eitaa logo
نار تی‌تی ؛
130 دنبال‌کننده
12 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رمان اینترنتی نار تی‌تی. 🌱✒️ نویسنده: سیده‌فاطمه میرزائی @mrs_Alia ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1xl2c3h&btn=س.ف.میرزائی آرشیو ناشناس‌ها: @naarcafe
مشاهده در ایتا
دانلود
؛
نار تی‌تی ؛
«نار تی‌تی» ء پنج مثل هربار امید حسرت نشسته در چشم‌هایم را خواند و مثل هربار تلاش کرد بحث را عوض ک
«نار تی‌تی» ء شش به ساعت مچی کاسیو دیجیتال که مچ دستم را در آغوش گرفته بود نگاهی انداختم. عددهایش در کنار هم، حکایت از نزدیکی به غروب آفتاب داشتند. فنجان چایم را خورده و نخورده، از جا پریدم و به سمت اتاق جهیدم. حسابی دیرم شده بود و هنوز به سپیده زنگ نزده بودم. میدانستم هر ساعتی هم که با او تماس بگیرم، کمتر از بیست دقیقه‌ی دیگر در خانه‌مان است اما حوصله‌ی غر زدن‌های بابا را نداشتم. همانطور که شالم را روی سرم مرتب می‌کردم، اسمش را در مخاطبین تلفنم سرچ کردم و دکمه‌ی تماس را فشردم. در حد فاصل بوق‌هایی که می‌خورد و جواب دادنش، صدای عزیز از اتاق نشیمن در گوشم نشست. - مادر چاییتو نخوردی. کجا با این عجله؟ - دیرم شده عزیز. حواسم از ساعت پرت شد. شرمنده‌تم قربونت برم. صدای ظریف و دوست‌داشتنی سپیده از پشت خط جواب داد. - سلام سپیده جون. میدونم الان تایم استراحتته ولی می‌شه امشب زودتر بیای یکم؟ سفارش بابامه دیگه. شرمنده‌م. قبول کرد و پس از چند جمله‌ی کوتاه مکالمه‌ای که بین‌مان گذشت، قطع کردم. کوله را روی شانه‌ام انداختم و به نشیمن برگشتم. عزیز را که سینی چای‌های نصفه نیمه را می‌خواست به آشپزخانه ببرد، بوسیدم. روی زمین کنار رخت‌خواب باب‌جون نشستم و دستش را که هنوز داغ بود در دستانم فشردم. هنوز دست‌های من در مقابل دستان مردانه و بزرگ و بخشنده‌ی او کوچک بودند. هنوز من در مقابل باب‌جون همان دخترک دل‌نازک و کوچکی بودم که دلش مثل تنگ بلور نازکی با هر تقه ترک بر می‌داشت. باب‌جون این را خوب می‌دانست. هرچند چیزی از این تنگ بلورین شکستنی در ظاهرم نمایان نبود. تب را پشت تبسم چشم‌هایش پنهان کرد و با همان دو تا سیاه‌چاله‌ی ژرف اطمینان به ظرف وجودم ریخت که حالش خیلی هم بد نیست. پیشانی و بعد گونه‌ی داغش را بوسیدم و خداحافظی کردم. - یه دیقه دندون به جیگر بگیر سوییچو بردارم بریم. صدای امید بود که لباس پوشیده بود و داشت به سمت اتاقش می‌رفت. صدایم را کمی بلند کردم تا به گوشش برسد. - نمی‌خواد، ماشین گرفتم آخه. تو راهه سر کوچه‌ست. - چه غلطا. کنسلش کن. مگه من مُردم سرخود ماشین گرفتی؟ زیر لب زمزمه کردم «دیوونه» بلندتر گفتم: «پس بجنب دیرم شده.» و ماشینی که بیش از دویست متر با خانه فاصله نداشت را با عذاب وجدان لغو کردم. همیشه او تنها کسی بود که برنامه‌هایم را دقیقه‌ی نَوَد بهم می‌ریخت. ماشین مقابل در خانه از حرکت ایستاد. غصه روی قلبم سنگینی می‌کرد. این داستانِ هرباری بود که می‌خواستم پا به خانه بگذارم. انگار هنوز هم همان دخترک چهار پنج ساله بودم که به زور و زحمت و با گریه و زاری از خانه‌ی باب‌جون بر می‌گشت. نفس عمیقی کشیدم و کلنجارهایم با خودم را، در پستوی ذهنم پنهان کردم. نگاهم را مردد به چشم‌های امید گره زدم. گره‌ای که به راحتی باز می‌شد. امید، لبخند مهربان مخصوصش را به لب داشت و می‌دانست ته ته دلم چطور لنگرِ غم سنگینی می‌کند. سرم را به سمت خود کشید و بوسه‌ای روی پیشانی‌ام گذاشت. بوسه‌ای طولانی که لنگر سنگین غم را کمی سبک کرد و خیالم را کمی آسوده. - میدونم بهت سخت میگذره تی‌تی. ولی صبور باش، درست می‌شه. شاید فقط باید به حرف او گوش می‌دادم و صبر می‌کردم. شاید در نهایت، روزی صبر کردن‌هایم جواب می‌داد و همه‌چیز درست می‌شد. شاید پایان قصه‌ی شوم بی‌مادری‌ام و وجود سایه‌ی شبح‌گونه‌ی پدر بر سر زندگی‌ام مثل قصه‌های پریان، خوش می‌شد. پایانِ خوش... چه خیال خامی. لبخند زدم. نه به توصیه‌اش به صبوری و روزهای خوب، بلکه به نامی که صدایم می‌زد. تی‌تی... دست‌کم بیشتر از تمنا دوستش می‌داشتم. بوی بهار می‌داد. بوی اولین روزهای بهار را که درخت زردآلوی حیاط شکوفه می‌داد و امید مرا کشان کشان می‌برد پای درخت بهاری، شکوفه‌ها را نشانم می‌داد و می‌گفت که شبیه آن‌هایم. از آن روز، من تمنا نبودم، تی‌تیِ امید بودم. - درست می‌شه... واقعا درست می‌شه؟ - مطمئنم درست می‌شه. 🖋 س.ف میرزائی eitaa.com/TiTiStory
؛
نار تی‌تی ؛
«نار تی‌تی» ء شش به ساعت مچی کاسیو دیجیتال که مچ دستم را در آغوش گرفته بود نگاهی انداختم. عددهایش
«نار تی‌تی» ء هفت به لبخندش جان بیشتری داد. - بدو برو. دلم نمی‌خواد از بابات حرف بشنوی. باشه؟ کله‌شق هم نباش. باشه؟ - باشه، باشه. دست‌کم سعی می‌کنم. خندیدم و قبل از اینکه نیشگونش بازویم را قلاب بگیرد از ماشین بیرون پریدم. خداحافظی کردم و قدم تند کردم تا بیش از این لحن سرد بابا را در سوال‌پیچ کردنم به جان نخرم. در بزرگ ساختمان پشت سرم بسته شد و بعد امید با دویست و هفت نوک مدادی‌اش در پیچ کوچه گم شد. نفس عمیقی کشیدم و اضطرابِ لانه کرده در گلویم را فرو خوردم. هنوز آسانسور به طبقه‌ی همکف نرسیده بود که صدای گرم سپیده حواسم را از چایِ نیمه رها شده‌ام به همین‌جا و حالا کشید. - سلام عزیزم. تازه رسیدی؟ - خدا تو رو برام رسوند سپیده جون. توروخدا رفتیم بالا به بابام بگو تو منو رسوندی و چون خودت اومدی دنبالم و ترافیک بود برا همین دیر رسیدیم. باشه؟ باشه؟ با خنده سرش را تکان داد. - آخرش منو توی دردسر می‌ندازی. ببین می‌تونی یه کاری کنی بابات اخراجم کنه؟ - یکی طلبت. باشه؟ در طلایی رنگ آسانسور باز شد و صدای زنِ گویا با پس زمینه‌ی موسیقی، نام طبقه را اعلام کرد. خودم را در آینه‌ی آسانسور برانداز کردم و دست به سر و رویم کشیدم. دلشوره در جانم پیچید و معده‌ام عصبی غرید. چشم غره‌ای به درد عصبی معده‌ام حواله کردم و به خودم لعنت فرستادم که بعد از این همه سال، هنوز تلخی کلام و سردی نگاه بابا وقتی کمی دیر به خانه می‌رسیدم دلهره به جانم می‌انداخت و برایم عادی نشده بود. چرا هنوز منتظر بودم رفتار پدرانه‌ای از این مردِ منجمد ببینم؟ رفتاری شبیه محبت، نوازش، آغوش، دوست داشتن... هرچیزی که در دایرةالمعارف پدر بودن تعریف می‌شد، در وجه مثبتش... سپیده کلید انداخت و من با هزار ذکر و صلوات در را باز کردم. بابا گفته بود وقت‌هایی که من خانه نیستم تا در را باز کنم سپیده زنگ نزند و با کلید داخل خانه شود. نمی‌خواست تمرکزش بهم بریزد و از اتاق کارش بیرون بیاید. اصلا چیزی هم از آن کار کذایی و دفتر و کتاب‌ها و لپتاپ و هارد و فلش مموری‌هایش برایش مهم‌تر بود؟ مطمئن بودم نبود. یا شاید هم بود... نمی‌دانم. منتظر بودم زنگ صدای سرد و یخ‌زده‌اش در خطاب به من، در گوشم بپیچد و سرزنشم کند. اما هیچ صدایی از میان دالانِ سکوت خانه سر بر نکشید تا قلبم را بخراشد. شاخک‌های کنجکاوی‌ام تیز شدند. نگاه پر سوالی به چشم‌های مردد سپیده انداختم و جلوتر به سمت اتاق پدر رفتم. روی صندلی‌اش نشسته بود و سایت خبری‌ای را بالا و پایین می‌کرد. - من برگشتم. سپیده هم اومده. - باشه. بگو شام رو زودتر آماده کنه. - نمی‌خوای بگی چرا دیر کردم و همون حرفای همیشگی؟ عینکش را از روی چشم‌هایش برداشت و با انگشت سبابه و شست، دستی به چشم‌هایش کشید. رو به من کرد و با همان نگاهِ یخ‌زده و سرد به مردمک‌های پرتردیدم چشم دوخت. بدون این که حرفی بگوید فقط نگاهم کرد. زهر نگاهش در رگ‌هایم ریخت و کافی بود تا کامم تلخ شود. - باشه... باشه... به کارت برس. ببخشید مزاحم شدم. 🖋 س.ف میرزائی eitaa.com/TiTiStory
؛
نار تی‌تی ؛
«نار تی‌تی» ء هفت به لبخندش جان بیشتری داد. - بدو برو. دلم نمی‌خواد از بابات حرف بشنوی. باشه؟ کله‌
«نار تی‌تی» ء هشت سرش را به نشانه‌ی رضایت تکان داد و دوباره به کارش مشغول شد. کلمات از خطوط نگاهش بیرون می‌پریدند و در مغزم تلوتلو خوران، روی هم سوار می‌شدند. در هم می‌لولیدند و آرام نمی‌گرفتند. نمی‌توانستم جمله ردیف کنم تا پیامِ خیرگی نگاهش را و سکوت غیرمعمولش در پاسخ به تخطی از قوانین خانه را رمزگشایی کنم. دلشوره به قلبم چنگ زد و رشته‌ی افکارم در هم گره خورد. بنی‌آدم، بنی‌عادتند و من به شنیدنِ صدایش هرچند در سرزنشم عادت کرده بودم. شاید هم فقط دل خوش کرده بودم که در زندگی‌اش حضور دارم. دست کم به قدر دیر کردن و چند دقیقه‌ای نبودن و غر زدن و فریاد کشیدنی مرا می‌دید. شاید هم روزی بیش از این‌ها می‌شد. شاید روزی به جای غر زدن و بی‌رحمانه امواج صدایش را به تنگ بلوری قلبم کوبیدن، لبخند می‌زد و دلسوزانه به استقبالم می‌آمد و در آغوشم می‌فشرد. شاید و شاید هرگز! - تمنا جان... چی شد؟ بی‌رمق جواب دادم: «هیچی. تو اتاقشه کار می‌کنه.» تردید و اضطراب از چشم‌هایش می‌بارید. می‌دانستم به چه چیزی فکر می‌کند. - نه، هیچی نگفت... میز شام چیده شد، بابا بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند شامش را خورد و باز به اتاق کارش بازگشت. با این سکوت اضطراب در جانم می‌ریخت و مرا میان دریایی از ابهام خفه می‌کرد. سپیده هم داشت از این فضای سنگین که امشب سایه انداخته بود روی سرمان اذیت می‌شد. میز شام جمع شد و من ترجیح دادم به کنج اتاقم پناه ببرم از این کلاغ شوم که در سرم پرواز می‌کرد و آرام نمی‌نشست. سپیده را با آشپزخانه تنها گذاشتم و به سمت راهرو خزیدم. چند قدمیِ در اتاق بابا، کوله‌ای که گوشه‌ی اتاق گذاشته بود شاخک‌هایم را تیز کرد. اما آن‌قدرها حوصله نداشتم که سوال‌پیچش کنم و لحن سردش استخوان‌هایم را بسوزاند. بی‌تفاوت، پرده‌ای ضخیم روی کنجکاوی‌ام کشیدم و پاهایم را تا اتاقم در انتهای راهرو روی سرامیک سرد کشیدم. گوشه‌ی تخت، پشتم را به دیوار چسباندم و زانوهایم را در شکمم جمع کردم. شبیه جنینی که تاریکی رحم مادر را رها نمی‌کند. مادر... کاش پیشم بود. کاش این شب‌ها که بابا دمقم می‌کرد می‌آمد و روی تخت کنارم می‌نشست، نوازشم می‌کرد و غصه‌های دنیا را از دلم در می‌آورد. کاش صدایش را یادم می‌آمد. کاش دست کم یک نوار کاست قدیمی از صدای لالایی‌اش برایم می‌ماند. آن‌وقت هرطور که شده یک واکمن عتیقه پیدا می‌کردم و به جای همه‌ی اصوات نکره‌ی دنیا به صدای مامان پناه می‌بردم. کار خیلی شب‌هایم همین بود. جنین‌گونه خودم را به دریای جنون دلتنگی برای مادری که هرگز ندیدمش می‌سپردم و تا صبح در خیال گرمای وجودش می‌سوختم. خواب را به چشم‌هایم حرام می‌کردم و یک تار سفید به موهایم ضمیمه. گاه‌گداری که تُنگ دلم پر می‌شد از کینه‌ی دنیا بغضم می‌ترکید و به مادر خیالی گله می‌کردم. بعد به خودم تشر می‌زدم که تمنا، رها کن. رها کن این خیالِ پوچِ مادرانه را. نداری‌اش و هرگز نخواهی داشت.مگر همه‌ی دخترهایی که مادر ندارند به قدر تو بی‌تابی می‌کنند که تو می‌کنی؟ چرا خاک سرد این حسرت و آرزوی شعله‌ور را خاموش نمی‌کند؟ تمامش کن. کار خیلی شب‌هایم همین بود. سپیده بدون آن‌که مزاحم غرق شدنم در اقیانوس اندوه شود به اتاق خودش که کنار اتاق من بود می‌رفت و می‌خوابید. چراغ‌های خانه خاموش می‌شدند و من هنوز در چهاردیواری خودم با دیوارهای سرد تنها می‌ماندم. امشب اما فکر دیگری به چهره‌ی خیال مادرم چنگ می‌انداخت و رشته‌ی افکارم را می‌بُرید. کوله‌ی سنگینِ گوشه‌ی اتاق. خیلی وقت‌ها بابا کوله جمع می‌کرد و به سفر می‌رفت. سفرهای کوتاه یکی دو روزه. یا وسایلش را در کوله می‌ریخت و در شهر دنبال سوژه‌هایش می‌چرخید. دوربین و لپتاپ و هزارتا چیز دیگر که من حتی اسمشان را بلد نبودم. ولی تا به حال کوله‌ای به این بزرگی و سنگینی کنار چهارچوب در اتاقش ندیده بودم. می‌خواست چکار کند یا کجا برود؟ حتما صبح سر سفره‌ی صبحانه بهمان می‌گفت. 🖋 س.ف میرزائی eitaa.com/TiTiStory
به جبرانِ این مدت، علی‌الحساب داشته باشید.
سلام، روز جمعه‌تون به‌خیر.🌱 در راستای پیشنهاد شما من بابِ تبلیغ کانال، از شما کسی هست که این مسئولیت رو بتونه بپذیره و کمکِ من باشه؟ به کانال‌هایی که ممکنه تبلیغِ اینجا رو بده و پیگیر این داستان‌ها باشه در کل. اگر می‌تونید این کار رو انجام بدید به پی‌وی من (تو بیوی کانال نوشتم) پیام بدید.🌝 ممنونم.✨
کاش پینترست رو بهم برگردونن.