ترمه
_
به دنیا آمدن، اولین اتفاق و شاید بزرگترین پرسش است. هیچکس پیش از آن اجازهی انتخاب ندارد، و همین بیاختیاری، نخستین درس زندگیست. آدمی، بیآنکه بخواهد، از تاریکیِ آرام به روشناییِ بیامان پرتاب میشود. از سکون به حرکت، از خاموشی به صدا، از بیزمانی به ثانیههای بیپایان. به دنیا آمدن، یعنی رها شدن در میانهی راهی که مقصدش نامعلوم است. یعنی فهمیدن اینکه بودن، پیش از هر چیز، به معنای جدا شدن است؛ جدا شدن از جفت، از آرامش، از تمامیتی که دیگر بازگشتی ندارد. و درست از همان لحظه، انسان اسیر پرسش میشود: من کیستم؟ چرا اینجا؟ به سوی کجا؟ به دنیا آمدن، آغاز فلسفه است؛ چون هر گریهی نخستین، پژواکی از حیرت است در برابر هستی. و شاید تمام زندگی، جز تلاشی برای فهمیدن معنای همان گریهی اول نباشد. ~1404/5/31
خیلی خستهم، و در اینجا خستگی نام مستعار تولد دوباره نیست. ترکیبیست بدترکیب، از ناچاری و نخواستن و نشدن و اجتماعی از «نَ» و «نا»ها. کجایی پوپک؟
نگو زندگی، بگو از کفن تا کفن. بگو از قنداق تا کفن. بگو از خندهی اطرافیان موقع به دنیا اومدن تا اشک بازماندههای اطرافیان موقع خاکسپاری. بگو از جیغ زن زائو تا جیغِ زنِ میت. بگو از گرفتن شناسنامه، تا ابطال شناسنامه. بگو از اذان خوندن دم گوش نوزادِ روی تخت، تا تلقین خوندن بالای سرِ مرحومِ زیر خاک. بگو از اتاق نوزادان تا سردخونه، بگو از کبودیِ لحظهی سلام تا سفیدیِ موقع وداع. بگو و رو به آینه از خود بپرس: [ آیا همانقدر خوبی که سالها پیش از این بودی؟ ] که مرگ در چنگ اجل چون میش است.
ترمه
/
فواره همیشه فراموش میکنه که سقفش آسمون نیست. غافله از اینکه قانونِ زمین مهربون نیست. خیال میکنه برای همیشه قراره بالا بمونه. یادش میره دنیا وقتی میری بالا برات دست میزنه، و بعدم همون دست و میذاره روی شونهت و به پایین پرتت میکنه. اینجا جاییه که عزت و حقارت همسایهی دیوار به دیوارِ یه کوچهن. امروز سلام و صلواتت میکنن، فرداش میشنوی پشت سرت چه حرفها زدن. زندگی امروز قاب عکس روی دیواره، فردا همون قاب خاک میخوره پشت انباری. بهنظرم اونقدرها هم جدی نیست. یه بار بهت اوج میده تا ببینی چقدر کوچیکی، یه بار حضیضت میکنه تا بفهمی همون کوچیکی هم نعمته. و با تمام این اوصاف ما هنوز دنبال موندنیم، دنبال ثبات، پایداری، غافل از اینکه همهچیز موقته. حتی ردِ قطرهای که روی حوض خونهی کلنگیِ مادربزرگ جا میمونه..
چه تماشاییاند آدمهایی که زندگی خودشان آنقدر بیرنگ است که برای پر کردن دهانشان، اسم دیگران را قرض میگیرند. راه میروند و از دیگران میگویند، مینشینند و از دیگران میگویند، حتی خوابشان هم لابد با خیال دیگران رنگ میگیرد. اگر لحظهای دیگران را فراموش کنند، چیزی برای گفتن ندارند جز سکوتِ پوچیشان. آدمهایی که به جایی در جهان خودشان نمیرسند، راهی جز این ندارند که در دهان دیگران به دنبال ما بگردند. حضورشان، نه به قدر یک اندیشه، که به اندازهی یک حاشیه است؛ بیجان، کمارزش، و وابسته به متون دیگران. هرچه فقر درون بیشتر، ولع سخن گفتن از دیگری نیز عمیقتر. آنها همچون آینههای شکستهاند؛ تصویری از دیگران را میپراکنند، بیآنکه خود نوری داشته باشند. و چه بیچارگی بزرگتر از آنکه هویتشان در نفی دیگری معنا پیدا کند؟
بوی جنگ تازه نیست. خیلی پیشتر از اینکه کسی آن را خبر دهد، در هوا مانده بود. از سال پنجاهونه بود، از روزی که آتش بر جان خرمشهر افتاد. پیشتر از آن هم بود. وقتی قابیل، هابیل را بر خاک انداخت و زمین برای اولینبار طعم خون را چشید. حتی باز هم عقبتر، همان لحظهای که حوا سیب را در دهان گذاشت و انسان، طعم وسوسه را شناخت. و باز، دورتر از همه، از روزی که شیطان بر آدم سجده نکرد و سرپیچی، در تار و پود جهان جا گرفت.
ترمه
بوی جنگ تازه نیست. خیلی پیشتر از اینکه کسی آن را خبر دهد، در هوا مانده بود. از سال پنجاهونه بود،
جنگ همیشه بوده. در هر نگاه پر از کینه، در هر دستی که به خنجر نزدیک شده، در هر دلی که صلح را کوچک شمرده. ما فقط هر بار به شکل تازهای بویش را میفهمیم، گاهی در صدای توپ، گاهی در خبرها، و گاهی در لرزش ناگهانی دل.