعنی حواسش نبود که بابا چی گفت بابا از آینه به عقب نگاه کرد و با یه حالت ناراحت کننده ای چشم از رسول برداشت نزدیکش رفتم و دست گذاشتم روی شونه اش رسول:جانم؟ احسان:بابا آدرست رو خواست رسول:ببخشید آقا..من همین بغل پیاده میشم محسن:آدرست؟ رسول ناچار آدرس رو داد وقتی که داد سرش رو گذاشت روی شونه ام چقدر حس قشنگی داره انگار داداشم سرش روی شونه هامه البته رسول مثل داداشمه هیچ چیزی برام کم نذاشته تو این چند روز خیلی دوستش دارم خیلی بابا از آینه بهمون نگاه کرد و لبخندی زد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:هیچ کس،هیچ وقت متوجه حال قلبت نیست دیگران فقط چهره ات رو میبینن و تنها کسی که از حال دلت خبر داره خداست🙃 به خدا ایمان داشته باش تا قلب بی قرارت آروم بشه💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت چهل و هشتم💛 سرم رو گذاشتم روی شونه احسان چقدر حس قشنگیه خوش به حال آقامحسن بچه هاش کنارشن خانواده کنارشن ولی من چی ؟ من خانواده ای ندارم خانواده من عاطفه بود خدایا آخه چقدر من بدبختم چرا باید عاطفه ام رو ازم بگیری به من یکم خوشبختی نیومده؟ چرا باید یه تصادف بتونه تمام خانواده من رو ازم بگیره اونکه از وقتی ۵ سالم بود اینم از الان خدایا خودت میدونی دارم زیر این همه فشار شونه خالی میکنم دیگه جونی برام نمونده خدایا خدایا خودت میدونی جونم به جون عاطفه بند بود چرا باید یه تصادف لعنتی عشقم رو ازم بگیره💔 نفسم رو زیر خروارها خاک بزاره💔 دیگه جونی نداشتم انگار جون از نتم رفته بود نفسم بالا نمی اومد آره نفس من عاطفه بود الان نیست دیگه عاطفه نیست پس رسول هم نباید باشه وقتی عاطفه نیست رسولم نباید باشه رسولم نباید نفس بکشه هیچ وقت💔 چشم هامو بستم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆☆ رسول آدرس رو داد از اینه دیدم که سرش روی شونه احسانِ خدایا این بچه چقدر باید درد داشته باشه فکرشو بکن همسرت رو یه شبه از دست بدی اونم دقیقا روز سالگرد ازدواجشون یه تصادف لعنتی همه چیزو از هم بپاشه مرضیه من وقتی فوت کرد حالم خیلی بد بود هم بچمو از دست دادم هم زنمو درد داشتم ولی درد رسول خیلی زیاده رسول بهترین روز زندگیش شد بدترین روز زندگیش رسول خیلی غم داره ولی نمیتونه این غم رو تقسیم کنه روی دوش بقیه رسول فقط فقط غمشو خودش داره به دوش میکشه بمیرم براش چقدر حالش بده برادراش سعی دارن حالش رو خوب کنن ولی خوب بودن برای رسول دیگه هیچ معنی نداره رسول خنده هاش الکیه حال خوبش الکیه همه چیزیش الکیه بعد از چند دقیقه رسیدیم به جایی که رسول گفت ماشین رو نگه داشتم برگشتم سمت رسول محسن:رسول جان..رسول احسان از شونه هاش گرفت و آروم صداش می‌کرد ولی جواب نمی‌داد یعنی انقدر خوابش سنگینه؟ ولی من فهمیده بودم که رسول خوابش سبکه یعنی چی محسن:رسول..رسول جان احسان تکونش میداد ولی بیدار نمیشد سر رسول افتاد روی پاهاش یا خدایی گفتم و از ماشین پیاده شدم در عقب رو باز کردم احسان ترسیده بود همش داشت رسول رو صدا می‌کرد دست رسول رو گرفتم سرد بود محسن:اون آبو بده احسان با دستای لرزون آب رو بهم داد یکم ریختم روی صورت رسول ولی هیچ واکنشی نشون نداد درو محکم بستم و سوار ماشین شدم پاهامو گذاشتم روی گاز و به سمت نزدیک ترین بیمارستان روندم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:بعضی وقتا انقدر از دست سرنوشت خسته ای که دوست داری بمیری ولی این راهش نیست تا وقتی خدا هست مردن هیچه😊💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت چهل و نهم💛 رسیدیم بیمارستان زود از ماشین پیاده شدم و رفتم پرستار رو خبر کردم با برانکارد اومدن و رسول رو بردن اتاق معاینه روی صندلی های سرد بیمارستان نشستم احسانم که فقط راه می‌رفت و ذکر میگفت محسن:بیا بشین احسان نگران نباش احسان:اگه چیزیش بشه چی محسن:چیزی نمیشه نگران نباش بیا بشین دیگه سرم گیج رفت اومد کنارم نشست ولی پاهاشو هی می‌کوبید زمین از استرس چیزی نگفتم فقط منتظر بودم دکتر از اون اتاق بیاد بیرون و خبر خوبی بهم بده بگه حال رسول خوبه به ساعتم نگاه کردم اینم خیلی عجیبه وقتی میخوایم ساعت زود بگذره انقدر کند میگذره که کلافه میشی و دلت میخواد هر چی دم دستت هست رو بزنی نابود کنی ولی وقتی میخوای ساعت دیر بگذره مثل یه فرفره میگذره الان هنوز ۵ دیقه نشده که رسول رو بردن توی اتاق ولی خب برای ما اندازه چند ساعت داره میگذره احسان:بابا؟ محسن:جانم احسان:رسول حالش خوب میشه محسن:معلومه خوب میشه احسان:نمی‌دونم چرا یه حس بدی دارم میترسم اتفاقی برای رسول.. محسن:نترس قربونت برم رسول حالش خوبه فقط فشارش بالا و پایین شده همین دیگه چیزی نگفت نمیدونستم به محمد زنگ بزنم یا نه اون بنده خدا دیشبم نخوابیده الان هم حتما خونست پس نگرانش نکنم بهتره نیم ساعتی با هر سختی بود تموم شد و در اتاق باز شد دکتر اومد بیرون زود رفتیم سمتش محسن:سلام دکتر حالش چطوره دکتر:سلام..شما نسبتی باهاشون دارین؟ محسن:پدرشم نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم میگفت که بگم پدرشم دکتر:حالش خوبه فشار عصبی روش بوده و همینطور اکسیژن خونش پایین اومده بود فعلا بهش اکسیژن وصل کردیم تا زمانی که شرایطش یکم نرمال بشه مهمون ما هستن محسن:خیلی ممنون احسان:میشه ببینمش؟ دکتر:آره حتما‌‌...فقط شما میشه یه لحظه همراهم بیاین محسن:بله احسان رفت داخل اتاق منم چند قدم با دکتر از اتاق دور شدیم، محسن:چیزی شده دکتر؟ دکتر:نه نگران نباشید حال پسرتون خوبه فقط از این به بعد بیشتر حواستون بهش باشه حال روحی خوبی نداره و فشار های زیادی روشه و ممکنه باعث افسردگی یا حتی بیماری های روانی هم بشه محسن:یعنی چی دکتر:گفتم که نگران نباشید چیزیش نشده خداروشکر فقط این همه فشار روی ادمی به هم سن و سال پسر شما خطرناکه بیشتر مراقبش باشید دورش رو شلوغ کنید و نزارید به چیزایی که دوست نداره یا حتی فکر کردن بهش حالش رو بد میکنه فکر کنه محسن:حتما..خیلی ممنون دکتر:وظیفست بااجازه به رفتن دکتر نگاه کردم گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم امیرحسینه محسن:بله امیرحسین:سلام بابا خوبین محسن:علیک سلام..چه عجب آقا یادی از ما کردن فکر کنم یادت رفت یه پدرم داری امیرحسین:دورت بگردم من شرمنده سرمون شلوغ بود محسن:بله..اون مهدی چیکار میکنه؟ امیرحسین:اینجا نشسته داره چایی میل میکنه محسن:که داره چایی میخوره؟ امیرحسین:بابا از دستمون بد شکاریا محسن:نباشم؟ معلوم نیست چند روزه کجا رفتین مگه نگفتم هر جایی میرین لااقل یه پیام بدین تا مطمئن بشم حالتون خوبه مهدی:داداش حرص نخور پیر میشیا محسن:حیف که الان کار دارم وگرنه یه حرص نخوری بهت نشون میدادم مهدی صدای پذیرش بیمارستان اومد ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ تابه حال شده از چیزی زده بشی؟ بعضی ها از زندگی و این دنیا زده میشن💔 حواسمون باید به این افراد بیشتر باشه
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت پنجاهم💛 امیرحسین:بابا بیمارستانی؟ چیزی شده؟احسان حالش خوبه؟ محسن:آروم باش پسرم چیزی نشده یکی از همکارا حالش بد شد آوردیمش بیمارستان امیرحسین:کدوم؟ محسن:تو نمیشناسی از اداره جدید امیرحسین:آها ترسیدما...الان حالش خوبه محسن:هی بگی نگی بهتره امیرحسین:خداروشکر مهدی:به اون بابای بی معرفتت بگو ما سرمون شلوغه تو که خلوتی چرا زنگ نمیزنی محسن:عه عه مهدی ساکت شو بابا صد دفعه بهتون زنگ زدم..گوشیت خاموشه پیام که می یاد یه ببین امیرحسین:ولی راست میگه مهدی ۳۶ دفعه بهم زنگ‌ زده مهدی:چه خبره محسن؟ محسن:نگرانی تو نمیفهمی چیه مهدی:در این حد؟ نه بابا خوشم اومد محسن:الان کار ندارین آخه یه وقت مزاحمتون نشم دوروز دیگه بیاین بگین داشتیم با تو حرف میزدیم اضافه کاری خوردیم مهدی:😂نه بابا نگران نباش الان همه خوابن جز ما محسن:بیکارین دیگه امیرحسین:بابا احسان کجاست؟ محسن:کنار رسوله امیرحسین:رسول کیه دیگه محسن:همون که حالش بده امیرحسین:آها مهدی:محسن جان ما دیگه بریم شرمنده بخدا ببخشید نگرانت میکنیم محسن:اشکال نداره شماها خوب باشین برام یه دنیاست مهدی:نوکرتم خدافظ امیرحسین:بابا خدافظ محسن:خدا پشت و پناهتون باشه ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆☆ توی دنیای سیاهی غرق بودم و تنها یک نقطه نورانی بود که به چشمم میخورد آروم آروم نزدیکش رفتم هر چی بیشتر میرفتم روشنایی بیشتر می‌شد از جایی به بعد دور تا دورم رو نور گرفت و خبری از اون سیاهی نبود سرگردون داشتم دور برم رو نگاه میکردم جای ناآشنایی بود ولی یه صدای آشنا به گوشم خورد صدایی که آرزوی شنیدنش رو داشتم عاطفه:سلام آقای مرد برگشتم خودش بود کسی که نفس به نفسش بند بود کسی که دیوانه وار عاشقش بودم و هستم رسول:ت‌و عاطفه:چیه؟مگه ارزو نمیکردی دوباره منو ببینی وای رسول نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده رسول:پس دل من چی عاطفه:می‌دونم توام دلت برام تنگ شده ولی عزیزدلم دنیا به آخر نرسیده تو خیلی هارو داری تو علیرضا رو داری..آقاجون و بی بی رو داری تو برادرات رو داری و از همه مهمتر تو خدارو داری پس چرا میگی تنهام..تو تنها نیستی من همیشه کنارتم رسول:ولی بی تو دنیام سیاهِ بدون تو انگار تنهام عاطفه:گفتم که تنها نیستی الانم دیگه باید برم فقط اینکه از علیرضا خیلی دوری حواست بهش باشه دوست ندارم بی مادری رو احساس کنه خیلی داری از خودت دورش میکنی هواشو داشته باش رسول:نرو عاطفه توروخدا نرو عاطفه:دوست دارم رسول..خداحافظ صداش کردم خیلی ولی رفت اون ازم دور شد خیلی دور💔 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆☆ ساعت ۱۱بود ولی هنوز رسول بهوش نیومده بود دوست نداشتم روی تخت بیمارستان ببینمش ماسک روی صورتش و سرم توی دستش اعصابم رو خورد میکرد بابا یکم اون طرف تر نشسته بود داشت با گوشیش کار می‌کرد منم که از سر بیکاری سرم رو گذاشته بود کنار سر رسول چشمام داشت هر لحظه بسته تر میشد بلاخره زورم بهشون نرسید و خوابم برد🙃 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:هیچ وقت فکر نکن جایی که هستی زمانی که هستی دنیا به آخرش رسیده دنیا هیچ وقت به آخر نمیرسه دنیا بی‌رحم تر از این حرفاست💔🖤
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت پنجاه و یکم💛 باصدای ناله های کسی بیدار شدم دیدم رسول کلی عرق کرده و داره خواب میبینه بابا هم تو اتاق نبود آروم بلند شدم و صداش کردم احسان:رسول..داداش رسول یه دفعه از خواب پرید و نفس نفس میزد یه بطری آب روی میز کنار تخت بود برداشتم و گرفتم سمتش احسان:رسول یکم بخور یکم ازش خورد کنارش نشستم احسان:حالت خوبه؟ رسول:آره خوبم..چرا من اینجام؟ احسان:وقتی رسیدیم دم خونتون هر چی صدات کردیم بیدار نشدی از حال رفته بودی بابا اوردت بیمارستان رسول:شرمنده نگرانتون کردم احسان:دشمنت شرمنده باشه..میتونی درست نفس بکشی؟ رسول:اوهوم احسان:چیزی شده؟ رسول:دلم گرفته احسان:قربون دلت بشم من چرا اخه رسول:دلم تنگ شده احسان دلم برای عاطفه ام تنگ شده خیلی دوست دارم بمیرم احسان:خدانکنه داداشم چرا اینجوری میکنی با خودت رسول:تنهام نه؟ احسان:نه تنها نیستی رسول:اونم همینو میگفت احسان:کی؟ رسول:میدونی تو زندگی از هیچی نمی‌ترسم جز یه کلمه..کلمه تصادف از این خیلی میترسم وقتی اسم این رو می‌شنوم میترسم خیلی زیاد وقتی اخبار میگه یه اتوبوس تصادف کرده من میترسم وقتی توی سریالی میبینم کسی تصادف میکنه میترسم الانم که دارم اسمش رو می یارم میترسم تو از چی میترسی؟هوم؟ احسان:🥺 رسول:این تصادف لعنتی پدرو مادرم رو ازم گرفت این تصادف لعنتی زنم رو ازم گرفت میدونی احسان تابه حال با کسی درد و دل نکردم یعنی هر وقت خواستم پیش قدم بشم دلم نذاشت حرف بزنم..انگار این قلبم حکم سکوت داده بود به زبونم هیچ وقت با کسی درد و دل نکردم تا یه وقت حالشون رو بد نکنم ولی با تو راحتم قلبم حکم سکوت صادر نکرد اتفاقا دلم میگه باهات حرف بزنم احسان:خب حرف بزن رسول:وقتی ۵ سالم بود با مامان و بابام می‌خواستیم بیایم تهران آخه ما شیراز زندگی می‌کردیم توی شیراز کسی رو نداشتیم فامیل هامون توی تهران بودن البته فامیل اونقدر زیادی هم نداشتیما فقط مادربزرگم بود..مادر پدرم.. توی راه چون شب بود بابام حواسش نبود و تصادف میکنیم توی اون تصادف فقط من زنده موندم مامان و بابام جلوی چشمای خودم جون دادن اون موقع فقط گریه میکردم و جیغ میکشیدم منو به مادربزرگم دادن ولی اونم بعد از یک سال فوت کرد اون موقع ها تا مرز افسردگی رفتم همه خانواده ام رو از دست داده بودم حالم بد بود یکی از دوست های مادربزرگم منو برد خونش اونجا کلی تحویلم گرفت همسرش هم کلی دوستم داشت و منو همه جا می‌برد بچه نداشتن منو شبیه بچه خودشون می دونستن البته بچه واقعی اونا کاری کردن حالم خوب بشه از اون حالت افسردگی در بیام بهشون میگفتم بی بی و آقاجون از همون اول برام مثل مادر واقعی بود بی بی آقاجون هم پدرم..خیلی دوستشون دارم هیچی واسم کم نذاشتن هر چی میخواستم برام می‌خریدند اونام منو به سرپرستی گرفتن وقتی بزرگ شدم و وارد این کار شدم کلی خوشحال شدن و تشویقم کردن هیچ مخالفتی نکردن حتی با همه سختی هایی که می‌دونستن این کار داره گذشت و گذشت تا عاشق شدم به اینجای حرفش که رسید رسول بغض کرد سرش رو گذاشت رو شونم و با همون بغض ادامه حرفش رو گفت رسول:عاشقی منم دردسری داشت عاشق خواهر رفیق صمیمیم شده بودم ولی نمیدونستم اون خواهرشه مهرداد اولش مخالف بود برای اولین بار دست روم بلند کرد سرم داد کشید ولی یک ساعت نگذشته بود اومد کنارم گفت تا آخر هوامو داره،پشتمه با پدر و مادرش حرف زد و رفتیم خاستگاری انقدر هول بودم که به یک سال نکشید عروسی گرفتم و همون خونه آقاجون ما هم موندیم البته جداگونه زندگیمون خیلی قشنگ بود خیلی خوشبخت بودیم با اینکه دیربه دیر میرفتم خونه اما گله نمی‌کرد ازم هر دومون از زندگی که داشتیم راضی بودیم تا اینکه خدا علیرضا رو بهمون داد خوشبختی ما شد صدبرابر شایدم بیشتر خوشحالی ما شد چند برابر کنار هم یه زندگی ساده ولی قشنگ و پر از عشق رو ساختیم ولی....💔 دیگه انگار نمیتونست ادامه بده خیسی لباسم رو حس کردم منم بغض کرده بودم تا ته ماجرا رو فهمیدم ولی حرفی نزدم تا حرف بزنه تا خالی بشه💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:بعضی موقع ها انقدر حالت بده که به آخر خط میرسی جوری که حتی میخوای برای دیوار هم حرف بزنی ولی حرف بزنی تا خالی بشی اما خالی شدن این دل پر از غم سخته....💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت پنجاه و دوم💛 دیگه لب باز کردم باز کردم و گفتم گفتم از دل اشوبم گفتم چیزیو که چندماه توگلوم سنگینی می‌کرد اینو همه می‌دونستن ولی خب از دردی که تو دلم بود خبر نداشتن احسان تنها تکیه‌گاهی بود که میتونستم بهش تکیه بدم و حرف بزنم سرم روی شونه اش بود اشک هام دوباره ریختن انگار خیلی ذوق دارن برای پایین ریختن که تندتند میریختن رسول:سالگرد ازدواجمون بود صبحش رفته بودم و براش کادو گرفتم زیاد اهل طلا نبود ولی خب منم دوست نداشتم زنم طلا کم داشته باشه برای همین طلا گرفتم واسش اما از مقامات بالا برام ماموریت اومد باید میرفتم جنوب اونروز رفتم😭 ولی موقع برگشت بهم زنگ زدن گفتن برم بیمارستان ولی دیر رسیدم احسان دکتر بهم میگفت اگه ۱۰ دیقه زودتر می یومدم میتونستم ببینمش،باهاش حرف بزنم ولی دیر رسیدیم😭 احسان دلم خونه احسان:دورت بگردم گریه نکن رسول:مگه میشه گریه نکنم احسان موقع تصادف برام داشت ویس می‌گرفت هنوز صداشو دارم..احسان ارزو به دل موندم وقتی بهش زنگ میزنم جواب بده ولی جواب نمیده تا آخر بوق زدن صبر میکنم ولی جواب نمیده😭 احسان دلم براش تنگ شده احسان دیگه نمیکشم احسان حس میکنم دیگه خدا منو نمیبینه احسان:قربونت برم اینجوری نگو خدا همیشه هواتو داره..رسول جان مرگ حقه هرکی ممکنه از دنیا بره چند روزه دیگه هم منو تو همه ما رفتنی هستیم میدونم غم بزرگی تو دلته ولی خب ماها داریم یه فیلم بازی می‌کنیم رسول من سه سالم بود مامانم فوت کرد وقتی بزرگ شدم توی مدرسه همه مسخره ام میکردن بهم میگفتن بی مادر جلوی من از خاطره هاشون با مادرشون میگفتن تا منو بسوزونن به قول خودشون یه روز اومدم خونه کلاس دوم بود گریه میکردم زیاد،وقتی بابام از سرکار اومد منو بغل کرد و بهم گفت ماها بازیگریم خدا کارگردان و نویسنده خدا داره یه فیلم طولانی می‌سازه که هر ژانری توی فیلم هست طنز،غمگین،هیجانی و کلی ژانر دیگه ولی میدونی باید به پشت صحنه فکر کنی پشت صحنه ما روز قیامتِ رسول روز قیامت میتونی همسرت رو ببینی منم میتونم مادر و برادرم رو ببینم رسول:مگه برادرت مرده؟ احسان:مامانم سر زایمان رفت قرار بود یه داداش خدا بهم بده ولی به دنیا نیومد میدونی رسول خیلی دوست دارم زود بریم پشت صحنه تا من اون داداش کوچیکه خودمو ببینم هعی خدایا..ولش کن.رسول هیچ وقت آرزوی مرگ نکن مرگ به هیچ درد آدم نمیخوره همیشه آرزوی شهادت بکن اونم نه بخاطر خلاص شدن از دنیا برای امام زمانت آرزوی شهادت بکن برای کشورت و رهبرت و اینم بدون که کارگردان فیلم حواسش به بازیگر هاش هست نمیزاره ناراضی باشن پس توام به کارگردان ایمان داشته باش..باشه داداش؟ رسول:چقدر حرف زدن باهات خوبه احسان؟ خیلی خوب بلدی آب روی آتش کنیا احسان:خب معلومه داداشمی دیگه رسول:خیلی خوبه که هستی احسان:قربان شما..حالا اشکات رو پاک کن رسول:باشه داداش محسن:دل و قلوه دادنتون تموم شد؟ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:فیلمی که ما داریم بازی می‌کنیم با همه فیلم و سریال هایی که می‌بینیم فرق داره چون این فیلمی که ما خودمون بازی می‌کنیم واقعیه،زندست و کارگردان فیلم ما حواسش خیلی به بازیگراش هست😊❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََََََِِِِِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت پنجاه و سوم💛 رسول رو مرخص کردن خیلی نگرانش بودم میتونم بگم یه چیزی فرا تر از نگرانی و من این حس رو نمی فهمیدم رسول مثل احسان و امیرحسینم بود برام همه بچه ها مثل پسرای خودم هستن ولی حسی که به رسول دارم فرق می‌کرد احسان کلی با رسول رفیق شده بود و سعی داشت رسول رو بخندونه می دیدم که رسول فقط یه لبخند غلیظ میزد که احسان ناراحت نشه احسان:وای رسول من خوابم خیلی سنگینه بعد هر وقت بابا بیدارم میکنه یاد دوران مدرسه ام می‌افتم رسول:چرا حالا مدرسه؟ احسان:آخه همش به بابا میگم ۵ دیقه رسول:جدی میگی؟😂 احسان:پس چی انقدر اذیتش می‌کنم مگه نه بابا؟ محسن:از شاهکارت داری میگی؟ احسان:آره محسن:تو پدر منو درآوردی رسول:😂 آقامحسن حس می کنم دلتون می خواد یه فرصتی پیدا کنید تا قشنگ یه دلی از عزا در بیارین محسن:آره واقعا ولی خب فرصت پیش نمیاد احسان:جدی میگی بابا الان؟ محسن:من لحن صحبت هام به شوخی می‌خورد؟! رسول:میگم من اگه جای شما بودم احسان رو توی خونه توبیخ می کردم چون توی اداره که نمیشه واسه کارای توی خونه توبیخ کرد کسی رو ولی میشه توی خونه کرد محسن:مثلا چه توبیخی؟ رسول:اوووم..با فرش شستن موافقین؟ محسن:به شدت..الحق که استاد بودن برازنده توعه😂 احسان:باباااااا...رسول تو چه نامردی هستی! مثلا رفیقیم خیر سرمون یکم آدم باش رسول:خب دارم کمک می کنم احسان:لازم نکرده تو کمک کنی..بدبختم کردی الان رسول:ببخشید احسان:نمی خوام باهات قهرم اصلا دیگه احسان روشو کرد سمت پنجره رسول رفت منت کشی و بالاخره موفق شد احسانم زیاد دوست نداشت اذیتش کنه انگار حالش یکم خوب نبود تا رسیدن به خونه رسول دیگه حرفی نزدیم ماشین رو دم خونشون پارک کردم رسول:شرمنده ام بخدا امروز از کار و زندگی انداختم شما رو محسن:این چه حرفیه برو یکم استراحت کن اگه دیدی حالت بده نمی خواد بیای اداره رسول:حالم خوبه محسن:دستور بودا رسول:چشم..شب بخیر محسن و احسان:شب بخیر ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ ساعت۱۲ بود ولی این رسول خان هنوز نیومده بود می‌خواستیم غروب بریم ولی خب حاج آقا نذاشت و قراره امشبم بمونیم ولی اگه این رسول خان تشریف بیارن توی حیاط نشسته بودیم و داشتیم چایی می‌خوردیم علیرضا هم که ظهر خوابید الان بیداره ولی آفرین خسته بود رفت خوابید علیرضا:دایی کاملان کامران:کامران بچه مهرداد:خب از بچه سه ساله چه انتظاری داری که بتونه درست تلفظ کنه اسمتو؟! کامران:کامران سخته؟ حسن:چون اسمت ر داره زبونش نمی‌چرخه بگه علیرضا:بابابزلگ؟ حسن:جان دلم؟ علیرضا:مگه زبونم می چلخه؟ همه:😂 رخساره:نه دورت بگردم منظور بابابزرگ این بود که نمیتونی بعضی از حروف رو بگی مامان جان علیرضا:من میتونم بی بی:آره بابا این پسر ما میتونه بگه مهرداد:دایی فدات بشه بیا اینجا علیرضا اومد و روی پاهام نشست چون داشت شکلات می‌خورد دور دهنش کاکائویی شده بود با دستم دور دهنش رو پاک کردم و لپش رو بوس کردم مهرداد:تو قصد خواب نداری فسقلی؟ علیرضا:من فیسقیلی نیستممم مهرداد:باشه عزیزم چرا عصبی میشی؟! علیرضا:خب من فیسقیلی نیستم آرزو:اذیتش نکن مهرداد مهرداد:وا خب چی گفتم مگه من؟ علیرضا:دیده ندی فیسقیلی مهرداد:باشه دیگه نمیگم فسقلی خوبه؟ علیرضا:اوهوم مهرداد:خب حالا فسق..نه ببخشید خوشگل من نمی خوای بخوابی؟ علیرضا:بابا لسول بیاد می خوابم مهرداد:دورت بگردم بیا بخواب مریض میشی ها علیرضا:نه ملیض نمیشم خواستم حرف بزنم که صدای بسته شدن در اومد و بعدش هم رسول اومد سمتمون علیرضا با دیدن رسول زود از روی پاهام بلند شد و کفش نپوشیده بدو بدو رفت بغل رسول ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:قدر پدر هاتون رو بدونید اونا خیلی سختی میکشن تا ما بزرگ بشیم فقط به رومون نمیارن☺️❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََََََِِِِِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت پنجاه و چهارم💛 از ماشین پیاده شدم و براشون دست تکون دادم احسان برام دست تکون داد و رفتن نفس عمیق کشیدم نفسام بهتر بود به ساعت نگاه کردم 00:13 فکر کنم تا الان خواب باشن آروم درو باز کردم صدای حرف زدن علیرضا می اومد خنده ای کردم راست می‌گفت من حواسم اصلا به علیرضا نیست شاید کنارش باشم ولی مثل یه مترسکم کنارش نه مثل یه پدری که عاطفه می خواد عاطفه می خواد بشم همون رسول قبل میدونه سخته برام ولی بازم گفت که بشم همون باشه عاطفه خانم..باشه عزیزم اما ظاهرم میشه همون رسول ولی باطنم نه..باطن من هیچ وقت اون رسول نمیشه هیچ وقت درو بستم چند قدم رفتم دیدم فرش انداختن توی حیاط و نشستن علیرضا بدو بدو اومد روی زانو هام نشستم و محکم بغلش کردم علیرضا:چلا دیل اومدی؟ رسول:شرمنده ام ببخشید دیر اومدم نفسم..خوبی بابا؟ علیرضا:آله..بابایی آقاجون و بی بی اومدن رسول:چشمت روشن عزیزم از جام بلند شدم علیرضا هم دستش رو گرفتم رفتم سمت بقیه آروم کفشم رو در آوردم به همه سلام دادم..آقاجون و بی بی هم بغلم کردن دلم براشون لک زده بود کلا یه هفته پیشم نبودن ولی خب بازم دلتنگ شده بودم مهرداد:بیا اینجا رسول:الان رفتم سمت مهرداد محکم بغلم کرد البته در حال خفه کردنم بود برداشته شدن چیزی رو از دستم حس کردم نگاهی به دستم کردم ای وای چسب دستم رو یادم رفت بکنم دم گوشم گفت مهرداد:بعدا توضیح میدی دیگه؟ رسول:اگه سالم موندم چشم! از بغلش اومدم بیرون اخم غلیظی کرد و چسب رو بدون اینکه کسی ببینه انداخت رفت نشستم کنار آقاجون و علیرضا هم اومد روی پاهام نشست در گوشش گفتم رسول:پاهات گلی شده ها خوشگل! علیرضا:بشول رسول:بریم بشورم آروم بغلش کردم و بردم سمت حوض آروم پاهاشو زیر شیر آب گرفتم و دست می کشیدم به کف پاهاش تا تمیز بشه علیرضا:بابایی سلدههه! رسول:الان تموم میشه فدات بشم آبو بستم و علیرضا رو گذاشتم کنار حوض آروم بوسش کردم که همون موقع پاهاشو کرد تو حوض و کلی آب ریخت تو صورت و لباسام صدای خنده همه بلند شد رسول:علیرضاااا! علیرضا:🤣دیل اومدی خب باید خیش می شدی! مهرداد:آخ دایی فدات بشه زلزله! علیرضا:من زیلزله نیشتمممم! مهرداد:نیشتم چیه بچه بگو نیستم! علیرضا:نمیدم! رسول:اذیت نکن بچمو! مهرداد:بیا برو لباساتو عوض کن سرما می خوری اوه اوه مهرداد خیلی عصبی بود با اینکه با لحن شوخی می گفت ولی خب اون چشمایی که می بینم یعنی آقا رسول بیا برو وصیتنامه خودتو بنویس! باشه ای زیر لب گفتم و خواستم برم که بازم علیرضا منو خیس کرد و خندید منم باهاش خندیدم رسول:بیا برو دعا کن که هوا سرده وگرنه مینداختمت تو حوض علیرضا:منو میندازی؟ رسول:نه آخه دلم نمیاد مهرداد:رسول میگم بیا برو لباساتو عوض کن! رسول:چشم چشم رفتم! رفتم تو اتاقم اول از همه رفتم و رو به روی میز نشستم عکس عاطفه رو برداشتم دستی بهش کشیدم رسول:قرار نبود از خودت فقط یه قاب عکس به جا بزاری و بری🥺 مهرداد:فقط قاب عکس؟! برگشتم دیدم مهرداد دست به سینه بالا سرم وایساده هیچی نگفتم و عکس رو گذاشتم سر جاش بلند شدم و یه لباس مشکی دیگه برداشتم کل کمدم شده لباس مشکی اصلا لباس های رنگیم یادم رفته چه شکلی بودن یا اصلا کجان! چه عجیبه زندگیم..زندگیم رو باید کتاب کنن البته هر کی بخونه باورش نمیشه فکر کنم لباسم رو عوض کردم و روی تخت نشستم مهردادم کنارم نشست ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:رفیق همیشه هوای رفیقش رو داره توی سختی ها کنارشه توی شادی ها کنارشه توی غم و غصه کنارشه توی هر شرایطی کنارشه هوای رفیق رو داشته باشین اونا بیشتر از خودتون نگرانتون هستن و به فکرتونن😘❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی 💛 💛پارت پنجاه و پنجم💛 کنارش نشستم و منتظر موندم خودش حرف بزنه چشمم فقط فقط به قاب عکس عاطفه بود رسولم سرش پایین دیگه کلافه شدم داشت اشکم در می یومد چشم از قاب برداشتم ولی هر جایی از این اتاق عکس عاطفه بود یه قطره اشک از چشمم افتاد یاد حرفش افتادم وقتی که اربعین قسمت شده بود برم کربلا عاطفه:داداش میگم نه من نه رسول تا به حال کربلا نرفتیم میشه الان که کنار آقایی بگی رفتن ماهم امضا کنه؟اصلا من مهم نیستم فقط رسول بیاد حرم باشه داداش؟ دوباره یه اشک دیگه رسول:دلِ تو از من پرتره صورتم رو برگردوندم به طرف مخالف رسول و آروم اشک هامو پاک کردم رسول دستش رو گذاشت روی شونم و با رگه هایی از بغض توی گلوش گفت رسول:تو از من بیشتر درد داری داداش ولی همیشه حواست به من بود همیشه کنارم بودی و به حرفام گوش دادی اجازه میدادی بغض توی گلومو پیشت بشکنم ولی خودت داری داغون میشی حواسم بهت نیست اینو میدونم ولی.. مهرداد:قرار بود من ازت راجب یه چیزه دیگه سوال کنم رسول:مهم نیست اون..مهم حال دلته مهرداد دیگه بس بود خسته شدم از نگه داشتن حرفایی که تو دلمه نگه داشتن اون غم بزرگ که تو دلمه لب باز کردم دیگه بس بود باید خالی میشدم به این زمان و خالی شدن احتیاج داشتم خیلی تشنه این بودم که یکی رو پیدا کنم تا باهاش حرف بزنم ولی پیدا نکردم باز اومدم پیش کسی که از من تشنه تره🥺 با فکر کردن به حرفای آخر عاطفه اشک هام روی گونه ام ریخت،ریختو میدونستم دارم نفت میریزم به آتیش قلب رسول ولی،ولی نمیتونستم نگم حالم بده خیلی بد..خدایا شرمنده مهرداد:ثانیه های آخر عمرش بهم گفت مراقب تو باشم..آخرین نفری که دیدش من بودم آخرین نفری که صداشو شنید من بودم رسول خوش به حالت دیر رسیدی..رسول هنوز اون حال بدش جلو چشمامه اون نفس نفس زدنش رو میبینم انگار دوباره هنوز اون صدای گرفته و پر از بغضش که بهم میگفت مراقب علیرضا باشم تو گوشمه رسول عاطفه درد می‌کشید و من کاری نمیکردم رسول بهم گفت بهت بگم شرمنده کادوی سالگردتون رو امسال نمیتونه بده💔 رسول صدای وایسادن اون دستگاه لعنتی که یه خط صاف بود هنوز تو گوشمه رسول شبا اون صدا رو می‌شنوم رسول دلم پره..رسول میترسم رسول بخدا اخم هامو و عصبانی شدنم فقط بخاطر قولم به عاطفه هست نمیخوام شرمنده عاطفه بشم نمیخوام رسول😭 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ حرفای مهرداد مثل شعله ای بود که دوباره قلبمو آتیش میزد از اون قلب سوخته چیزی نمونده ولی بازم میسوزه بازم آتیش داره عاطفه چرا رفتی؟ چرا رفتیو حال داداشت شد این مهردادِ مغروری که هیچ کس اشکشو ندیده رو به این حال انداختی چند تار موی سفید معلومه توی موهای سیاهش مهرداد داغش خیلی داغ تر از منه غمش بیشتر از منه ولی اون هیچی نگفت و گذاشت من خودمو خالی کنم اون شرمنده نشد من شدم آروم بغلش کردم خداروشکر میکردم که همه تو حیاط هستن و کسی صدای شکستن غرور داداشم رو نمیبینه کسی صدای گریه های مهرداد رو نمیشنوه صدام در نمی یومد لب باز میکردم تا حرف بزنم ولی هیچ صدایی بیرون نمی اومد انگار لال شدم..اشک هام صورتمو خیس کرده بود راه نفسم انگار داشت باز می‌شد انگار هر قطره اشکی که می‌ریختم راه نفس کشیدن منم باز می‌شد و دوباره تلاش برای حرف زدن و موفق بیرون اومدن از این مرحله💔 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:نزارید کسی صدای شکستن غرورتون رو بشنوه شکستن غرور خیلی بده انگار آدم کل ابروش رفته،بدتر از اون😔 ولی تنها کسی که میتونه توی هرجا و هر مکان و هر ساعت آرومت کنه...خودت بدون کیه💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت پنجاه و ششم💛 بغل کسی که از بچگی کنارم بود و هوا داشت بودم بغل کسی که آرامش داشت هق هق های گریه ام تبدیل شده بود به آروم آروم گریه کردن رسول:داداشم بسه دیگه دورت بگردم! آروم از بغلش بیرون اومدم صورت اونم خیس اشک بود با دستام آروم اشک هاشو پاک کردم بعدش هم با آستین دستم صورت خودم رو رسول آروم خندید و گفت رسول:این عادتت رو ترک کنی کل محله رو شیرینی میدم! مهرداد:😂 که توام می دونی هیچ وقت ترک بشو نیست! رسول:صد البته! خواستم چیزی بگم که در با شدت باز شد و صدای بدی ایجاد کرد بعدش هم علیرضا با اخم وارد اتاق شد و خودش رو پرت کرد روی تخت رسول:چی شده دورت بگردم؟! علیرضا:دایی کاملان همش منو اَدییَت میتونه! مهرداد:چرا کامران اذیتت می کنه؟!چیکار می کنه؟! علیرضا:میده من دکتل بشم! مهرداد:کامران میگه دکتر بشی؟!آخه چرا؟! علیرضا:من دوست ندالم دکتل بشم ولی دایی کاملان میگه باید بشی مهرداد:اون باهات شوخی کرده خوشگلم..حالا چرا ناراحتی؟! علیرضا:من می خوام مشل عمو محمد بشم مهرداد:عمو محمد رو خیلی دوست داری؟ علیرضا:اوهوم دوست دالم زیااااد! رسول:تو نفسِ؟! علیرضا:بابا لسولم!😍 رسول:تو خوشگلِ؟! علیرضا:بابا لسولم!😍 رسول:آخ بابا فدای ذوق کردنت بشه! کامران:دکتر خانواده چطوره؟! علیرضا:عهههه نموخوام!😫 مهرداد:اذیتش نکن کامران! کامران:دارم باهاش شوخی می کنم بابا! رسول:این یکم سر شغل حساسه کامران:ها بفرما اینم رفت پلیس شد ای خدا من چه گناهی کردم که از پلیس بودن خوشم نمیاد؟! رسول:چون عقل نداری برادر! کامران:ناراحت نشیا..پلیسی شغلیه که من خیلی دوست داشتم بهش برسم ولی نشد..الان هر کی پلیس میشه حسودی می کنم! رسول:تابلوئه😂..ولی جای دیگه نگو کامران:اولین باره فقط دارم اینجا میگم مهرداد:اینو راست گفت خدایی! علیرضا:بابایییییی رسول:جان دلم؟ علیرضا:خوابم میاد کامران:امشبم پیشم می خوابی؟ علیرضا:من با تو قهلم! کامران:قهر نکن جان من؟! علیرضا:فلدا بلام بشتنی میخلی؟! کامران:همه چیز واست می خرم تو اصلا جون بخواه کیه که نده نفس دایی؟! علیرضا:نخیلم من نفش بابا لسولم! کامران:تو فقط نفس بابا رسولی؟!پس من چی؟! علیرضا:نه! همه:😂 ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ علیرضا خوابش میومد آروم بلندش کردم و شروع به راه رفتن کردم تا بخوابه قرار شده بود خانم ها برن خونه آقاجون و مردها هم که اینجا مهرداد و کامران تشک ها رو پهن کردن به علیرضا نگاه کردم که آروم خواب بود یکم دیگه هم راه رفتم و آروم لالالالا می گفتم تا خوابش سنگین بشه بابا حسن اومد کنارم و ازم گرفتش و گذاشت توی جاش کامران هم که زود کنارش دراز کشید و مشغول بازی رو انگشت های کوچیکش شد مهرداد:بیا اینجا رسول مهرداد رفت تو آشپزخونه منم دنبالش رفتم برگشت سمتم و با قیافه حق به جانبی گفت مهرداد:حالت بد شده بود؟ رسول:یه کوچولو مهرداد:الان زنگ می زنم به محمد کوچولو بودنش ثابت میشه؟! رسول:بابا ساعت ۱ صبحه بنده خدا خوابه! بعدم محمد اصلا نمیدونه محـ... مهرداد:پس کی میدونه؟! رسول:تو نمی شناسی ول کن تو رو خدا مهرداد؟! مهرداد:دکتر چی گفت؟ببین خودت میدونی اگه بهم دروغ بگی چیکارت می کنم پس بهتره حرف بزنی تا اون روی سگم بالا نیومده! رسول:از اتاق بازجویی ترسناک‌تر اینجاست! مهرداد:صحبت های دکتر؟!🤨 رسول:فقط یکم نفسم تنگ شده بود و فشارم افتاده بود همین مهرداد:به چشمام نگاه کن رسول:بفرما!😳خوب شد؟ مهرداد:آفرین حالا برو..راستی دفعه بعد حالت بد بشه و بهم نگی خونت واسم حلاله رسول:با غول چراغ جادو دارم زندگی می کنم! مهرداد:چی گفتی؟! رسول:هیچی! مهرداد:شب بخیر رسول:شب بخیر بعد از خوردن یه لیوان آب رفتم و کنار علیرضا خوابیدم کامران که سرش کنار سر علیرضا بود خوابش هم برده بود پتوی کامران و علیرضا رو درست کردم و خودمم توی جام دراز کشیدم دوباره شب و دلتنگی و بی‌خوابی هام شروع شد🙃 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:امیدوارم تو زندگی همه کسانی باشن ک با تمام وجود نگران شما باشن نزارن آب تو دلتون تکون بخوره زندگی تون پر از نگاه خدا و مثل دریا.........آروووووم🥺🤍
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت پنجاه و هفتم💛 امروز یکم سرم درد می کرد زود اومده بودم خونه پرونده بدجور پیچیده بود و به هر کی می‌خوردیم از یه جورایی وصل می شد به مقامات بالا دیگه کلافه ام کرده بود بهمون مجوز هیچی رو نمی دادن نه مجوز شنود نه مجوز دستگیری خدا رو شکر اونقدری مدرک داریم که دستگیری رو شروع کنیم ولی خب مجوز گرفتن خودش کار به اتمام رسوندن یه پرونده رو داره یه مسکن خوردم و روی کاناپه دراز کشیدم دستم رو گذاشتم روی سرم و چشم هامو بستم داشت کم کم خوابم می‌گرفت که صدای زنگ در بلند شد فکر کردم احسانِ ولی اون کلید داره و الانم نباید بیاد خونه کلافه بلند شدم و آیفون رو برداشتم محسن:بله؟! _سلام پست آوردم محسن:الان میام آیفون رو گذاشتم و رفتم پایین محسن:سلام پستچی:سلام وقتتون بخیر..آقای محسن موحد؟ محسن:بله پستچی:یه بسته دارین بفرمایید... محسن:ممنون..از طرف کی؟! پستچی:فرستنده ناشناسِ ولی دریافت کننده شما هستید..اینجا رو امضا کنید لطفا... محسن:بله... امضا زدم و در خونه رو بستم به پاکت توی دستم نگاه کردم فقط مشخصات دریافت کننده معلوم بود که اونم من بودم! رفتم بالا و پاکت رو باز کردم یه نامه داخل پاکت بود بازش کردم و مشغول خوندن شدم ناشناس:سلام آقای موحد میدونم الان هزار تا سوال توی ذهنتون اومده که من کی هستم به موقع اش متوجه میشید من یه آشنام که شما نمی شناسی ولی من چرا! باید یه حرفایی رو بهتون بزنم و خودمو از عذاب وجدان نجات بدم میدونم شاید حرفام رو باور نکنید و سر قرار نیاید ولی خب التماستون می کنم به آدرسی که پشت همین برگه نوشته شده بیاین روز و ساعتش هم هست می خوام راجع به چندین سال پیش باهاتون صحبت کنم اگه حرفم رو باور ندارین لطفا داخل پاکت رو ببینید حتما سر قرار میاین خدانگهدار پشت برگه رو دیدم آدرس یه کافه توی تهران بود تازه متوجه سنگینی پاکت توی دستم شدم داخل پاکت رو دیدم یه انگشتر بود برداشتمش با دیدنش هنگ کردم! این امکان نداره این...اینکه زیر پاهام انگار خالی شده بود با زانو خوردم زمین این انگشتر اینجا چیکار می کنه؟! ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ (فعلا ناشناس بمونه تا بعد) دیگه وقتش بود خسته شدم از همه چیز از این زندگی خسته کننده تنها دلم می خواست کارِ ناتمامم رو به پایان برسونم و تموم بشه به الوین گفتم که نامه رو با انگشتر رو ببره و بده به آقای موحد حتی اگه این کار به بازداشت شدنم یا به مرگم ختم بشه بازم باید برم سر قرار دیگه بسه این راز لعنتی رو این همه مدته توی سینه ام نگه داشتم این راز زندگیمو به آتیش کشید ولی حقم بوده خیلی وقته دارم چوب اون کارم رو می خورم بسه،دیگه دردم اومده برای سه روز دیگه ساعت ۴ ظهر قرار گذاشتم این سه روز باید فکر کنم چی بهش بگم البته من چند ساله دارم به این موضوع فکر می کنم! رفتم توی اتاقم و جلوی آینه نشستم قاب عکسمون رو برداشتم و گفتم شرمنده دیگه نمیتونم طاقت بیارم دیگه وقتشه...! ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ بابا گفته بود زود میاد اداره ولی الان ساعت ۱۰ شبه و نیومده به گوشیش هم زنگ زدم جواب نداد نگرانش شدم از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم پارکینگ ماشینو بابا برده بود و رسول بهم موتورش رو داد سوار شدم و راه افتادم سمت خونه فقط گاز می دادم تا زودتر برسم دلم شور می زد انقدر که تند رفتم سر ۱۰ دیقه رسیدم موتور رو کناری گذاشتم ماشین بابا رو توی پارکینگ دیدم سریع دویدم آسانسور طبقه بالا بود و آنقدر دلم شور می زد که منتظر نموندم و با پله ها رفتم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:حرفی دارین؟! من ندارم والله! شما دارین بسم الله!🌱