نار تیتی ؛
«نار تیتی» ء هفت به لبخندش جان بیشتری داد. - بدو برو. دلم نمیخواد از بابات حرف بشنوی. باشه؟ کله
«نار تیتی»
ء هشت
سرش را به نشانهی رضایت تکان داد و دوباره به کارش مشغول شد. کلمات از خطوط نگاهش بیرون میپریدند و در مغزم تلوتلو خوران، روی هم سوار میشدند. در هم میلولیدند و آرام نمیگرفتند. نمیتوانستم جمله ردیف کنم تا پیامِ خیرگی نگاهش را و سکوت غیرمعمولش در پاسخ به تخطی از قوانین خانه را رمزگشایی کنم. دلشوره به قلبم چنگ زد و رشتهی افکارم در هم گره خورد. بنیآدم، بنیعادتند و من به شنیدنِ صدایش هرچند در سرزنشم عادت کرده بودم. شاید هم فقط دل خوش کرده بودم که در زندگیاش حضور دارم. دست کم به قدر دیر کردن و چند دقیقهای نبودن و غر زدن و فریاد کشیدنی مرا میدید. شاید هم روزی بیش از اینها میشد. شاید روزی به جای غر زدن و بیرحمانه امواج صدایش را به تنگ بلوری قلبم کوبیدن، لبخند میزد و دلسوزانه به استقبالم میآمد و در آغوشم میفشرد. شاید و شاید هرگز!
- تمنا جان... چی شد؟
بیرمق جواب دادم: «هیچی. تو اتاقشه کار میکنه.»
تردید و اضطراب از چشمهایش میبارید. میدانستم به چه چیزی فکر میکند.
- نه، هیچی نگفت...
میز شام چیده شد، بابا بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند شامش را خورد و باز به اتاق کارش بازگشت. با این سکوت اضطراب در جانم میریخت و مرا میان دریایی از ابهام خفه میکرد. سپیده هم داشت از این فضای سنگین که امشب سایه انداخته بود روی سرمان اذیت میشد. میز شام جمع شد و من ترجیح دادم به کنج اتاقم پناه ببرم از این کلاغ شوم که در سرم پرواز میکرد و آرام نمینشست. سپیده را با آشپزخانه تنها گذاشتم و به سمت راهرو خزیدم. چند قدمیِ در اتاق بابا، کولهای که گوشهی اتاق گذاشته بود شاخکهایم را تیز کرد. اما آنقدرها حوصله نداشتم که سوالپیچش کنم و لحن سردش استخوانهایم را بسوزاند. بیتفاوت، پردهای ضخیم روی کنجکاویام کشیدم و پاهایم را تا اتاقم در انتهای راهرو روی سرامیک سرد کشیدم.
گوشهی تخت، پشتم را به دیوار چسباندم و زانوهایم را در شکمم جمع کردم. شبیه جنینی که تاریکی رحم مادر را رها نمیکند. مادر... کاش پیشم بود. کاش این شبها که بابا دمقم میکرد میآمد و روی تخت کنارم مینشست، نوازشم میکرد و غصههای دنیا را از دلم در میآورد. کاش صدایش را یادم میآمد. کاش دست کم یک نوار کاست قدیمی از صدای لالاییاش برایم میماند. آنوقت هرطور که شده یک واکمن عتیقه پیدا میکردم و به جای همهی اصوات نکرهی دنیا به صدای مامان پناه میبردم.
کار خیلی شبهایم همین بود. جنینگونه خودم را به دریای جنون دلتنگی برای مادری که هرگز ندیدمش میسپردم و تا صبح در خیال گرمای وجودش میسوختم. خواب را به چشمهایم حرام میکردم و یک تار سفید به موهایم ضمیمه. گاهگداری که تُنگ دلم پر میشد از کینهی دنیا بغضم میترکید و به مادر خیالی گله میکردم. بعد به خودم تشر میزدم که تمنا، رها کن. رها کن این خیالِ پوچِ مادرانه را. نداریاش و هرگز نخواهی داشت.مگر همهی دخترهایی که مادر ندارند به قدر تو بیتابی میکنند که تو میکنی؟ چرا خاک سرد این حسرت و آرزوی شعلهور را خاموش نمیکند؟ تمامش کن. کار خیلی شبهایم همین بود. سپیده بدون آنکه مزاحم غرق شدنم در اقیانوس اندوه شود به اتاق خودش که کنار اتاق من بود میرفت و میخوابید. چراغهای خانه خاموش میشدند و من هنوز در چهاردیواری خودم با دیوارهای سرد تنها میماندم. امشب اما فکر دیگری به چهرهی خیال مادرم چنگ میانداخت و رشتهی افکارم را میبُرید. کولهی سنگینِ گوشهی اتاق. خیلی وقتها بابا کوله جمع میکرد و به سفر میرفت. سفرهای کوتاه یکی دو روزه. یا وسایلش را در کوله میریخت و در شهر دنبال سوژههایش میچرخید. دوربین و لپتاپ و هزارتا چیز دیگر که من حتی اسمشان را بلد نبودم. ولی تا به حال کولهای به این بزرگی و سنگینی کنار چهارچوب در اتاقش ندیده بودم. میخواست چکار کند یا کجا برود؟ حتما صبح سر سفرهی صبحانه بهمان میگفت.
🖋 س.ف میرزائی
eitaa.com/TiTiStory
سلام، روز جمعهتون بهخیر.🌱
در راستای پیشنهاد شما من بابِ
تبلیغ کانال، از شما کسی هست که
این مسئولیت رو بتونه بپذیره
و کمکِ من باشه؟
به کانالهایی که ممکنه
تبلیغِ اینجا رو بده
و پیگیر این داستانها باشه در کل.
اگر میتونید این کار رو انجام بدید
به پیوی من (تو بیوی کانال نوشتم)
پیام بدید.🌝
ممنونم.✨
نار تیتی ؛
«نار تیتی» ء هشت سرش را به نشانهی رضایت تکان داد و دوباره به کارش مشغول شد. کلمات از خطوط نگاهش
«نار تیتی»
ء نُه
چشمهایم گرم شدند. گرمِ خوابی که امید داشتم با کابوسهای تکراری زهرمارم نشوند. پتوی نازک بهاری را گرمتر دور خودم پیچیدم و چند دقیقهی بعد تصویر سایهی پاهایی زیر در اتاق در نظرم محو شد.
ـ ـ ـ
- بابا. بابا کجایی؟
نبود. نه خودش بود، نه کولهی گوشهی اتاقش و نه هیچکدام از وسایلی که برایش ارزشمند بودند. من بودم و سپیده و صدای مهیبی که نیمه شب خواب را از چشمانمان گرفت. پنجرههای خانه لرزیدند و میان خواب و بیداری گمان کردم که سقف دارد روی سرم خراب میشود. بعد تلفن همراهم زنگ خورد و صدای مضطرب و عصبی امید از پشت گوشی حالم را پرسید. چه اتفاقی افتاده بود که اینطور پریشانش کرده بود؟ تصورم آن بود که اتفاقی شبیه ترکیدن لاستیک ماشین باشد و هوشیار نبودن من آنقدر مهیب جلوهاش داده باشد. مگر چنین اتفاقی فقط در محلهی ما نمیتوانست رخ داده باشد و ما را بیخواب کرده باشد؟ صدایش از اینجا که به خانهی بابجون نمیرسید. جواب دادم که خوبم. قبل از آنکه سوال کنم از کجا فهمیده این وقت شب چطور بیدار شدهام، خودش میان سر و صداهای پشت خط گفت: «اسرائیل حمله کرده. صبح زود به محض روشن شدن هوا ماشینو بردار برو پیش بابجون و عزیز. فهمیدی؟»
انگار که روی سرم آب یخ ریخته باشند. نمیفهمیدم چه میگوید. دلم میخواست چشمهایم را ببندم و وقتی بازشان میکنم هنوز در تختم باشم، هیچ صدایی نشنیده باشم و بابا و کولهاش در اتاقش باشند. امید زنگ نزده باشد و صدای فریاد و مردهایی در تکاپو از پشت خط تماسمان دلهره به جانم نیندازد. انگار مغزم توان هضم جملاتی که شنیده بودم را نداشت. بعد از تذکراتش باشهی ناباورانهای تحویلش دادم و خودش پیشدستانه و بیمعطلی گوشی را قطع کرد. سپیده کنار دستم روی کاناپهی نشیمن نشسته بود و اضطراب از چشمهایش شُره میکرد و در صورتش میریخت.
- چرا رنگت پریده دختر؟ چی شنیدی مگه؟
گلویم شبیه چوب خشک شده بود. انگار خاک پاشیده باشند روی تارهای صوتیام.
- امید گفت اسرائیل زده.
برق از چشمهای سپیده پرید.
- گفت صبح زود ماشین رو بردارم و برم خونهی بابجون. ولی تو چی؟ بابام چی؟ بابام کجاست سپیده؟ اصلا یعنی چی که زده؟ جنگ یعنی چی؟ من نمیفهمم چی شده الان...
کلمات بیمهابا خودشان را به زبانم میرساندند و دلم عین سیر و سرکه میجوشید. سرم ذُقذُق میکرد و محتویات معدهام تا حلقم بالا آمده بود. دوباره صدای زنگ گوشیام بلند شد و از جا پریدم.
- ریحانه...
- تمنا خوبی؟ حالت خوبه؟ سالمی؟ خونهتون چیزی نشده؟ بابات خونهست؟ سپیده جون حالش خوبه؟ چه خبره تهران؟
- آروم بگیر. چی داری میگی. من خوبم.
با شنیدن صدایم نفس آسودهای کشید. دلم میخواست بزنم زیر گریه و بگویم بابا نیست. تلفنش خاموش است و حتی نمیدانم کجاست. بدون اینکه اینبار بگوید، رفته و جوابم را نمیدهد. من دلواپسم و اصلا اهمیتی نمیدهم که او دوستم ندارد. دلم میخواست پشت تلفن نه، سر روی شانههای ظریف و استخوانی ریحانه – تنها دوستم – بگذارم و زار بزنم. شاید هم دلم نمیخواست. شاید هم دلواپس نبودم. نمیدانم. سپیده بغضم را دید و دستِ یخ کردهام را فشرد. هیچوقت بغضهای سمجم از چشمش پنهان نمیماندند. تلفن را قطع کردم و خودم را در آغوش سپیده انداختم. بغضم شکست و اشک و هقهق گریه در هم آمیختند. هیچ نمیدانستم بابا کجا میتوانست رفته باشد و این بیخبری و سردرگمی بیش از جنگی که سایه انداخته بود روی زندگی تاریکمان مرا میهراساند.
🖋 س.ف میرزائی
eitaa.com/TiTiStory
نار تیتی ؛
«نار تیتی» ء نُه چشمهایم گرم شدند. گرمِ خوابی که امید داشتم با کابوسهای تکراری زهرمارم نشوند. پ
«نار تیتی»
ء دَه
تمام روز شبکهها و خبرگزاریها را زیر و رو کردم. هربار و با خواندن هر خبر، حالم بهم میخورد و یادِ اینکه این خبرهای لعنتی و کانالهایشان و همهی آدمهای پشت این خبرها بابا را از زندگی من گرفته بودند زهر میریخت در کامم. تمام روز صدای انفجارها برایم جدید بود و دلهره به جانم میانداخت. تمام روز مقاومت کردم و با فریاد جواب فریادهای امید را از پشت تلفن دادم، که در خانه میمانم. منتظر پدری که همیشه با توپ پر منتظرم بود. اینبار من میخواستم با توپ پر منتظرش بمانم. میخواستم وقتی کلید میاندازد و داخل خانه میشود تمام دلشوره و اندوهم را سرش هوار کنم و بگویم این رسم پدری نیست. حتی اگر تنها عضو خانوادهات را دوست نداشته باشی، نباید بیخبر بروی. شاید هم، این در قاموس او رسم پدری بود. و شاید حتی او خانوادهای را زیر این سقف متصور نبود تا رسم و رسومی را به جا بیاورد. چقدر عاجزانه همیشه انتظار کشیدم برای آب شدن یخِ قلب سنگیاش و چقدر بیرحمانه همیشه به کورسوی چراغ روشن دلم نیشخند میزد. اصلا مرا میدید که بخواهد نیشخندی هم خرجم کند؟ از فکر این همه حقارتم، در خود مچاله شدم. باز نفرت در قلبم جوشید و دلتنگی به دیوارهی افکارم چنگ زد. کجای رویای شیرینِ مامان بودم که از خواب پریدم؟ جنگ چه صیغهای بود که جهید میان بدبختیهای زندگیام؟ مگر خودم کم فکر و خیال و جنگ داشتم در دلم؟ جنگ... چقدر دور بود از خیالات من و چه زود رسیده بود به خیابانهای تهرانم. تصور آن که با هر صدای انفجار خانهای خراب میشود، خون کسی روی خاک و غبار و آوار میریزد، کودکی یتیم میشود یا حتی چشمهای معصومش را برای همیشه میبندد، مردی معشوقش را بیجان از میان تل آوار بیرون میکشد یا زنی تازه دامادش را با آرزوهای عاشقانهاش به دست فرشتهی مرگ میسپارد، قلبم را شبیه کاغذپارهی کهنهای در مشت میفشرد. با هر صدای انفجار وجودم میلرزید و بیاختیار به چشمهای سپیده که جز نگرانی برای من، هیچ نمیدیدم در ژرفایشان، پناه میبردم. پلک که بر هم میگذاشت و لبخند حوالهام میکرد، دلم آرام میگرفت و باز کانالهای خبری را بالا و پایین میکردم.
- عزیز دلم به خودت رحم کن. این همه خبر خوندن از پا درت میاره.
صفحهی موبایل را خاموش کردم و زمین گذاشتمش. نفسم را کلافه بیرون دادم و دستی به صورت تبدارم کشیدم. فکر بابجونِ بیمار و عزیز که در خانه تنها بودند ته دلم را خالی کرد. امید با دوستان بسیجیاش پیِ خرابیها و آوارها و مسدومین و شهدا بودند. از لحظهی اولین انفجار. حالم از خودخواهیام بهم خورد. چقدر رقتانگیزی تمنا. چقدر حقیری در مقابل پدرت و چقدر بیانصافی در مقابل بابجون و عزیز. شاید هم نه. شاید هم نه حقیر باشم و نه رقتانگیز. شاید فقط خودخواهم. یا شاید فقط نمیتوانم تشخیص دهم حالا باید چکار کنم؟ چه کاری از من بر میآید و کار درست چیست؟ یا شاید، واقعا محقر و بیانصافم. نمیدانم.
- تو الان میخوای چیکار کنی سپیده؟
شانه بالا انداخت و خندید.
- یعنی چی چیکار کنم؟
- یعنی میخوای بری؟
از تصور نبودنش تنم به لرزه افتاد. مثل جنازهای که در سردخانه محبوس باشد یخ کردم. کاش از پیشم نمیرفت و در این برزخ تنهایم نمیگذاشت.
- کجا برم؟ منظورت چیه بچه؟
نگاهم را از نگاهش دزدیدم. محبت از چشمهایش سرریز شده بود و من احساس شرمندگی میکردم. احساس میکردم سربارم. یک مسئولیت اضافی در زندگیاش. میتوانست همان موقع که امید خبر داد جنگ شده، وسایلش را بردارد و برود. با یک خداحافظی گرم و دلسوزانه تنهایم بگذارد، پدر و مادرش را بردارد و به شهر خودش برگردد. مگر هرکسی بود، همین کار را نمیکرد؟ پس چرا او مانده بود؟ بیست و چهار ساعت از شروع جنگ گذشته بود و سپیده هنوز کنار من، که دختری غریبه بودم نشسته بود، گاه و بیگاه دستهای لرزانم را میفشرد و مرا در آغوشش جای میداد. نگرانیام، نگرانیاش بود و آنقدر آرام و مهربان بود که فراموش میکردم او کیست و ما کجاییم و چه اتفاقی افتاده. چرا؟
🖋 س.ف میرزائی
eitaa.com/TiTiStory