eitaa logo
نار تی‌تی ؛
130 دنبال‌کننده
12 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رمان اینترنتی نار تی‌تی. 🌱✒️ نویسنده: سیده‌فاطمه میرزائی @mrs_Alia ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1xl2c3h&btn=س.ف.میرزائی آرشیو ناشناس‌ها: @naarcafe
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام، روز جمعه‌تون به‌خیر.🌱 در راستای پیشنهاد شما من بابِ تبلیغ کانال، از شما کسی هست که این مسئولیت رو بتونه بپذیره و کمکِ من باشه؟ به کانال‌هایی که ممکنه تبلیغِ اینجا رو بده و پیگیر این داستان‌ها باشه در کل. اگر می‌تونید این کار رو انجام بدید به پی‌وی من (تو بیوی کانال نوشتم) پیام بدید.🌝 ممنونم.✨
کاش پینترست رو بهم برگردونن.
؛
"این بی‌خبری و سردرگمی بیش از جنگی که سایه انداخته بود روی زندگی تاریک‌مان مرا می‌هراساند."
نار تی‌تی ؛
«نار تی‌تی» ء هشت سرش را به نشانه‌ی رضایت تکان داد و دوباره به کارش مشغول شد. کلمات از خطوط نگاهش
«نار تی‌تی» ء نُه چشم‌هایم گرم شدند. گرمِ خوابی که امید داشتم با کابوس‌های تکراری زهرمارم نشوند. پتوی نازک بهاری را گرم‌تر دور خودم پیچیدم و چند دقیقه‌ی بعد تصویر سایه‌ی پاهایی زیر در اتاق در نظرم محو شد. ـ ـ ـ - بابا. بابا کجایی؟ نبود. نه خودش بود، نه کوله‌ی گوشه‌ی اتاقش و نه هیچ‌کدام از وسایلی که برایش ارزشمند بودند. من بودم و سپیده و صدای مهیبی که نیمه شب خواب را از چشمانمان گرفت. پنجره‌های خانه لرزیدند و میان خواب و بیداری گمان کردم که سقف دارد روی سرم خراب می‌شود. بعد تلفن همراهم زنگ خورد و صدای مضطرب و عصبی امید از پشت گوشی حالم را پرسید. چه اتفاقی افتاده بود که این‌طور پریشانش کرده بود؟ تصورم آن بود که اتفاقی شبیه ترکیدن لاستیک ماشین باشد و هوشیار نبودن من آن‌قدر مهیب جلوه‌اش داده باشد. مگر چنین اتفاقی فقط در محله‌ی ما نمی‌توانست رخ داده باشد و ما را بی‌خواب کرده باشد؟ صدایش از اینجا که به خانه‌ی باب‌جون نمی‌رسید. جواب دادم که خوبم. قبل از آن‌که سوال کنم از کجا فهمیده این وقت شب چطور بیدار شده‌ام، خودش میان سر و صداهای پشت خط گفت: «اسرائیل حمله کرده. صبح زود به محض روشن شدن هوا ماشینو بردار برو پیش باب‌جون و عزیز. فهمیدی؟» انگار که روی سرم آب یخ ریخته باشند. نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. دلم می‌خواست چشم‌هایم را ببندم و وقتی بازشان می‌کنم هنوز در تختم باشم، هیچ صدایی نشنیده باشم و بابا و کوله‌اش در اتاقش باشند. امید زنگ نزده باشد و صدای فریاد و مردهایی در تکاپو از پشت خط تماسمان دلهره به جانم نیندازد. انگار مغزم توان هضم جملاتی که شنیده بودم را نداشت. بعد از تذکراتش باشه‌ی ناباورانه‌ای تحویلش دادم و خودش پیش‌دستانه و بی‌معطلی گوشی را قطع کرد. سپیده کنار دستم روی کاناپه‌ی نشیمن نشسته بود و اضطراب از چشم‌هایش شُره می‌کرد و در صورتش می‌ریخت. - چرا رنگت پریده دختر؟ چی شنیدی مگه؟ گلویم شبیه چوب خشک شده بود. انگار خاک پاشیده باشند روی تارهای صوتی‌ام. - امید گفت اسرائیل زده. برق از چشم‌های سپیده پرید. - گفت صبح زود ماشین رو بردارم و برم خونه‌ی باب‌جون. ولی تو چی؟ بابام چی؟ بابام کجاست سپیده؟ اصلا یعنی چی که زده؟ جنگ یعنی چی؟ من نمی‌فهمم چی شده الان... کلمات بی‌مهابا خودشان را به زبانم می‌رساندند و دلم عین سیر و سرکه می‌جوشید. سرم ذُق‌ذُق می‌کرد و محتویات معده‌ام تا حلقم بالا آمده بود. دوباره صدای زنگ گوشی‌ام بلند شد و از جا پریدم. - ریحانه... - تمنا خوبی؟ حالت خوبه؟ سالمی؟ خونه‌تون چیزی نشده؟ بابات خونه‌ست؟ سپیده جون حالش خوبه؟ چه خبره تهران؟ - آروم بگیر. چی داری میگی. من خوبم. با شنیدن صدایم نفس آسوده‌ای کشید. دلم می‌خواست بزنم زیر گریه و بگویم بابا نیست. تلفنش خاموش است و حتی نمی‌دانم کجاست. بدون این‌که این‌بار بگوید، رفته و جوابم را نمی‌دهد. من دلواپسم و اصلا اهمیتی نمی‌دهم که او دوستم ندارد. دلم می‌خواست پشت تلفن نه، سر روی شانه‌های ظریف و استخوانی ریحانه – تنها دوستم – بگذارم و زار بزنم. شاید هم دلم نمی‌خواست. شاید هم دلواپس نبودم. نمی‌دانم. سپیده بغضم را دید و دستِ یخ کرده‌ام را فشرد. هیچ‌وقت بغض‌های سمجم از چشمش پنهان نمی‌ماندند. تلفن را قطع کردم و خودم را در آغوش سپیده انداختم. بغضم شکست و اشک و هق‌هق گریه در هم آمیختند. هیچ نمی‌دانستم بابا کجا می‌توانست رفته باشد و این بی‌خبری و سردرگمی بیش از جنگی که سایه انداخته بود روی زندگی تاریک‌مان مرا می‌هراساند. 🖋 س.ف میرزائی eitaa.com/TiTiStory
؛
"حتی اگر تنها عضو خانواده‌ات را دوست نداشته باشی، نباید بی‌خبر بروی."
نار تی‌تی ؛
«نار تی‌تی» ء نُه چشم‌هایم گرم شدند. گرمِ خوابی که امید داشتم با کابوس‌های تکراری زهرمارم نشوند. پ
«نار تی‌تی» ء دَه تمام روز شبکه‌ها و خبرگزاری‌ها را زیر و رو کردم. هربار و با خواندن هر خبر، حالم بهم می‌خورد و یادِ این‌که این خبرهای لعنتی و کانال‌هایشان و همه‌ی آدم‌های پشت این خبرها بابا را از زندگی من گرفته بودند زهر می‌ریخت در کامم. تمام روز صدای انفجارها برایم جدید بود و دلهره به جانم می‌انداخت. تمام روز مقاومت کردم و با فریاد جواب فریادهای امید را از پشت تلفن دادم، که در خانه می‌مانم. منتظر پدری که همیشه با توپ پر منتظرم بود. این‌بار من می‌خواستم با توپ پر منتظرش بمانم. می‌خواستم وقتی کلید می‌اندازد و داخل خانه می‌شود تمام دلشوره و اندوهم را سرش هوار کنم و بگویم این رسم پدری نیست. حتی اگر تنها عضو خانواده‌ات را دوست نداشته باشی، نباید بی‌خبر بروی. شاید هم، این در قاموس او رسم پدری بود. و شاید حتی او خانواده‌ای را زیر این سقف متصور نبود تا رسم و رسومی را به جا بیاورد. چقدر عاجزانه همیشه انتظار کشیدم برای آب شدن یخِ قلب سنگی‌اش و چقدر بی‌رحمانه همیشه به کورسوی چراغ روشن دلم نیشخند می‌زد. اصلا مرا می‌دید که بخواهد نیشخندی هم خرجم کند؟ از فکر این همه حقارتم، در خود مچاله شدم. باز نفرت در قلبم جوشید و دلتنگی به دیواره‌ی افکارم چنگ زد. کجای رویای شیرینِ مامان بودم که از خواب پریدم؟ جنگ چه صیغه‌ای بود که جهید میان بدبختی‌های زندگی‌ام؟ مگر خودم کم فکر و خیال و جنگ داشتم در دلم؟ جنگ... چقدر دور بود از خیالات من و چه زود رسیده بود به خیابان‌های تهرانم. تصور آن که با هر صدای انفجار خانه‌ای خراب می‌شود، خون کسی روی خاک و غبار و آوار می‌ریزد، کودکی یتیم می‌شود یا حتی چشم‌های معصومش را برای همیشه می‌بندد، مردی معشوقش را بی‌جان از میان تل آوار بیرون می‌کشد یا زنی تازه دامادش را با آرزوهای عاشقانه‌اش به دست فرشته‌ی مرگ می‌سپارد، قلبم را شبیه کاغذ‌پاره‌ی کهنه‌ای در مشت می‌فشرد. با هر صدای انفجار وجودم می‌لرزید و بی‌اختیار به چشم‌های سپیده که جز نگرانی برای من، هیچ نمی‌دیدم در ژرفایشان، پناه می‌بردم. پلک که بر هم می‌گذاشت و لبخند حواله‌ام می‌کرد، دلم آرام می‌گرفت و باز کانال‌های خبری را بالا و پایین می‌کردم. - عزیز دلم به خودت رحم کن. این همه خبر خوندن از پا درت میاره. صفحه‌ی موبایل را خاموش کردم و زمین گذاشتمش. نفسم را کلافه بیرون دادم و دستی به صورت تب‌دارم کشیدم. فکر باب‌جونِ بیمار و عزیز که در خانه تنها بودند ته دلم را خالی کرد. امید با دوستان بسیجی‌اش پیِ خرابی‌ها و آوارها و مسدومین و شهدا بودند. از لحظه‌ی اولین انفجار. حالم از خودخواهی‌ام بهم خورد. چقدر رقت‌انگیزی تمنا. چقدر حقیری در مقابل پدرت و چقدر بی‌انصافی در مقابل باب‌جون و عزیز. شاید هم نه. شاید هم نه حقیر باشم و نه رقت‌انگیز. شاید فقط خودخواهم. یا شاید فقط نمی‌توانم تشخیص دهم حالا باید چکار کنم؟ چه کاری از من بر می‌آید و کار درست چیست؟ یا شاید، واقعا محقر و بی‌انصافم. نمی‌دانم. - تو الان می‌خوای چیکار کنی سپیده؟ شانه بالا انداخت و خندید. - یعنی چی چیکار کنم؟ - یعنی می‌خوای بری؟ از تصور نبودنش تنم به لرزه افتاد. مثل جنازه‌ای که در سردخانه محبوس باشد یخ کردم. کاش از پیشم نمی‌رفت و در این برزخ تنهایم نمی‌گذاشت. - کجا برم؟ منظورت چیه بچه؟ نگاهم را از نگاهش دزدیدم. محبت از چشم‌هایش سرریز شده بود و من احساس شرمندگی می‌کردم. احساس می‌کردم سربارم. یک مسئولیت اضافی در زندگی‌اش. می‌توانست همان موقع که امید خبر داد جنگ شده، وسایلش را بردارد و برود. با یک خداحافظی گرم و دلسوزانه تنهایم بگذارد، پدر و مادرش را بردارد و به شهر خودش برگردد. مگر هرکسی بود، همین کار را نمی‌کرد؟ پس چرا او مانده بود؟ بیست و چهار ساعت از شروع جنگ گذشته بود و سپیده هنوز کنار من، که دختری غریبه بودم نشسته بود، گاه و بی‌گاه دست‌های لرزانم را می‌فشرد و مرا در آغوشش جای می‌داد. نگرانی‌ام، نگرانی‌اش بود و آن‌قدر آرام و مهربان بود که فراموش می‌کردم او کیست و ما کجاییم و چه اتفاقی افتاده. چرا؟ 🖋 س.ف میرزائی eitaa.com/TiTiStory
؛
"نکند قلبت یخ بزند و تو، خودت آخرین ریسمان‌هایی که این خانواده‌ی منجمد را زیر یک سقف نگه داشته‌اند قطع کنی؟"
نار تی‌تی ؛
«نار تی‌تی» ء دَه تمام روز شبکه‌ها و خبرگزاری‌ها را زیر و رو کردم. هربار و با خواندن هر خبر، حالم
«نار تی‌تی» ء یازده - من می‌ترسم. از این‌که از پیشم بری می‌ترسم. بغضی را که ناخوانده به گلویم چنگ انداخته بود فرو خوردم. - می‌ترسم اتفاقی برای بابام افتاده باشه. می‌ترسم برنگرده و تنهام بذاره. می‌ترسم از اینم تنهاتر بشم. می‌ترسم توهم بری و تنهام بذاری... من می‌ترسم سپیده... باز لبخند پاشید به چشم‌های وحشت‌زده‌ام. باز برایم آغوش باز کرد و باز دلم با زنگ صدای ظریفش گرم شد. - من پیشت می‌مونم. تا بابات برگرده. تا جنگ تموم بشه. تا همه‌چیز درست بشه. نگران نباش. باشه؟ سرم را همان‌طور که روی شانه‌اش گذاشته بودم به نشانه‌ی تایید تکان دادم. اشک‌هایم را پاک کردم و در پاسخش لبخند خجالت‌زده‌ای زدم. ساعت ۸ شب را نشان می‌داد. قلبم داشت از غصه و دلهره می‌ترکید و خانه شبیه قفسی تنگ به نظر می‌آمد. خبرها توی سرم می‌چرخیدند و تیترهای قرمز رنگ در گوشم جیغ می‌کشیدند. می‌شنیدم که رسانه‌های آن‌ور آبی برای شهادت فرماندهان و دانشمندان ما هلهله می‌کردند و صدای نکره‌شان مثل سور ابلیس در هزارتوی دلم می‌پیچید و حالم را بهم می‌زد. من زیاد سرداران و فرماندهان سپاه را نمی‌شناختم، از هرچه که رنگ و بوی خبر و خبرگزاری و امثالش را داشت دوری می‌کردم. خودم را در کتاب‌های مربوط به درس و دانشگاه گم می‌کردم و برای توجه کردن به چیزهایی که ردپای بابا را می‌شد در آن‌ها پیدا کرد، زیادی بی‌حوصله بودم. اما ریحانه با من فرق داشت. ریحانه خیلی بیشتر از من شبیه حزب‌اللهی‌ها بود. در جریان اخبار سیاسی بود و خیلی‌ها را هم می‌شناخت. اما از میانِ همه‌ی آن‌ها که برای من ازشان حرف می‌زد، پس از سال ۹۸ که حاج‌قاسم سلیمانی به شهادت رسید، یک‌جور دیگری دلش بند فرمانده‌ی هوافضا، سردار حاجی‌زاده بود. یک‌جوری دوستش داشت که انگار عمویش باشد؛ عموی تنی! یا حتی نه. انگار پدرش باشد. و من هم شبیه ریحانه شده بودم. احساس قلبی او یک‌جورهایی دل من را هم درگیر کرده بود. وقت‌هایی که باهم می‌رفتیم هیئت، وقت‌هایی که روضه‌ی حضرت عباس (ع) می‌خواندند و اشکِ چشم‌هایم بی‌مهابا روی گونه‌ام می‌چکید، بی‌اختیار یاد سردار حاجی‌زاده می‌کردم و برای سلامتی و علمداری‌اش تا ظهور دعا می‌کردم. حالا ولی دلم شور می‌زد. نمی‌خواستم حتی یک تار مو از سرش کم شده باشد. حتی یک خراش روی دستش افتاده باشد. آن‌وقت احساس دختربچه‌هایی را می‌داشتم که توی خیمه چشم انتظار عمویشان بودند ولی می‌دیدند که بابا عمود خیمه‌ی عمو را، عمود خیمه‌ی عموی علمدار را پایین می‌کشد. همان احساس بی‌پناهی، همان احساس وحشت و همان احساس به آخر رسیدن دنیا. ولی چه خوب بود که هنوز حضرت آقا را داشتیم... طاقت نیاوردم. از جا پریدم تا لباس بپوشم و ماشین را بردارم و شب را به خانه‌ی باب‌جون بروم. بابا هرکجا که بود، به درک! اگر پدر بود، باید از حال خودش خبری می‌داد. مرا در این آشفته‌حالی بی‌خبر و پا در هوا نمی‌گذاشت. خانواده‌ها در قبال هم مسئولند. باید مراقب هم باشند و از هم بی‌خبر نمانند. مگر همه‌ی خانواده‌های دنیا این‌شکلی نبودند؟ پس بابا که بود؟ چطور می‌توانست این‌قدر در برابر من بی‌مسئولیت باشد و بویی از این ساده‌ترین آداب خانواده بودن نبرده باشد؟ خشم در رگ‌هایم جوشید و با قدم‌هایی که به زمین می‌کوبیدم به سمت اتاقم رفتم. - سپیده‌جون، حاضر شو بریم. صدای سپیده از آشپزخانه جواب داد: «کجا؟ مگه منتظر بابات نیستی؟» لب گزیدم و دست‌هایم بی‌اختیار مشت شدند. ابروهایم گره‌ی محکم‌تری خوردند. - بابا؟ به جهنم. اون اگه بابام بود باید حداقل بهم می‌گفت داره میره مسافرت. یا حداقل باید زنگ می‌زد و می‌پرسید زنده‌م یا یکی از این ساختمون‌ها روی سرم آوار شده یا نه. بره به جهنم با این بابا بودنش. به خود لرزیدم. انگار که قلبم یخ زده باشد. چه مرگت شده تمنا. نکند شبیه بابا شده باشی؟ نکند قلبت یخ بزند و تو، خودت آخرین ریسمان‌هایی که این خانواده‌ی منجمد را زیر یک سقف نگه داشته‌اند قطع کنی؟ بیشتر لرزیدم. خشم، جایش را به اندوه عمیقی داد که تا بطن روحم رسید. بیشتر لرزیدم. صدای سپیده که حالا نزدیک‌تر و در چهارچوب در اتاقم بود مرا از هپروت بیرون کشید. - می‌خواستم شام درست کنم که. کجا می‌خوای بریم؟ - پیش باب‌جون و عزیز. 🖋 س.ف میرزائی eitaa.com/TiTiStory
هدایت شده از کافه نار -
ان‌شاءالله. ان‌شاءالله تهِ داستان تمنا بتونم بنویسم "و این توده‌ی بدخیم سرطانی، در نیلِ خونِ کودکان بی‌گناه غرق شد و تنها در صفحات تاریخ، و در پستوی نم‌زده و متعفن قلب‌های سنگ و زنگ‌زده‌ی صهیونیست‌های منافقِ پنهان‌شده در سوراخ‌های موش‌ها باقی ماند. تا روزی که منجیِ گیتی با خوب‌ترین‌های خوبان، قیام کند برای نبرد با شرورترین‌های شرّ."