نار تیتی ؛
«نار تیتی» ء دَه تمام روز شبکهها و خبرگزاریها را زیر و رو کردم. هربار و با خواندن هر خبر، حالم
«نار تیتی»
ء یازده
- من میترسم. از اینکه از پیشم بری میترسم.
بغضی را که ناخوانده به گلویم چنگ انداخته بود فرو خوردم.
- میترسم اتفاقی برای بابام افتاده باشه. میترسم برنگرده و تنهام بذاره. میترسم از اینم تنهاتر بشم. میترسم توهم بری و تنهام بذاری... من میترسم سپیده...
باز لبخند پاشید به چشمهای وحشتزدهام. باز برایم آغوش باز کرد و باز دلم با زنگ صدای ظریفش گرم شد.
- من پیشت میمونم. تا بابات برگرده. تا جنگ تموم بشه. تا همهچیز درست بشه. نگران نباش. باشه؟
سرم را همانطور که روی شانهاش گذاشته بودم به نشانهی تایید تکان دادم. اشکهایم را پاک کردم و در پاسخش لبخند خجالتزدهای زدم. ساعت ۸ شب را نشان میداد. قلبم داشت از غصه و دلهره میترکید و خانه شبیه قفسی تنگ به نظر میآمد. خبرها توی سرم میچرخیدند و تیترهای قرمز رنگ در گوشم جیغ میکشیدند. میشنیدم که رسانههای آنور آبی برای شهادت فرماندهان و دانشمندان ما هلهله میکردند و صدای نکرهشان مثل سور ابلیس در هزارتوی دلم میپیچید و حالم را بهم میزد. من زیاد سرداران و فرماندهان سپاه را نمیشناختم، از هرچه که رنگ و بوی خبر و خبرگزاری و امثالش را داشت دوری میکردم. خودم را در کتابهای مربوط به درس و دانشگاه گم میکردم و برای توجه کردن به چیزهایی که ردپای بابا را میشد در آنها پیدا کرد، زیادی بیحوصله بودم. اما ریحانه با من فرق داشت. ریحانه خیلی بیشتر از من شبیه حزباللهیها بود. در جریان اخبار سیاسی بود و خیلیها را هم میشناخت. اما از میانِ همهی آنها که برای من ازشان حرف میزد، پس از سال ۹۸ که حاجقاسم سلیمانی به شهادت رسید، یکجور دیگری دلش بند فرماندهی هوافضا، سردار حاجیزاده بود. یکجوری دوستش داشت که انگار عمویش باشد؛ عموی تنی! یا حتی نه. انگار پدرش باشد. و من هم شبیه ریحانه شده بودم. احساس قلبی او یکجورهایی دل من را هم درگیر کرده بود. وقتهایی که باهم میرفتیم هیئت، وقتهایی که روضهی حضرت عباس (ع) میخواندند و اشکِ چشمهایم بیمهابا روی گونهام میچکید، بیاختیار یاد سردار حاجیزاده میکردم و برای سلامتی و علمداریاش تا ظهور دعا میکردم. حالا ولی دلم شور میزد. نمیخواستم حتی یک تار مو از سرش کم شده باشد. حتی یک خراش روی دستش افتاده باشد. آنوقت احساس دختربچههایی را میداشتم که توی خیمه چشم انتظار عمویشان بودند ولی میدیدند که بابا عمود خیمهی عمو را، عمود خیمهی عموی علمدار را پایین میکشد. همان احساس بیپناهی، همان احساس وحشت و همان احساس به آخر رسیدن دنیا. ولی چه خوب بود که هنوز حضرت آقا را داشتیم...
طاقت نیاوردم. از جا پریدم تا لباس بپوشم و ماشین را بردارم و شب را به خانهی بابجون بروم. بابا هرکجا که بود، به درک! اگر پدر بود، باید از حال خودش خبری میداد. مرا در این آشفتهحالی بیخبر و پا در هوا نمیگذاشت. خانوادهها در قبال هم مسئولند. باید مراقب هم باشند و از هم بیخبر نمانند. مگر همهی خانوادههای دنیا اینشکلی نبودند؟ پس بابا که بود؟ چطور میتوانست اینقدر در برابر من بیمسئولیت باشد و بویی از این سادهترین آداب خانواده بودن نبرده باشد؟ خشم در رگهایم جوشید و با قدمهایی که به زمین میکوبیدم به سمت اتاقم رفتم.
- سپیدهجون، حاضر شو بریم.
صدای سپیده از آشپزخانه جواب داد: «کجا؟ مگه منتظر بابات نیستی؟»
لب گزیدم و دستهایم بیاختیار مشت شدند. ابروهایم گرهی محکمتری خوردند.
- بابا؟ به جهنم. اون اگه بابام بود باید حداقل بهم میگفت داره میره مسافرت. یا حداقل باید زنگ میزد و میپرسید زندهم یا یکی از این ساختمونها روی سرم آوار شده یا نه. بره به جهنم با این بابا بودنش.
به خود لرزیدم. انگار که قلبم یخ زده باشد. چه مرگت شده تمنا. نکند شبیه بابا شده باشی؟ نکند قلبت یخ بزند و تو، خودت آخرین ریسمانهایی که این خانوادهی منجمد را زیر یک سقف نگه داشتهاند قطع کنی؟ بیشتر لرزیدم. خشم، جایش را به اندوه عمیقی داد که تا بطن روحم رسید. بیشتر لرزیدم.
صدای سپیده که حالا نزدیکتر و در چهارچوب در اتاقم بود مرا از هپروت بیرون کشید.
- میخواستم شام درست کنم که. کجا میخوای بریم؟
- پیش بابجون و عزیز.
🖋 س.ف میرزائی
eitaa.com/TiTiStory
هدایت شده از کافه نار -
انشاءالله. انشاءالله تهِ داستان تمنا بتونم بنویسم "و این تودهی بدخیم سرطانی، در نیلِ خونِ کودکان بیگناه غرق شد و تنها در صفحات تاریخ، و در پستوی نمزده و متعفن قلبهای سنگ و زنگزدهی صهیونیستهای منافقِ پنهانشده در سوراخهای موشها باقی ماند. تا روزی که منجیِ گیتی با خوبترینهای خوبان، قیام کند برای نبرد با شرورترینهای شرّ."