"دوستت دارم" کلامِ خدا در آدمیست؛ دو کلمهی کوتاه و این همه ماجرا. ماجرایِ بیپایان زیرا آغاز آن در زمانِ بیآغاز است. زمانی که خدا بود اما هنوز دنیا را نیافریده بود تا خداییِ خود را در آنکسی که دوست دارد آشکار کند. راز هر آفرینشی در این است، آفریننده برای آنکه بیشتر دوست بدارد و بیشتر دوست داشته شود میآفریند، حتی اگر معشوق قرار است هزارسال بعد به جلوه بیاید. دوستت دارم سببسازِ استمرار در آفرینش است و استمرار راز مدام خلق کردن است. دوست داشتنی که بهترین شیوهی مالکیت است، نه مالکیتی که بدترین شیوهی دوست داشتن است. "دوستت دارم" هویتِ عشق است، از همان دست که زبان هویتِ انسان است! انسان پنهان در زبان است و عشق پنهان در "دوستت دارم".
در امتداد جادهی ملامتبار سوگواری بابت از دست رفتههای بیبرگشت، ترجیح میدهم روی زمین به انتظار صبح بنشینم. سلام آفتاب و خداحافظی مهتاب را ببینم، و وقتی مطمئن شدم هیچکس خواب نیست، با بیداری خداحافظی کنم. پوپک، این قصهی پرتکرار هر شب من است. فرار از تاریکیِ درون آینه که شبها بیشتر از ساعات دیگر روز دست روی شانهام میگذارد. سوسویِ مردمک بدنیتش در تاریکی برق میزند. به قصد کُشت کنارم مینشیند. نمیخواهد بداند دقیقاً خوبم یا نه، فقط میخواهد به جواب سؤالش برسد: آیا به اندازهی تمام بیاندازههای جهان از زندگی دست کشیده هستم؟ و اگر مکتفی به رنجی که متحمل آن هستم نباشد، دستی به رویم میکشد و کابوسی هدیهی خوابم میکند. از خواب فراری، از بیداری هراسان. این تمام آنچیزیست که شب به من هدیه میدهد.
امیدوارم اگر امروز دلیل حیاتم پیدا نشد، فردا روز مَمات و پایان کلماتم باشه. که مرگِ بیدلیل شرافتمندانهتر از زندگیِ بیعلته. گذشتن و رفتنِ پیوسته، شد گسستن و نرسیدنِ متمادی. انتخاب در نهایت نام گرفت اشتباه. و این آدم بود که بهخاطر عشق به حوّا طعم زمین خوردن چشید. فرزند آدمیم و آدم مشتبه است. اشتباه راز مداومت و مداومت رمزِ فرسودگی است. فرسودگی رمز خستگی و خستگی راز پراکندگی است. پراکندگی علت بقاء و بقاء علتِ...؟