- راه حلش فقط خوندنِ چندباره چیزیه که نوشتی، چیزی که در لحظه مینویسی حتی اگه بارها بهش فکر کرده باشی لزوماً عالی نیست و همیشه جای بهتر شدن داره
من خودم وقتی نسخه اولیهشو مینویسم میفرستم برای فاطیما، جفتمون چندبار میخونیمش و یه سری نکته اون میگه و یه سری چیزها هم خودم کم یا اضافه میکنم.
میتونی برای شروع متناتو بدی هوش مصنوعی تحلیل کنه، یا یکی که میدونی تو بررسی اینجور چیزها وارده. بعد کم کم خودت وقتی میخونیشون متوجه میشی که کجاها و چه چیزایی نیاز به ویرایش داره.
ببخشید بچهاجون بدقول شدم امشب.
نتم به شدت ضعیف بود و الانم موقعیت پارت دادن ندارم، انشاءالله صبح.. 🤍
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 8 #Ep • گره بین ابروهای صدرا کم کم درحال باز شدن بود. امیرعل
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 9 #Ep •
فکر نمیکرد دلایلش برای او قانع کننده باشند ولی تمام صداقتش را در چشمهایش ریخت. میدانست دلش به این زودیها صاف نمیشود.
- وقتی اون لوحو دیدم تمام اتفاقایی که ممکن بود برات بیوفته از جلوی چشمام رد شد، خواستم بعدش یه کاری کنم، ولی باز نشد، میدونستم حرف داری و نمیزنی..
به چشمهایش زل زد و لبخند محوی روی لبش نشست.
- من همه چیو از چشمات میخونم، دیدم نگاهتو ازم میدزدی، دیدم داری سعی میکنی جلوی خودتو بگیری..
برادر کوچکترش انقدر بزرگ شده بود که دیگر نمیتوانست راحت سرش غر بزند یا گله کند. لحنش آرام بود طوری که انگار سعی داشت زخمهایش را نوازش کند :
- میدونستمم تا عصبیت نکنم لب باز نمیکنی، پس گفتم بذار ببینم تهش حرف میزنی یا نه، حرفای این دوسالو میزنی یا نه..
خنده عمیقتری کرد و دست انداخت لای موهای امیرعلی.
- ولی مشکل ریشه در بچگیت داشت، این دوسال بهونه بود!
هنوز ناراحتی امیرعلی از بین نرفته بود، هنوز گره آخر باز نشده بود ولی دیگر دخلی به صدرا نداشت. شاید گره آخر باید در ذهن خودش باز میشد، یا..در قلبش؟
خنده صدرا تبدیل به یک لبخند تلخ شد.
- همین که وقتی منو دیدی نپریدی رو کلهم یا نیومدی استقبالم یعنی اوضاع خیلی خیط بود..
امیرعلی پلکی زد تا از سوزش چشمهایش کم شود.
+ من دلم لک زده بود بپرم رو سرت، اگه خودت بهم امون میدادی، اگه فقط مستقیم ازم میپرسیدی چته..
- اون وقت بهم میگفتی چته؟
امیرعلی خیره نگاهش کرد. نه، معلوم است که نه.
- قبول کن دیگه، دست به سرم میکردی..
این را گفت، منتظر پاسخی از سویش نماند و دوباره در آغوشش کشید. امیرعلی سرش را به شانهاش تکیه داد.
+ میگم..
- هوم؟
سرش را کمی از تکیهگاهش فاصله داد، دست صدرا روی موهایش متوقف شد و پرسشگر نگاهش کرد.
+ تو گشنهت نیست؟
صدرا خنده دلنشینی تحویلش داد و دوباره محکم در آغوش فشردش، چون کفر نعمت بود اگر رُس این ثانیهها را نمیکشید.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 9 #Ep • فکر نمیکرد دلایلش برای او قانع کننده باشند ولی تمام
پ.ن¹ : برادر کوچکترش :)
پ.ن² : شگردهای غیرانسانیِ صدرا خان 🙏🏻
پ.ن³ : "تکیهگاهش"
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 9 #Ep • فکر نمیکرد دلایلش برای او قانع کننده باشند ولی تمام
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 10 #Ep •
صدرا یکی از لامپهای نشیمن را خاموش کرد و خواست وارد اتاق بشود که امیرعلی زودتر در را باز کرد و سرش را از لای در بیرون آورد. در نگاهش ورود ممنوع خاصی موج میزد.
+ کاری داری؟
صدرا خنثی نگاهش کرد، چه کار میتوانست داشته باشد؟
- با اجازتون میخوام بخوابم!
امیرعلی به نشانهٔ " یه لحظه وایسا " انگشت سبابهاش را جلو گرفت و با دست دیگرش چیزی را از روی زمین برداشت، با پایش در را بیشتر باز کرد و بالش و تشک و پتویی را که روی هم چیده بود کوبید در سینه صدرا و با لحنی دستوری گفت :
+ اتاق بغلی، شبتون بخیر!
خواست در را ببندد که صدرا با اخم یک دستش را روی در گذاشت تا مانع بسته شدنش شود.
- منظورت چیه؟
+ منظورم واضحه جناب!
دست به سینه به چارچوب در تکیه زد و سرتاپای صدرا را وارسی کرد.
+ گریهمو که درآوردی تو اتاقمم میخوای بخوابی؟ برو خداتو شکر کن همینارو بهت دادم اونم چون بزرگتری و احترامت واجبه، وگرنه باید روی زمین خالی میخوابیدی.
و دوباره خواست در را ببندد که اینبار صدرا با پایش در را هول داد و وارد اتاق شد.
وسایل در دستش را انداخت روی زمین و مستقیم رفت سمت تخت.
+ مگه با دیوار حرف میزنم با تواما، پاشو برو بیرون..
بیتوجه به دادوبیدادش روی تخت دراز کشید و دو دستش را زیر سرش درهم قفل کرد.
- جرئت داری بیرونم کن.
امیرعلی با اخم نشست روی تخت.
+ چرا نداشته باشم؟ بیرونت میک-
- اون وقت یه چیزی بهت میگم تا قیامت گریهت بند نیاد.
با حرص پلکهایش را روی هم فشار داد، مطمئن بود که از او این کار برمیآید.
بالشت روی زمین را برداشت و همزمان با کوبیدنش به پهلوی صدرا، بلند گفت :
+ به جای برادر بزرگتر دشمن داشتم خیرش بیشتر بهم میرسید!