وطن، خسرویی هستی که همهی ما را حنا میخواهی، سپر میخواهی، جانفدا میخواهی.
خشم و هیاهو | 1394
ترمه
میدویم، حواسمان پرت است، توی شلوغی گم میشویم، در صفحهی گوشی غرق میشویم، در ورقی از یک کتاب، در
وای بر ناامیدانی که ما هستیم. چون انسان ممکن است بتواند از شر طاعون نیمهجانی به در ببرد، اما از شر ناامیدی ممکن نیست جان به عافیت ببرد. جنون، جنون، این مردم دارند دچار جنون نومیدی میشوند و وای بر ناامیدانی که ما هستیم.
هدایت شده از ترمه
انگار جهان بر لبهی تیغی راه میرود: یک سو جنگ، یک سو صلح. هر جا خنجری از غلاف درآمده، دستی هم زخم را بسته. هر جا شهری در آتش سوخته، مردمی همدیگر را از زیر آوار بیرون کشیدهاند. جنگ سایهی دیرینهی انسان است. اما صلح، نوریست که خودش را از میان سایه به دیده میرساند. جنگ، هویتِ همیشگیِ صلح است.
شما نمیتونی به ملتی که فقط حبالوطن منالایمان رو پذیرفتن بفهمونی که اطلبوا العلم و لو بالصین. حالا اگه اطلبوا العلم نبود، اطلبوا التفریح، اطلبوا الزندگی خوب، اطلبوا الآرامش خاطر و دوری از جنگ.