هدایت شده از آبی؛
من عاشقانه دوستش میداشتم
و او عاقلانه طردم کرد ، منطق او
حتی از حماقت من احمقانهتر بود
هدایت شده از разлюбить
دلم میخواهد تمام غمهایت را نقاشی کنم و بعد آن تابلو را بسوزانم ، چون هیچ تصویری از درد تو زیبا نیست ، مگر آنکه به لبخند ختم شود .
باز هم توهم ! توهم است بودن تو در کنارم !
منکر اینکه رویایی است نیستم اما عذاب آور است برای قلب دلتنگم .
در نیزار غم ایستادهایم ؛ باز من ، باز تو ...
مرا بکش ! مرا از این درد رهایی ده
یکی از آن تیر هارا حرام مغز و منطق من کن که ناممکن بودن تورا بر سرم فریاد میکشند !
یک تیر حرام من و احساسات دردمندم که تورا خیال میکند و خیال میکند و خیال میکند بکن ؛ چرا که آنقدر خیال کرده که اکنون رو به رویم ایستادهایی
خونم را بر این زمین تاریک بریز که تشنه است .
تشنهی آخرین جرعهای که از من باقی مانده ؛
خونی که در رگهایم برای توست
اصلا هستی من برای توست
مرا از این درد رها کن که میخواهم برای آخرین بار تورا خیال کنم ،
تورا در آغوش بگیرم ،
تورا سیر تماشا کنم ؛
و میخواهم بمیرم .