eitaa logo
نار تی‌تی ؛
130 دنبال‌کننده
12 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رمان اینترنتی نار تی‌تی. 🌱✒️ نویسنده: سیده‌فاطمه میرزائی @mrs_Alia ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1xl2c3h&btn=س.ف.میرزائی آرشیو ناشناس‌ها: @naarcafe
مشاهده در ایتا
دانلود
؛
نار تی‌تی ؛
«نار تی‌تی» ء دو - مردم آرزوشونه برن کافه‌ها و رستوران‌ها و جاهایی که من تو رو می‌برم. حالا خانم و
«نار تی‌تی» ء سه بغضم بر گلویم چنگ انداخت. به سختی آب دهانم را فرو خوردم و تن تب‌دار باب‌جون را در آغوش گرفتم. از وقتی یادم می‌آمد باب‌جون همیشه دردهایش را مخفی می‌کرد. مرد مغروری بود. برای خودش دبدبه و کبکبه‌ای داشت. چه معنی داشت کسی ضعف و بیماری از او ببیند؟ از عزیز شنیدم حتی وقتی مامان را از دست دادیم هم، محکم ایستاد و قد خم نکرد. هیچ‌کس حتی ندید یک قطره اشک از چشم‌هایش سرریز شود. تک‌تک کسبه‌ی بازار و قدیمی‌ها و رفقایش آمدند برای عرض تسلیت، علی‌الخصوص آن‌هایی که دختر داشتند. دلشان لرزیده بود و آنی خودشان را جای باب‌جون که تصور کرده بودند، از غصه دلشان چروک شده بود. مرد دختردارِ دختر از دست داده حساب و کتابش فرق می‌کند. هرچقدر که دختر بابایی است – که من نبودم، یا شاید هم بودم، مرد هم یک جور دیگری دلش بند چشم‌های دخترکش می‌شود. احساس و عاطفه‌اش یک جور دیگری آسیب می‌بیند، دلش یک جور دیگری می‌شکند... شاید هم باب‌جون آن‌قدرها دختری نبود! اگر بود شاید کمی گریه می‌کرد. ولی عزیز می‌گفت باب‌جون بعد از مامان خیلی اذیت شد. بیشتر به خاطر این که پشیمان بود از دادنِ مامان به بابا. عذاب وجدان داشت که اگر جلوی این ازدواج را می‌گرفت، شاید این اتفاق نمی‌افتاد. اما آن‌وقت تمنایی هم نبود. یک‌بار از باب‌جون پرسیدم که اگر مامان و بابا ازدواج نمی‌کردند، واقعا آن اتفاق نمی‌افتاد؟ باب‌جون گفت چه کسی می‌داند؟ شاید اتفاق دیگری می‌افتاد. شاید یک‌جور دیگر باب‌جون عزادار دخترهایش می‌شد. دخترهایش؟ گفت دخترهایش. ولی من چرا نپرسیدم مگر دختر دیگری هم داشت؟ مگر دختر دیگری هم آن‌جا بود؟ شاید هم من اشتباه شنیده بودم، یا اشتباه یادم می‌آمد. مال خیلی وقت پیش است این حرف‌ها. تا همین دو سه سال پیش خیلی به این فکر نمی‌کردم که اگر یک روز باب‌جون نباشد، دنیا چه شکلی خواهد بود؟ دنیای بدون باب‌جون اصلا در مخیله‌ام نمی‌گنجید. اما از یک‌جایی به بعد آدم وقتی به چشم می‌بیند که عزیزش چطور پا به سن گذاشته و زمان مثل برق و باد جوانی و سلامتی را از او می‌دزدد، دلش می‌لرزد. حتی با یک سرماخوردگی کوچک. فنجان چای‌نبات را که بوی نعنا می‌داد از عزیز گرفتم و در سینی نقره‌ای رنگ با نقش و نگارِ روی دسته‌هایش گذاشتم. باب‌جون اصولا اعتقادی به پزشکی مدرن نداشت؛ تا همین دو سه سال پیش که رگ‌های قلبش گرفت و آمبولانس صاف آمد دم مغازه‌ی فرش‌فروشی. جلوی همه‌ی کسبه و در و همسایه‌ی بازار سوار آمبولانسش کردند و تا بیمارستان، امید دست باب‌جون را محکم در دست گرفته بود و زیر لب برایش آیة‌الکرسی می‌خواند. البته که برایش اُفت داشت! ولی خب چاره‌ای نبود. از آن روز بیشتر کارهایی که مربوط به حضور داشتن در مغازه‌ها می‌شد، به عهده‌ی امید و جوانِ معتمدِ باب‌جون، رسول بود. خودش هرچند وقتی یک‌بار به مغازه‌ها سر می‌زد یا پای معامله با مشتری‌های خیلی قدیمی و معامله‌های درشت حاضر می‌شد. از آن روز به بعد، باب‌جون روز به روز شکسته‌تر شد، روز به روز پیرتر شد، روز به روز خمید و روز به روز بیمارتر شد. نه این‌که همیشه بیمار باشد، اما بیشتر مریض می‌شد. انگار که بدنش ضعیف‌تر شده باشد. غم چشم‌هایش هم بیشتر شد. من نمی‌دانم آن روز چه اتفاقی در بازار افتاد که این‌طور باب‌جون را زمین‌گیر کرد، هرچقدر هم که از امید پرسیدم، جوابی نداد، فقط آه کشید. آه‌های عمیقی که بوی مصیبتِ قدیمیِ این خانواده را می‌دادند. 🖋 س.ف میرزائی eitaa.com/TiTiStory
شاید باورش برای شما که داستانِ من رو می‌خونید سخت باشه. اما من بیشتر از شما هرروز مشتاقم تا به شب برسم و قسمت بعدیِ رمان رو براتون بذارم .. (:
؛
نار تی‌تی ؛
«نار تی‌تی» ء سه بغضم بر گلویم چنگ انداخت. به سختی آب دهانم را فرو خوردم و تن تب‌دار باب‌جون را در
«نار تی‌تی» ء چهار فنجان چای‌نبات را روی نعلبکی گل‌سرخی مقابل رخت‌خواب باب‌جون گذاشتم. با تسبیح تربتِ همیشگی‌اش ذکر می‌گفت و چهره‌اش مثل همیشه آرام بود. چشم‌های باب‌جون مثل دوتا تیله‌ی سیاه در یک قاب سفید برق می‌زدند. نه، چشم‌های باب‌جون دوتا سیاه‌چاله‌ی عمیق و بی‌انتها بودند که تا اعماق قلب هرکسی نفوذ می‌کردند. درست شبیه امید که مردانگی و چشم‌های باب‌جون را به ارث برده بود. چه وقت‌هایی که مهربان بود و لبخند بر لب داشت و قلب مرا در ژرفای آن سیاه‌چاله‌ها اسیر خود می‌کرد، چه وقت‌هایی که جدی بود یا حتی ابروهای کلفت جوگندمی‌اش در هم گره خورده بودند. همه‌ی وجود آدم را به لرزه می‌انداخت. شاید هم نمی‌انداخت. شاید آن صدای بم مردانه‌ی بااصالت بود که وقتی جدی می‌شد تن و بدن آدم را می‌لرزاند. به هرحال، صدای بم و جدی باب‌جون هیچ‌وقت خطاب به من نبود. من این لرزیدنِ وجود را فقط وقت‌هایی چشیدم که کارگرها بردنِ فرش‌های مشتری را معطل می‌کردند یا سر و گوششان پیِ شیطنت می‌جنبید. باب‌جون عصبی می‌شد و تشر می‌زد و جوانک‌ها خودشان را جمع و جور می‌کردند، نگاه به زیر می‌انداختند تا مبادا با باب‌جون چشم در چشم شوند و در آن سیاه‌چاله‌ها به قعر جهنم سقوط کنند. من هم آن‌وقت‌ها تن و بدنم می‌لرزید. هم از ترس جدیتِ باب‌جون و هم از احساس افتخاری که در رگ‌هایم می‌جوشید. بعد هم باب‌جون دوباره همان آرامش همیشگی را در چهره‌اش می‌ریخت و دست بزرگش را روی شانه‌ی کوچک و ظریف من می‌گذاشت، مرا به خود می‌فشرد و عطر مُشکش ریه‌هایم را پر می‌کرد. لبخند به چشم‌های درشتم می‌پاشید و مرا با خود به داخل مغازه می‌برد. بچه که بودم، خیلی‌وقت‌ها، روزهایی که امید با راننده‌ی باب‌جون می‌آمد دنبالم باهم پیش باب‌جون می‌آمدیم و بعد به خانه می‌رفتیم. از همان موقع‌ها کوچه پس کوچه‌های بازار و محله‌های قدیمی تهران را با باب‌جون و دایی امیدِ نوجوانم شناختم. حالا باب‌جون در رخت‌خواب بود و من دلتنگ آن‌روزها، منتظر بودم تا ذکر گفتنش تمام شود و از همان لبخندها به چشم‌های منتظرم بپاشد و فنجان را از دست‌های سردم بگیرد. - به‌به، چای نبات از دست نوه‌ی گلم خوردن داره. - چای نبات که حاصل دست من نیست، زحمتش رو عزیز جان کشیده ولی خب تا برسونم دست شما چندتا آیة‌الکرسی و «فالله خیر حافظا» خوندم توش. ان‌شاءالله سالم و سلامت باشین و بازم چم و خم فرش و فرش‌فروشی رو یادم بدین. هردویمان ریز خندیدیم و در پی‌اش گونه‌ها و دست‌های لرزان باب‌جون را بوسه‌باران کردم. داشت خاطرات کودکی‌ام را یادآوری می‌کرد و می‌گفت در بچگی هم، از وقتی که آیة‌الکرسی خواندن و فوایدش را یادم داد، به آب و غذایش می‌خواندم و فوت می‌کردم تا همیشه سالم باشد و فرشته‌ها مراقبش باشند که عزیز و امید وارد اتاق شدند، عزیز جلوتر و امید یک‌قدم عقب‌تر از او. عزیز بوسه‌ای روی سرم کاشت و در حال نوازش موهایم همان‌طور که زیر لب یاعلی می‌گفت و می‌دانستم زانوهایش درد می‌کند، روی زمین نشست. امید هم کنارش. - چه خبر از بابات مادر؟ عزیز چرا هربار سراغ بابا را از من می‌گرفت؟ این چه ژن داماددوست و نگرانی بود که در رگ‌های عزیز هم جریان داشت؟ کلافه نفسم را بیرون دادم. - بابامم هست دیگه عزیز، مگه اون از من خبر داره که من ازش خبر داشته باشم؟ دلم نمی‌خواست وقتی از آن خانه‌ی خشک و بی‌احساس و آن پدر عجیب و غریبه به اینجا پناه می‌آورم، باز هم به او فکر کنم. دوست داشتم وقتی اینجا و روی این فرش‌های دستباف لاکی نشسته‌ام و از درس و دانشگاه و ریحانه و همه‌چیز برای خانواده‌ی واقعی‌ام می‌گویم، حتی به قدر یک نخود هم حسرتِ نبودنش در خاطرات روزمره‌ام آزارم ندهد. اما عزیز هربار خبر از بابا می‌گرفت و من یادم می‌آمد که چقدر با همه‌ی بودنش، جایش در زندگی‌ام خالی است. 🖋 س.ف میرزائی eitaa.com/TiTiStory
؛
نار تی‌تی ؛
«نار تی‌تی» ء چهار فنجان چای‌نبات را روی نعلبکی گل‌سرخی مقابل رخت‌خواب باب‌جون گذاشتم. با تسبیح تر
«نار تی‌تی» ء پنج مثل هربار امید حسرت نشسته در چشم‌هایم را خواند و مثل هربار تلاش کرد بحث را عوض کند. بازهم مثل هربار به دادم رسید و مرا از اقیانوس تلخ حسرت‌های دخترانه‌ام بیرون کشید. سقلمه‌ای به پهلوی من زد و رو به عزیز گفت: «مادرجون حالا این حرفا رو بیخیال. شنیدم می‌خواین برای شام آش دوغ درست کنین با کوفته قلقلی!» آب دهانم راه افتاد و شکمم شروع کرد به قار و قور کردن. تازه به خاطرم آمد که صبحانه نخورده‌ام و با دیدن باب‌جون در بستر، گرسنگی و انتظارم برای ناهار هم پاک یادم رفته. با فکر آش دوغ‌های عزیز که به طبع من ملس می‌پختشان و داغی کوفته‌های قلقلی کوچک زیر دندانم، مست شدم. اما یادم آمد که به سفارش بابا باید به سپیده زنگ بزنم تا عصر بیاید و قبل از تاریک شدن هوا خودم هم خانه باشم. با اینکه خیلی کاری به کارم نداشت، اما ساعت رفت و آمدم برایش مهم بود و من یقین داشتم که از سر دلسوزی نیست. شاید هم از سر دلسوزی بود و واقعا برایش مهم بودم. چه مهم بودنی که نهایت در جریان بودنش از کارهای روزمره و مدرسه رفتن و کلاس‌های متفرقه‌ام سفارش به سپیده برای به موقع رفتن و برگشتن و دریافت یک گزارش هفتگی مکتوب بود؟ بدون اینکه حتی یک گفت‌وگوی هیجان‌انگیز یا شیرینِ پدر دختری داشته باشیم یا حتی برای یک‌بار هم که شده خودش مسئولیت رساندن مرا تا باشگاه کاراته یا برگرداندنم از مدرسه به عهده بگیرد. تا جایی که یادم می‌آمد، همه‌ی این کارهای پدرانه با سپیده بود، کسی که پدر چندسالی می‌شد به او بابت انجام کارهای خانه و من، دستمزد می‌داد. قبل از او هم کس دیگری پرستاری مرا می‌کرد و به جای مراقب‌های محبت‌آمیز پدر یا مادر، من فقط طعم دلسوزی‌های تصنعی پرستاران را در قبال دریافت حقوق چشیده بودم. به جز وقت‌هایی که عزیز و باب‌جون و امید جبران همه‌ی نبودن‌ها بودند. بیشتر از پدربزرگ و مادربزرگ و دایی! اما دو سه سالی می‌شد که سپیده دیگر تنها پرستار من و مسئول خانه نبود. محبت‌هایش به من تصنعی نبودند و من می‌توانستم فارغ از تنفری که از او در گذشته در دلم کاشته بودم، دوستش داشته باشم. به عنوان زنی که گاه‌گداری پای ترکیدن شیشه‌ی قلبم و شکستن بغض چشم‌هایم می‌نشست و همزمان با کار در آشپزخانه یا مرتب کردنِ اتاقم، به غرزدن‌هایم گوش می‌داد. هیچ‌وقت خودش درد دل نمی‌کرد و همیشه با لبخند، تنها شنونده‌ی صبور و جاندارِ آن خانه‌ی سرد بود. - نه امید، من شام نمی‌مونم. باید قبل غروب برگردم. - ای بابا تو هم کشتی ما رو. ادا میای یا اینکه کار داری خونه؟ - تو که بابامو می‌شناسی خان‌دایی. امشب حتی گفته سپیده هم زودتر بیاد خونه. پکر سرش را خاراند و با لب و لوچه آویزان گفت: «این سپیده خانوم خودش کار و زندگی نداره؟ شوهری، پدری، مادری، بچه‌ای چیزی؟» - والا اونقدری که ما می‌دونیم، یه پدر مادر آلزایمری تو خانه سالمندان داره که با کار کردن واسه ما پول نگهداری اونا رو میده. حالا چطور؟ نکنه خوشت اومده؟» ضربه‌ای که این بار به پهلویم زد محکم‌تر از دفعه‌ی پیش بود. پهلویم را گرفتم و با خنده مچاله شدم در آغوش عزیز. - هوی، چه مرگته دایی؟ - دیگه خیلی پررو شدیا. هیچی بهت نمی‌گم زبونت دراز شده. سپیده خانومِ شما جای خاله‌خانوم ماست. صدای خنده‌مان تا گوش درخت‌های زردآلو و توت حیاط رسید و لب غنچه‌های محمدی را بازتر کرد. عزیز با خنده سرم را بوسید و گفت: «آخرشم من نفهمیدم این شاخه شمشاد کی قصد ازدواج می‌کنه. نکنه می‌خوای ما رو حسرت به دل دیدنت تو لباس دومادی بذاری مادر؟» آه از نهادش بلند شد. باب‌جون ریز خندید. ریز و آهسته. دلم برایش قنج رفت. پشت چشمی برای امید نازک کردم و رو به عزیز گفتم: «همون بهتر که قصد ازدواج نکنه عزیز جان. کی دخترشو میده دست خان‌دایی ما که بدبختش کنه؟» حرصش گرفت. اما خویشتندارانه خندید و با چشم و ابرو برایم خط و نشان کشید. کاش امید هیچ‌وقت ازدواج نمی‌کرد. ازدواج او برابر بود با نشستن داغش بر دل من. برابر بود با از دست دادنش! من نمی‌خواستم تنها آدم امن زندگی‌ام را دختری صاحب شود و از زندگی من بدزدد. شاید هم این خودخواهی بود. خودخواهی کودکانه‌ای که بی‌ثمر می‌ماند. 🖋 س.ف میرزائی eitaa.com/TiTiStory
بعد از چندوقت، اجازه هست بگم، سلام؟ پیام‌هاتون توی ناشناس داره لبخند میاره روی لبم. پس جای کافه نار، همینجا جواب می‌دم بهشون.