بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴⁰♡
#مهدی
مهدی:وا عمو کوفت، چرا نمیزاری؟
رسول:عمو جان، عزیز دلم لاستیک ماشین گِلی شده خونه رو کثیف میکنه
مهدی:خب احمق جان لاستیک هاشو تمیز کن ببر تو خونه
رسول:مشکل اینجاست که نمیزاره تمیز کنم
مهدی:تو برو خونه خودم تمیز میکنم، امروز همتون تو مخ مَنید
رسول:من تو مخم؟
مهدی:نیستی؟
محسن:سلام
مهدی:سلام برادر جان عزیز،چطوری
محسن:به خوبی شما
مهدی:خوب نیستم، این پسرات تو مخ من دارن رژه میرن
محسن:یه امشبُ خواهش میکنم آدم باشید
مهدی:مگه حیوونیم؟
محسن:دور از جون حیوون
مهدی:😐بعد میگی آبرو داری کنم؟
محسن:خجالت بکش بیا تو
مهدی:چشم اینو اول تمیز کنم میام تو
رسول:خودم تمیز میکنم عمو خستهاید برید تو خونه
مهدی:لازم نکرده تو اگه میخواستی تمیز بکنی،میکردی
امیرحسین:بیا بریم رسول این عمو مواد بهش نرسیده امشب،بزار بیام به ساقی تو پارکش زنگ بزنم ببینم چیزی داره یا نه البته فکر کنم الان ته جنسشه بدرد نمیخوره ولی خب واسه عموی ما بس میشه
مهدی:😡
محسن:امیرحسین خب ببند دهنتو دیگه باباجان
عمو شلنگ کنار حوض رو برداشت و آبو باز کرد افتاد دنبالم از بخت سیاه منم شلنگ خیلیی دراز بود
کل تن و بدنم خیس آب شده بود
عمو علاوه بر خیس کردن مارو مورد عنایت فحشهاش قرار میداد
بابا هم بنده خدا داشت عمو رو دعوت به آرامش میکرد
چند بار نزدیک بود بیفتم ولی بزور خودمو نگه داشتم آخرم دویدم سمت ته حیاط که عمو دیگه شلنگش نرسید اونو انداخت خودش اومد دنبالم
احسان:مار بزنه اون زبونتو امیرحسین که نمیتونی دهنتو ببندی
امیرحسین:غلط کردممممم
مهدی:دهنتو ببند بیشعور، من مواد میزنم؟؟خالت مواد میزنه، احمق باید ببرنت تيمارستان بستریت کنن
امیرحسین:خودم میرم میخوابم تو تيمارستان ولم کن جان جدت
مهدی:تا نزنمت آروم نمیشم
محسن:بس کن مهدی
مهدی:نمیخواااام
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#امیرحسین
روی تشک افتادم،پتو رو کشیدم رو سرم
انقدر خسته بودم که خدا میدونه
علیرضا هم امشب انگار قصد خواب نداره رسولم که از من بدتر خسته بود میخواست بخوابه ولی علیرضا نمیذاشت
عمو خانَم که بعد از مسواک اومد کنارم دراز کشید
مگه ما باهم قهر نبودیم؟خوبه چند ساعت پیش مثل سگ و گربه افتاده بودیم بههم😐
امیرحسین:جناب سرگرد اشتباه نیومدی؟
محسن:امیرحسین اصلا اعصاب جنجال دیگه ندارما
مهدی:میبینی تقصیر کیه؟؟دهنتو ببند سرم داره منفجر میشه میخوام....
رسول:عه علیرضا خستم کردی بخواب دیگه
احسان:با بچه درست حرف بزن
رسول:ولم کنیدا، بگیر بخواب دیگه اَه چی میخوای این وقت شب
محسن:رسول سر بچه داد نزن، علیرضا بابا بیا پیش خودم بخواب
علیرضا:باهات قهلم بیشعول
رسول:میدونستی امشب خیلی دارم سعی میکنم عصبی نشم
علیرضا:جهنم
امیرحسین:بیا اینجا دیگه اون به عموش رفته عصبی بشه بدبختیم
بابا یه نگاه چپ بهم کردُ بعدم رفت علیرضا رو آورد پیش خودش
رسول زیر لب یه چیزایی داشت میگفت که فقط احسان میشنید اونم چون نزدیک بود، احسانم به یه چرت نگویی بسنده کرد
عمو پاشد رفت تو آشپزخونه بعد از چند لحظه اومد
مهدی:رسول مسکن میخوام کجاست
محسن:چته؟خوبی؟
مهدی:سرم درد میکنه
رسول:الان میارم برات عمو
مهدی:دوتا بیار
محسن:نقل و نباتِ مگه
مهدی:نمیتونم تحمل کنم محسن ولم کن
رسول:بفرما
مهدی:ممنون
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دلم برای مهدی میسوزه ولی😐
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقت استراحت رسید سید جان😔
به دل، تلاطم داریم و حالِمان خوش نیست درست مثلِ شب جمعه، ساعتِ یک و بیست 💔
┅✿💠❀🇮🇷❀💠✿┅
🌐 به #پایگاه_خبری_مرصاد بپیوندید👇
https://eitaa.com/joinchat/2273706174C80227ca04c
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✘ قرعه کشی کردن کی بره روی سیم خاردار بخوابه که بقیه بتونن رد شن!
اسم یه جوانِ زیبا و رعنا دراومد!
همه گفتن این حیفه یه بار دیگه قرعه کشی کنیم، جز یه پیرمرد که میگفت : ول کنین بابا...
دوباره قرعه کشی کردن و اینبار .......
#کلیپ | #استاد_شجاعی
@ostad_shojae | montazer.ir
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴¹♡
#رسول
صبح زودتر از همه پاشدم بعد از خوندن نمازم
رفتم لباسامو عوض کردم تا برم اداره
از اتاق بیرون اومدم دیدم بابا بیدار شده داره احسان و امیرحسینُ بیدار میکنه
رسول:سلام صبح بخیر
محسن:سلام باباجان کجا بسلامتی؟
رسول:برم اداره سرم شلوغه امروز باید به کارای عقب موندم برسم
محسن:خب اول یه چیزی بخور بعد برو
رسول:میرم اونجا یه چیزی میخورم حالا
محسن:از این حرفا زیاد زدی یه چیزی بخور
رسول:اونم به چشم
محسن:احسان پاشو دیگه،نصف عمر من به بیدار کردن شماها رفت
رسول:عمو خوبه خوابه هنوز
محسن:کل شبُ بیدار بود تازه خوابش برده
رسول:چرا؟
محسن:سردرد داشت
رسول:دیشب که مسکن خورد
محسن:میگفت اثر نذاشته، حالا امروز بهش بگم مرخصی بگیره یکم استراحت کنه،البته این مهدی این گوشش درِ اون گوشش دروازه
رسول:حالا یکم بهش اصرار کنید شاید موند خونه
محسن:ببینم چیکار میتونم بکنم دیگه،احسان پاشو،امیرحسین پاشید نماز، خستم کردید شما دوتا
امیرحسین:باش
محسن:باشه میگید ولی کیه که بلند بشه
از جام بلند شدم رفتم آشپزخونه از جانونی یه تیکه نون برداشتم خوردم بعدش رفتم بیرون
اول خم شدم سر علیرضا بوس کردم بعدم از بابا خدافظی کردم اومدم بیرون
دیشب دیر خوابیدم ولی خب همینقدر خواب هم جای شکر داشت
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#همایون
دانیال یه گوشه کز کرده بود و بالشتُ بغلش گرفته بود
تلویزیونُ خاموش کردم رفتم کنارش نشستم
همایون:شام که نخوردی، الانم اینجا کز کردی مثل افسردهها، خسته شدم
دانیال:من از تو خستهترم
همایون:هیچ اتفاقی واسه تو و کمند نمیافته نگران نباش
دانیال:بعضی وقتا میگم به درک همه اون سفتهها، اون آرزوها، عملیات و هر کوفت و زهرمار دیگهای،فقط یه شب آروم بخوابم، یه شب با آرامش بخوابم ولی نمیشه
همایون:میگم تو واقعا عاشق چیه کمند شدی؟بابا اون مریضه، هیچی یادش نمیاد ولش کن
دانیال:چی میگی واسه خودت نمیتونم ولش کنم، یعنی نمیشه
همایون:چرا نمیشه؟
دانیال:دهنت قرصه؟
همایون:تا به حال از من دهن لقی دیدی؟شاید خیلی اسکل باشم ولی دهن لق نیستم
دانیال:کمند دوستدخترم نیست
همایون:لابد الان میخوای بگی ما چند ساله ازدواج کردیم یه بچههم داریم نه؟🤣
دانیال:دارم جدی حرف میزنمممم😠
همایون:خیله خب حالا واسه من جوشی میشه خواستم فضای خونه عوض بشه
دانیال:با این چرت و پرتا عوض نمیشه،اصلا نمیگم
همایون:عه لوس،بگو دیگه
دانیال:یعنی دلم میخواد یکی بفهمه زنده زنده آتیشت میزنم،میدونی که اینکارو میکنم
همایون:باشه چشممممم
دانیال:منو اون،چطوری بگم آخه
همایون:تو و اون چی؟
دانیال:دخترعمو،پسرعمو هستیم
همایون:شوخی میکنی؟به قول خودت فضای خونه با این چرت و پرتا عوض نمیشه
دانیال:شوخی چیه بابا،راسته من اونو دوست داشتم ولی عموم مخالف بود،فاز مثبت داشت میگفت پولت حرومه و سیگار میکشی،قمار میکنی با رفیقای جلف میگردی و از اینجور چیزا
همایون:پس اینجا چیکار میکنه؟
دانیال:قرصی که میخوره کمک نمیکنه حافظهاش برگرده، بدتر حافظهشو از دست میده
همایون:چی داری میگی دانیال،چیزی زدی باز؟؟صنعتی و سنتی باهم زدی؟
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خب خواب بنده خدا سنگینه دست خودش نیست که😶والا
پ.ن:اوه🙄
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴²♡
#همایون
همایون:چی داری میگی دانیال، چیزی زدی باز؟
دانیال:نه کاملا هوشیارم،رفتم المان، از طریق یکی از رفیقام تونستم این قرصُ گیر بیارم اونم از یکی از داروساز های آمریکا خواست که این قرص رو واسم بیاره اونم بهم داد
چند ماه اول هر هفته بهش میدادم کم کم شروع کرد به اثر گذاشتن
یه روز که رفته بود با رفیقاش بیرون به یکی از رفیقام گفتم با ماشین بهش بزنه
اونم آروم بهش زد
هیچیش نشده بود ولی خب همینو بهانه کردم که واسه این تصادفِ که همه چیز یادش میره
همایون:خاک تو سرت کنن دانیال تو چه غلطی کردی
دانیال:میگی چیکار میکردم؟؟
همایون:دهنتو ببند یعنی چی چیکار میکردم؟زدی زندگی اون دخترو نابود کردی بعد میگی چیکار میکردم؟کاری هم موند که انجام بدی؟من هرچقدرم که وحشی و بیعقل باشم ولی اینکارو با هیچ کس نمیتونم بکنم فکر کنم قبلش از اون قرصا خودت خوردی
دانیال:همایون بسه،یکم درکم کن،خانوادهات از خونه انداختنت بیرون،از دختری که خوشت میاد جدا افتادی،پول نداشته باشی،یه سقف نداشته باش چیکار میکردی؟
حداقل مژگانُ واسه خودم کردم باهم سختی بکشیم
همایون:یعنی الان پتانسیل اینو دارم که گِل درست کنم دهنتو گِل بگیرم، یعنی خاک هرچی عالمه بخوره تو سرت
بابای این کمند چیکار کرد؟
دانیال:هنوزه که هنوزه در به در دنبالشه، ازم شکایت کرده
همایون:اسم واقعیت چیه حالا؟نگو که اسم واقعیت همینه که باورم نمیشه
دانیال:اسمم شاهینِ
همایون:همون دانیال بیشتر بهت میاد،هنوزم اون قرصارو بهش میدی؟
دانیال:اوهوم،عادت کرده بهش،شبیه موادِ
واقعا الان دلم میخواست یدونه محکم بخوابونم زیر گوشش که اینکارو کردم
دانیال:چرا میزنی؟
همایون:عوضی تر از تو،توی دنیا ندیدم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#محسن
صبح ساعت ۱۱ بود که مهدی بلند شد وقتی ساعتو دید محکم زد تو سرش
مهدی:خاک بر سرم چرا انقدر خوابیدم من
محسن:نزن تو سرت بدتر میشی
مهدی:چرا بیدارم نکردی؟آدم با امید تو بره شنا فقط
محسن:بابا مهدی جان توام نیاز به استراحت داری دیگه، یکم استراحت کن حالت خوب بشه
مهدی:ولم کن بابا اون همه کار ریخته رو سرم بگیرم بخوابم
محسن:امیرحسین واست امروز مرخصی گرفته
مهدی:غلط کرده
محسن:عه بگیر بشین ببینم،یکم استراحت کن خستهای
مهدی:من نمیدونم امیرحسین به اجازه کی همچین غلطی کرده؟
محسن:بااجازه من
مهدی:اَه
مهدی همینجوری که داشت دراز میکشید و پتو رو،روی خودش تنظیم میکرد گفت
مهدی:نباید همچین کاری بکنید
محسن:من از شما معذرت میخوام
مهدی:خواهش میکنم،پس بیدار نکن اذان ظهر بیدارم کن
محسن:چشم
سری از روی تاسف تکون دادم مرخصیام میگیریم ناز میکنه آقا
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:🙄🙄🙄🙄
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴³♡
#رسول
هیچی سر جای خودش نبود
با بررسی هایی که ما کردیم روز عملیات باید امروز میبود ولی خبری نیست
چند نفر به صورت ناشناس رفته بودن تو پاساژی که معلوم شده بود قراره اینجا بمب رو فعال کنن
بچه های خنثی هم آماده بودن
در ون باز شد و محمد و سعید اومدن داخل
محمد:چیشد رسول؟تماس داشتی از بچهها
رسول:هیچی تو پاساژ نیست
محمد:مطمئنی؟؟
رسول:بله آقا،بچهها همه جارو گشتن
محمد دست برد روی گوشش
محمد:احمد پاساژ طبقه دوم خالی بشه قضیه مشکوکه....خب رسول توام بچههای نوپو رو بفرست تا دقیق چک کنن
رسول:چشم آقا
سریع با بچههای خنثی ارتباط گرفتم و فرستادمشون تو پاساژ خیلی زودم بررسی کردن ولی هیچی نبود
محمد:رسول مطمئنی همین پاساژ سوژهشون بود؟
رسول:بله آقا با مدرک بهتون نشون دادیم
آقامحمد با کلافگی دستی به موهاش کشید
چند لحظهای سکوت کرد و بعد گفت
محمد:برمیگردیم اداره رسول،یه تیم ولی بزار اینجا بمونه
رسول:چشم آقا
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#محمد
بچه ها تو اتاقم بودن
خیلی عجیب بود که هیچ عملیاتی انجام ندادن
دوباره همه اون اسناد و مدارک رو بررسی کردم،تلفن هاشون رو گوش دادم دقیقا امروز بود عملیات،همون ساعتی که اونجا بودیم
محمد:بله، باید امروز بمب رو کار میذاشتن
داوود:چه دلیلی داره که اینکارو نکردن؟
فرشید:شاید تاریخش رو درست نفهمیدیم
رسول:خوده طرف پشت تلفن داره میگه امروز بعد یه تاریخ دیگه مگر اینکه رمز گذاری کنن
محمد:نه همین امروز بوده،دیگه تماسی نداشتن؟
رسول:نه آقا
محمد:خب بچهها حواستون رو جمع کنید هر خبری شد زود اطلاع بدین،راستی از دانیال چه خبر
سعید:تونستیم شمارشو از طریق همایون واشقی گیر بیاریم
محمد:خب خوبه موقعیتش رو پیدا کنید
سعید:یه لوکیشن تونستیم پیدا کنیم ولی ثابته
محمد:خب
رسول:یه تمیم گذاشتیم ولی هیچ رفت و آمدی تو این نصف روز نداشتن
فرشید:یه خونه آپارتمان ۵ طبقه هست که اونا طبقه چهارمن
محمد:خیلی خوبه فقط نفهمیدید چند نفر اونجا اقامت دارن؟
رسول:نه آقا،خواستیم شما بیاین اجازه بگیریم بعد بریم
محمد:شما که برای تمیم گذاشتن به اجازه لازم نداشتین اینم اجازه نمیگرفتین دیگه
رسول:😅این مورد شما نبودید دیگه گفتیم دیر نشه
محمد:برید به کارتون برسید،رسول توام با سعید برید سر موقیعت دانیال ببینید چند نفرن
رسول:چشم آقا
سعید:چشم،بریم رسول
رسول:با اجازه
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:🙂🙂🙂
"سلام داداشم"
آخرین باری که شمع کیک تولدت رو فوت کردی آرزوی شهادت داشتی و چند ماه بعد بهش رسیدی،......خوشبهحالت..(:🌱
شب تولدتو دقیقا همون شبیِ که رفتی بغل ارباب🥲💔
امیدوارم از اون بالا یه نگاهی هم به این دلشکسته هایی که تو زمین هستن بندازی و اون دنیا شفاعتشون کنی.
❤️۲۳سالگیت مبارک داداشآرمان❤️
#سیزدهتیر
#آرمانعلیوردی
#تولدتمبارکداداشآرمانم🌱