ترمه
یکی از همکلاسیهام گفت خوشبهحال آدمایی که توی متنهات جا دارن. کاش منم توی متن کسی جا داشتم. پس من براش یه متن نوشتم که اونم توی متن کسی جا داشته باشه، ولی حالا میفهمم دقیقاً کجای کتاب زندگیام و کدوم نقش رو به عهده گرفتم. نوشتم تا کسی در متنم جا شود، غافل از اینکه خودم بیرونِ جمله ماندهام. من واژه میسازم برای دیگران، اما هیچ دستی هنوز من را در سطر خودش ننوشته. برای تو نوشتم که جا شوی، برای من کسی ننوشت تا بمانم. همیشه یکی هست که مینویسد، ولی کسی نیست آن را بخواند. آره خلاصه، اینه ماجرا.
نوشتم تا کسی در متنم جا شود، غافل از اینکه خودم بیرونِ جمله ماندهام. من واژه میسازم برای دیگران، اما هیچ دستی هنوز، من را در سطر خودش ننوشته. برای تو نوشتم تا جا شوی، برای من کسی ننوشت تا بمانم. همیشه یکی هست که مینویسد، و یکی نیست که بخواند.
«وَ» شب، همانطور که روی خنکای زمین دراز کشیده بودم، جایی که دیگر نیازی نبود نقش بازی کنم، جواب دهم یا تحمل کنم، یک حس تلخِ آشنا کنارم نشست. این حس که زندگی مثل یک راهرویِ بلند است که آخرش را نمیبینی، اما تنها کاری که از دستت برمیآید این است که قدم بعدی را برداری، حتی اگر مطمئن نباشی به کجا میرسد.
ترمه
«وَ» شب، همانطور که روی خنکای زمین دراز کشیده بودم، جایی که دیگر نیازی نبود نقش بازی کنم، جواب دهم
«وَ» صبح، مثل هر روز دیگری که بیدلیل فکر میکنی قابلتحمل است، از خواب بیدار شدم. با همان حس نصفهکارهای که نه امید است نه ناامیدی، یک چیزی میان ایندو که آدم را وادار میکند بلند شود، حتی وقتی دوست ندارد بلند شود. حتی وقتی دوست ندارد نفس بکشد.