eitaa logo
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
677 دنبال‌کننده
31 عکس
11 ویدیو
0 فایل
آدم. - 25 July. وبلاگ شخصی. آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه. https://daigo.ir/secret/91375840776
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز در امتداد داستان مرگ، به حیات فکر کردیم، و دسته جمعی به نتیجه‌ای مشترک رسیدیم. دیدیم حیات هم مرگی بیش نیست. حیات مرگِ چندباره‌ی آرزو و عشق و امید است، اما مرگ، تنها پایان بقاء است، بقائی‌ که در دنیایی دیگر امتداد خواهد یافت. و زندگیِ باطل‌الاباطیل‌..
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
امروز در امتداد داستان مرگ، به حیات فکر کردیم، و دسته جمعی به نتیجه‌ای مشترک رسیدیم. دیدیم حیات هم م
انسان در آغاز فقط یک نقطه است در امتداد خطی بی‌انتها. نخستین نفس، اعلام‌ حضوری‌ست در جهانی که پیش از او بیش از هزاران سال جریان داشته. سلام، من به دنیا آمدم. آدم چشم که می‌گشاید، می‌بیند جهان نه آغاز دارد نه پایان. و او تنها حلقه‌ای‌ست در زنجیره‌ای تمام نشدنی. کودک که راه می‌رود، زمین خوردن را می‌چشد و در می‌یابد که ایستادن، بی‌سقوط معنا ندارد. جوان که دل می‌بندد، می‌فهمد محبت همواره در مرز رنج و امید معنا می‌یابد. و پیر که می‌اندیشد، می‌بیند هستی بیش از آن است که در فهم او بگنجد. و سر انجام از نخستین گریه تا آخرین نگاه و در نهایت خاموشی، همه‌ی این تجربه‌ها دانه‌هایی هستند بر نخی نامرئی. نخی که اگرچه از چشم پنهان است، اما انسجامش‌ همان راز زندگی‌ست: این‌که هیچ لحظه‌ای بی ارتباط با لحظه‌ی دیگر نیست، و هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
_
به دنیا آمدن، اولین اتفاق و شاید بزرگ‌ترین پرسش است. هیچ‌کس پیش از آن اجازه‌ی انتخاب ندارد، و همین بی‌اختیاری، نخستین درس زندگی‌ست. آدمی، بی‌آنکه بخواهد، از تاریکیِ آرام به روشناییِ بی‌امان پرتاب می‌شود. از سکون به حرکت، از خاموشی به صدا، از بی‌زمانی به ثانیه‌های بی‌پایان. به دنیا آمدن، یعنی رها شدن در میانه‌ی راهی که مقصدش نامعلوم است. یعنی فهمیدن اینکه بودن، پیش از هر چیز، به معنای جدا شدن است؛ جدا شدن از جفت، از آرامش، از تمامیتی که دیگر بازگشتی ندارد. و درست از همان لحظه، انسان اسیر پرسش می‌شود: من کیستم؟ چرا اینجا؟ به سوی کجا؟ به دنیا آمدن، آغاز فلسفه است؛ چون هر گریه‌ی نخستین، پژواکی از حیرت است در برابر هستی. و شاید تمام زندگی، جز تلاشی برای فهمیدن معنای همان گریه‌ی اول نباشد. ~1‌40‌4‌/‌5/31
خیلی خسته‌م، و در اینجا خستگی نام مستعار تولد دوباره نیست. ترکیبی‌ست بدترکیب، از ناچاری و نخواستن و نشدن و اجتماعی از «نَ» و «نا»ها. کجایی پوپک؟
فرقی ندارد قم مدینه یا همین اهواز، جایی که داغت تازه باشد قلب تو آن‌جاست.
هیچ‌کس حوصله‌ی طول کشیدن نداره. مسیر طولانی، متن طولانی، آهنگ طولانی، بودنِ طولانی، نبودنِ طولانی، رفتنِ طولانی، بی‌خبریِ طولانی. خلاصتاً: اینجا برای اون نوک‌انگشت پرحوصله‌های صبوره‌. برای آدم‌های پادکست‌های چند ساعته، منتظرانِ جلدهای بعدیِ کتاب‌های به انتشار نرسیده، بینندگان سریال‌های سیصد قسمته. برای آدم‌هایی که کسی رو دارن که نیومده، آدمایی که منتظر برگشتنِ از دست رفته‌شونن. برای آدم‌های صبور، برای آدم‌های خسته‌ی صبور. برای آدم‌های صبورِ خسته.
نگو زندگی، بگو از کفن تا کفن. بگو از قنداق تا کفن. بگو از خنده‌ی اطرافیان موقع به دنیا اومدن تا اشک بازمانده‌های اطرافیان موقع خاکسپاری. بگو از جیغ زن زائو تا جیغِ زنِ میت. بگو از گرفتن شناسنامه، تا ابطال شناسنامه. بگو از اذان خوندن دم گوش نوزادِ روی تخت، تا تلقین خوندن بالای سرِ مرحومِ زیر خاک. بگو از اتاق نوزادان تا سردخونه، بگو از کبودیِ لحظه‌ی سلام تا سفیدیِ موقع وداع. بگو و رو به آینه از خود بپرس: [ آیا همان‌قدر خوبی که سال‌ها پیش‌ از این بودی؟ ] که مرگ در چنگ اجل چون میش است.
دیگراشتباه‌نمی‌کنم.
/
فواره همیشه فراموش می‌کنه که سقفش آسمون نیست. غافله از اینکه قانونِ زمین مهربون نیست. خیال می‌کنه برای همیشه قراره بالا بمونه. یادش میره دنیا وقتی میری بالا برات دست می‌زنه، و بعدم همون دست و می‌ذاره روی شونه‌ت و به پایین پرتت می‌کنه. اینجا جاییه‌ که عزت و حقارت همسایه‌ی دیوار به دیوارِ یه کوچه‌ن. امروز سلام و صلواتت می‌کنن، فرداش می‌شنوی پشت سرت چه حرف‌ها زدن. زندگی امروز قاب عکس روی دیواره، فردا همون قاب خاک می‌خوره پشت انباری. به‌نظرم اون‌قدرها هم جدی نیست. یه بار بهت اوج میده تا ببینی چقدر کوچیکی، یه بار حضیضت‌ می‌کنه تا بفهمی همون کوچیکی هم نعمته. و با تمام این اوصاف ما هنوز دنبال موندنیم، دنبال ثبات، پایداری، غافل از اینکه همه‌چیز موقته‌. حتی ردِ قطره‌ای که روی حوض خونه‌ی کلنگیِ مادربزرگ جا می‌مونه..
چه تماشایی‌اند آدم‌هایی که زندگی خودشان آن‌قدر بی‌رنگ است که برای پر کردن دهانشان، اسم دیگران را قرض می‌گیرند. راه می‌روند و از دیگران می‌گویند، می‌نشینند و از دیگران می‌گویند، حتی خوابشان هم لابد با خیال دیگران رنگ می‌گیرد. اگر لحظه‌ای دیگران را فراموش کنند، چیزی برای گفتن ندارند جز سکوتِ پوچی‌شان. آدم‌هایی که به جایی در جهان خودشان نمی‌رسند، راهی جز این ندارند که در دهان دیگران به دنبال ما بگردند. حضورشان، نه به قدر یک اندیشه، که به اندازه‌ی یک حاشیه است؛ بی‌جان، کم‌ارزش، و وابسته به متون دیگران. هرچه فقر درون بیشتر، ولع سخن گفتن از دیگری نیز عمیق‌تر. آن‌ها همچون آینه‌های شکسته‌اند؛ تصویری از دیگران را می‌پراکنند، بی‌آنکه خود نوری داشته باشند. و چه بی‌چارگی بزرگ‌تر از آنکه هویتشان در نفی دیگری معنا پیدا کند؟