بوی جنگ تازه نیست. خیلی پیشتر از اینکه کسی آن را خبر دهد، در هوا مانده بود. از سال پنجاهونه بود، از روزی که آتش بر جان خرمشهر افتاد. پیشتر از آن هم بود. وقتی قابیل، هابیل را بر خاک انداخت و زمین برای اولینبار طعم خون را چشید. حتی باز هم عقبتر، همان لحظهای که حوا سیب را در دهان گذاشت و انسان، طعم وسوسه را شناخت. و باز، دورتر از همه، از روزی که شیطان بر آدم سجده نکرد و سرپیچی، در تار و پود جهان جا گرفت.
ترمه
بوی جنگ تازه نیست. خیلی پیشتر از اینکه کسی آن را خبر دهد، در هوا مانده بود. از سال پنجاهونه بود،
جنگ همیشه بوده. در هر نگاه پر از کینه، در هر دستی که به خنجر نزدیک شده، در هر دلی که صلح را کوچک شمرده. ما فقط هر بار به شکل تازهای بویش را میفهمیم، گاهی در صدای توپ، گاهی در خبرها، و گاهی در لرزش ناگهانی دل.
انگار جهان بر لبهی تیغی راه میرود: یک سو جنگ، یک سو صلح. هر جا خنجری از غلاف درآمده، دستی هم زخم را بسته. هر جا شهری در آتش سوخته، مردمی همدیگر را از زیر آوار بیرون کشیدهاند. جنگ سایهی دیرینهی انسان است. اما صلح، نوریست که خودش را از میان سایه به دیده میرساند. جنگ، هویتِ همیشگیِ صلح است.
اولینبار که او را دیدم،
[ نوبرانهی بلندترین شاخهای بود ]
که دست هیچکس به آن نمیرسید.
آدمیزاد جماعت را دو وجه است خانم جون. یا نسيان و حیاتِ طیبه، یا اُنس و ذلتِ مخلد. یا دل نبند، یا اگر دل میبندی یادت بمونه نعمتی به نام فراموشی رو با خاک همه قاطی نکردن. یکی از همون شبایی که تو در و دیوار و چنگ میزنی که یادبودِ لحظهی خداحافظی رو فراموش کنی، صاحبِ این اثر فرخنده به خواب هفت پادشاه و جنگ با دیو سپید رفته. آره خلاصه، نمیصرفِد. کوه باش و دلنبند. که آدمها رودند و میروند. میروند. میروند.
یکسری مرضهای اجتماعی ریشه در جهل و توهم برتری دارد. مترو، شریانِ حیاتیِ شهر، بدل دفتری میشود برای نگارش بیسوادانهی تأملاتی که از هر جهت جز حماقت و شرمساری ثمری ندارد. گویی اینان میخواهند فریاد بزنند یک فرد تا چه اندازه میتواند از قافلهی فرهیختگی عقب بماند. و دریغ از فضایی که باید مأمن آرامش و تردد آسوده باشد، اما بدل شده به آینهی تمامنمایِ ناهنجاریهای فرهنگیِ قشری خاص، با برچسب پررنگِ: «بیسوادی»
ترمه
نیســت*
اسمش را هیچکس درست نمیدانست. /
نه اینکه عجیب باشد، نه اینکه فراری باشد، فقط آنقدر از او خبری نبود که حتی اسمش هم کمرنگ شده بود، مثل جوهری که زیر نور مانده باشد. نویسنده بود. یا شاید بهتر است بگوییم: "مینوشت." نه کتاب داشت، نه مخاطب، نه قرارداد نشر. فقط هر روز، حوالی نه و نیم صبح، مینشست پشت میز چوبیای که یکی از پایههایش لق بود، و شروع میکرد به نوشتن. راجعبه چی؟ راجعبه هیــچ.
ترمه
اسمش را هیچکس درست نمیدانست. / نه اینکه عجیب باشد، نه اینکه فراری باشد، فقط آنقدر از او خبری نبو
راجعبه صدای قطرهای که از شیر میچکد، ولی کسی حوصله تعمیرش را ندارد. راجعبه راه رفتن مورچهای که نصف نان سوختهی تست را با خودش به جایی که معلوم نیست کجاست؟ میبرد. راجعبه جورابی که لای ملافه مانده، راجع به کلید یدکیای که دیگر هیچ قفلی به آن نمیخورد. نه داستان میساخت، نه شخصیت. نه طرح داشت، نه نقطهی اوج. جملهها همینطور میآمدند. مینشستند روی کاغذ، چایشان را میخوردند، بعد آرام میرفتند. او هم چیزی نمیخواست. نه دیده شدن، نه درک شدن، نه حتی تمام شدن. گاهی حتی نمیخواند چه نوشته. ورق را تا میزد، لای کشویی میگذاشت، و میرفت کنار پنجره. همان پنجرهای که نه چشمانداز داشت، نه نور.
ترمه
نیســت*
فقط هوا بود، همان هوای بیخبر.
و زندگی برای او یعنی همین: نفس کشیدن در بیخبری. نوشتن دربارهی هیچ. و ماندن در سکوتی که نه درد دارد، نه درمان. فقط هست. و همین بودن؟ عین داستان است.