نار تیتی ؛
منبعد ناشناسها رو خواستم پاک کنم میفرستم اینجا.☕️
عضو اینجا باشین. ناشناسها رو شاید همیشه همینجا جواب بدم دیگه.
«نار تیتی»
ء یک
«تمنا» بوی التماس میدهد. این اسم را دوست ندارم. آدم باید اسمی داشته باشد که وقتی صدایش میکنند خون در رگهایش به جوش و خروش بیافتد. مثلا باید رنگ و بوی جهاد داشته باشد، یا حتی عطر جنگل و طبیعت بدهد. اگر اسمم نام یک بانوی فرهیخته در تایخ هم میبود که نور علی نور! به نظرم مامان باید بابت اسمی که مادربزرگ رویش گذاشته بود از او متشکر میبود. من اما هنوز نمیدانم که چطور تمنا شدم...
شال سورمهای رنگ را از روی رگال لباسهایم برداشتم و بدون این که حوصلهی چک کردن اتویش را داشته باشم روی سرم انداختم. کولهام را برداشتم و به سمت اتاق کار بابا جست زدم. بازهم پشت میزش نشسته بود و سرش را عین کبک در کتابهایش فرو کرده بود. همان دم در ایستادم. تقهای به در زدم و گلویم را صاف کردم.
- جهت اطلاع آقای پدر، من دارم میرم. قبل از تاریک شدن هوا بر میگردم نگران نباش. نه بابا نمیخواد بلند شی، زحمتت میشه خودم میرم. خدافظ.
حتی سرش را از روی کتابی که داشت میخواند بلند نکرد. فقط دست راستش را بلند کرد و اشاره کرد که مزاحمش نشوم، فقط بروم... در حد فاصل اتاق تا در، دستی به سر و رویم کشیدم و خودم را در آینه برانداز کردم. هنوز کفشهایم را نپوشیده بودم که صدای بابا در گوشم پیچید و امر کرد که برگشتنی به خانه تماس با سپیده را فراموش نکنم و بگویم که کمی زودتر برگردد خانه. چشم کشیدهای حوالهاش کردم و در را پشت سرم بستم. طول در خانه تا آسانسور را قدم تند کردم. موبایلم را بیرون آوردم و در مخاطبانم، روی اسم ریحانه مکث کردم. دلم خواست تهران میبود و امروز باهم کمی وقت میگذراندیم. وقتهایی که شهر خودشان بودند، احساس تنهایی میکردم و انگار تهران به این بزرگی برایم مثل قفس میشد. در بزرگ آسانسور که مقابلم باز شد، شمارهی امید روی صفحهی گوشی نقش بست و صدای زنگش بلند شد.
- اومدم اومدم.
- بجنب خوشگل خانوم علف زیر پام سبز شد آخه.
- خب حالا انگار چند دقیقهست منتظری. لوس نکن خودتو بهت نمیاد.
صدای خندهام کابین آسانسور را پر کرد. چند لحظه بعد، روی صندلی جلوی ماشین کنار امید نشستم و در را با احتیاط بستم.
- خوبه راضیام. یاد گرفتی چطوری درو ببندی.
- علیک سلام خان دایی. ولی تو هنوز یاد نگرفتی وقتی میشینم تو ماشینت اول سلام کنی بهم.
- خب حالا.
امید شبیه داییها نبود. شاید هم بود. بیشتر شبیه برادرهای بزرگتر بود. گاهی اوقات شبیه پدرها هم میشد. وقتهایی که احساس میکردم پدر ندارم. نمیدانم او پاداش کدام کار خوبم بود. شاید هم فرشتهی نجاتم بود. از همان کودکی که هر ماه یک روز با اجازهی بابا میآمد دنبالم و آن روز بهترین روز زندگیام میشد، دوستش داشتم. البته همیشه وقتی آن روز تمام میشد، بابا با بدخلقیهایش همهی خوشیام را زهرمارم میکرد. دایی امید همبازیام بود، حامیام بود، گوش شنوایم بود، پایهی خرابکاریهایم بود، او جبران همهی کم بودنها و نبودنهای بابا بود...
- اول میریم خونهی شما دیگه؟
تبسمی کرد و همانطور که نگاهش به خیابان بود جواب داد.
- اگه اجازه بدی اول میبرمت یه جای بهتر.
- بهتر؟ منظورت چیه؟ اینطوری نمیتونم درست حسابی بابجون و عزیز رو ببینم.
نیشگون ملاحظهگرانهای از بازویم گرفت. «آخ» بلند اغراقآمیزی گفتم و برای جبران ضربهای به بازویش زدم.
- بچه تو که از وقتی گواهینامه گرفتی هر وقت دلت میخواد خونهی مایی. هم اونا رو بدعادت کردی هم واسه من زندگی نزاشتی.
چشمغرهای حوالهاش کردم و در ضمیمهاش گفتم: «تو هم که چقدر بدت میاد! اذیتم نکن توروخدا...»
🖋 س.ف میرزائی
eitaa.com/TiTiStory
«نار تیتی»
ء دو
- مردم آرزوشونه برن کافهها و رستورانها و جاهایی که من تو رو میبرم. حالا خانم واسه ما ادا میاد.
اما جاهایی که برای مردم آرزو بود اصلا برای من اهمیتی نداشت. من همهی آنها را خودم میتوانستم ببینم. تنها یا با ریحانه. وقت زیاد بود. ولی من از همهی حال بد و غصههایم فقط به خانهی بابجون پناه میبردم. فقط آنجا را داشتم که کمی روح پریشانم را آرام کنم. بیخودی که به هزار زحمت سپیده را راضی نمیکردم به بابا حرفی نزند. من در همهی دنیا فقط احساس میکردم بابجون و عزیز واقعا دوستم داشتند. شاید هم واقعا نداشتند! شاید فقط مادرم را دوست داشتند و من خیلی شبیه مادرم بودم. شاید او را هم آنقدر دوست نداشتند. من حتی نمیدانستم مادرم چه شکلی بوده. نه بابجون، نه عزیز و نه حتی امید هیچوقت عکسهایش را نشانم ندادند. بابجون هربار سر باز میزد و من را میپیچاند. یکبار که حسابی پاپیچش شدم گفت که او مُرده، چه نیازیست به این که بدانم چه شکلی بوده؟ بعد هم گفت شبیه خودم بوده؛ شبیه نه، حتی عین خودم بوده. گفت هروقت دلتنگش شدم خودم را در آینه نگاه کنم. اما دلم هیچوقت با این جواب آرام نگرفت.
- برای تو هم باید توضیح بدم؟
بعد بدون این که حتی یک کلمه حرف بزند، در کسری از ثانیه فرمان را چرخاند و در مرز یک تصادف وحشتناک در اولین تقاطع به خیابان پیچید. من فقط توانستم دستهایم را حائل کنم تا سر و صورتم به در و پنجره نخورند و هین بلندی کشیدم. قهقهه زد.
- مگه نمیخوای بابجون رو ببینی؟
- آره ولی میخوام سالم برسم خونه.
- کدوم خونه؟
چشمکی زد و صدای ضبط را بلند کرد تا سیستم جدید دویست و هفتش را به رخ بکشد. یک چیزی شبیه قند در دلم آب شد. خودم هم شبیه قند آب شدم. خانه، خانهی بابجون بود. آرامش، خانهی بابجون بود. امنیت و حال خوب و خانواده و امید هم... بابجون پناه بود... نمیدانم، شاید هم نبود.
هنوز انگشتم را روی زنگ در نگذاشته بودم که عزیز پشت در آهنی آبی رنگ ظاهر شد. همین که مرا دید، گل از گلش شکفت و لبخند روی لبهای باریک رنگ و رو رفتهاش نقش بست. دستهایش را باز کرد تا مثل بچگیهایم خودم را در آغوشش جا کنم. اما من بزرگ شده بودم. دخترک چهار پنج ساله نبودم که پاهایم را از زمین بکنم و خودم را توی بغلش بیندازم. دختر بزرگی بودم که یک قدم جلو میرفت و عزیز را با قوارهی کوتاه و نرم و تپلش سفت میان دستهایش میفشرد. بعد هم صورت سفید و مهربانش را بوسهباران میکرد و یکی هم روی دستهایش میکاشت.
اینبار هم مهمترین روتین زندگیام را تکرار کردم و هوای حیاط و درختهای توت و زردآلو و بوتههای محمدی را نفس کشیدم. هربار که انعکاس خورشید صبح از میان شاخههای درخت توت روی آب حوض کاشیکاریشده میتابید، خدا را شکر میکردم که بابجون هنوز راضی به کوبیدن و برج ساختن از خانهی بیهمتایش نشده.
هنوز چند قدم با در اتاق بابجون فاصله داشتم که صدای بم خش برداشتهاش به گوشم رسید.
- تمنا تویی بابا؟
قدم تند کردم. کفشهایم را با عجله از پا کندم.
- جون دلم بابجون. خودمم بابجونم. سلام.
بابجون در رختخوابش گوشهی اتاق تلاش میکرد بنشیند. با دیدن رنگ و روی زردش پاهایم سست شدند و در چهارچوب در متوقف شدم. اما او لبخند بر لب داشت و سعی میکرد ضعف تنش را پشت برق چشمهایش پنهان کند. قدم از قدم برداشتم تا به کنار رخت خوابش برسم و دستهایش را ببوسم. کنارش نشستم و دستهای مردانهی پیرش را در دست فشردم. داغ بودند. تب داشت.
- بابجون این چه حالیه؟ چرا خبر نکردین منو؟ میومدم پرستاریتو میکردم دورت بگردم. الهی من فدات شم.
بابجون پیشانیام را بوسید و عمیقتر خندید.
- یه طوری حرف میزنی انگار چی شده بابا جان. همین که دیدمت حالم خوب شد. پرستاری چیچیه دختر؟
🖋 س.ف میرزائی
eitaa.com/TiTiStory
نار تیتی ؛
منبعد ناشناسها رو خواستم پاک کنم میفرستم اینجا.☕️
پیامهای ناشناس رفت اینجا-
نار تیتی ؛
«نار تیتی» ء دو - مردم آرزوشونه برن کافهها و رستورانها و جاهایی که من تو رو میبرم. حالا خانم و
«نار تیتی»
ء سه
بغضم بر گلویم چنگ انداخت. به سختی آب دهانم را فرو خوردم و تن تبدار بابجون را در آغوش گرفتم. از وقتی یادم میآمد بابجون همیشه دردهایش را مخفی میکرد. مرد مغروری بود. برای خودش دبدبه و کبکبهای داشت. چه معنی داشت کسی ضعف و بیماری از او ببیند؟ از عزیز شنیدم حتی وقتی مامان را از دست دادیم هم، محکم ایستاد و قد خم نکرد. هیچکس حتی ندید یک قطره اشک از چشمهایش سرریز شود. تکتک کسبهی بازار و قدیمیها و رفقایش آمدند برای عرض تسلیت، علیالخصوص آنهایی که دختر داشتند. دلشان لرزیده بود و آنی خودشان را جای بابجون که تصور کرده بودند، از غصه دلشان چروک شده بود. مرد دختردارِ دختر از دست داده حساب و کتابش فرق میکند. هرچقدر که دختر بابایی است – که من نبودم، یا شاید هم بودم، مرد هم یک جور دیگری دلش بند چشمهای دخترکش میشود. احساس و عاطفهاش یک جور دیگری آسیب میبیند، دلش یک جور دیگری میشکند... شاید هم بابجون آنقدرها دختری نبود! اگر بود شاید کمی گریه میکرد. ولی عزیز میگفت بابجون بعد از مامان خیلی اذیت شد. بیشتر به خاطر این که پشیمان بود از دادنِ مامان به بابا. عذاب وجدان داشت که اگر جلوی این ازدواج را میگرفت، شاید این اتفاق نمیافتاد. اما آنوقت تمنایی هم نبود. یکبار از بابجون پرسیدم که اگر مامان و بابا ازدواج نمیکردند، واقعا آن اتفاق نمیافتاد؟ بابجون گفت چه کسی میداند؟ شاید اتفاق دیگری میافتاد. شاید یکجور دیگر بابجون عزادار دخترهایش میشد. دخترهایش؟ گفت دخترهایش. ولی من چرا نپرسیدم مگر دختر دیگری هم داشت؟ مگر دختر دیگری هم آنجا بود؟ شاید هم من اشتباه شنیده بودم، یا اشتباه یادم میآمد. مال خیلی وقت پیش است این حرفها.
تا همین دو سه سال پیش خیلی به این فکر نمیکردم که اگر یک روز بابجون نباشد، دنیا چه شکلی خواهد بود؟ دنیای بدون بابجون اصلا در مخیلهام نمیگنجید. اما از یکجایی به بعد آدم وقتی به چشم میبیند که عزیزش چطور پا به سن گذاشته و زمان مثل برق و باد جوانی و سلامتی را از او میدزدد، دلش میلرزد. حتی با یک سرماخوردگی کوچک.
فنجان چاینبات را که بوی نعنا میداد از عزیز گرفتم و در سینی نقرهای رنگ با نقش و نگارِ روی دستههایش گذاشتم. بابجون اصولا اعتقادی به پزشکی مدرن نداشت؛ تا همین دو سه سال پیش که رگهای قلبش گرفت و آمبولانس صاف آمد دم مغازهی فرشفروشی. جلوی همهی کسبه و در و همسایهی بازار سوار آمبولانسش کردند و تا بیمارستان، امید دست بابجون را محکم در دست گرفته بود و زیر لب برایش آیةالکرسی میخواند. البته که برایش اُفت داشت! ولی خب چارهای نبود. از آن روز بیشتر کارهایی که مربوط به حضور داشتن در مغازهها میشد، به عهدهی امید و جوانِ معتمدِ بابجون، رسول بود. خودش هرچند وقتی یکبار به مغازهها سر میزد یا پای معامله با مشتریهای خیلی قدیمی و معاملههای درشت حاضر میشد. از آن روز به بعد، بابجون روز به روز شکستهتر شد، روز به روز پیرتر شد، روز به روز خمید و روز به روز بیمارتر شد. نه اینکه همیشه بیمار باشد، اما بیشتر مریض میشد. انگار که بدنش ضعیفتر شده باشد. غم چشمهایش هم بیشتر شد. من نمیدانم آن روز چه اتفاقی در بازار افتاد که اینطور بابجون را زمینگیر کرد، هرچقدر هم که از امید پرسیدم، جوابی نداد، فقط آه کشید. آههای عمیقی که بوی مصیبتِ قدیمیِ این خانواده را میدادند.
🖋 س.ف میرزائی
eitaa.com/TiTiStory
شاید باورش برای شما
که داستانِ من رو میخونید
سخت باشه.
اما من بیشتر از شما هرروز مشتاقم
تا به شب برسم و قسمت بعدیِ رمان رو
براتون بذارم .. (: