ببخشید بچهاجون بدقول شدم امشب.
نتم به شدت ضعیف بود و الانم موقعیت پارت دادن ندارم، انشاءالله صبح.. 🤍
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 8 #Ep • گره بین ابروهای صدرا کم کم درحال باز شدن بود. امیرعل
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 9 #Ep •
فکر نمیکرد دلایلش برای او قانع کننده باشند ولی تمام صداقتش را در چشمهایش ریخت. میدانست دلش به این زودیها صاف نمیشود.
- وقتی اون لوحو دیدم تمام اتفاقایی که ممکن بود برات بیوفته از جلوی چشمام رد شد، خواستم بعدش یه کاری کنم، ولی باز نشد، میدونستم حرف داری و نمیزنی..
به چشمهایش زل زد و لبخند محوی روی لبش نشست.
- من همه چیو از چشمات میخونم، دیدم نگاهتو ازم میدزدی، دیدم داری سعی میکنی جلوی خودتو بگیری..
برادر کوچکترش انقدر بزرگ شده بود که دیگر نمیتوانست راحت سرش غر بزند یا گله کند. لحنش آرام بود طوری که انگار سعی داشت زخمهایش را نوازش کند :
- میدونستمم تا عصبیت نکنم لب باز نمیکنی، پس گفتم بذار ببینم تهش حرف میزنی یا نه، حرفای این دوسالو میزنی یا نه..
خنده عمیقتری کرد و دست انداخت لای موهای امیرعلی.
- ولی مشکل ریشه در بچگیت داشت، این دوسال بهونه بود!
هنوز ناراحتی امیرعلی از بین نرفته بود، هنوز گره آخر باز نشده بود ولی دیگر دخلی به صدرا نداشت. شاید گره آخر باید در ذهن خودش باز میشد، یا..در قلبش؟
خنده صدرا تبدیل به یک لبخند تلخ شد.
- همین که وقتی منو دیدی نپریدی رو کلهم یا نیومدی استقبالم یعنی اوضاع خیلی خیط بود..
امیرعلی پلکی زد تا از سوزش چشمهایش کم شود.
+ من دلم لک زده بود بپرم رو سرت، اگه خودت بهم امون میدادی، اگه فقط مستقیم ازم میپرسیدی چته..
- اون وقت بهم میگفتی چته؟
امیرعلی خیره نگاهش کرد. نه، معلوم است که نه.
- قبول کن دیگه، دست به سرم میکردی..
این را گفت، منتظر پاسخی از سویش نماند و دوباره در آغوشش کشید. امیرعلی سرش را به شانهاش تکیه داد.
+ میگم..
- هوم؟
سرش را کمی از تکیهگاهش فاصله داد، دست صدرا روی موهایش متوقف شد و پرسشگر نگاهش کرد.
+ تو گشنهت نیست؟
صدرا خنده دلنشینی تحویلش داد و دوباره محکم در آغوش فشردش، چون کفر نعمت بود اگر رُس این ثانیهها را نمیکشید.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 9 #Ep • فکر نمیکرد دلایلش برای او قانع کننده باشند ولی تمام
پ.ن¹ : برادر کوچکترش :)
پ.ن² : شگردهای غیرانسانیِ صدرا خان 🙏🏻
پ.ن³ : "تکیهگاهش"
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 9 #Ep • فکر نمیکرد دلایلش برای او قانع کننده باشند ولی تمام
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 10 #Ep •
صدرا یکی از لامپهای نشیمن را خاموش کرد و خواست وارد اتاق بشود که امیرعلی زودتر در را باز کرد و سرش را از لای در بیرون آورد. در نگاهش ورود ممنوع خاصی موج میزد.
+ کاری داری؟
صدرا خنثی نگاهش کرد، چه کار میتوانست داشته باشد؟
- با اجازتون میخوام بخوابم!
امیرعلی به نشانهٔ " یه لحظه وایسا " انگشت سبابهاش را جلو گرفت و با دست دیگرش چیزی را از روی زمین برداشت، با پایش در را بیشتر باز کرد و بالش و تشک و پتویی را که روی هم چیده بود کوبید در سینه صدرا و با لحنی دستوری گفت :
+ اتاق بغلی، شبتون بخیر!
خواست در را ببندد که صدرا با اخم یک دستش را روی در گذاشت تا مانع بسته شدنش شود.
- منظورت چیه؟
+ منظورم واضحه جناب!
دست به سینه به چارچوب در تکیه زد و سرتاپای صدرا را وارسی کرد.
+ گریهمو که درآوردی تو اتاقمم میخوای بخوابی؟ برو خداتو شکر کن همینارو بهت دادم اونم چون بزرگتری و احترامت واجبه، وگرنه باید روی زمین خالی میخوابیدی.
و دوباره خواست در را ببندد که اینبار صدرا با پایش در را هول داد و وارد اتاق شد.
وسایل در دستش را انداخت روی زمین و مستقیم رفت سمت تخت.
+ مگه با دیوار حرف میزنم با تواما، پاشو برو بیرون..
بیتوجه به دادوبیدادش روی تخت دراز کشید و دو دستش را زیر سرش درهم قفل کرد.
- جرئت داری بیرونم کن.
امیرعلی با اخم نشست روی تخت.
+ چرا نداشته باشم؟ بیرونت میک-
- اون وقت یه چیزی بهت میگم تا قیامت گریهت بند نیاد.
با حرص پلکهایش را روی هم فشار داد، مطمئن بود که از او این کار برمیآید.
بالشت روی زمین را برداشت و همزمان با کوبیدنش به پهلوی صدرا، بلند گفت :
+ به جای برادر بزرگتر دشمن داشتم خیرش بیشتر بهم میرسید!
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 10 #Ep • صدرا یکی از لامپهای نشیمن را خاموش کرد و خواست وار
پ.ن : آقا امیرعلی خیلی "ناز داره چه وای" هستن.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 10 #Ep • صدرا یکی از لامپهای نشیمن را خاموش کرد و خواست وار
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 11 #Ep •
وقتی دید هیچ واکنش دندان گیری از سویش نمیگیرد خم شد و پتو و بالشتی که صدرا انداخته بود روی زمین برداشت، یک قدم به سوی در برداشت که صدای صدرا از پشت سرش بلند شد :
- کجا به سلامتی ؟!
بدون اینکه نگاهش کند شانه بالا انداخت.
+ میرم بخوابم، با اجازتون!
- فکر نمیکنم انقدر بزرگ شده باشی که اینجا جا نشیا.
دوباره چشمهایش را بست و با صدایی آرام تر ادامه داد :
- منم با اجازتون میخوام بخوابم ولی پیش داداشم!
امیرعلی با تردید برگشت سمتش، هالهای از غم و سردرگمی در چشمهایش نشسته بود. نمیدانست چرا باز هم احساس میکند که جایی از درونش به بند کشیده شده.
- داری درصد خطرمو محاسبه میکنی؟
با صدای صدرا که حالا روی آرنجش بلند شده بود و نگاهش میکرد به خودش آمد.
- اونجوری نگاهم نکن، هم بدجنسم هم بداخلاقم هم ممکنه یه حرفی بزنم تا قیامت گریهت بند نیاد ولی چه بخوای چه نخوای داداشمی و منم میخوام داداشم پیشم بخوابه. مشکلی هست؟
لبخند خاصی زد که امیرعلی احساس کرد نیاز دارد برادر بزرگترش را کتک بزند.
- البته تصمیم با خودته میتونی بری همون اتاق بغلی، به هرحال منم میام همونجا.
و ابروهایش را طوری که انگار منتظر جواب باشد بالا انداخت.
امیرعلی کلافه یک نگاه به در انداخت و با خود گفت که چه برود چه بماند، او دست از سرش برنمیدارد. چیزهایی را که برداشته بود انداخت زمین و کنارش روی تخت جا گرفت، تا جایی که میتوانست از صدرا فاصله گرفت و پشتش را به او کرد. هرچند هم خودش و هم صدرا میدانستند که چقدر دلتنگ است و فقط دارد وانمود میکند که اهمیتی قائل نیست.
صدرا خندهای بیصدا به حرکاتش تحویل داد، این یعنی قهر کرده بود؟ دلش خواست حرف نیم ساعت پیشش را که گفته بود بزرگ شده پس بگیرد.
خودش را به او نزدیک کرد و یک دستش را روی شانهاش گذاشت، امیرعلی خواست دستش را پس بزند که صدای کنار گوشش متوقفش کرد.
- لامپ اتاقو دوستای اجنهت خاموش میکنن داداشی؟
پلک هایش را محکم روی هم فشرد و همان طور که بالش کوچک کنار دستش را مچاله میکرد پاسخ داد :
+ تا داداشِ جنم هست چرا دوستام؟
این جمله را گفت و لبخندی زد که از چشم صدرا دور نماند، همین " داداشِ جن " ـش و یک لحظه کنارش بودن حتی با بحث و دعوا برایش تمام چیزی بود که از دنیا میخواست.
لبخند ژکوندی زد و سر تکان داد.
- راست میگی.
از روی تخت بلند شد و در همان حین که به سمت کلید لامپ میرفت گفت :
- اصلاً تا وقتی من هستم چرا باید با جنا دوست بشی؟
یک دستش را در جیبش فرو کرد و برگشت سمتش.
- اونا که مثل من نازتو نمیکشن، ته تهش میترسوننت..
یک تای ابرویش را بالا انداخت و با " هوم؟ "ـی سوالش را کامل کرد که امیرعلی سرش را بالا آورد و با نگاهی حق به جانب پرسید :
+ خودت کم ترسناکی ؟!
صدرا از همان فاصله در چشمهای طوسیاش که حالا رنگش کمی تیره تر شده بود زل زد و بعد بدون هیچ حرفی لامپ را خاموش کرد. همزمان با در تاریکی فرو رفتن اتاق صدای امیرعلی هم درآمد :
+ سوال پرسیدم..
با نگاهش دنبال صدرا بود تا سوالش را تکرار کند که تخت بالاپایین شد و صدرا دوباره از پشت بغلش کرد. تا خواست لب باز کند بوسهای محکم روی سرش نشست.
- جواب دندون شکن تر از این؟
آرام خندید و چشمهایش را بست.
- بگیر بخواب بچه، بزرگ بشی خودت میفهمی من ترسناک ترم یا جنا.
خواست بگوید خب بله هنوز به اندازه تو پیرمرد نشدهام، ولی تنها به لبخندی که صدرا میتوانست در همان تاریکی هم احساسش کند اکتفا کرد و چشمهایش را بست.