تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 9 #Ep • فکر نمیکرد دلایلش برای او قانع کننده باشند ولی تمام
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 10 #Ep •
صدرا یکی از لامپهای نشیمن را خاموش کرد و خواست وارد اتاق بشود که امیرعلی زودتر در را باز کرد و سرش را از لای در بیرون آورد. در نگاهش ورود ممنوع خاصی موج میزد.
+ کاری داری؟
صدرا خنثی نگاهش کرد، چه کار میتوانست داشته باشد؟
- با اجازتون میخوام بخوابم!
امیرعلی به نشانهٔ " یه لحظه وایسا " انگشت سبابهاش را جلو گرفت و با دست دیگرش چیزی را از روی زمین برداشت، با پایش در را بیشتر باز کرد و بالش و تشک و پتویی را که روی هم چیده بود کوبید در سینه صدرا و با لحنی دستوری گفت :
+ اتاق بغلی، شبتون بخیر!
خواست در را ببندد که صدرا با اخم یک دستش را روی در گذاشت تا مانع بسته شدنش شود.
- منظورت چیه؟
+ منظورم واضحه جناب!
دست به سینه به چارچوب در تکیه زد و سرتاپای صدرا را وارسی کرد.
+ گریهمو که درآوردی تو اتاقمم میخوای بخوابی؟ برو خداتو شکر کن همینارو بهت دادم اونم چون بزرگتری و احترامت واجبه، وگرنه باید روی زمین خالی میخوابیدی.
و دوباره خواست در را ببندد که اینبار صدرا با پایش در را هول داد و وارد اتاق شد.
وسایل در دستش را انداخت روی زمین و مستقیم رفت سمت تخت.
+ مگه با دیوار حرف میزنم با تواما، پاشو برو بیرون..
بیتوجه به دادوبیدادش روی تخت دراز کشید و دو دستش را زیر سرش درهم قفل کرد.
- جرئت داری بیرونم کن.
امیرعلی با اخم نشست روی تخت.
+ چرا نداشته باشم؟ بیرونت میک-
- اون وقت یه چیزی بهت میگم تا قیامت گریهت بند نیاد.
با حرص پلکهایش را روی هم فشار داد، مطمئن بود که از او این کار برمیآید.
بالشت روی زمین را برداشت و همزمان با کوبیدنش به پهلوی صدرا، بلند گفت :
+ به جای برادر بزرگتر دشمن داشتم خیرش بیشتر بهم میرسید!
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 10 #Ep • صدرا یکی از لامپهای نشیمن را خاموش کرد و خواست وار
پ.ن : آقا امیرعلی خیلی "ناز داره چه وای" هستن.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 10 #Ep • صدرا یکی از لامپهای نشیمن را خاموش کرد و خواست وار
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 11 #Ep •
وقتی دید هیچ واکنش دندان گیری از سویش نمیگیرد خم شد و پتو و بالشتی که صدرا انداخته بود روی زمین برداشت، یک قدم به سوی در برداشت که صدای صدرا از پشت سرش بلند شد :
- کجا به سلامتی ؟!
بدون اینکه نگاهش کند شانه بالا انداخت.
+ میرم بخوابم، با اجازتون!
- فکر نمیکنم انقدر بزرگ شده باشی که اینجا جا نشیا.
دوباره چشمهایش را بست و با صدایی آرام تر ادامه داد :
- منم با اجازتون میخوام بخوابم ولی پیش داداشم!
امیرعلی با تردید برگشت سمتش، هالهای از غم و سردرگمی در چشمهایش نشسته بود. نمیدانست چرا باز هم احساس میکند که جایی از درونش به بند کشیده شده.
- داری درصد خطرمو محاسبه میکنی؟
با صدای صدرا که حالا روی آرنجش بلند شده بود و نگاهش میکرد به خودش آمد.
- اونجوری نگاهم نکن، هم بدجنسم هم بداخلاقم هم ممکنه یه حرفی بزنم تا قیامت گریهت بند نیاد ولی چه بخوای چه نخوای داداشمی و منم میخوام داداشم پیشم بخوابه. مشکلی هست؟
لبخند خاصی زد که امیرعلی احساس کرد نیاز دارد برادر بزرگترش را کتک بزند.
- البته تصمیم با خودته میتونی بری همون اتاق بغلی، به هرحال منم میام همونجا.
و ابروهایش را طوری که انگار منتظر جواب باشد بالا انداخت.
امیرعلی کلافه یک نگاه به در انداخت و با خود گفت که چه برود چه بماند، او دست از سرش برنمیدارد. چیزهایی را که برداشته بود انداخت زمین و کنارش روی تخت جا گرفت، تا جایی که میتوانست از صدرا فاصله گرفت و پشتش را به او کرد. هرچند هم خودش و هم صدرا میدانستند که چقدر دلتنگ است و فقط دارد وانمود میکند که اهمیتی قائل نیست.
صدرا خندهای بیصدا به حرکاتش تحویل داد، این یعنی قهر کرده بود؟ دلش خواست حرف نیم ساعت پیشش را که گفته بود بزرگ شده پس بگیرد.
خودش را به او نزدیک کرد و یک دستش را روی شانهاش گذاشت، امیرعلی خواست دستش را پس بزند که صدای کنار گوشش متوقفش کرد.
- لامپ اتاقو دوستای اجنهت خاموش میکنن داداشی؟
پلک هایش را محکم روی هم فشرد و همان طور که بالش کوچک کنار دستش را مچاله میکرد پاسخ داد :
+ تا داداشِ جنم هست چرا دوستام؟
این جمله را گفت و لبخندی زد که از چشم صدرا دور نماند، همین " داداشِ جن " ـش و یک لحظه کنارش بودن حتی با بحث و دعوا برایش تمام چیزی بود که از دنیا میخواست.
لبخند ژکوندی زد و سر تکان داد.
- راست میگی.
از روی تخت بلند شد و در همان حین که به سمت کلید لامپ میرفت گفت :
- اصلاً تا وقتی من هستم چرا باید با جنا دوست بشی؟
یک دستش را در جیبش فرو کرد و برگشت سمتش.
- اونا که مثل من نازتو نمیکشن، ته تهش میترسوننت..
یک تای ابرویش را بالا انداخت و با " هوم؟ "ـی سوالش را کامل کرد که امیرعلی سرش را بالا آورد و با نگاهی حق به جانب پرسید :
+ خودت کم ترسناکی ؟!
صدرا از همان فاصله در چشمهای طوسیاش که حالا رنگش کمی تیره تر شده بود زل زد و بعد بدون هیچ حرفی لامپ را خاموش کرد. همزمان با در تاریکی فرو رفتن اتاق صدای امیرعلی هم درآمد :
+ سوال پرسیدم..
با نگاهش دنبال صدرا بود تا سوالش را تکرار کند که تخت بالاپایین شد و صدرا دوباره از پشت بغلش کرد. تا خواست لب باز کند بوسهای محکم روی سرش نشست.
- جواب دندون شکن تر از این؟
آرام خندید و چشمهایش را بست.
- بگیر بخواب بچه، بزرگ بشی خودت میفهمی من ترسناک ترم یا جنا.
خواست بگوید خب بله هنوز به اندازه تو پیرمرد نشدهام، ولی تنها به لبخندی که صدرا میتوانست در همان تاریکی هم احساسش کند اکتفا کرد و چشمهایش را بست.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 11 #Ep • وقتی دید هیچ واکنش دندان گیری از سویش نمیگیرد خم شد
پ.ن¹ : میخواد پیش داداش کوچیکش بخوابه خب 💁🏻♀️
پ.ن² : داداش جن :)
پ.ن³ : این دوتا که خوابیدن، شماهم بخوابید 🫶🏻
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 11 #Ep • وقتی دید هیچ واکنش دندان گیری از سویش نمیگیرد خم شد
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 12 #Ep •
با عجله کفشهایش را از پا درآورد و در نیمه باز را هول داد.
چرا خانه انقدر ساکت بود؟ امیرعلی منتظر برادرش باشد و همه جا را نگذارد روی سرش؟
از تعجب اخم کمرنگی روی صورتش نشست، در اتاقش بسته بود.
ایستاد پشت در و خواست در بزند، ولی پشیمان شد. شاید داشت لباس عوض میکرد. کمی به شیارهای در خیره ماند و وقتی دید دوباره هیچ صدایی از اتاق نمیآید، تقهای به در کوبید. جوابی نگرفت، کلافه دستگیره در را فشرد و وارد اتاق شد. خواست امیرعلی را در همان قدم اول به رگبار ببندد که وقتی دید هنوز خوابیده چشمهایش از تعجب گرد شدند و طولی نکشید که صدایش از حرص بلند شد :
_ تو چرا هنوز خوابی؟
امیرعلی با حس صدایش در خواب تکانی خورد و پهلو به پهلو شد ولی چشمهایش را باز نکرد.
لامپ اتاقش را روشن کرد و چندقدم جلوتر کنار تختش نشست.
_ امیر؟ پاشو ببینم یه هفتهس مغز منو خوردی آی داداشم داره میاد الان خودت خوابیدی؟
تنها جوابی که نصیبش شد "هوم"ـی بود که در عالم خواب از بین لبهایش خارج شد. با غیظ مشتی کوبید در بازویش.
_ امیرعلی!
این بار پلکهایش تکان خوردند و بالاخره چشمهایش را باز کرد.
+ بلهه ؟
_ تازه میگی بله ؟
بالشت کوچک در بغلش را جابهجا کرد و چندبار پلک زد تا چشمهایش به نور عادت کنند.
+ خب چی بگم؟ بگم عرض درود و احترام به شاهزادهٔ دربار همایونی که جانم فدایش باد؟
هنوز بیدار نشده این حرفهارا از کجا میآورد؟ صدایش را بلندتر کرد و همزمان دستهایش را در هوا تکان میداد.
_ همیشهام که جواب تو آستینت داری!
پاشو دیگه الان داداش عنق بداخلاقت از راه میرسه تو هیچ غلطی نکردی میخوای با این پتوی رو کلهت بری استقبالش؟
+ داداش خودمه هرجور دلم بخواد میرم استقبالش.
چرا هرکاری میکرد حریف زبانش نمیشد؟
نفسش را پرسروصدا بیرون داد و بیتوجه به افاضهاش گفت :
_ امیرعلی پا میشی یا حلواتو بپزم؟
امیرعلی خندید و سرش را فرو کرد در بالشت.
+ قاتلمم لابد تویی؟ ممنون ترجیح میدم داداشم بیاد خودش به حسابم برسه.
انگشت اشارهاش را سمت در گرفت و با لحنی تهدیدوار در جوابش گفت :
_ بعد این وضع خونهتو دید اون دمبلارو دونه دونه کرد تو حلقت من کمک نمیکنم درشون بیاریا!
امیرعلی سرش را بالا آورد و لبخندی به حرفش زد. خواست بگوید " داداش من خیلیم مهربونه " که با دیدنِ قامت صدرا پشت سر او که هنوز با حرص نگاهش میکرد لبهایش کش آمدند و با سرخوشی گفت :
+ صبح بخیر داداشِ عنق بداخلاقم!
صورتش را درهم کشید و سرش را تکان داد :
_ فکر کردی همه مثل خودت خرن؟
- منم همیشه بهش میگم که اشتباه فکر میکنه.
با صدایی که درست از پشت سرش شنید چشمهایش گرد شد، وحشتزده برگشت و وقتی دید صدرا بالای سرش ایستاده هین بلندی کشید و سریع از جا بلند شد.
تیـام.
• 𝘗𝘢𝘳𝘵 12 #Ep • با عجله کفشهایش را از پا درآورد و در نیمه باز را هول د
پ.ن : شاهزادهٔ دربار همایونی کی باشن ؟ 👀